۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

ايرج ميرزا

ايرج ميرزا
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر


ايرج ميرزا

ايرج ميرزا جلال الممالك ، از نوادگان فتحعليشاه قاجار بود .
ولادتش به سال 1291 هجري ( = 1874 ميلادي ) و مرگش بسال 1343 هجري ( = 1924 ميلادي ) اتفاق افتاد .
وي در پارسي و تازي و زبان فرانسوي مهارت داشت و روسي و تركي نيز مي دانست و خط را خوب مي نوشت .
تحصيلاتش در مدرسة دارالفنون تبريز صورت گرفت و در نوزده سالگي هنگام وليعهدي مظفرالدين شاه كه سلطنتش از 1314 تا 1324 هجري (= 1896 ـ 1906 ميلادي ) بوده است ، لقب صدرالشعراء يافت ليكن بزودي از شاعري در دربار كناره گرفت و به خدمات دولتي مختلفي پرداخت كه از ميان آنها خدمت در وزارت معارف ( فرهنگ ) از همه پر ارزش تر بود .
شعر ايرج بسادگي و اشتمال بر مفردات و تعبيرات عاميانه مشهورست .
اطلاع او از ادبيات ملل مختلف و تأثري كه از محيط متغير و انقلابي عهد خود پذيرفته بود ، او را وادار كرد تا روش قديم را كه در آن نيرومند بود رها كند و خود شيوه يي خاص آورد .
درين شيوه افكار نو و مضاميني كه گاه از ادبيات خارجي اقتباس شده و گاه مخلوق انديشة شاعرست ، و نيز مسائل مختلف اجتماعي و هزلها و شوخي هاي نيشدار و ريشخندها و تمثيلاتي كه شاعر از غالب آن ها نتايج اجتماعي را متوقعست در زباني بسيار ساده و گاه نزديك به زبان تخاطب بيان شده است .

مادر
گويند مرا چو زاد مادر
پستان بدهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهوارة من
بيدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا بُرد
تا شيوة راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بَر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بَر لبِ من
بَر غنچة گُل شكفتن آموخت
پس هستي من زِ هستي اوست
تا هستم و هست دارم دوست

*

قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كُنَد مادر تو با من جنگ
هركجا بينَدَم از دور كند
چهره پُر چين و جَبين پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زَنَد
بَر دِلِ نازكِ من تيرِ خدنگ
از درِ خانه مرا طرد كند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلَت تا زنده است
شهد در كام من و تُست شَرَنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دِلِ او از خون رَنگ
گر تو خواهي بوصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
رَوي و سينة تَنگش بدَري
دِل برون آري از آن سينة تنگ
گرم و خونين بِمَنَش باز آري
تا بَرَد زآينة قلبم زنگ
عاشقِ بي خِرَد ناهنجار
نه بَل آن فاسقِ بي عصمت و ننگ
حُرمَتِ مادري از ياد بِبُرد
خيره از باده و ديوانه زِ بَنگ
رفت و مادر را افكند بخاك
سينه بدريد و دل آورد بچنگ
قصد سَر منزلِ معشوقه نمود
دلِ مادر بكفش چون نارنگ
از قضا خورد دَمِ در بِزَمين
وَاندكي رَنجه شد او را آرنگ
وآن دِلِ گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كفِ آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته بخون
آيد آهسته برون اين آهنگ
آه دست پِسَرَم يافت خراش !
واي پاي پِسَرَم خورد بسنگ !

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر