نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر كارگر

عَمَش كافي الدين عمر بن عثمان ، مردي طبيب و فيلسوف بود و خاقاني از وي و پسرش وحيد الدين عثمان علوم ادبي و حكمي را فرا گرفت و چندي هم در خدمت ابوالعلاء گنجوي شاعر تلمذ كرد و دختر وي را بزني خواست .
و بياري استاد بخدمت خاقان اكبر فخر الدين منوچهر شروانشاه در آمد و لقب خاقاني گرفت و بعد از آن پادشاه در خدمت پسرش خاقان كبير اخستان بود .
دوبار سفر حج كرد و يكبار در حدود سال 569 هجري ( = 1173 ميلادي) بحبس افتاد .
در 571 هجري ( = 1175 ميلادي ) فرزندش بدرود حيات گفت و بعد از آن مصائب ديگر بر او روي نمود ، چندانكه ميل به عزلت كرد و در اواخر عمر در تبريز بسر برد .
تركيبات او كه غالبأ با خيالات بديع همراه و باستعارات و كنايات عجيب آميخته است ، معاني خاصي را كه تا عهد او سابقه نداشته در بر دارد .
وي بر اثر احاطه به غالب علوم و اطلاعات و اسمار مختلف عهد خود و قدرت خارق العاده يي كه در استفاده از آن اطلاعات در تعاريض كلام داشته ، توانسته است مضامين علمي بي سابقه در شعر ايجاد كند .
اين شاعر استاد كه مانند اكثر استادان عهد خود به روش سنائي در زهد و وعظ نظر داشته ، بسيار كوشيده است كه ازين حيث با او برابري كند و در غالب قصائد حكمي و غزلهاي خود متوجه سخنان آن استاد باشد .
كاخ تيسفون
( ايوان مدائن)
ايوانِ مَداين را آيينة عبرت دان
يك رَه1 زِ رَهِ دجله منزل به مداين كُن
وَز ديده دوم دجله بَر خاكِ مداين ران
خود دجله چنان گريد صد دجلة خون گوئي
كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان
بيني كه لبِ دجله چون كف بدهان آرد
گَرچِه لبِ درياهست از دجله زكوة اِستان
گَر دجله در آميزد بادِ لب3 و سوزِ دل
نيمي شود افسرده نيمي شود آتشدان
تا سلسلة ايوان4 بگسست مداين را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان
گَه گَه بِزبانِ اشك آواز دِه ايوان را
تابوكه5 بگوش دل پاسخ شنوي زايوان
دندانة هر قصري پَندي دهدت نُو نُو
پَندِ سَرِ دندانه بشنو زِ بُنِ دندان6
گويد كه تو از خاكي ما خاك توييم اكنون
گامي دوسه برمانِه اشكي دو سه هم بفشان
از نوحة جغد الحق ماييم بِدَردِ سَر
از ديده گلابي كن دَردِ سَرِ ما بنشان
آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي
جغدست پي بلبل نوحه است پي الحان
بَر قَصرِ سِتمكاران تا خود چِه رسد خَذلان7
گويي8 كه نگون كردست ايوان فلك وش را ؟
حكم فلك كردان يا حكم فلك گردان ؟
بَر ديدة من خندي كاينجا زِچِه مي گريم؟
خندند برآن ديده كاينجا نشود گريان !
خاكِ درِ او بودي ديوارِ نگارستان
اينست همان دَرگَه كو را زِ شهان بودي
دِيلَم9 مَلِكِ بابل هندو10 شَهِ تركستان
اينست همان صَفّه كز هيبت او بردي
بَر شيرِ فلك حمله شيرِ تنِ شادُروان11
پندار همان عهدست ، از ديدة فكرت بين
در سلسلة دَرگَه در كوكبة12 ميدان
از اسب پياده شو بَر نَطعِ زمين رُخ نِه
زيرِ پيِ پيلش بين شَه مات شده نُعمان13
در كاسِ سَرِ هُرمز خونِ دلِ نوشروان
بس پَند كه بود آنگه بَر تاجِ سَرَش پيدا14
صَد پَندِ نوَست اكنون در مغز سرش پنهان
كسري و ترنج زَر ، پرويز و ترة زرين15
پرويز بهر خواني زرّين تره گستردي
كردي زِ بساطِ زر زرين تره را بُستان
پرويز كنون گُم شد ، زآن گُمشده كمتر گو
زرين تره كو برخوان ؟ رو كم تر كوا16برخوان!
گفتي كه : كجا رفتند آن تاجوران ؟ اينك
بس دير همي زايد آبستنِ خاك آري
خون دلِ شيرينست آن مي كه دهد رَزبُن
زآب و گل پرويز ست اين خم كه نهد دهقان
اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد زايشان!
از خونِ دلِ طفلان سُرخاب رُخ آميزد
اين زالِ سپيد ابرو17 وين مامِ سيه پستان18
خاقاني ازين درگَه دريوزة 19عبرت كن
تا از درِ تو زين پس دريوزه كند خاقان
اِخوان20 كه زِ ره آيند آرند رَه آوردي21
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يك ره : يك بار .
2 ـ گري : گريه كن .
3 ـ بادلب : مراد آه است .
4 ـ سلسلة ايوان : مراد زنجير عدل نوشروانست .
5 ـ بوكه : بود كه ، شايد بود ، باشد كه ، ممكن است كه .
6 ـ بن دندان : از روي ميل ، از ته دل .
7 ـ خذلان : بي بهرگي ، درماندگي ، بازماندگي از نصرت و اعانت .
8 ـ گوئي : در اين مورد معني : " آيا " ست .
9 ـ ديلم : بنده و غلام .
10 ـ هندو : پاسبان ، خدمتكار ، غلام .
11 ـ شادروان : پردة منقش بزرگ پيش درخانه و ايوان ، فرش منقش .
12 ـ كوكبه : گوي فولادي صيقل كرده كه بر چوب بلند سر كجي آويزان و مانند چتر پيشلپيش پادشاهان بود ، انبوه مردم ، جلال و جلوه ، خدم و حشم و سواران و پيادگاني كه پيشاپيش پادشاه مي رفتند .
13 ـ اشاره است به تنبيه نعمان بن منذر حيري در پاي پيلان ـ اسب و پياده و نطع (صفحه و سفرة شطرنج ) و رُخ و پيل و شَه مات همة اصطلاح بازي شطرنجست .
14 ـ اشاره است به پندهايي كه گويند بر تاج خسرو انوشروان ثبت بود .
15 ـ ترة زرين : خسرو پرويز بر سفره براي زينت ترة زرين مي پراكند .
16 ـ كم تر كوا : كم تر كوا من جنات و عيون " بسا كه باز گذاشتند باغها و چشمه ها را " . آيه 24 از سوره الدخان ، قرآن كريم .
17 ـ زال سپيد ابرو : مراد جهانست كه روز بابروي آن مانند شده .
18 ـ مام سيه پستان : مراد جهانست كه شب بپستان آن مانند شده .
19 ـ دريوزه : گدايي ، خواستاري ، طلب ، سئوال .
20 ـ اِخوان : برادران ، دوستان .
21 ـ ره آورد : ارمغان ، آنچه از سفر آورند ، سوقات .
***
در كوي جانان
نيم شب پي گُم كُنان در كويِ جانان آمدم
همچو جان بي سايه و چون سايه پيچان آمدم
كوي او جان را شبستان بود زحمت بَر نتافت1
سايه بَر دَر ماند چون من در شبستان آمدم
آتشِ رُخسارِ او ديدم سِپَندِ او شدم
بي من از من نعره سَر بَر زَد پشيمان آمدم
سوزنِ مژگانش از ديباي رخسارش مرا
خلعتي نو دوخت كورا دوش مهمان آمدم
دوست جام مي كشيد و جرعه ها بَر مَن فشاند2
خاك او بودم سزاي جرعه يي زآن آمدم
از حسودانش نينديشم كه دارم وصلِ او
باكِ غوغا3 كي بَرَم چون خاصِ سلطان آمدم
با چراغ آسان نشايد بَر سَرِ گنج آمدن
من چراغِ آه چون بنشاندم آسان آمدم
شامگَه زين سَر نَه عاشق كاستان بوسي شدم
صُبحدَم زآن سَر نَه خاقاني كه خاقان آمدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بر تافتن : تحمل كردن .
2 ـ اشاره است به ريختن بازماندة جام بر خاك .
3 ـ غوغا : مردم سفله و پست ، جمعيت بهم ريخته .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر