۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - حسين بن منصور حلاج

نوشته : دكتر محمد جعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر كارگر



از سمت راست: دكتر محمدجعفر محجوب - استاد ذبيح الله صفا - نادر نادرپور

حسين بن منصور حلاج



از اسرار با خلق سخن مي گفت

حلاج بر سَرِ دار اين نكته خوش سرايد
از شــافعي نَپُرسند امثال اين مسائل

دربارة مردان بزرگ گفته اند يكي از خاصيت هاي ايشان اين است كه دوستان صميم و يكدل و حاضر براي فداكاري تا سرحد مرگ ، و نيز دشمنان سرسخت و خوني و سوگند خورده دارند و هريك از اين دو گروه در ابراز دوستي و دشمني تا مرز فدا كردن جان خود پيش ميروند .
اما تمام آنان ، چه دوستان و چه دشمنان ، سنگ هاي بناي رفيع شهرت و عظمت وي را برسرخويش حمل مي كنند و با فداكاري هاي خويش پايه هاي اين بنا را استوار مي سازند .
اينك به زندگاني و مرگ مردانه حسين بن منصور حلاج بنگريد ، بي شك او را يكي از اين بزرگان ، يكي از بزرگ ترين اين بزرگان مي يابيد و چون در زندگي نامة پُر اسرار و سرشار از حوادث وي نظر مي كنيد ميبينيد اين همه ضد و نقيض كه دربارة شخصيت ، روش و منش ، صفات و اعتقادات او گفته و سروده و نوشته شده در زندگي كمتر كسي از رجال صوفيان مي توان يافت .
حلاج در همان دوران زندگي خويش به صحنة افسانه راه يافت .

خود نيز از اين نكته آگاهي كامل داشت .
گويا تنها نكته اي از زندگاني او كه مورد اختلاف نيست نام او (حسين ) و نام پدرش ( منصور ) است .
حتي دربارة ملقب شدن او به حلاج همگان يك رأي ندارند .
عطار مي گويد : " از اسرار با خلق سخن مي گفت تا او را حلاج الاسرار گفتند " .
گروهي ديگر گويند پدرش پنبه زني داشت و از اين روي او را حلاج خوانده اند .

عطار گفته است : " او را حلاج از آن گفته اند كه يك بار به انباري پنبه بر گذشت اشارتي كرد، در حال دانه بيرون آمد و خلق متحير شدند . "
دربارة اصل و منشاء او نيز اختلاف است .
باز عطار را دربارة او عقيده اين است كه دو حسين بن منصور بودند، يكي ملحد و استاد محمد زكريا بود و رفيق ابوسعيد قرمطي و . . . ساحر بوده است .
" ديگري ، يعني حسين بن منصور حلاج " از بيضاي فارس بود و در واسط پرورده شد .
" اما قديم ترين كسي كه در باب وي سخن گفته محمد بن اسحاق معروف به ابن نديم و صاحب الفهرست است .
ابن نديم چيزي از دوران زندگي حلاج را دريافته و در روزگار كشتن او كودك بوده است.
علاوه بر اين ، اين مؤلف به دقت و بي نظري و وسعت اطلاع و پرهيز از گزافه گوئي مشهور است .
با اين احوال داوري ابن نديم دربارة حلاج چندان دوستانه و مساعد نيست .
گويد : " نامش حسين بن منصور . . . بعضي او را از خراسان و بعضي از نيشابور و بعضي از مرو و بعضي از طالقان و بعضي از اصحابش او را از ري و دستة ديگر او را از كوهستان دانسته اند و البته به درستي چيزي در اين امر به دست نيامده است . "
بي شك ابن نديم بسياري از ياران و هواداران حلاج را ديده و شناخته و با آنان گفتگو كرده و گفتة او كه در قرن چهارم مي زيسته و حلاج را در آغاز اين قرن ـ به سال 309 ـ كشته اند به حقيقت نزديك تر است تا گفتة عطار كه در قرن هفتم با قاطعيت گفته است از بيضاي فارس بود و در واسط پرورده شد .
در حقيقت گفته هاي عطار ، و تصويري كه او از حلاج به دست ميدهد ـ و آن را ياد خواهيم كرد ـ مربوط به دوراني است كه كاخ شهرت و عظمت وي افراخته شده و استواري يافته بوده و شاعران و گويندگان نسل هاي متعدد حلاج را ستوده و افسانة اين مردِ افسانه اي را بنيان نهاده بودند و حال آن كه سخن ابن نديم در باب وي و نام و نشان ، از قول معاصران حلاج و كساني كه با او هم سخن بوده يا در دستگيري و محاكمة او دخالت داشته اند سرچشمه مي گيرد ـ به هر حال ، بر سر سخن ابن نديم رويم :
" به خط . . . احمدبن ابوطاهر خواندم : . . . حلاج مردي افسونگر و شعبده باز بود كه منش صوفيان داشت و به زبان ايشان سخن ميگفت و دعوي دانستن تمام دانش ها را مي كرد و حال آن كه در همة آن ها پياده و در حد صفر بود .
از كيميا اندكي ميدانست ولي جاهلي بي پروا و سر سخت و نسبت به فرمان روايان جسور و سركش بود و براي واژگون ساختن دولت ها از ارتكاب هيچ گناه بزرگي روي گردان نبود .
نزد پيروانش دعوي خدايي مي كرد و به حلول قائل بود .
در برابر فرمان روايان خود را شيعه و نزد عامة مردم صوفي فرا مي نمود ( ابن نديم خود نيز شيعه بوده است ) و در ضمن سخنان خويش دعوي مي كرد كه خدا در وي حلول كرده و حال آن كه خداوند تبارك و تعالي بالاتر از اين گونه سخنان است ."
وي شهر به شهر مي گشت و چون دستگير شد او را به علي بن عيسي سپردند و با او مناظره كرد و او را از علوم قرآني و فقه و حديث و شعر و علوم عربيت بي بهره يافت .
از اين روي بدو گفت : تو اگر به جاي اين نامه نگاري ها كه نميداني در آن ها چه مي گويي ، طهارت و واجبات خويش را آموخته بودي سودمند تر بود.
واي بر تو ، تا چند به مردم مينويسي :
“فرود آيد آن صاحب نور شعشعاني كه پس ازتشعشع ، پرتو افشاني ها دارد.
تو بي اندازه سزاوار تنبيه و تأديبي .
آن گاه بفرمود او را در سمت غربي و شرقي دارالحكومه به دار زنند* و سپس در دارالحكومه به زندان اندازند . "
همين مؤلف گويد كه وي ابوسهل نوبختي شيعي را به خود خواند .
اما او زير بار نرفت و گفت چون من پيشواي مذهبي خاص هستم ، اگر به تو بگروم ، پيروان آن مذهب نيز به تو خواهند گرويد ، و اگر تو موهاي سر مرا كه از سمت پيشاني ريخته است دوباره بروياني دعوت تو را خواهم پذيرفت .
فرستادة حلاج رفت و ديگر بازنگشت .
دربارة خوارق عادتي كه از او ظاهر مي شد نوشته است : روزي دست تكان داد و بر گروهي مشك باريد .
بار ديگر دست تكان داد و از آن سكه هاي درهم فرو ريخت ، يكي از حاضران گفت :
اين همان درهم هاي عادي است ، اگر درهمي پديدآوري كه نام تو و پدرت بر آن نقش شده باشد دعوي تو را خواهم پذيرفت .
حسين گفت : اين كار شدني نيست چون چنين درهمي ساخته نشده است .
مرد گفت آن كس كه چيزي غايب را حاضر مي كند بايد بتواند چيزي را هم كه ساخته نشده است بسازد .

*

زندگي حلاج سراسر آميخته با اسرار است .
گاه در بغداد ، گاه در فارس ، گاه در خراسان و سيستان و گاه در هندوستان ديده مي شده و همواره سخت پنهان مي رفته و جامه بدل ميكرده ، گاه خرقه مي پوشيده، گاهي خرقه را بدور مي افكنده و قبا مي پوشيده و با مردم كوي و برزن همنشيني مي كرده است .
وقتي او را دستگير كردند سال ها بود كه از نظرها پنهان شده ناشناس در شهرهاي گوناگون سفر مي كرده است .
ابن نديم دستگيري او را زاييدة تصادف و اتفاق مي داند .
در اين مورد نيز گفته هاي او مستند به نوشتة اهل اطلاع است . :
" به خط ابوالحسن بن سنان خواندم :
در سال 299 كارهاي حلاج آشكار شد و شهرت يافت .
سبب دستگيري وي آن بود كه رئيس چاپارخانة شوش از خانه هاي پشت حصار شهر مي گذشت .
در يكي از كوچه ها زني را ديد كه فرياد مي زد :
مرا رها كنيد وگرنه خواهم گفت آنچه را كه نبايد .
آن زن را دستگير كرد و از او پرسيد چه در خاطر داري ؟
گفت : هيچ ندارم . زن را به خانه برد و تهديد كرد .
زن گفت : در كنار خانة من مردي فرود آمده است كه او را حلاج خوانند ، و شب و روز گروهي نهاني بروي درآيند و باهم سخناني دارند كه به خلاف رضاي خداوند است .
وي بي درنگ به همراهان و مأموران دولت دستور داد آن خانه را جستجو و كاوش كنند .
مردي را كه تمام موهاي سر و ريش وي سفيد بود دستگير كردند .
همراه وي مقداري پول نقد ، مشك و عنبر و زعفران و جامه يافتند و ضبط كردند .
مرد گفت : از من چه مي خواهيد ؟
گفتند تو حلاجي ، اما وي انكار كرد و گفت : من نه حلاج هستم و نه او را مي شناسم .
با اين حال وي را نگاه داشتند و خبر دستگيري او در شهر انتشار يافت و مردم به ديدن او ميآمدند .
يكي گفت من او را به نشانة جاي زخمي كه در سر دارد ميشناسم .
پس از جستجو آن نشانه را در سر وي يافتند .
نيز حلاج غلامي داشت كه مدتها او را در زندان شكنجه و آزار داده سپس به قيد سوگند وادارش كرده بودند كه حلاج را جستجو كند .
از بخت بد همان روزها آن غلام نيز به شوش در آمد و گواهي داد كه مرد دستگير شده حلاج است . . . با آن كه لحن ابن نديم دربارة حلاج خصمانه است ، باز قبول عام يافتن وي از خلال گفتار او پيداست .
يك جا گويد وقتي او را به زندان انداختند وي با چرب زباني خودرا به آنان نزديك كرد تا گمان بردند حق به جانب اوست.
در جاي ديگر گويد : درجايي كه به نصر حاجب سپرده شده بود نصر را فريب داد و سر انجام در سخن از قتل وي گويد نزديك بود خليفه امر به رهائيش دهد زيرا وي از راه دعا و تعويذات حامد و خدمتگاران و زنانش را فريفتة خود كرده با كم خوردن و بسيار نماز خواندن و هميشه روزه داشتن آنان را فريب داده بود به طوري كه نصر قشوري وي را شيخ صالح ميخواند.
تمام اين سخنان از قبول عام و جاذبة بي پايان حلاج نشان ميدهد .
از آن پس حلاج ده سال در زندان بسر برد .
وي در دوران پيش از دستگيري مريدان مجذوب بسيار داشت.
پس از دستگيري نيز بر تعداد هواخواهان وي افزوده شد .
دوستدارانش مي كوشيدند تا او را از زندان آزاد كنند يا دست كم جلو كشته شدن وي را بگيرند .
دشمنان وي نيز ، كه بيشتر به محبوبيت و موقع و مقام اجتماعي او رشك مي بردند و وجودش را مانعي كلان در راه گردآوري مريدان و ادامة رياست و رهبري خويش مي ديدند همواره در كار بودند و از هيچ كوششي فرو گذار نمي كردند .
همين ماجراها بود كه موجب شد حلاج ده سال در زندان بماند .
حتي شورش هايي نيز از سوي مردم براي رهايي دادن وي صورت گرفت.
مردم بغداد به زندان هاي خليفه حمله بردند و آن ها را شكستند و زندانيان را آزاد كردند ، اما ظاهرأ نبايد به حلاج دست يافته باشند چه حكومت از او بيم داشت و وي را در جايي امن و محكم نگاه داري مي كرد و سر انجام نيز پس از سركوب كردن اين شورش و به قصد پيش گيري از شورش هاي ديگري كه ممكن بود رُخ دهد تصميم به قتلش گرفتند .
حامد بن عباس وزير مقتدر خليفه كار را يكسره كرد و با اصرار فرمان قتل حلاج را از خليفه گرفت و پيش از آن كه پشيمان شود آن را اجراء كرد .
نوشته اند كه خليفه خود نيز به كشتن حلاج چندان تمايلي نداشت ، بلكه چيزي نمانده بود كه دستور آزادي وي را صادر كند .
اما حامد عباس به فوريت دست به كار قتل حلاج شد و براي آن كه اين كار " بي دردسر " برگزار شود از تمام فقيهان فتوي گرفت و حتي صوفيان را نيز از اين كار معاف نداشت .
اين مطلب را از نوشتة عطار ، با آن كه سر تاريخ نگاري و نقل دقيق حادثه را ندارد ، مي توان دريافت :
حسين رو به بغداد آمد . با جمعي صوفيان به پيش جنيد شد و از وي مسائل پرسيد .
جنيد جواب نداد و گفت:" زود باشد كه سر چوب پاره (= دار) سرخ كني ".
حسين گفت : " آن روز كه من سر چوب پاره سرخ كنم ، تو جامة اهل صورت پوشي " ، چنان كه نقل است آن روزگار كه فقيهان فتوي دادند كه او را ببايد كشت جنيد در جامة تصوف بود و فتوي نمي نوشت .
خليفه فرموده بود كه :
" خط جنيد بايد چنان كه دستار و دُرّاعه (= قبا) در پوشيد و به مدرسه رفت و به جواب فتوي نوشت كه . . . بر ظاهر حال كشتني است و فتوي بر ظاهر است و باطن را خداي داند . "


*

حلاج را براي كشتن بردند .
« صدهزار آدمي گرد آمدند و او چشم گرد همه بر ميگردانيد و مي گفت : حق ، حق ، حق ، انا الحق .
نقل است كه در آن ميان درويشي از او پرسيد كه عشق چيست ؟
گفت : امروز بيني و فردا و پس فردا .
آن روزش بكشتند و ديگر روز بسوختند و سوم روزش به باد بر دادند يعني عشق اين است . . . پس درراه كه مي رفت ، ميخراميد دست اندازان و عيّاروار ميرفت با سيزده بند گران .
گفتند : اين خراميدن از چيست ؟
گفت : زيرا كه به قتلگاه مي روم »
واقعة قتل حلاج به سال 309 هجري قمري روي داد .
وي با اين قتل ، كه نخست هزار تازيانه اش بزدند و سپس با زجر بسيارش بكشتند ، زندگي دوم ، زندگاني ابدي خويش را آغاز كرد و خود اين نكته را در موقع مرگ نيك مي دانست : دستش جدا كردند ، خنده اي بزد .
گفتند : خنده چيست ؟
گفت : دست از آدمي بسته جدا كردن آسان است .
مرد آن است كه دست صفات ، كه كلاه همت از تارك عرش در ميكشد ، قطع كند .
پس پاي هايش ببريدند .
تبسمي كرد و گفت : بدين پاي سفر خاك مي كردم .
قدمي ديگر دارم كه هم اكنون سفر هردو عالم كند ، اگر توانيد آن قدم ببريد !
پس دو دست بريدة خون آلود بروي در ماليد و روي ساعد را خون آلود كرد .
گفتند : چرا كردي ؟
گفت : خون بسيار از من رفت .
دانم كه رويم زرد شده باشد ، شما پنداريد كه زردي روي من از ترس است ، خون در روي ماليدم تا درچشم شما سرخ روي باشم كه گلگونة (= سرخاب ) مردان خون ايشان است . . .
" حسين ، گوي قضا به پايان ميدان رضا برد و از يك يك اندام او آواز مي آمد كه انا الحق .
روزي ديگر گفتند : اين فتنه بيش از آن خواهد بود كه در حال حيات ، پس او را بسوختند از خاكستر او آواز انا الحق مي آمد و در وقت قتل هر خون كه از وي بر زمين مي آمد نقش " الله " ظاهر مي گشت .
اين ، سخنان شيخ عطار است كه آن را چهار قرن پس از كشته شدن و به اسطوره پيوستن حلاج نوشته است .

*
پس از مرگ حلاج ، هيچ كتابي ، هيچ تاريخي ، هيچ تذكره اي ، هيچ ديوان شعري و هيچ كتاب فلسفه و اخلاق و كلام و حكمتي ازنام وي خالي نماند.
هركس به قدر فهم و به اندازة بنيه و استطاعت عقلي و وجداني خويش سنگي بر بناي جلال و عظمت حلاج نهاد و اين كشش و كوشش تا امروز ادامه يافته است .
براي حسن ختام اين گفتار ، سخني چند از تذكرة عطار دربارة رد و قبول حلاج را نقل مي كنيم ، چه :

خوشتر آن باشد كه سر دلبران
گفته آيد در حديث ديگران

آن قتيل الله في سبيل الله ، آن شير بيشة تحقيق ، آن غرقة درياي مواج حسين بن منصور حلاج ، كار او كاري عجب بود ، . . . كه هم در غايت سوز و اشتياق بود و هم در شدت لهب فراق ، مست و بي قرار و شوريده روزگار بود و عاشق صادق و پاكباز . . . و عالي همت و عظيم قدر بود ، و او را تصانيف بسيار است . . . و صحبتي و فصاحتي و بلاغتي داشت كه كس نداشت و نظري و فراستي داشت كه كس را نبود . . . بعضي او را به سحر نسبت كردند و بعضي اصحاب ظاهر او را به كفر منسوب كردند و . . . مرا عجب آيد از كسي كه روا دارد كه از درختي آواز اناالله برآيد ، چرا روا نبود كه از حسين اناالحق برآيد ؟
. . . رشيد سمرقندي . . . روايت كرد كه حلاج با چهار صد صوفي روي در باديه ( كعبه ) نهاد .
چون روزي چند بر آمد چيزي نيافتند .
حسين را گفتند : ما را سرِ بريان مي بايد .
گفت بنشينيد .
پس دست ميكرد و سري بريان با دو قرص نان به هريكي مي داد.
چهارصد سر بريان و هشتصد قرص نان بداد .
بعد از آن گفتند ما را رطب مي بايد .
برخاست و گفت : مرا بيفشانيد ، بيفشاندند رطب تر از وي ميباريد تا سير بخوردند .
پس درراه هرجا كه پشت به خاري با زنهاري رطب بار آوردي.
ممكن است خوانندگان عزيز ما با خود بينديشند : اين سخنان همگي محال و دور از حقيقت مي نمايد و نه حسين بن منصور كه هيچ كس قادر بر انجام دادن آن نيست .
راست است . تا كسي به اسطوره و به حماسه نپيوسته است چنين كارها از او بر نمي آيد .
اما وقتي قهرماني به جهان اساطير پيوست ، مردم خود اين كارها را به دست او به انجام مي رسانند و بدان اعتقاد ميكنند ، همچنان كه درباب رستم و اسفنديار و جمشيد و كاووس و ديگران كردند .
اما اين مقام آسان به دست كسي نميافتد .
ثبات قدمي و شور و عشقي منصوروار بايد تا مرد را از پيچ و خم هفت شهر عشق بگذراند و بدين وادي خيال انگيز برساند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* حلق آويز كردن محكومان بر دار ، كاري تازه است . در قديم مراد از دار صليب يا درختي ساده بوده است كه گنهكار را با طناب يا زنجير بدان مي بستند يا با ميخ مي كوبيدند و او را مي گذاشتند تا از گرسنگي بميرد يا او را سنگسار يا تيرباران مي كردند و يا او را به زير مي آوردند و به زندان مي بردند .


***

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

دکتر محمدجعفر محجوب - زبان دري ، مظهر ايستادگي فرهنگي ايرانيان

نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر


زبان دري ،

مظهر ايستادگي فرهنگي ايرانيان

اگر نظري به نقشة جغرافيائي ايران بيفكنيم ، خواهيم ديد كه ناحية ريگ زار و كويري بسيار وسيعي تقريبأ سراسر كشور را از شمال به جنوب به دو نيمه تقسيم كرده است .
اين كويرها كه از شمال به جنوب به نامهاي دشت كوير ، دشت لوت و كوير كرمان ناميده مي شود تقريبأ از دامنة البرز آغاز شده به سمت جنوب شرقي تا بلوچستان ايران ( و پاكستان) كشيده مي شود .
وسعت اين بخش كويري تاحدي است كه شايد بيش از نيمي از سر زمين هاي كشور را غير مسكون ساخته است .
نه تنها ايران امروز، به توسط اين ناحية ريگ زار به دو نيمة شرقي و غربي تقسيم ميشود ، بلكه در طول تاريخ ، در دوران هايي مانند روزگار هخامنشيان ( پيش از اسلام ) و سلجوقيان ( بعد از اسلام ) كه ايران به آخرين حد توسعة جغرافيائي خويش رسيده بود ، باز اين ناحيه آن سر زمين را كه از شرق به رودهاي سيحون و جيحون و از غرب به درياي مديترانه محدود مي شد ، بر همين روش به دو بخش شرقي و غربي ، كه راه يافتن از يكي به ديگري مستلزم گذشتن از راه هاي دور و دراز بي آب و آذوقه و بسيار خطرناك بود تقسيم مي كرد .
خلاصه اين كه در درازناي تاريخ دو هزار و پانصدسالة كشور ، رفتن از شرق به غرب ، جز از راه كرانه هاي بحر خزر يا درياي عمان و خليج فارس يا از راه دريا ميسر نبود و در هر صورت پيوند و ارتباط بين اين دو بخش به اشكال و با دشواري تأمين مي شد .
نتيجة طبيعي اين دوري آن بود كه زبان هاي ايراني ، از دوران هاي بسيار قديم ، به دو رشتة متفاوت زبان هاي شرقي ، و زبان هاي غربي تقسيم شود كه در عين انشعاب از يك ريشه ، با يكديگر تفاوت هايي داشته باشند .
اين دو گونگي زبان هاي شرقي و غربي پس از اسلام و آنگاه كه زبان فارسي فعلي ( زبان دري ) جاي گزين زبان معروف به پهلوي ساساني و زبان رسمي ايران شد ، بيشتر آشكار گرديد .
اما پيش از پرداختن به شرح تفاوت هاي فارسي دري و پهلوي ، بايد نظري كوتاه به زبان هاي ايراني قديم تر ، آن ها كه "زبان باستاني" ناميده مي شوند افكند و آنگاه بر سر اين سخن آمد .

*
تا چندي پيش دانشمندان و زبان شناسان ، براي نژادي كه امروزه نژاد سفيد ناميده مي شود ، دو رشته زبان قائل بودند كه يكي از آن دو را ـ همان كه زبان هاي ايراني نيز جزء آن است ـ زبان هاي هند و اروپائي و رشته ديگر را زبان هاي سامي مي ناميدند .
اكنون رشتة ديگري نيز بدين دو رشته افزوده شده كه آن را زبان هاي آزياتيك گويند و سومري قديم و نيز زبان گرجي و زبان باسك هاي اسپانيا از اين دسته است .
بديهي است كه هيچ يك از اين رشته زبان ها جز هند و اروپايي مورد بحث ما نيست .
براي زبان هاي هندواروپايي توضيحي بيش از نام آن لازم نيست:
زبان هايي است كه مردم از هندوستان تا اروپا ( و آمريكا ) بدان سخن ميگويند .
هندي ، فارسي ، روسي ، يوناني ، فرانسوي ، آلماني ، ايتاليايي و . . . جزء اين رشته است و امروز خويشاوندي بي گفتگوي اين زبان ها با يكديگر به اثبات رسيده و نشان داده شده است كه تمام اين زبان ها از يك زبان مادر ، كه هيچ اثر نوشته اي از آن در دست نيست ( و با اين حال از طريق پژوهش هاي علمي گرامر آن را نوشته و بسياري از واژه هايش را يافته اند ) سرچشمه مي گيرند .
چون هيچ نوشته اي از اين زبان در دست نيست ، طبعأ دانشمندان نام آن را نيز نمي دانند و چون ناچار بايد اين زبان نامي داشته باشد تا بتوانند از آن گفتگو كنند ، همين دانشمندان آن را زبان (نه زبان هاي ) هندو اروپائي ناميده اند .
بعضي زبان هايي كه بي واسطه از اين زبان هند واروپائي سرچشمه مي گيرند مي شناسيم و آثاري از آن ها در دست داريم و آن زبان ها را " زبان هاي باستاني " مي ناميم .
يكي از اين زبان هاي باستاني سنسكريت ، زبان ديني و ادبي هند باستان است .
آثار بسيار گران بهاي ادبي و ديني بدين زبان به يادگار مانده است .
از زبان هاي باستاني ايراني چهار زبان را مي شناسيم :
1 ـ زبان سكايي ، زبان مردم سيستان ، از زبان هاي ايراني نيمة شرقي ايران .
2 ـ زبان مادي . ماد نام كهن ناحية آذربايجان ، كردستان و لرستان فعلي و در حقيقت بخش غرب و شمال غربي كشور است .
در دوران هاي بسيار دور مردم اين ناحيه به زباني سخن مي گفته اند كه آن را زبان مادي مي نامند .
از اين دو زبان ، جز نام آنها و دوسه كلمه اي كه در مدارك تاريخي، مانند نوشته هاي هرودوت ، و كتيبه هاي ايران باستان آمده است چيزي نمي دانيم .
3 ـ فارسي باستان ، همان زباني است كه با خط ميخي در كتيبه ها و سنگ نبشته هاي پادشاهان هخامنشي ، كوروش، داريوش و خشايارشا ثبت شده است.
نام اين زبان را نمي دانيم و نام فارسي باستان را ، پس از خوانده شدن خط ميخي و نوشته شدن گرامر و فرهنگ اين زبان ، دانشمندان زبان شناس بدان داده اند .
ازاين زبان نيز جز كتيبه هاي شاهان هخامنشي چيزي در دست نيست و تا كنون مجموعأ در حدود 600 كلمة نا مكرر از اين زبان كشف شده است .
4 ـ زبان اوستايي ، نام اين زبان نيز بر ما معلوم نيست ، اما چون هيچ نوشتة ديگري جز اوستا ، كتاب ديني ايرانيان باستان بدين زبان در دست نيست ، دانشمندان نام " زبان اوستايي " را بر روي آن گذاشته اند .
باز ، ظاهرأ زبان فارسي باستان از زبان هاي نيمة غربي و اوستايي از زبان هاي باستاني نيمة شرقي ايران بوده اند .
از خصوصيات زبان هاي باستاني مشكل بودن و پيچيدگي فوق العادة گرامر آنهاست .
امروز ـ به حق ـ معتقدند كه در ميان زبان هاي زندة هند و اروپايي گرامر روسي و آلماني از همه دشوارتر است .
اما دستور زبان هاي سنسكريت ، اوستايي و فارسي باستان به درجات از گرامر روسي و آلماني دشوارتر است .
در اين باب به همين اندازه توضيح اكتفا مي كنيم و سئوال ديگري را طرح ميكنيم :
پيش تر گفتيم كه قديم ترين زبان هاي هند و اروپايي كه بي واسطه از زبان اصلي منشعب شده و نوشته هايي از آن ها در دست ماست همين زبان هاي سنسكريت ، فارسي باستان و اوستايي است ( از زبان هاي سكايي و مادي هنوز نمونه اي به دست نيامده است).
ظاهرأ و به دليل عقل ، بايد هرچه روبه گذشته باز ميگرديم زبان ها ساده و ساده تر شوند ( چنان كه امروزه نيز زبان قبيله هاي نيمه وحشي از چند واژة محدود و دو سه قاعدة بسيار سادة دستوري تجاوز نميكند ) پس چگونه است كه در مورد زبان هاي هندو اروپايي ، و زبان هاي ايراني ، هرقدر روبه گذشته مي رويم زبان دشوارتر ميشود ؟
آيا دراين زمينه چيزي خلاف عقل و منطق روي داده است ؟
خير !
هيچ چيزي خلاف عقل و منطق روي نداده است ، مشروط بر آن كه ما حساب " خط " را از حساب زبان جدا كنيم و اين امر كاري آسان نيست، زيرا امروزه مردم هر زباني را همراه خط آن فرا ميگيرند و حتي بي سوادان نيز با آن كه خود خط نميشناسند ميدانند كه هر زبان خطي نيز دارد .
اما اگر اين رابطه را به نسبت عمر بشر بر روي زمين حساب كنيم ، رابطه اي بسيار تازه و جديد است .
از اختراع خط بيش از حدود شش هزار سال نمي گذرد و حال آن كه دست كم يكصد و پنجاه تا دويست هزار سال از تاريخ اختراع زبان ميگذرد .
متأسفانه بسط كلام دراين باب خود به گفتاري جداگانه نياز دارد و نمي توانيم در حال حاضر وارد اين بحث شويم و شايد روزي بتوانيم بدان بپردازيم .
بنابراين هيچ نوشته اي نيست كه بيش از حدود شش هزار سال از عمر آن بگذرد ، و زبان هاي باستاني ايران چندان عمر داشته اند كه هزاران، بلكه ده ها هزار سال پيش از اختراع خط پديد آمده و مدت هاي دراز سينه به سينه و دهان به دهان انتقال يافته و هر روز و هر سال و هر قرن بيش از پيش راه تكامل را پيموده اند تا بدان حد كه در دو سه هزار سال پيش ( كه تاريخ نگارش اوستا و نوشته شدن كتيبه هاي هخامنشي است ) بدين حد از تكامل و پيچيدگي رسيده بوده اند .
ديگر از مختصات زبان هاي باستاني اين است كه تمام آن ها زبان مرده به حساب مي آيند ، بدين معني كه امروز هيچ كس بدين زبان ها سخن نمي گويد .

*
پس از زبان هاي باستاني ، نوبت به زبان هايي مي رسد كه در اصطلاح آن ها را " زبان هاي ميانه " مي گويند .
تفاوت اساسي زبان هاي ميانه و زبان هاي باستاني در سادگي فوق العادة آن هاست .
زبان هاي ايراني ميانه از نظر سادگي ساختمان دستوري به فارسي امروز شباهت دارند و در آن ها از مذكر و مؤنث و خنثي و صيغة تشبيه (كه در زبان هاي باستاني وجودداشت ) خبري نيست و اين ، تفاوت اصلي زبان هاي باستاني با زبان هاي ميانه است .
زبان هاي ميانه نيز به دو گروه شرقي و غربي تقسيم مي شوند .
از زبان هاي ميانة شرق ايران ميتوان زبان هاي سُغدي ، خُتَني و خوارزمي را ياد كرد .
معروف ترين زبان غربي ميانه، زبان، يا زبان هاي معروف به پهلوي است ، كه از آن در مقام گفتگو از زبان هاي نو ، كمي بيشتر سخن خواهيم گفت .
دو شاخة عمدة پهلوي ، يكي پهلوي اشكاني و ديگري پهلوي ساساني است و اين اصطلاحات نياز به توضيح بيشتر ندارد ، چه پهلوي اشكاني زباني است كه در دوران اشكانييان رسميت داشته و بدان سخن گفته مي شده و پهلوي ساساني زبان رسمي دربار ساسانيان بوده است .
اين دو زبان در مدتي نزديك هزار سال ( از حملة اسكندر تا حملة عرب ) زبان رسمي ايران بوده اند و با يكديگر نيز اختلاف هايي دارند .
فرق اساسي زبان هاي ميانه و زبان هاي نو ، از نظر ساختمان و دستور و واژگان نيست .
از اين نظر زبان هاي ميانه و نو كم و بيش مانند يكديگرند .
تفاوت اساسي آن ها در اين است كه تمام زبان هاي ميانه نيز زبان هاي مرده اند و ديگر كسي بدان ها سخن نمي گويد .
از همين جا تعريف اساسي زبان هاي ايراني معروف به "نو" نيز به دست مي آيد :
آن زبان هاي ايراني كه هنوز مردم فلات ايران ( نه فقط كشور ايران فعلي ) بدان سخن مي گويند ، در اصطلاح زبان شناسي زبان هاي نو خوانده مي شوند .
مهم ترين آن ها زبان فارسي ( يا دري ) و زبان پشتو است كه هردو از زبان هاي نيمة شرقي ايران هستند .
از ميان زبان هاي مهم غربي ميتوان كردي را ياد كرد كه خويشاوندي نزديك با زبان پهلوي دارد .
نيز به ياد داشته باشيم كه نه " كردي " اسم يك زبان واحد است و نه پهلوي ، بلكه رشته زبان هايي است كه همه كردي ناميده مي شوند و مثلا مردم سنندج ، كردي ، مهاباد و بوكان را ، يا نميفهمند يا به دشواري درك ميكنند.
پهلوي نيز بر همين قياس نام رشته زبان هايي بوده است كه يكي از آن ها زبان رسمي دربار ساساني بوده و بسياري شاخه هاي آن تا قرن ها پس از اسلام ( قرن نهم هجري ) دوام كرده است .

*
اكنون كه در نهايت اجمال زبان هاي ايراني را معرفي كرديم ، گوييم در دوراني كه با آمدن اسلام به ايران پايان يافت ـ يعني دوران ساساني ـ پاي تخت كشور(تيسفون) در غرب و در خاك فعلي عراق قرار گرفته بود.
از اين روي بسيار طبيعي و بديهي است كه زبان مردم همان ناحيه ـ يكي از شاخه هاي پهلوي معروف به پهلوي ساساني ـ زبان رسمي ايران گردد و تمام مردم ـ و از جمله شاهان و دستگاه دولت و تمام دستگاه روحانيت ـ بدان زبان سخن بگويند و بنويسند و چنين نيز مي كردند .
با آمدن اسلام به ايران ، پهلوي ساساني از رسميت افتاد .
فرمان روايان تازه به عربي سخن مي گفتند ، و ديني نيز با خود آورده بودند كه زبان آن عربي بود .
بنابراين مردم مجبور بودند در مقام مكاتبه با حاكم ، يا فرا گرفتن مسائل ديني و عمل بدان با عربي سروكار داشته باشند ، و از همين روي خواندن و نوشتن پهلوي پس از اندك مدتي بر افتاد و شايد در قرن دوم هجري ديگر جز موبدان زردشتي كسي اين خط را نمي شناخت و نميتوانست بخواند .
اما علاوه بر آن كه دربار و روحانيت بدين زبان سخن ميگفت و مي نوشت ، ميليون ها تن مردم ديگر ، و نزديك به تمام آنان بي سواد بودند كه پهلوي زبان مادريشان بود .
هنوز هم در تمام دنيا مردم بي سواد يك معلم زبان بيشتر ندارند و آن مادرشان است و به يك زبان بيش سخن نمي گويند و آن زبان مادري شان است.
پهلوي ساساني نيز زبان جمعيت انبوهي از مردم ايران بود كه تنها به همين يك زبان سخن ميگفتند و براي سخن گفتن به زبان ديگري بايد به مدرسه بروند و آن زبان را بيآموزند و سپس بدان سخن بگويند ( درست مثل همين وضعي كه امروز مردم آذربايجان دارند .
البته امروزه راديو تا حدود زيادي به نشر زبان دوم يعني فارسي در آذربايجان كمك كرده است ، با اين حال فرق كودك دبستاني آذربايجان با ناحيه اي مثل خراسان اين است كه كودك خراساني خواندن و نوشتن زباني را مي آموزد كه پيش از آمدن به مدرسه بدان سخن ميگفته است و حال آن كه كودك آذربايجاني هم بايد خواندن و نوشتن فارسي را بيآموزد و هم سخن گفتن بدان را . )
بدين ترتيب درست است كه خواندن و نوشتن پهلوي در قرن دوم هجري از ميان رفت ، اما سخن گفتن بدان زبان كه نمي توانست به اين آساني بميرد .
شواهد بسيار در دست است كه در روزگاري كه شاعران بزرگي مانند شيخ اجل سعدي و خواجة شيراز غزل هايي بدان لطلفت و طراوت به زبان دري مي سرودند ، مردم شيراز ميان خود به زباني سخن مي گفتند كه آن را " پهلوي " ميناميدند .
از اين زبان پهلوي نمونه هايي ، بيت هايي ، هم در ديوان حافظ هست و هم در آثار سعدي .
علاوه بر اين شاعري شيرازي از قرن نهم (يك قرن بعد از حافظ ) به نام شاه داعي شيرازي مثنوي سروده و آن را " كان ملاحت " ناميده است.
اين مثنوي موجود است و به چاپ نيز رسيده و با ترجمه و تفسير انتشار يافته است .
زبان اين مثنوي پهلوي ( متعلق به قرن نهم هجري و معمول در شيراز ) است .
از اين گذشته حافظ اشاره هاي صريح به " گلبانگ پهلوي" (= سرود پهلوي ) و " غزل پهلوي " دارد :
بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوي
مي خواند دوش درس مقامات معنوي

يا :

مرغان باغ قافيه سنجند و بذله گوي
تا خواجه مي خورد به غزل هاي پهلوي
بنا براين ملاحظه مي شود كه پس از اسلام " زبان پهلوي " به عنوان زباني محلي و متعلق به نواحي غربي ايران دوش به دوش زبان فارسي ، تا قرن نهم هجري زيست مي كرده است .
البته اين زبان ديگر آن خط مخصوص پهلوي عصر ساساني را نداشته و هركس كه مي خواسته آن را بنويسد از همين خط و الفباي فارسي استفاده مي كرده ، چنان كه شاه داعي شيرازي نيز براي " كان ملاحت " خود همين كار را كرده است .

*
بسيار طبيعي بود كه نخستين سلسله هاي مستقل ايراني در نيمة شرقي ايران تأسيس شوند و پا بگيرند .
علت اصلي اين امر آن بود كه مردم اين نواحي ـ خراسان ـ هم از نظر جغرافيايي در دورترين نقطه به مركز قدرت خلافت اسلامي ميزيستند و سپاه خليفه براي رسيدن به آنان بايد بيابان هاي هولناك مركزي ايران را در مي نورديد و هم از نظر فرهنگي ، اسلام و زبان عربي كمترين نفوذ را در ميان آن ها داشت .
در همين خراسان بود كه مردم بخارا بدين عذر كه زبان ما به تلفظ عربي نمي گردد زير بار خواندن نماز به عربي نرفتند و نماز را به فارسي خواندند .
همين جا بود كه قرآن ـ كلام خدا ـ به امر پادشاهان ساماني ، براي نخستين بار به زباني غير از عربي ترجمه شد و تفسير طبري را به امر سامانيان به فارسي برگرداندند و طبيعي است كه تمام قرآن نيز در جزء اين تفسير آمده بود .
نيز در همين جاست كه حاكمان عرب مجبور ميشدند مردم را با دادن هديه و " رشوه " و دينار هاي طلا به صف نماز جماعت بكشانند و شواهد اين مسائل در كتاب هاي تاريخ ثبت است .
باز بسيار طبيعي بود كه وقتي حاكمي مانند يعقوب ، يا امير اسماعيل ساماني دراين نواحي به قدرت مي رسد ، به زبان همان مردم سخن بگويد و احيانأ هيچ زبان ديگري را نداند ( چنان كه گويا يعقوب نمي دانست) و اگر او را به عربي بستايند درك نكند و بگويد :
به زباني كه من اندر نيابم چرا شعر بايد گفت ، و سپس نيز بديهي است كه شاعر به جاي سرودن به عربي ، به فارسي شعر بسرايد .
بدين ترتيب زبان دري ، زبان فرمان رواياني كه بعد از اسلام در خراسان به قدرت رسيدند ، رسميت يافت و داراي شعر و ادب و ديوان و دفتر شد .
پيش از اين روزگار زبان دري خطي مستقل براي خود نداشت :
قديم ترين نوشته اي كه به زبان فارسي امروزي در دست است قطعه پوستي است كه بر روي آن نامه اي خصوصي در چند سطر نوشته شده و متعلق به سال 100 هجري است .
منتهي نويسندة اين نامه يهودي فارسي زباني بوده است و ـ ظاهرأ ـ چون در آن روزگار فارسي خطي از خويش نداشته ، نويسنده مطلب خود را به زبان فارسي ، اما به خط عبري نوشته است .
پس از آن همين الفباي عربي ، با وارد آوردن تغييراتي در آن ، براي نوشتن فارسي ( دري ) اختيار شد .
قديم ترين شعر فارسي تارخ دار كه باقي مانده و به دست ما رسيده متعلق به سال 251 و قديم ترين قطعه نثر متعلق به سال 346 هجري قمري است .
اما به هيچ روي نمي توان با قاطعيت گفت كه آن ها قديم ترين آثار مكتوب پديد آمده بدين زبان هستند .
يعد از آن كه خط فعلي براي زبان فارسي اختيار شد ، زبان پهلوي نيز ، ناچار ، به همين خط نوشته شد و همين نوشته هاي پهلوي به خط فارسي است كه آن ها را " پازند " گويند .

***

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

دکتر محمدجعفر محجوب - همانندي عناصر داستان سرايي...

همانندي عناصر داستان سرايي در داستانهاي ايراني و سامي
نوشته : دكتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر كارگر

همانندي عناصر داستان سرايي


در داستان هاي ايراني و سامي


هر داستاني را كه بنگريم ، خواه باستاني و خواه نو ، خواه حماسي و خواه عاشقانه ، خواه ويژة كودكان و خواه خاص كتاب خوانان و درس خواندگان ، به هر حال از يك سلسله حوادث ساخته شده است .

اين حوادث از جايي آغاز مي شوند به يكديگر مي پيوندند و درهم تأثير مي كنند و سر انجام درجايي به پايان مي رسند و اين پايان گاه غم انگيز است (تراژدي ) و گاه شادي بخش .

اگر هر داستان را به ساختماني مانند كنيم ، حوادث گوناگون - كه در اصطلاح ادب آنها را عناصر داستان مي نامند - به منزلة مصالح ساختماني ، آجر و گچ و سنگ و چوب و آهن و سيمان يا لوازم ثانوي آن از نوع لوله و سيم و شيشه و رنگ و مانند آن هاست .

براي نخستين بار در حدود سال هاي 1930 ميلادي يك استاد روس اهلِ اتحاد جماهير شوروي دريافت كه اگرچه در سراسر دنيا و در نزدِ ملل و اقوامِ گوناگون هزاران هزار داستان وجود دارد كه هريك از آن ها با ديگري تفاوت دارد ، اما عناصر تشكيل دهندة اين داستان ها معدود است و تعداد آن ها از پنجاه در نمي گذرد و همان گونه كه اين همه ساختمان كه در نقاط مختلف دنيا وجود دارند ، هريك به شكلي و صورتي ساخته شده اند اما تعداد مصالح آن ها بسيار معدود است .

داستان ها نيز بر همين منوال به صورت هاي گوناگون ، اما از عناصر معدود ساخته شده اند .
از اين روي گاه اتفاق مي افتد كه يك عنصر داستاني در بسياري از داستان ها ، داستان هاي ملل و اقوام گوناگون به كار گرفته شده است . بهتر است در اين باب مثالي بزنيم :
يكي از عناصر داستان سرايي اين است كه كاهنان و اخترشناسان براي پادشاهِ وقت پيش گويي مي كنند كه در فلان سال و فلان جا كودكي به دنيا خواهد آمد كه ماية زوال سلطنت آن پادشاه خواهد شد .

آن گاه پادشاه تمام سعي خود را براي پيش گيري از زاده شدن آن كودك به كار مي برد ، اما نمي تواند سرنوشت را تغيير دهد .

نمونة كامل و بسيار مشهور استفاده از اين عنصر ، داستان موسي است .

كاهنان به فرعون گفتند به زودي آن كس كه حكومتِ تو را سرنگون خواهد كرد از مادر زاده خواهد شد .

فرعون بفرمود تا بازرسان و ناظران گماشتند تا هركودكي كه در مصر زاده مي شود در نظر بگيرند .

اگر دختر بود كاري بدو نداشته باشند و اگر پسر بود به حكومت خبر بدهند تا اورا بكشد " و بر هر زني موكل كرده بود زني ديگر ، چنان كه هيچ غايب نشدي مگر وقت نماز شام تا وقت نماز خفتن . " اما خواستِ ايزد ديگر بود .

موسي از مادر زاده شد و مادر تدبيري براي حفظ وي انديشيد كه از آن سخن خواهيم گفت .

اما اين عنصر نخستين ، يعني پيشگويي زاده شدنِ كودك "خطرناك" در بسياري از داستان هاي ديگر ، داستان هاي ديني و ملي و تاريخي نيز مورد استفاده قرار گرفته و از آن بهره بر شده است .

از ميانِ داستان هاي ديني ، در سرگذشت ابراهيم و عيسي عينِ همين مطلب آمده است .

حاكم شهر نيز دستورِ كشتنِ نوزادانِ نرينه را صادر كرده است ، اما آنان هريك به طريقي از اين كشتار جان بدربرده و مأموريتِ خويش را انجام داده اند .

در داستان هاي ملي نيز از اين عنصر در سرگذشت فريدون استفاده شده است .

شبي ضحاك خوابي هولناك مي بيند و با وحشت از خواب مي پَرَد و اختر شماران را فرا مي خواند و از تعبير خواب جويا مي شود .

دانشمندان و موبدان نخست از گفتن آنچه ديده و دانسته اند حذر ميكنند و سر انجام با گرفتن تأمين از او اعلام مي دارند كه بزودي كودكِ بَر هَم زنندة دولتِ وي زاده خواهد شد و . . . فريدون زاده شد و در جنگل ، گاوِ پُرمايه او را شير داد و بپرورد و سر انجام دستگاه ظلم ضحاك به دست فريدون برچيده شد .

براي قهرمانانِ واقعي تاريخي نيز از اين داستانها ساخته شده است.

چنان كه مي دانيم در مورد كوروش بزرگ خوابي ديده بودند كه وي بَرهَم زنندة دستگاهِ پادشاهِ ماد است .
شاه براي از ميان بردن كوروش اقدام كرد اما طبيعي است كه به نتيجه نرسيد .


*

پس از اين مقدمة نسبتأ دراز اكنون گوييم گاهي در ميانِ داستان هاي ايراني كه شاخه اي از اقوامِ هند و اروپايي است ، مي توان همانندي هايي با داستانهاي كهنِ اقوامِ سامي يافت .

از اين گونه است مشابِهَتِ سر نوشتِ جمشيد و زكرياي پيغمبر كه هردو را با اره كشتند .

يا مشابِهَتِ داستانِ ابراهيم خليل كه او را در آتش انداختند با سياوش كه خود داوطلبانه و به قصدِ ادايِ سوگند از آتش گذشت و در هر حال آتش به هيچ يك از آن دو زياني نرسانيد .

آنچه امروز در صددِ باز نمودنِ آن هستيم سرگذشتِ موسي است ، پس از زاده شدن و داستانِ داراب پسرِ بهمن از دختر خويش هماي و آنچه پس از زاده شدن بر سَرِ وِي آمد .

داستانِ داراب با تفصيل بسيار در داراب نامة ، ابورطاهر طرسوسي آمده است ، مختصري از آن را نيز استادِ طوس ، فردوسي ، در شاهنامه آورده است .

داستانِ موسي را نيز به تفصيل يا به اختصار ، در كتاب هاي تفسيرِ قرآن و داستان هاي پيامبران مي توان يافت .

در اين گفتار داستان موسي از قصص الانبيايِ ابواسحاق نيشابوري نقل شده است :

بدانكه موسي از بني اسرائيل بود.

و اختلافست كه از فرزندانِ كه بود .

بعضي گفته اند كه از فرزندانِ ابنِ يامين بود و بعضي گفته اند از فرزندانِ يهودا بود و پدرش عمران بود و نامش موسي بود زيرا كه بميانِ آب و درختَش يافتند .

و بزبانِ عبري " مو " آب است و " سي " درخت .

چون مادرِ موسي بارگرفت پدرش در گذشت ، و مادرش پنهان ميداشت تا وقتِ بار نهادن .

حق تعالي چنان حكم كرد كه آمدنِ وي بوقت نمازِ خفتن بود.

چون از مادر جدا شد مادر او را بديد ، دوستي وِي در دلش افتاد ، با خويشتن گفت چگونه كنم و كجا برو اين فرزند را و چون دلم آيد كه اين را پيشِ من هلاك كنند ؟

در اين غم در خواب شد .

و اين پس از آن بود كه موسي را برگرفته بود و پاك كرده و در سله اي از برگِ خرما نهاده .

در خواب بِنمودَندَش كه مَتَرس از هلاك كردنِ فرعون ، برو و در آب انداز كه حق تعالي نگاه دارد و بتو باز دَهَد .

بدين دليلست كه وحي درستست .

آنگاه مادرش خواهر او را چنين گفت كه چنين بايد كرد .

و بعضي گويند از گوشة خانه آواز آمد كه چنين كن و اين را بلفظِ وحي ياد كرد زيرا كه بامرِ او بود .

بهر حال كه بود از فرمانِ حق بود .

آنگاه او را در تابوتي نهاد از خرما و شير بداد و بآب انداخت و آن آب يكشاخ سوي سرايِ فرعون رفتي و به سراي درآمدي و بزيرِ تختِ فرعون برفتي و ببستان شدي و بحوضي درآمدي ، و يكشاخ ديگر بسوي شهر رفتي .

و در قصه چنين آمده است كه شاخِ ديگر تابوت موسي را بربود .

جبرئيل پَر بزَد و بسوي شاخي برد كه سرايِ فرعون بود .

گفته اند چندين بار آن آبِ بزرگترخواست كه تابوت را بِبَرَد ، ليكن حق تعالي خواست كه او را فرعون پَروَرَد تا خلق بدانند كه حكمِ او را هيچ كس نتواند بازداشتن .

و برآن جايگاه مي گشت تا وقتِ صبح دميدن و بسراي فرعون در آمد و بزير تختِ او بگذشت و دربوستان آمد و گرد ميگشت تا روشن گشت .

و كنيزكانِ زنِ فرعون بلبِ حوض آمدند بآب برداشتن ، تابوتي ديدند كه بر آب مي گشت .

با يكديگر بگفتند اين چه شايد بودن .

حيله كردند و تابوت را بگرفتند و پيشِ آيسيه ( = زن فرعون ) بردند و گفتند چنين تابوتي يافتيم.

آيسيه گفت پيشِ من آريد .

و تعجب كردند كودكي ديدند در او ، نوراني.

وحق تعالي در آن يك ساعت مهر او به دلِ آيسيه در افكند .

شاد گشت و گفت مرا اين فتوح افتاده و دادة خدايست سبحانه تعالي.

آيسيه را بِوِي شاديها بود .

و اينجا نخست قصة آيسيه ياد كنيم :

آيسيه زني بود از ملوكِ شام و از بزرگانِ آن ناحيَت و در ولايتِ فرعون كنيزكي از او نيكوتر نبود و گفته اند مسلمان بود ليكن مسلماني پنهان مي داشت از فرعون .

و فرعون او را از ملك شام خواسته بود و همچنان بِمُهرِ خود بود و قريبِ سي سال در خانة فرعون بوده بود و فرعون او را نيك دوست داشتي .

آيسيه آن تابوت پيشِ فرعون بُرد و گفت مردمان مرا و ترا ملامت ميكنند بنابودَنِ فرزند .

اكنون چنين فرزند يافتيم نيكو روي مانندة ملك زادگان و شك نكنم كه اين ما را آفريدگار ما هديه داده است .

فرعون گفت يا آيسيه نبايد ( = مبادا ) كه اين آن فرزند بُوَد كه از بني اسرائيل بيرون خواهد آمد .

آيسيه گفت فرزندي كه ما بپرورانيم ما را قوّتي بُوَد از وِي وخللي نيايد.

فرعون رضا داد و موسي را بفرزندي گرفت و مادرش خود داية او بود ، نيكوش مي داشت .

و آيسيه در سِرّ خداوند را عبادت مي كرد .

چون موسي يكساله شد ، فرعون روزي آيسيه را گفت اين پسر را چه كردي ؟

آيسيه ، موسي بياورد ، بگوهرها آراسته و لباسِ نيكو پوشيده .

چون فرعون ، موسي را بديد دردِلَش چيزي بگشت و او را هيبتي از موسي در دل آمد .

گفت يا آيسيه من همي ترسم كه مرا از اين كودك بلايي برسد .

پس موسي را بر كنار گرفت و بنواختش .

موسي دست بر آورد و ريشِ فرعون بگرفت و بكشيد .

فرعون گفت اين آن دشمنِ منست .

اين را بكشم پيش از آنكه ازين بلايي بمن رسد .

آيسيه گفت عجب مي دارم از تو كه از كودكي بدين خردي ميانديشي .

اگر مي خواهي كه بداني كه بر خلاف اينست حال او را بيازماي بچيزي تا پيدا شود ترا .

آنگاه بفرمود تا طشتي بياوردند پُر آتش ، و طشتي ديگر پُر از عُناّب و هردو را پيشِ او بنهادند .

موسي دست بعناّب دراز كرد تا بر گيرد .

جبرئيل در ساعت بيامد ودست او بگرفت و سوي آتش بُرد .

موسي پارة آتش بَر گرفت و بَر زبان نهاد .

زبانش بسوخت و آن عقده بر زبان او از آن بود .

فرعون او را معذور داشت .

پس از آن موسي را بناز مي داشت و مي پرورد .

چنانكه باخبار آمده است كه چون موسي بزرگ شد كه از خانة فرعون بيرون آمدي چهارصد غلام با وي برفتي و جامهاي همه بمرواريد بافته بودندي تا آنگاه كه بگريخت و آيسيه عبادت همي كرد تا موسي باز آمد برسالت بسوي فرعون و جادوان فرعون را قهر كرد و فرعون بكار وِي درماند .

باقي داستانِ موسي كه دراز آهنگ و بسيار دل پذير است مربوط به بحثِ امروزِ ما نيست .

خوانندگان گرامي خود آن را در قصص الانبياي ابو اسحاق نيشابوري بخوانند و لذت ببرند .

از ايرانيان ، نوزادي را كه به علتي ديگر به آب انداختند واز آب نجات يافت و به صورتي كاملا متفاوت بزرگ شد داراب فرزند بهمن است.

شگفت تر آن كه در قصص الانبيا در اشتقاق و معني موسي گفته است :

به زبان عربي "مو " آب است و " سي " درخت ، و در اشتقاق داراب نيز گفته اند كه مركب است از " دار " و " آب " و اگر چنين باشد (بنده در اين مورد اطمينان ندارم ) چنان كه مي دانيم در فارسي دار به معني درخت است (هنوز در مازندران به جاي كلمة درخت ، دار مي گويند و ما نيز در تهران دارو درخت را باهم به كار مي بريم . ) و بنا براين " دار " و " آب " درست معادل " مو " و " سي " است .

به هر حال در داستان هاي ملي آمده است كه بهمن پسر اسفنديار با هماي دختر خويش بخفت و هماي از پدر بار گرفت .

فردوسي كه همواره در رعايت احترام و شئونِ ايرانيان كوشا بوده و گمان مي بُرده كه آنچه در منابعِ خويش مي بيند تاريخ واقعي ايران است ، از اين روي گويد كه بهمن دخترخويش را به رسم و آيين ايرانيان به زني خواست:



پسر بُد مر او را ( = بهمن را ) يكي همچو شير

كه ساسان همي خواندي اردشير

دگر دختري داشت نامَش هماي

هنرمند و با دانش و نيك راي

همي خواندندي وِرا چهرزاد

زِ گيتي بديدار او بود شاد

پدر در پذيرفتش از نيكوي

بر آن دين كه خواني همي پهلوي

هماي دل افروز تابنده ماه

چنان بدُ كه آبستن آمد زِ شاه


اما براي خواننده اين شبهه پيش مي آيد كه اگر بهمن دختر خود را به " دين پهلوي " و بر طبق رسم و آيين خواسته بود چه لزومي داشت كه هماي حمل خويش را پنهان دارد ؟

باقي داستان را هم از زبان استاد طوس بشنويد :


چو شش ماه شد پُرزِتيمار شد

چو بهمن چنان ديد بيمار شد

چو از درد، شاه اندر آمد زِ پاي

بفرمود تا پيش او شد هماي

بزرگان و نيك اخترانرا بخواند

بتختِ گرانمايگان بَر نشاند

چنين گفت كاين پاك تن چهرزاد

بگيتي فراوان نبودست شاد

سپردم بدو تاج و تختِ بلند

همان لشكر و گنج با ارجمند

ولي عهدِ من آن بُوَد در جهان

هم آنكس كزو زايد اندر نهان

اگر دختر آيد برش گر پسر

وِرا باشد اين تاج و تختِ پدر


اگر در اين ماجرا هيچ چيز خلافِ دين و قانون وجود نداشته است ، چگونه است كه بهمن در مقام معرفي دختر خويش به جانشيني ( با وجود داشتن پسري ساسان نام ) گويد كه اين چهرزاد پاك تن در گيتي فراوان شاد نبوده است ( و از اين روي ) سپردم بدو تاج و تختِ بلند . . . در هر حال اين ماجرا سخت به پسر بهمن برخورد و از پدر دوري گزيد .



چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد

زِ گفتارِ بهمن دلَش تيره شد

به دو روز و دو شب بسانِ پلنگ

زِ ايران بمرزي دِگر شد زِ ننگ

دمان سوي شهرِ نشاپور شد

پُر آزار بُد از پدر دور شد

زني را زِ تُخمِ بزرگان بخواست

بپرورد و با جان و دل داشت راست

نژادش بگيتي كسي را نگفت

همي داشت آن راستي در نهفت

زنِ پاك تن خوب فرزند زاد

زِ ساسانِ پُر مايه ، بهمن نژاد



فرزندان ساسان همگي نام پسران خود را ساسان مي نهادند و تا چهار پشت در نيشابور به كار چوپاني و گله داري مي پرداختند .


فردوسي پس از شرح اين ماجرا فرمايد :



كنون بازگردم به كارِ هماي

پس از مرگِ بهمن كه بگرفت جاي

ببيماري اندر بمرد اردشير
همي بود بي كار تاج و سرير


هماي آمد و تاج بر سر نهاد
يكي راه و آيينِ ديگر نهاد
سپه را همه سر بسر بار داد
درِ گنج بگشاد و دينار داد
بِرأي و بِداد از پدر بَر گذشت
همي گيتي از دادش آباد گشت
نخستين كه ديهيم بر سر نهاد
جهانرا بداد و دهش مژده داد
كه اين تاج و اين تخت فرخنده باد
دل بد سكالان ما كنده باد
همه نيكويي باد كردارِ ما
مبيناد كس رنج و تيمارِ ما


اما با آن كه در اين روزگار خود برتخت نشسته و بزرگان نيز او را به شاهي برداشته بودند :


چو هنگامِ زادنش آمد فراز
زِ شهر و زِ لشكر همي داشت راز
همي تختِ شاهي پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهاني پسر زاد و با كس نگفت
همي داشت آن نيكويي در نهفت
بياورد آزاده تن دايه را
يكي پاك پُر شرم و با مايه را
نهاني بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخِ برومند را
كسي كو زِ فرزندِ او نام بُرد
چنين گفت كان پاك زاده بمُرد
همان تاجِ شاهي بسر برنهاد
همي بود بر تخت پيروز و شاد


توجيهي كه فردوسي از اين روش هماي مي كند اين است كه وي را پادشاهي و افسر داري خوش آمده بود و از اين روي فرزند را به دايه سپرد و شهرت داد كه وي مرده است . اما پس از مدتي كوتاه ( هشت ماه) پسر به صورت پادشاه ( بهمن ) بر آمد :


بدين سان همي بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندة رفته شاه
بفرمود تا دُرگري ( نجاري ) پاك مغز
يكي تخته جُست از دركارِ نغز
يكي خُرد صندوق از چوبِ خشك
بكردند و بَر زَد بَر اوقير و مشك
درون نرم كرده بديباي روم
بر اندوده بيرونِ او مشك و موم
بزير اندرش بسترِ خواب كرد
ميانش پُر از دُرّ خوشاب كرد
بسي زرّ سرخ اندرو ريخته
عقيق و زِبَرجَد بَر آميخته
ببستند بس گوهرِ شاهوار
ببازوي آن كودكِ شيرخوار
بدانكه كه شد كودك از خواب مست
خروشان بشد داية چرب دست
نهادش بصندوق در نرم نرم
بچيني پرندش بپوشيد گرم
سر تنگ تابوت كردند خشك
به دِبق( 1 ) و بعنبر بقير و بمشك
ببردند صندوق را نيم شب
يكي بر دگر نيز نگشاد لب
زِ پيشِ همايش برون تاختند
بآبِ فرات اندر انداختند
پس اندر همي رفت پويان دو مرد
كه تا آب با شيرخواره چه كرد
چو كشتي همي رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
سپيده چو بر زد سر از كوهسار
بگرديد صندوق بر رودبار
بگازر گهي كاندروبود سنگ
سر جوي را كارگه كرده تنگ
يكي گازر آن خُرد صندوق ديد
بپوييد وز كارگَه بر كشيد
چو بگشاد گسترده ها برگرفت
بماند اندران كار گازر شگفت
بجامه بپوشيد و آمد دمان
پُر اميد و شادان و روشن روان
سبك ديده بان پيشِ مامَش دويد
زِ صندوق و گازر بگفت آنچ ديد
جهاندارِ پيروز با ديده ( = ديده بان ) گفت
كه چيزي كه ديدي ببايد نهفت


داستان گازر و آنچه براي داراب در زندگي با او و زنش پيش آمد كرد ، خود چنان كه پيش تر ياد شد موضوع داستاني است جداگانه به نام داراب نامه و اكنون جزئيات آن را ،حتي از روي شاهنامه نيز كه سر گذشتِ داراب در آن به مراتب كوتاه تر ازداراب نامه آمده است نمي توان نقل كرد.

چه آن كار نياز به گفتاري جداگانه دارد .
همين اندازه گوييم كه گازر چون كودك را با آن زر و گوهر و ديبا و پرند از آب گرفت بي درنگ كار را رها كرد و كودك را به خانه آورد :


چو بيگاه گازر بيآمد زِ رود
بدو جفتِ او گفت هست اين درود
كه باز آمدي جامه ها نيم نم
بدين كاركرد ، از كه يابي دِرَم ؟
دل گازر از درد پژمرده بود
يكي كودكِ زيركَش مرده بود
زنِ گازر از دردِ كودك نوان
خليده رُخان ، تيره گشته روان
بدو گفت گازر كه باز آر هوش
ترا زشت باشد از اين پس خروش
كنون گر بماند سخن در نهفت
بگويم بپيشِ سزاوار جفت
بسنگي كه من جامه را بر زنم
چو پاكيزه گردد بآب افكنم
در آن جوي صندوق ديدم يكي
نهفته بدو اندرون كودكي
چو من برگشادم درِ بسته باز
بديدار آن خُردم آمد نياز
اگر بود ما را يكي پورِ خُرد
نبودش بسي زندگاني بمرد
كنون يافتي پور با خواسته
بدينار و ديبا بياراسته
زنِ گازر آن ديد خيره بماند
برو بر جهان آفرين را بخواند
رُخي ديد تابان ميانِ حرير
بديدار مانندة اردشير
بدو داد زن زود پشتانِ شير
ببُد شاد زان كودكِ دلپذير
زِ خوبيِ آن كودك و خواسته
دل او زِ غم گشت پيراسته
بدو گفت گازر كه اين را بجان
خريدار باشيم تا جاودان
كه اين كودك نامداري بُوَد
گر او در جهان شهرياري بود


در اين مقام آنچه را كه خواستارِ نشان دادن آن بوديم ، يعني همانندي عناصر داستان سرايي در داستان هاي ايراني و سامي ( عرب و يهود ) به پايان مي آيد .

داراب نيز سر انجام زير بار تربيتي كه گازر و زنش براي او خواسته بودند نمي رود و روش و منش شاهان و شاهزادگان را از خود نشان ميدهد و چون فر ايزدي داشته حوادثي معجزآسا براي او پديد ميآيد و سر انجام خبر آن به هماي مي رسد .
هماي نيز در طي حوادثي جالب توجه و پُر هيجان در مي يابد و بدو ثابت مي شود كه اين جوان فرزندش داراب است .
آنگاه پس از تهية مقدمات لازم :


زِ درگاه پرده فرو هشت شاه
بيك هفته كس را نداده راه
جهاندار زرين يكي تخت كرد
دو كرسي زِ پيروزه و لاژورد
يكي تاجِ پُر گوهرِ شاهوار
دوباره يكي طوقِ گوهر نگار
همه جامة خسرواني بزر
در او بافته چند گونه گهر
چو آمد بنزديك ايوان فراز
هماي آمد از دور و بردش نماز
بر افشاند آن گوهرِ شاهوار
فرو ريخت از ديده خون بر كنار
پسر را گرفت اند آغوش تنگ
ببوييد و ببسود رويش بچنگ
بياورد و بر تختِ زرين نشاند
دو چشمش زِ ديدارِ او خيره ماند
چو داراب بر تخت شاهي نشست
هماي آمد و تاج شاهي بدست
بياورد و بر تارك او نهاد
جهانرا بديهيم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران كار پوزش گرفت
بداراب گفت آنچ اند گذشت
چنان دان كه بر ما همه باد گشت



بدين ترتيب بر طبق وصيت بهمن ، داراب تاج شاهي ايران را باز مي يابد و سال ها به شادكامي سلطنت مي كند .
آن دارا كه با اسكندر جنگيد و از وي شكست خورد ( و در تاريخ او را داريوش سوم نامند ) پسر اين داراب است .
-------------------------------------
1 - دبق به كسر اول ، چيزي است مانند سريشم كه مرغان را بدان شكار كنند . ظاهرأ در عهد فردوسي از اين ماده به جاي سريشم استفاده مي شده است .


***

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - داستان سمک عيار

داستان سمک عيار
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر


داستان سمك عيار


ستايش نامه رادي و راستي و دليري و جوانمردي

تا حدود سي سال پيش داستان هاي ايراني مورد اعتناي اهلِ فضل و تحقيق نبود و هيچ كس آن ها را جدي نمي گرفت .
بسياري ازآن ها به صورت دست نويس گوشه ي كتابخانه هاي ايران و جهان افتاده بود و خاك ميخورد .
اما پس از انتشار گفته ها و نوشته هايي از نويسندگانِ سرشناسي مانند روان شاد صادق هدايت و مرحوم صبحي و ديگران و جلب كردن توجه مردم و خاصه اهل ذوق و ادب به اهميت اين گونه آثار و فايده هاي فراواني كه از غور و تحقيق در آن مي توان به دست آورد و ارزش فراوان اين داستان ها از ديدگاه دانش هايي چون جامعه شناسي، مردم شناسي ، روان شناسي اجتماعي و تاريخ، رفته رفته نهضتي براي انتشار متن هاي داستاني كهن پديد آمد و داستان هاي عوامانه ي موجود شناخته شده نيز با ديدي تازه و توجهي بيشتر به طريق پژوهشي و علمي مورد مطالعه قرار گرفت .

اين غور و پژوهش و نيز فعاليت در راه معرفي داستان هاي ناشناخته يا كم شناخته همچنان ادامه دارد و تا كنون نتايجي بسيار مثبت و قابل توجه از آن به دست آمده است .
ما برآنيم كه بعضي از اين گونه داستان ها را با توجه به اعتبار و اهميت و نيز قدمت و ارزش ادبي هريك از آن ها به خوانندگان عزيز و دوستداران فرهنگ و ادب فارسي معرفي كنيم تا بخصوص جوانان و دانشجويان را به اين منبع سرشار و سرچشمه ي پُر بركتِ فيض و لذت و آگاهي به زندگاني و خلق و خوي نياكان خويش رهنمون گردد .
قديم ترين داستان عوامانه اي كه تا كنون به دست آمده ، داستان جذاب وشيرين سَمَك عَياّر است .

پيش از گفت و گو درباره ي موضوع داستان بايد عرض كنم كه سَمَك عيار داستاني است طولاني و بسيار شيرين و دلپذير با تمام ويژگي هاي امروزي رُماني جذاب و پُرحادثه و هنرمندانه با رعايتِ تمامِ قواعد و قوانينِ هنري كه در عصرِ ما براي نگارش اين گونه آثار از سوي هنرمندانِ بزرگ مراعات مي شود .
تاريخِ نگارشِ اين داستان اگر چه معلوم نيست ، اما از روي شواهد و قرائني كه در متن آمده ، ان را اثري از قرن ششم هجري ( قرن ۱۲ ميلادي ) ميدانند .
به ديگر سخن اين داستان روزي در ميانِ مردم كوچه و بازارِ ايران پديد آمده و با شوق و رغبتِ بسيار مورد علاقه و استقبالِ ايشان قرار گرفته كه اروپا در ظلمتِ جَهل و نادانيِ قرون وسطاييِ خويش غوطه مي خورده است .
سَمَك را داستان سرايي به نامِ فرامرز پسر خداداد پديد آورده و قصه خواني به نامِ صَدَقه فرزند ابوالقاسم شيرازي نوشته و يك نسخه ي خطي ناقص از آن در كتابخانه ي بادليان اكسفورد برجاي مانده است .
اما در روزگاران پيشين – و حتي در دوران پيش از هجوم مغول ، اين داستان از چنان محبوبيتي در ميان مردم برخوردار بوده كه آن را به تركي (براي مطالعه ي تركماناني كه در آن روزگار اميري و فرمان روايي و حتي پادشاهي داشته اند) نيز ترجمه كرده اند و جاي خوشوقتي بسيار است كه بخش افتاده و از ميان رفته ي نسخه فارسي را نسخه تركي تكميل مي كند و در نسخه ي چاپ شده ي داستانِ سَمَك افتادگي آن را از نسخه ي تركي ترجمه كرده و بدان افزوده اند .
قهرمانِ اصلي و شخصِ اول داستان ، همان است كه نامَش را بر روي كتاب نهاده اند .

پيشينه ي سَمَك ، عيّاري است و عيّاران جماعتي بوده اند پُر دِل و پُر خِرَد و مبارز ، كه پشتيباني از ستم ديدگان و مبارزه با ستمكاران شعارِ انان بوده و مي كوشيده اند با تربيتي دقيق و دشوار و بر آمدن از ازمايش هاي سخت و خدمت به جوانمردان و " مردان " سال خورده راه و رسمِ جوانمردي را فرا گيرند و روانِ خويش را به مَلَكاتِ فاضله ي اخلاقي :
شجاعت ، بخشندگي ، وفاداري ، رازپوشي ، فداكاري براي برآوردن كام دوستان ، بلند همتي و آرمان خواهي بيآرايند .
عياران كه ايرانيان آنان را جوانمردان نيز خوانند ، در تاريخِ ايران و ديگر كشورهاي اسلامي عامل كارهاي برجسته بوده و دخالت هاي موثر داشته اند .

مثلا يعقوب ليث ، كه نخستين سلسله ي مستقل ايراني را پايه گذاري كرد از عياران است .
با اين حال از كتاب هاي ادب و تاريخ اطلاع زيادي درباره كار و كردار و روش و منش اين گروه نمي توان به دست آورد و مهم ترين منبع تحقيق درباب اعمال و رفتار عيّاران همين داستان هاست كه گاه مانند سَمَك عيّار يك سَره به شرحِ قهرماني ها و دليري هاي ايشان اختصاص يافته و عيّار ، در آن ها قهرمانِ اول است .
اگر چه شرحِ اين گونه حوادث رنگِ تندِ افسانه دارد و از مبالغه و اغراق – و گاه اغراق هاي گزافه آميز و باور نكردني – خالي نيست .
اما خواننده ي بصير و اهلِ تحقيق به آساني مي تواند از وراي اين مبالغه ها به نقطه ي حقيقت راه ببرد .
علاوه بر اين بسيار مسائل ديگر است كه دست يافتن برآن جز با مطالعه ي اين گونه كتاب ها ممكن نيست .
مي دانيم كه تاريخ ها همواره در دستگاهِ پادشاهان نوشته مي شد و مورخ يكي از اعضاي دستگاه سلطنت بود و به اقتضاي شغل خويش نه تاريخ زندگي مردم كه سرگذشتِ پادشاهان و وقايع روزگار ايشان را – البته باديدِ طرفدارانه ي از دستگاه ولي نعمت خويش – مي نوشت .
اما با تمام اين احوال شايد هيچ يك از اين گونه تاريخ ها نيز جزئياتِ ساختمانِ عمارت و تزئيناتِ دربار و آدابِ حضور در مجلسِ پادشاه و نحوه ي برگزاري مهماني ها و پذيرايي هاي شاهانه را ننوشته اند تا به شرحِ جزئياتِ زندگاني مردم چه رسد

*


سوگند جوانمردي

نمونه هاي حيرت انگيزِ وارستگي و بلند همتي سراسرِ اين كتابِ عظيم را آكنده است .
مرزبان شاه ، پادشاهي كه سَمَك از هوادارانِ اوست ، فرمانروايي ولايتي را بدو ارزاني مي دارد .
سَمَك آستينِ بي نيازي بر اين نواختِ شاهانه مي افشاند و پس از سپاس گزاري از اين نواختِ شاهانه مي گويد :
" من . . . مردي عيّار پيشه ام . اگر ناني يابم بخورم و اگر نه ميگردم و خدمتِ عيّاران و جوانمردان مي كنم و كاري اگر مي كنم آن براي نام ميكنم نه براي نان ، و اين كار كه مي كنم از براي آن مي كنم كه مرا نامي باشد . چه در خوردِ اقطاع (= ملكي كه از سوي شاه به كسي واگذار ميشود ) و ولايَتَم ؟."
جوانمردان راه و رسمي خاص – كه هميشه مردانه و اخلاقي است – دارند.
پادشاه همواره حفظ نظم و امنيت شهر و جلوگيري از تجاوز و تعدي و دزدي و ستمگري را به ايشان واميگذارد ، آنان اسفهسلار ( = سپه سالار ) شهرند و گاه شاهزادگان به ديدن ايشان مي روند و از ايشان كمك مي خواهند :
" شاهزاده كيسه ي زرِ هزار تنگه برداشت و به درِ خانه ي شغالِ پيل زور (استادِ سَمَك ) آمد .
دو جوان ايستاده بودند گفت : سَرِ جوانمردان را بگوي كه غريبي آمده و مي خواهد درآيد اگر اجازت باشد .
ايشان گفتند كه درِ جوانمردان گشاده باشد .
شاهزاده گفت چنين است ، اما بي اجازت درآمدن در خانه ي جوانمردان ناجوانمردي است . . .
شاهزاده را درآوردند ( = تو بردند ) ، رو در شغال كرد و گفت :
يا پهلوان ، جوانمردي چند حد دارد ؟
. . . شغال گفت : حّدِ جوانمردي از حّد فزون است .
اما آنچه فزونتر است هفتاد و دو طرف دارد و از آن ، دو را اختيار كرده اند :
يكي نان دادن و دوم راز پوشيدن .
اكنون تو را چه حاجت است ، بگوي .
شاهزاده گفت : چون راز پوشيدن صفتِ مرديِ شماست پس مرا اماني فرماي تا رازي كه دارم بگويم .
جوانمردان براي وارد شدن در گروه خويش بايد سوگند ياد كنند .
سوگندي پُر شكوه و سرشار از عقيده و ايمان .
براي ايشان زن و مرد مساوي است .
اما زنان نيز بايد سوگند ياد كنند و بر آن وفادار بمانند ، حتي اگر خطرِ مرگ براي ايشان باشد :
" روح افزا ( نام زني است ) گفت : به يزدانِ دادار پروردگار و آمرزگار ، و به جان پاكان و راستان ، كه دل با شما يكي دارم و با دوستانِ شما دوست باشم و با دشمنانِ شما دشمن ، و هرگز رازِ شما را آشكار نكنم و هرچه شما را از آن رنجي خواهد رسيد ، به هركه توانم نيكي بكنم و در نيكي كردن تقصير نكنم و دقيقه هاي حيل ( = حيله ها ) نسازم و انديشه ي بد نكنم ، و اگر از دوستي شما كاري باشد كه من برباد شوم روا دارم و انديشه ندارم ، و اگر نه مرادِ شما حاصل كنم از زنانِ مرد كردار نباشم . "
كار اين روح افزا ، مطربي و نوازندگي در دستگاه شاهان است .
وقتي سَمَك او را مي پُرسد : از جوانمردي كدام شُقه داري ؟
در جواب مي گويد : " از جوانمردي امانت داري بكمال دارم كه اگر كسي را كاري افتد و به من حاجت آرد ، من جان پيش او سپر كنم ، و منت برجان دارم و بدو يار باشم ، و اگر كسي در زينهارِ من ( = پناه من ) آيد به جان از دست ندهم تا جانم باشد ، و هرگز راز كسي با كسي نگويم و سِرّ او را آشكار نكنم . مردي و جوانمردي اين را دانم . "
سراسر كتاب آكنده از اين سخنانِ روان بخش و روح افزاست .
اما چون نمي توان كتابي عظيم را در گفتاري مختصر گنجانيد ناگزير دامن مطلب را فراهم مي آوريم و بخشي كوتاه از داستان را نقل مي كنيم و به تاكيد از خوانندگان عزيز مي خواهيم كه خود اين حماسه ي شور انگيز و انساني را به دست آورند و بخوانند و لذت بي مانندي را كه از خواند آن نصيب ميشود درك كنند .
سَمَك به شهرِ غريبِ ماچين مي آيد .
پس از تحقيق در مي يابد كه اسفهسلارِ شهر مردي است " كانون " نام كه در شهرنيست ، اما دو پسر به نامِ " بهزاد " و " رزميار " دارد كه هردو پهلوان و عيّارند .
سَمَك دوستاني ، از آن جوانان كه عيّاري و پهلواني و " خدمتِ مردان كردن" را دوست دارند در شهر مي يابد و به خانه ي آنان مي رود و شبانه با ياري زني " دلارام " نام دست بُردي مي زند .
كارِ وي بر آن جوانان كه "صابر"و " صملاد " نام داشته و پسر مردي موسوم به " خمار " بوده اند عجب مي آيد و " آتشك " دوست و همراه " سَمَك " پياپي مردي و عيّاريِ سَمَك را مي ستايد .
سَمَك بدو مي گويد : اي آتشك ، كس را مَسِتاي خاصه كه حاضر باشد . . .
پس گفت اي آزاد مردان ، اين چيست كه من كردم به شب سيه كه هيچ كس نديد ، كاري پنهان كنند آسان باشد .
اگر به روزِ روشن بروم و پسرِ " كانون " را كه اسفهسلار شهر است بيآورم نيك باشد .
خمار و صابر و صملاد و آتشك بر وي آفرين كردند .
گفتند : اي پهلوان ، چگونه كني و چگونه مي تواني آوردن ؟ كه ايشان ترا طلب ميكنند و ترا در آب مي جويند .
چون ترا بينند ناچار بشناسند .
سَمَك گفت : روا باشد ، بنگريد تا چه سازم .
گفت : اي خمار! مرا از سراي زنان دستي جامه بخواه .
خمار ، دستي جامه ي زنانه ي نيكو با چادر و موزه ( = چكمه ) بياورد و آنچه به كار بايست بياورد و پيش سَمَك بنَهاد .
سَمَك ، دلارام را گفت : مرا به زني نيكو برآراي .
دلارام ، سَمَك را بَر آراست ، چنانكه صفت نتوان كرد و بسيار عطر و بوي خوش و بخور در وي به كار بُرد.
موزه در پاي كرد و چادر به سر دركشيد و نقاب بَر بَست و با كرشمه و رعنائي از خانه بيرون آمد و گفت :
شما به غرفه نگاه مي كنيد تا آمدن من باشد.
سَمَك روي به راه نهاد .
در همه ي بازارها و كوچه ها مي گشت تا بر كوچه اي رسيد .
بهزاد را ديد مي آمد و حمايل افكنده و تنها .
سَمَك در پهلوي بهزاد آمد و به قصد ، دوش بَر دوشِ بهزاد زد و بَرگذشت.
بهزاد را بوي عطر به دماغ رسيد ، در وي نگاه كرد .
زني با جمال و رعنا ديد كه مي رفت و غَنج مي كرد .
باز ايستاد و از پسِ وي نگاه مي كرد .
گفت ، اگر باز پس نِگرد با من كاري دارد .
مگر مرا خواستار است .
پس اگر نه به كارِ خويش مي رود و خطا بود كه دوش بَر دوشِ من زد.
بنگريد كه چه قوم اند زنان كه به يك كرشمه ي مردي كه به شكل زني برآمده بود چنان بهزاد را سراسيمه كرد و برجاي بداشت ، چنانكه يك قدم پيش نتوانست نهاد .
پس چون سَمَك از وي در گذشت باز پس نگاه كرد .
بهزاد را ديد ايستاده و در وي مي نگرد .
سَمَك او را اشارتي كرد ، يعني بيا .
بهزاد ، چون اشارتِ وي بديد خرّم شد .
گفت : دانستم كه اين زن مرا مي خواهد .
از قفاي وي رفتن گرفت .
سَمَك مي رفت و باز پس مي نگريد .
بهزاد به وي رسيد . سلام گفت .
سَمَك به اوازي نرم و نطقي شيرين با حلاوت و ملاحت گفت اي جوان كه دنبالِ من داري ، چه كار و چه حاجت داري ؟
بگوي از بهرِ چه تو اينجا ايستاده اي ؟
بهزاد چون سخن گفتن بدان خوشي از وي بديد دلش بروي ميل كرد زيادت از آن .
گفت : اي دلبر ، هيچ ممكن باشد كه از روي لطافت و ظرافت و مردمي يك ساعت به جمالِ خويش ما را آسايش دهي ؟
به سراي اين كهتر آئي و آبي سرد باز خوري و زماني بياسائي و ازين گرما ساكن شوي .
مرا از آن راحتي باشد و ترا نام جوانمردي بود .
سَمَك گفت : به لطفي خوش ، كه اي جوانمرد ، مرا به چشمِ ديگران منگر كه من هرگز اين كار نكرده ام .
اين مي گفت و جامه مي افشاند و چشمها ميگردانيد .
بهزاد با خود گفت او را بردم ، به دليلِ انكه هر آن زني كه با وي سخن گوئي و از هرگونه با تو مجادله كند و سخن سخت گويد و خود را پاك دامن و پرهيزگار نمايد او را صيد كردي .
زن آن ساعت بيافتي كه ترا دشنام دهد .
پس بهزاد گفت : اي ماه روي ، بد گفتم ، حاشا كه از تو بدي آيد با من خود از تو چشم اين دارم تا چون ديگران در تو نگاه كنم كه "هركار پديد و مرد هركار پديد " دانم كه در تو جوانمردي باشد كه هركه را روي نيكو بود با مردم نيكوئي كند از روي كَرَم و جوانمردي .
مي گويم ساعتي به سراي من آي و بنشين و بياساي تا آشنا گرديم و نان در نمك زنيم .
پس هركجا كه خواهي برو .
سَمَك با خود گفت اي جوانمرد ، راهِ تو دور است و گرما گرم است و سراي من نزديك است .
به سراي من رويم كه خالي است .
بهزاد در جوال او رفته بود ( فريب او را خورده بود ) كه زني با جمال است و او را در كنار مي بايد گرفت .
گفت : فرمان تراست .
رضاي تو به دست آريم . رو تا رويم .
سَمَك در پيش ايستاد و بهزاد بَر اثر . تا بَر سَرِ كوچه ي خمار رسيدند .
خمار و آتشك از پنجره نگاه مي كردند .
بهزاد را ديدند كه از قفاي سَمَك مي آمد عجب داشتند .
تا سَمَك در سراي شد و بهزاد را در سراي خواند .
بهزاد درآمد ، او را در صفه بنشاند .
سَمَك همچنان ايستاده بود تا بهزاد گفت: اي دلارام ، بنشين و روي بگشاي.
سَمَك گفت : اي پهلوان زاده ، مرا نمي شناسي ؟
منم خدمتگارِ تو سَمَك .
از آنجا آمده ام .به چه حساب تو و برادرت كار مرا نگاه داشتيد ؟
در زير سراي شاه در پي من بوديد تا مرا بگيريد .
رفتم و دلارام و آلاتِ شراب خانه آوردم و ترا نيز آوردم .
بهزاد چون آن حالت بديد و آن سخن بشنيد سراسيمه وار خواست كه بجهد و شمشير بركشد .
سَمَك در آمد و او را بگرفت .
آتشك با فرزندان خمار بيامدند و به همه بهزاد را بر بستند و بيفكندند و ايشان به شراب خوردن مشغول شدند .
***