انوري
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر

انوري
انوري شاعر بزرگ و استاد ايراني در قرن ششم هجري ( قرن دوازدهم ميلادي ) است كه به مدايحِ غرّا و غزلهاي شيوا و مقطعات پُر مضمون خود مشهورست و از اركان شعر پارسي شمرده ميشود .
تحصيلاتش در علوم ادبي و عقلي زمان ، خاصه حكمت و رياضيات و نجوم بود.
وي از جملة پيروان و مدافعان ابن سينا در قرن ششم است .
زندگانيش در عهد سنجر به مداحي آن پادشاه و بعد از مرگ او (552 هجري = 1157 ميلادي ) و استيلاء غزان بر خراسان ، در مدح امرا و رجال و هجرت در بلاد مختلف گذشت .
زندگانيش در عهد سنجر به مداحي آن پادشاه و بعد از مرگ او (552 هجري = 1157 ميلادي ) و استيلاء غزان بر خراسان ، در مدح امرا و رجال و هجرت در بلاد مختلف گذشت .
از ميان سالهايي كه براي وفاتش نوشته اند ، سال 583 هجري (= 1187 ميلادي ) درست تر بنظر مي آيد .
انوري طبعي قوي و انديشه يي مقتدر و مهارتي وافر در آوردن معاني دقيق و مشكل در كلام روان و نزديك به لهجة تخاطب زمان داشت.
بزرگترين وجه اهميت او در همين نكتة اخير يعني استفاده از زبان محاوره در شهرست و او بدين ترتيب تمام رسوم پيشينيان را در شعر در نوشت و طريقه يي تازه ابداع كرد كه مبتني است بر سادگي و بي پيرايگي در تركيب سخن و آميزش آن با لغات عربي و استفادة بسيار از اصطلاحات علمي و مضامين و افكار دقيق و تخيلات و تشبيهات و استعارات فراوان .
انوري نه تنها در قصيده بلكه در غزل نيز قدرت و مهارت بسيار نشان داده است .
انوري نه تنها در قصيده بلكه در غزل نيز قدرت و مهارت بسيار نشان داده است .
غزلهاي فارسي او پيش از سعديست .
در مقطعات انوري هم كه در سادگي و رواني كم نظيرست ، انواع معاني از مدح و هجو و وعظ و تمثيل و نقدهاي اجتماعي ديده ميشود .
بوك1 و مگر
بوك1 و مگر
خيزيد كه هنگامِ صبوحِ دِگر آمد
شب رفت و زِ مشرق عَلَمِ صبح بَر آمد
نزديكِ خروس از پيِ بيداري مستان
ديريست كه پيغامِ نسيمِ سحر آمد
خورشيدِ مي اندر افق جام نكوتر
چون لشكر خورشيد به آفاق در آمد
از مي حَشري2 به كه در آرند بمجلس
بر عقل چو از خواب خماري حشر آمد
آغاز نهيد از پيِ مي بي خبري را
كز مادرِ گيتي همه كس بي خبر آمد
بَر دِل نفسي اندهِ گيتي بسر آريد
گيريد كه گيتي همه يكسر بسر آمد
بربوك و مگر عمر گرامي مگذاريد
خود محنتِ ما جمله زِ بوك و مگر آمد
شب رفت و زِ مشرق عَلَمِ صبح بَر آمد
نزديكِ خروس از پيِ بيداري مستان
ديريست كه پيغامِ نسيمِ سحر آمد
خورشيدِ مي اندر افق جام نكوتر
چون لشكر خورشيد به آفاق در آمد
از مي حَشري2 به كه در آرند بمجلس
بر عقل چو از خواب خماري حشر آمد
آغاز نهيد از پيِ مي بي خبري را
كز مادرِ گيتي همه كس بي خبر آمد
بَر دِل نفسي اندهِ گيتي بسر آريد
گيريد كه گيتي همه يكسر بسر آمد
بربوك و مگر عمر گرامي مگذاريد
خود محنتِ ما جمله زِ بوك و مگر آمد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بوك : بوكه ، بود كه ، ممكن است كه ، شايد كه .
2 ـ حشر : جمع كثير ، مردم بسيار .
***
گدا
آن شنيدستي كه روزي زيركي با ابلهي
گفت : كاين واليِ شهرِ ما گدايي بي حياست !
گفت : چون باشد گدا آن كَز كُلاهَش تكمه يي
صد چوما را روزها بَل سالها بَرگ و نَواست 1 ؟
گفتش : اي مسكين غلط اينك ازينجا كرده اي !
آنهمه برگ و نَوا داني كه آنجا از كُجاست ؟
دُرّ و مُرواريد طوقش اشكِ طِفلانِ مَنَست
لعل و ياقوت ِ ستامش2خونِ ايتام شماست
او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواستت
گر بجويي تا بمغز استخوانش از نان ماست
خواستن كِد يه 3 است خواهي عشر4 خوان خواهي خراج
زآنكه گردَه نام باشد يك حقيقت را رواست
چون گدايي چيز ديگر نيست جز خواهندگي
هركه خواهد گر سليمانست وگر قارون گداست
گفت : كاين واليِ شهرِ ما گدايي بي حياست !
گفت : چون باشد گدا آن كَز كُلاهَش تكمه يي
صد چوما را روزها بَل سالها بَرگ و نَواست 1 ؟
گفتش : اي مسكين غلط اينك ازينجا كرده اي !
آنهمه برگ و نَوا داني كه آنجا از كُجاست ؟
دُرّ و مُرواريد طوقش اشكِ طِفلانِ مَنَست
لعل و ياقوت ِ ستامش2خونِ ايتام شماست
او كه تا آب سبو پيوسته از ما خواستت
گر بجويي تا بمغز استخوانش از نان ماست
خواستن كِد يه 3 است خواهي عشر4 خوان خواهي خراج
زآنكه گردَه نام باشد يك حقيقت را رواست
چون گدايي چيز ديگر نيست جز خواهندگي
هركه خواهد گر سليمانست وگر قارون گداست
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ برگ و نوا : زاد و توشه .
2 ـ ستام : ساخت و يراق زين ، ساز و برگ ، زينت طلا و نقرة يراق اسب.
3 ـ كديه : گدايي كردن .
4 ـ عشر : ده يك اموال كه بعنوان خراج و ماليات مي گرفتند .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر