۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

حافظ شيرازي

حافظ
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر






حافظ
شمس الدين محمد حافظ شيرازي يكي از بزرگترين شاعران پارسي گويست كه با مهارتي كم نظير در غزل هاي عالي خود افكار دقيق عرفاني و حكمي و غنايي را با الفاظ برگزيدة منتخب همراه كرد و ازين راه شاهكارهاي جاويدان بي بديلي در ادب پارسي به وجود آورد.
ولادت او در اواسط نيمة اول قرن هشتم هجري (= اواسط نيمة اول قرن چهاردهم ميلادي) در شيراز اتفاق افتاد و در همان شهر تحصيلاتش در علوم ادبي و شرعي و سيردر مقامات عرفاني گذشته است و به علت آن كه قرآن رااز بَرداشت حافظ تخلص كرد .
زندگانيش با خدمات ديواني در نزد پادشاهان اينجو و آل مظفر پارس همراه بود تا بسال 791 هجري (= 1389 ميلادي) در شيراز درگذشت.
ديوان اشعار او متضمن چند قصيده ، غزل ها ، مثنوي ساقي نامه و مثنوي ديگري به بحر مسدس و قطعه ها و ترانه هاست .
اهميت او درآن است كه توانست مضامين عرفاني وعشقي را به نحوي درهم آميزد كه ازدو شيوة غزل عارفانه وعاشقانه سبك واخد جديدي به وجود آورد.
اين شاعر استاد افكار خود را با الفاظ بسيار زيبا و با توجه به صنايع لفظي بيان كرده و بر اثر قدرت فراوان خود در سخنوري غالبا مضامين عالي و معاني بسيار در ابيات كوتاه گنجانيده است .
تركيباتي كه حافظ در اشعار خود آورده غالبا تازه و بديع و بي سابقه است و حافظ در ساختن اين تركيبات نهايت قدرت و كمال ذوق و لطف طبع خود را نشان داده است و كمتر شاعري را ازين حيث ميتوان با او مقايسه كرد.
معاني عرفاني و حكمي حافظ اگرچه تازه نيست ليكن چون با احساسات لطيف و گاه با هيجانات شديد روحي او آميخته شده جلائي خاص يافته است .
بهر حال غزل حافظ از جملة نمونه هاي بسيار خوب سخن فارسي است

***

كاخِ آرزو
بيا كه قَصرِ اَمَل سَخت سُست بنيادَست
بيار باده كه بُنيادِ عُمر بَر بادَست
غُلامِ هُمَتِ آنَم كه زيرِ چَرخِ كبود
زِ هَرچِه رَنگِ تَعَلّق پَذيرد آزادَست
چِگويَمَت كه بِميخانه دوش مَست و خَراب
سُروش عالمِ غيبم چه مُژدِه ها دادَست
كه اي بلنَد نَظَر شاهبازِ سِدره نشين
نشيمن تو نَه اين كُنجِ مِحنَت آبادَست !
تُرا زِ كُنگِرة عَرش ميزنند صَفير
نَدانَمَت كه درين دامگَه چه افتادَست
نَصيحتي كُنَمَت ياد گير و در عَمَل آر
كه اين حَديث زِ پيرِ طَريقَتَم يادَست
رضا بِدادِه بِدِه وَز جَبين گِرِه بِگُشاي
كه بَر مَن و تو دَرِ اختيار نَگشادَست
مَجُو دُرستي عَهد از جَهانِ سُست نَهاد
كه اين عَجُوزِه عَروسِ هِزار دامادَست
حَسَد چه مي بَري سُست نَظم بَر حافظ
قبولِ خاطر و لطفِ سُخَن خدادادَست

*
جامِ جَم
سالها دِل طَلَبِ جامِ جَم از ما مي كرد
آنچه خود داشت زِ بيگانه تَمَنا مي كرد
گوهَري كَز صَدَفِ كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدِگانِ لَبِ دريا مي كرد
مُشكِلِ خويش بَرِ پيرِ مُغان بُردَم دوش
كاو بتأييدِ نَظَر حّلِ معمّا مي كرد
ديدَمَش خُرّم و خَندان قَدَحِ باده بِدَست
وَاندَرآن آينه صَد گونه تماشا مي كرد
گفتم اين جامِ جهان بين بتو كي داد حَكيم
گفت آن روز كه اين گُنبَدِ مينا مي كرد
اين هَمه شُعبَدِه ها عقل كه مي كرد اينجا
سامِري پيشِ عصا و يَدِ بيضا مي كرد
گفت آن يار كزو گشت سَرِ دار بلند
جُرمَش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي كرد
فيضِ روح القُدُس ار باز مَدَد فَرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مَسيحا مي كرد
گفتم اين سلسلة زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله يي از دِلِ شيدا مي كرد

*
ماجراي دوش
دوش ديدَم كه مَلايك دَرِ ميخانه زدند
گِلِ آدَم بسرشتند و بپيمانه زدند
آسمان بارِ اَمانَت نَتوانست كشيد
قُرعة فال بنامِ مَنِ ديوانه زدند
جَنگِ هفتاد و دو مِلَت همه را عُذر بِنِه
چون نديدند حقيقت رَهِ افسانه زدند
شُكرِ ايزَد كه ميان من و او صُلح افتاد
صوفيان رَقص كنان ساغَرِ شُكرانه زدند
آتش آن نيست كه از شعلة او خَندَد شَمع
آتش آنست كه در خَرمَنِ پَروانه زدند
كس چو حافظ نَگُشاد از رُخِ انديشه نِقاب
تا سَرِ زُلفِ سُخن را بِقَلَم شانه زدند

*
ناكام
سينه مالامال دردست ، اي دريغا مرهمي !
دل زِ تنهايي بجان آمد ، خدا را همدلي!
چشمِ آسايش كه دارد از سپهرِ تيزرو ؟
ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم : اين احوال بين ! خنديد و گفت
صَعب روزي ، بوالعَجَب كاري ، پريشان عالمي !
سُوختَم در چاهِ صبر از بَهرِ آن شَمعِ چگُل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رُستَمي
در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
پريش باد آن دل كه با دردِ تو خواهد مَرهَمي
اهلِ كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رَهروي بايد جهان سُوزي ، نَه خامي ، بيغَمي
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وَز نُو آدمي
خيز تا خاطر بدان تركِ سَمَرقَندي دَهيم
كَز نَسيمَش بويِ جويِ موليان آيد هَمي
گِرية حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

*
اينهمه نيست
حاصلِ كارگَهِ كون و مكان اينهمه نيست
بادِه پيش آر كِه اسباب جهان اينهمه نيست
پنج روزي كه درين مَرحَله مُهلَت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اينهمه نيست
از دِل و جان شَرَفِ صُحبَتِ جانان غَرَضَست
غَرَض اينَست وَگرنَه دِل و جان اينهمه نيست
مِنَتِ سدره و طوبي زِ پي سايه مَكِش
كه چه خوش بِنگري اي سَروِ روان اينهمه نيست
دولت آنست كه بي خون دل آيد بِكنار
وَرنَه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست
بَر لَبِ بَحرِ فَنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان كه زِ لَب تا بِدهان اينهمه نيست
زاهِد ايمِن مَشو از بازي غيرت زنها
كه ره از صومعه تا ديرِ مُغان اينهمه نيست
دَردمنَدي مَنِ سوخته زار و نزار
ظاهرأ حاجَتِ تقرير و بيان اينهمه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقمِ سود و زيان اينهمه نيست

*
بيا ساقي
بيا ساقي آن مي كه حال آورد
كرامت فزايد ، كمال آورد
بمن دِه كه بَس بي دِل افتاده ام
وَزين هردو بي حاصل افتاده ام
بيا ساقي ان مي كه عَكسَش زِ جام
بكيخسرو و جَم فرستَد پيام
بِدِه تا بگويم بآواي ني
كه جمشيد كي بود و كاوس كي
همان منزلست اين جهانِ خَراب
كه ديدست ايوان افراسياب
همان مَرحله است اين بيابان دور
كه گم شد درو لشكرِ سَلم و تور
بيا ساقي آن آتش تابناك
كه زردشت مي جوشدش زير خاك
بِمَن دِه كه بَدنام خواهم شدن
خَرابِ مي جام خواهم شدن
مِيَم دِه مَگَر گردم از عيب پاك
بَر آرم بعشرَت سَري زين مُغاك
چو شد باغ روحانيان مسكنم
درينجا چرا تخته بَندِ تَنَم
شَرابَم دِه و روي دولت ببين
خَرابَم كُن و گنج حِكمَت ببين
من آنم كه چون جام گيرم بدست
ببينم در آن آينه هرچه هست
بِمَستي دَمِ پادشاهي زنم
دَمِ خسروي در گدايي زنم
بِمَستي توان دُرّ اسرار سُفت
كه در بيخودي راز نتوان نهفت

حافظيه

( آرامگاه حافظ)
***

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر