نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر

عراقي
فخر الدين عراقي همداني ( 610 ـ 688 هجري = 1213 ـ 1289 ميلادي ) از عارفان و شاعران نام آور قرن هفتمست .
آغاز جوانيش در همدان بتحصيل ادبيات و علوم گذشت .
سپس در هجده سالگي به مولتان هندوستان روي نهاد و در خدمت شيخ بها الدين زكريا از كبار مشايخ آن سامان آغاز سلوك كرد و چندين سال بعد به عربستان و آسياي صغير رفت و در قونيه بمجلس شيخ صدرالدين قونيوي از پيروان محيي الدين بن العربي صوفي بزرگ راه يافت و كتاب لمعات را در آن شهر تحت تأثير فصوص الحكم ابن العربي تأليف نمود .
آغاز جوانيش در همدان بتحصيل ادبيات و علوم گذشت .
سپس در هجده سالگي به مولتان هندوستان روي نهاد و در خدمت شيخ بها الدين زكريا از كبار مشايخ آن سامان آغاز سلوك كرد و چندين سال بعد به عربستان و آسياي صغير رفت و در قونيه بمجلس شيخ صدرالدين قونيوي از پيروان محيي الدين بن العربي صوفي بزرگ راه يافت و كتاب لمعات را در آن شهر تحت تأثير فصوص الحكم ابن العربي تأليف نمود .
سپس به مصر و شام سفر كرد و در ديار اخير درگذشت و در جوار قبر محيي الدين ابن العربي در دمشق مدفون گشت .
وي علاوه بر ديوان (قصائد و تركيبها و ترجيعها و غزلها و ترانه ها و مقطعات ) مثنوي كوتاهي بنام عشاق نامه در بيان مراتب عشق و حالات عاشقان دارد .
كتاب لمعات او را نورالدين عبدالرحمن جامي بنام اشعة اللمعات شرح كرده است .
عراقي سوخته ييست كه با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و كمال نفس خويش حكايت مي كند .
عراقي سوخته ييست كه با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و كمال نفس خويش حكايت مي كند .
كلامش ساده و استوار و استادانه است .
در غزلها و تركيبها و ترجيعهاي وي شور و شوقي بي مانند كه نشانة التهاب دروني اوست ديده ميشود و اين شوق گاه با تأمل در معارف و حقايق عرفاني همراه و گاه با توصيفات بديع و كم سابقه يي از حالات سالكان و واصلان آميخته است .
مثنوي و قصائدش بيشتر رنگ تحقيق دارد و طبعأ حالت و لطافت غزلهاي او را فاقدست .
*
كوي خرابات
در كوي خرابات كسي را كه نيازست
هشياري و مستيش همه عين نمازست
آنجا نپذيرند صلاح و وَرَع1 امروز
آنچ از تو پذيرند در آن كوي نيازست
اسرارِ خرابات بِجُز مَست نداند
هشيار چه داند كه درين گوي چه رازست
تا مستيِ رندان ِخرابات بديدم
ديدم بحقيقت كه جزين كار مجازست2
خواهي كه درونِ حَرَمِ عشق خَرامي
در ميكده بنشين كه رهِ كعبه درازست
هان تا ننهي پاي درين راه ببازي
زيرا كه درين راه بسي شيب و فرازست
از ميكده ها نالة دلسوز بَرآمد
در زمزمة عشق ندانم كه چه سازست
زآن شعله كه از روي بتان حسن تو افروخت
جان همه مشتاقان در سوز و گدازست
چون بَر درِ ميخانه مرا بار نداند
رفتم بدرِ صومعه ، ديدم كه فرازست3
آواز زِ ميخانه بَرآمد كه عَراقي
درباز تو خود را كه درِ ميكده بازست !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ورع : پرهيزكاري ، زهد .
2 ـ مَجاز : مقابل حقيقت ، غير واقع .
3 ـ فراز : باز ، بسته ( اين لغت از اضدادست )
*
جلوة معشوق
هشياري و مستيش همه عين نمازست
آنجا نپذيرند صلاح و وَرَع1 امروز
آنچ از تو پذيرند در آن كوي نيازست
اسرارِ خرابات بِجُز مَست نداند
هشيار چه داند كه درين گوي چه رازست
تا مستيِ رندان ِخرابات بديدم
ديدم بحقيقت كه جزين كار مجازست2
خواهي كه درونِ حَرَمِ عشق خَرامي
در ميكده بنشين كه رهِ كعبه درازست
هان تا ننهي پاي درين راه ببازي
زيرا كه درين راه بسي شيب و فرازست
از ميكده ها نالة دلسوز بَرآمد
در زمزمة عشق ندانم كه چه سازست
زآن شعله كه از روي بتان حسن تو افروخت
جان همه مشتاقان در سوز و گدازست
چون بَر درِ ميخانه مرا بار نداند
رفتم بدرِ صومعه ، ديدم كه فرازست3
آواز زِ ميخانه بَرآمد كه عَراقي
درباز تو خود را كه درِ ميكده بازست !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ورع : پرهيزكاري ، زهد .
2 ـ مَجاز : مقابل حقيقت ، غير واقع .
3 ـ فراز : باز ، بسته ( اين لغت از اضدادست )
*
جلوة معشوق
نخستين باده كاندر جام كردند
زِ چَشمِ ساقي وام كردند
چو با خود يافتند اهلِ طَرَب را
شَرابِ بيخودي در جام كردند
لبِ ميگونِ جانان جام در داد
شَرابِ عاشقانش نام كردند
زِ بَهرِ صيدِ دلهاي جهاني
كمندِ زُلفِ خوبان دام كردند
بگيتي هركجا دردِ دِلي بود
بهم كردند و عشقش نام كردند
سَرِ زلفِ بُتان آرام نگرفت
زِ بَس دلها كه بي آرام كردند
چو گوي حُسن در ميدان فكندند
بيك جولان دو عالم رام كردند
زِ بَهرِ نُقلِ مسَتان از لب و چشم
مهيا پسته و بادام كردند
بمجلس نيك و بد را جاي دادند
بجامي كار خاص و عام كردند
بغمزه صد سخن با جان بگفتند
بِدِل ز ابرو دو صد پيغام كردند
جَمالِ خويشتن را جِلوه دادند
بيك جِلوه دو عالم رام كردند
دلي را تا بدست آرند هَردَم
سَرِ زُلفين خود را دام كردند
نهان با مَحرَمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام كردند
چو خود كردند رازِ خويشتن فاش
عراقي را چرا بدنام كردند ؟
زِ چَشمِ ساقي وام كردند
چو با خود يافتند اهلِ طَرَب را
شَرابِ بيخودي در جام كردند
لبِ ميگونِ جانان جام در داد
شَرابِ عاشقانش نام كردند
زِ بَهرِ صيدِ دلهاي جهاني
كمندِ زُلفِ خوبان دام كردند
بگيتي هركجا دردِ دِلي بود
بهم كردند و عشقش نام كردند
سَرِ زلفِ بُتان آرام نگرفت
زِ بَس دلها كه بي آرام كردند
چو گوي حُسن در ميدان فكندند
بيك جولان دو عالم رام كردند
زِ بَهرِ نُقلِ مسَتان از لب و چشم
مهيا پسته و بادام كردند
بمجلس نيك و بد را جاي دادند
بجامي كار خاص و عام كردند
بغمزه صد سخن با جان بگفتند
بِدِل ز ابرو دو صد پيغام كردند
جَمالِ خويشتن را جِلوه دادند
بيك جِلوه دو عالم رام كردند
دلي را تا بدست آرند هَردَم
سَرِ زُلفين خود را دام كردند
نهان با مَحرَمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام كردند
چو خود كردند رازِ خويشتن فاش
عراقي را چرا بدنام كردند ؟
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر