عبيد زاكاني
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين:مهندس منوچهر كارگر

عبيد زاكاني
نظام الدين عبيد زاكاني ، از خاندان زاكانيانِ قزوين بوده و بهمين سبب به «زاكاني» اشتهار داشته و در شعر« عبيد » تخلص مي كرده است.
مدتي از عمر او در خدمات ديواني و چندي در سياحت و سفر گذشته و بسال 772 هجري ( = 1370 ميلادي ) وفات يافته است .
وي در اسلوب انشاء و در سبك ظاهري اشعار خود بيشتر متتبع روش سعدي بوده و اهميت او خصوصأ در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماع با زباني شيرين و بطريق هزل و شوخي در آثار منظوم و منثورست .
عبيد بيشتر از هركسي وضع نا مطلوب اخلاقي و اجتماعي عهد خويش را شناخته و محيطي را كه تحت تأثير استيلاي تاتار و جور حكام و عمال مغول و آشوب و فتنه و قتل و غارت و ناپايداري اوضاع و جهل و ناداني غالب زمامداران و غلبة مشتي غارتگر فاسد و نادان بوجود آمده بود ، مجسم ساخته است .
كليات عبيد زاكاني شامل منظومه ها و رساله هاي منثور اوست .
در ميان اين آثار مقداري اشعار جدي از قصيده ها و غزلها موجودست و از آن گذشته منظومة انتقادي موش و گربه و مثنوي عشاق نامه و رساله هاي اخلاق الاشراف ، ده فصل ، دلگشا و صد پند را بايد از آثار خوب او شمرد .
( با توجه به اينكه نقل اشعار عبيد ، بدون يادي از شاهكارهاي هزلي و انتقادي او قدر و مرتبت والاي اين متفكر بينا دل را نمي رساند ، ما علاوه بر چند شعري كه در كتاب استاد صفا نقل شده ، باب چهارم از كتاب" اخلاق الاشراف " وي را نيز نقل ميكنيم)
*
شامِ غَم
قصة دردِ دِل و غصة شبهاي دراز
صورتي نيست كه جايي بتوان گفتن باز
مَحرمي نيست كه با او بكنار آرم روز
مونسي نيست كه باوي بميان آرم راز
در غَم و خواري از آنم كه ندارم غمخوار
دم فرو بسته از آنم كه ندارم دمساز
خود چِه شاميست شَقاوَت كه ندارد انجام
يا چه صبحيست سعادت كه ندارد آغاز !
بي نيازي نَدَهَد دَهر ، خدايا تو بِدِه !
سازگاري نكند خَلق ، خدا يا تو بساز !
از سرِ لطف دلِ خستة بيچاره عُبيد بنواز
اي كَرَم عام تو بيچاره نواز
*
دلنواز
افتاده بازَم در سَر هَوايي
دل باز دارد ميلي بجايي
او شهرياري من خاكساري
او پادشاهي من بي نوايي
بالا بلندي گيسو كمندي
سلطان حُسني فرمان روايي
ابرو كماني نازك مياني
نامهرباني شنگي دغايي
زين دل نوازي زين سرفرازي
زين جو فروشي گندم نمايي
هرجا كه لعلش درخنده آيد
شِكَر ندارد آنجا بهايي
هر لحظه دارد دِل با خيالش
خوش گفت و گويي خوش ماجرايي
دارد شكايت هركس زِ دشمن
ما را شكايت از آشنايي
چشم عُبيد اَر سيرش بيند
ديگر نبيند چشمش بلايي
*
باب چهارم
مذهب منسوخ
اكابر سلف عدالت را يكي از فضايل اربعه شمرده اند و بناي امور معاش و معاد بر آن نهاده .
معتقد ايشان آن بوده كه " بالعدل قامت السموات و الارض " .
خود را مأمور " ان الله بأمر بالعدل و الاحسان " بداشتندي ، بنابراين سلاطين و امرا و اكابر و وزراء دايم همت بر اشاعت معدلت و رعايت امور رعيت و سپاهي گماشتندي و انرا سبب دولت و نيكنامي شناختندي ، و اين قسم را چنان معتقد بوده اند كه عوام نيز در معاملات و مشاركات طريق عدالت كارفرمودندي و گفتندي:
بيت
عدل كن زآنكه در ولايت دل
در پيغمبري زند عادل
*
مذهب مختار
اما مذهب اصحابنا آنكه اين سيرت اسوء سير است و عدالت مستلزم خلل و آنرا بدلايل واضح روشن گردانيده اند و ميگويند بناي كار سلطنت و فرماندهي و كدخدائي بر سياست است ، تا از كسي نترسند فرمان آنكس نبرند و همه يكسان باشند و بناي كارها خلل پذيرد و نظام امور گسسته شود .
آنكس كه حاشا عدل ورزد و كسي را نزند و نكشد و مصادره نكند و خود را مست نسازد و بر زيردستان اظهارعربده وغضب نكند مردم از او نترسند و رعيت فرمان ملوك نبرند .
فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان مشنوند مصالح بلاد وعباد متلاشي گردد و ازبهراين معني گفته اند:
مصراع
پادشاهان از پي يك مصلحت
صد خون كنند مي فرمايند
" العداله تورث الفلاكه " .
خود كدام دليل واضحتر از اينكه پادشاهان عجم چون ضحاك تازي و يزدجرد بزه كار كه اكنون صدرجهنم بديشان مشرفست و ديگر متأخران كه از عقب رسيدند تا ظلم مي كردند دولت ايشان در ترقي بود و ملك معمور .
چون بزمان كسري انوشيروان رسيد او از ركاكت رأي و تدبير وزراي ناقص عقل شيوة عدل اختيار كرد ، در اندك زماني كنگره هاي ايوانش بيفتاد وآتشكده ها كه معبد ايشان بود بيكبار بمرد و اثرشان از روي زمين محو شد ، امير المومنين ، مشيد قواعد دين ، عمر بن خطاب رضي الله عنه كه بعدل موصوف بود خشت ميزد و نان جو ميخورد و ميگويند خرقه اش هفده من بود .
معاويه ببركت ظلم ملك از دست امام علي كرم الله وجهه بدر برد.
بخت النصر تا دوازده هزار پيغمبر را در بيت المقدس بيگناه نكشت و چند هزار پيغمبر را اسير نكرد و دستور داري نفرمود دولت او عروج نكرد و در دو جهان سر افراز نشد .
چنگيز خان كه امروز بكوري اعدا در درك اسفل مقتدا و پيشواي مغولان اولين و آخرين است تا هزاران هزار بيگناه را بتيغ بيدريغ از پاي در نياورد پادشاهي روي زمين بر او مقرر نگشت .
حكايت
در تواريخ مغول وارد است كه هلاكوخان را چون بغداد مسخر شد جمعي را كه از شمشير بازمانده بودند بفرمود تا حاضر كردند .
حال هر قومي باز پرسيد .
چون بر احوال مجموع واقف گشت گفت:
ازمحترفه ناگزيراست ايشانرا رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند.
تجار را مايه فرمود دادن تا از بهر او بازرگاني كنند .
جهودان را فرمود كه قومي مظلومند . بجزيه از ايشان قانع شد .
مخنثان را به حرمهاي خود فرستاد .
قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و كشتي گيران و شاعران و قصه خوانان را جدا كرد و فرمود اينان درآفرينش زيادتند و نعمت خداي بزيان ميبرند .
حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روي زمين را از خبث ايشان پاك كرد .
لاجرم قرب نود سال پادشاهي در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ايشان در تزايد بود .
ابوسعيد بيچاره را چون دغدغه عدالت در خطر افتاد و خود را بشعار عدل موسوم گردانيد در اندك مدتي دولتش سپري شد و خاندان هلاكوخان و مساعي او در سرِ نيت ابوسعيد رفت .
***