۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

سعدي شيرازي

سعدي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر





سعدي

مشرف بن مصلح (يا: مشرف الدين مصلح ، يا: مشرف الدين مصلح الدين ) سعدي شيرازي دراوايل قرن هفتم هجري ( اوايل قرن سيزدهم ميلادي ) ميان خانداني از عالمان دين در شيراز ولادت يافت .
در اوان جواني به بغداد رفت و آنجا در مدرسة نظاميه كه خاص شافعيان بود بتحصيل علوم ادبي و ديني همت گماشت و سپس به عراق و شام و حجاز سفر كرد و در اواسط قرن هفتم هجري در عهد حكومت اتابك سلغري ابوبكربن سعدبن زنگي ( 623 ـ 658 هجري = 1226 ـ 1259 ميلادي ) بشيراز بازگشت و منظومة حِكمي بوستان را در سال 655 هجري ( = 1257 ميلادي ) گلستان را در مواعظ و حكم بنثر مزين آميخته با قطعات اشعار دل انگيز بنام شاهزاده سعدبن ابوبكر در آورد و بوي تقديم نمود و از آن پس قسمت عمدة عمر خود را درشيراز و در خانقاه خود زيسته و بسال 691 هجري (1291 ميلادي ) يا 694 هجري (1294 ميلادي ) درگذشته و در همان خانقاه مدفون گرديده است.
سعدي ، با فردوسي و حافظ ، يكي از سه شاعر بزرگ و بلامنازع فارسيست .
در سخن او غزل عاشقانه آخرين حد لطافت و زيبايي را درك كرده و لطيف ترين معاني در ساده ترين و فصيح ترين و كاملترين الفاظ آمده است .
در حكمت و موعظه و ايرادِ حِكَم و امثال از هر شاعر پارسي گوي موفقترست و نثر مزين و آراسته و شيرين و جذاب او در گلستان بهترين نمونة نثرهاي فصيح فارسيست .
وي بسبب تقدم در نثر و نظم از قرن هفتم ببعد همواره مورد تقليد و پيروي شاعران و نويسندگان پارسي گوي ايران و خارج از ايران بوده است.
آثار منثور ديگرش غير از گلستان: مجالس پنجگانه ، نصيحة الملوك ، رسالة عقل و عشق ، تقريرات ثلاثه است ، و اشعارش بقصائد و مراثي و ترجيعات و چند مجموعة غزل و مقطعات و جز آن تقسيم ميشود .

*
همدردي
بَني آدَم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش زِ يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دِگَر عضوها را نَمانَد قَرار
تو كَز مِحنَتِ ديگران بي غَمي
نَشايَد كه نامَت نَهَند آدَمي

*
پروانه و شمع
شَبي ياد دارَم كه چَشمَم نَخُفت
شنيدم كه پَروانه با شَمع گفت
كه من عاشقم گَر بِسوزَم رَواست
ترا گريه و سوز باري چراست
بگفت اي هوادارِ مسكينِ من
بِرَفت انگبين يار شيرينِ من
چو شيريني از مَن بِدَر مي رود
چو فرهادم آتش بِسَر مي رود
همي گفت و هرلحظه سيلابِ درد
فرو مي دويدش بِرُخسارِ زَرد
كه اي مدعي عشق كارِ تو نيست
كه نه صبر داري نه ياراي زيست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتشِ عشق اگر پَر بِسوخت
مرا بين كه از پاي تا سَر بِسوخت
مبين تابِشِ مجلس افروزيَم
تپش بين و سيلابِ دِلسوزيَم
نَرَفته زِ شَب همچنان بَهره يي
كه ناگه بكشتش پريچهره يي
همي گفت و مي رفت دودَش بِسَر
همينست پايان عشق اي پسر
ره اينست گر خواهي آموختن
بكشتن فَرَج يابي از سوختن

*

شب فراق
شَبِ فراق كه دانَد كه تا سَحَر چَندَست
مگَر كسي كه بِزندان عِشق دَربَندَست
گرفتم از غمِ دِل راهِ بوستان گيرم
كدام سَرو ببالاي دوست مانندست
پيامِ من كه رساند بِيارِ مِهر گُسَل
كه بَر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قَسَم بجانِ تو گفتن طريقِ عزت نيست
بخاكِ پاي تو ، وآن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و بَر گرفتنِ دِل
هنوز ديده بِديدارَت آرزومندست
بيا كه بَر سَرِ كويَت بَساطِ چهرة ماست
بجاي خاك كه در زير پايَت افكندست
خيالِ روي تو بيخِ اميد بنشاندست
بَلاي عشق تو بنيادِ صَبر بَركندست
عَجَب در آن كه تو مجموع و گر قياس كني
بِزير هم خَمِ مويَت دِلي پراكندست
اگر بِرَهنِه نباشي كه شخص بنمايي
گمان بَرَند كه پيراهَنَت گُل آكندست
زِ دَست رفته نه تنها مَنَم درين سودا
چه دستها كه زِ دستِ تو بَر خداوندست!
فَراقِ يار كه پيش تو گاه بَرگي نيست
بيا و بَر دِلِ من ببين كه كوهِ الوندست
زِ ضَعفِ طاقَتِ آهَم نماند و تَرسَم خَلق
گمان بَرَند كه سعدي زِ دوست خرسندست

*

شب وصال

يك امشَبي كه دَر آغوش شاهِدِ شِكَرم
گَرَم چو عُود بَر آتش نَهَند غَم نَخورم
چو التماس بَر آمد هلاك باكي نيست
كجاست تيرِ بلا ؟ گو بيا كه من سپرم !
ببند يك نفس اي آسمان دريچة صبح
بَر آفتاب ، كه امشب خوشَست با قَمَرَم !
نَدانَم اين شَبِ قَدرَست يا ستارة روز
تويي بَرابَرِ من ، يا خيال دَر نَظَرَم ؟
خوشا هواي گُلِستان و خواب دَر بُستان
اگر نبودي تَشويشِ بُلبُلِ سَحَرَم
بِدين دو ديده كه امشب تُرا همي بينم
دريغ باشد فردا بديگري نِگَرم
روانِ تِشنه بَر آسايَد از وجود فُرات
مَرا فُرات زِ سَر بَر گذشت و تِشنِه تَرَم
چو مي نَديدَمَت از شوق بي خَبَر بودم
كنون كه با تو نِشَستَم زِ ذُوق بي خَبَرَم
سُخن بگوي كه بيگانه پيشِ ما كس نيست
بِغيرِ شَمع و همين ساعَتَش زَبان بِبُرَم
ميانِ ما بِجُزين پيرهَن نخواهد بود
وَگَر حِجاب شَوَد تا بِدامَنَش بِدَرَم
مَگوي سَعدي ازين دَرد جان نَخواهَد بُرد
بِگو كُجا بَرَم آن جان كه از غَمَت بِبُرَم
***


آرامگاه سعدی

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر