۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

وحشي بافقي

وحشي بافقي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر





وحشي بافقي

وحشي بافقي از قصبة بافق كرمان بوده است و بيشتر در يزد اقامت داشت و به مدح شاه طهماسب صفوي ( 930 ـ 984 هجري = 1524 ـ 1576 ميلادي ) و ستايش غياث الدين مير ميران حاكم يزد ( از اعقاب شاه نعمت الله ولي و از نوادگان دختريشاه اسماعيل صفوي ) روزگار ميگذرانيد تا بسال991 هجري ( = 1583 ميلادي ) درگذشت .
وحشي در غزلسرايي طبعي بسيار لطيف و كلامي نرم و دل انگيز دارد .
از مثنويهاي او خلد برين ، ناظر و منظور ، فرهاد و شيرين كه به تقليد نظامي ساخته شده از جملة مثنوي هاي خوب دوران اخير ادب فارسي است .
اهميت وحشي بيشتر در سرودن تركيب بندهاي مشهور اوست كه به نقل بعضي از آن ها مبادرت نموده ايم .
اختصاص مهم شعر وحشي در آنست كه به نحوي لائح احساسات و عواطف رقيق و تند شاعر را بيان مي كند و ازين حيث وحشي در ميان شاعران ايران امتياز خاصي دارد .
غزلهاي او ازحيث اشتمال بر عواطف حاد واحساسات تند و انعكاس شديد شاعردر برابر تأثرات باطني قابل توجه و شايستة كمال اعتناست .

*

چشم عاشق
بمجنون گفت روزي عيبجوئي
كه پيدا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
بهر جزوي زِ حسنِ وي قصوريست
زِ حرفِ عيبجو مجنون بَر آشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت :
اگر در ديدة مجنون نشيني
بغير از خوبي ليلي نبيني
تو كِي داني كه ليلي چون نكو يست
كزو چشمت همين بَر زلف و رويست
تو قد بيني و مجنون جلوة ناز
تو چشم و او نگاهِ ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو او اشارت هاي ابرو
دِلِ مجنون زِ شكرّخنده خونست
تولب مي بيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من بُرده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او حدّ نمي بود

*
داستان غم
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستانِ غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نهفتن تا كي
سوختم سوختم اين سوز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بتِ عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانة رويي بوديم
بستة سلسلة سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار ازين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پُر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبائي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پُر گشت زِ غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
پيش او يار نو يار كهن هردو يكيست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكيست
نغمة بلبل و فرياد زغن هردو يكيست
اين ندانست كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبة مرغ خوش الحان نبود
چون چنينست پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمة گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وزدلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده دل از كوي تو رفت
با دلِ پُر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند .
*

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر