۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

عبدالرحمان جامي

عبدالرحمن جامي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر كارگر





جامي
عبدالرحمن جامي مشهورترين شاعر آخر عهدِ تيموريست كه بايد او را بزرگ ترين شاعر آن عهد و گويندة بنام ايران بعد از حافظ شمرد.
ولادتش بسال 817 ( = 1414 ميلادي ) در خرجرد جام (خراسان) اتفاق افتاد .
تحصيلاتش در هرات و سمرقند در علوم ادبي و ديني و عرفان با سير و سلوك در مراحل تصوف صورت گرفت تا به مرتبة ارشاد رسيد و در سلك رؤساي طريقة نقشبندي در آمد و بعد از وفات سعدالدين كاشغري خلافت نقشبنديان بدو تعلق گرفت .
جامي از سلاطين عهد خود مخصوصأ به سلطان حسين بايقرا تقرب يافته بود و ضمنا با سلاطين بزرگ ديگرِ عهدِ خود نيز ارتباط داشت .
وفاتش بسال 898 هجري ( = 1492 ميلادي ) اتفاق افتاد .
جامي شاعر و عارف و اديب و محقق بزرگ عهد خود و صاحب نظم و نثر و كتب پارسي و تازي متعددست .
از آثار معروف منثور او بايد كتاب نفحات الانس و لوايح و اشعة اللمعات و بهارستان را دراينجا ذكر كنيم .
نفحات الانس كه بسال 883 هجري ( = 1478 ميلادي ) تأليف شده در شرح حالِ مشايخ صوفيه و حاوي اطلاعات ذيقيمت درين بابست . از آثار منظوم او نخست هفت اورنگ يا سبعه است شامل مثنوي سلسلة الذهب ، سلامان وابسال ، تحفة الاحرار ، سبحة الابرار ، يوسف و زليخا ، ليلي و مجنون ، خردنامة اسكندري ، ديگر ديوان قصايد و ترجيعات و غزلها و مراثي و تركيب بند و ترانه ها و قطعاتست كه جامي آنرا بر سه قسمت كرده و فاتحة الشباب و واسطة العقد و خاتمة الحيات نام نهاده است.
در اشعار جامي افكار صوفيانه و داستانها و حكمت و اندرز و تصورات غزلي و غنايي همه به وفور ديده مي شود .
وي در مثنويهاي خود روش نظامي را تقليد مي كرد و در غزل از سعدي و حافظ پيروي مي نمود و در قصيده تابع سبك شاعران قصيده گوي عراق بود .
با اين حال نبايد او را از ابتكار مضامين تازه و قدرت بيان و لطف معاني در اشعارش بي بهره دانست و با آنكه بمرتبة استادان بزرگ پيش از خود كمتر مي رسد ليكن از آن جهت كه خاتم شعراي بزرگ پارسي زبانست داراي اهميت و مقام خاصيست .

محنت قرب

والي مصرِ ولايت ذوالنون1
آن باسرارِ حقيقت مشحون2
گفت : در كعبه مجاور بودم
در حَرَم حاضر و ناظر بودم
ناگَه آشفته جواني ديدم
نه جوان ، سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
كردم از وي زِ سرِ مهر سئوال
كه مگر عاشقي اي شيفته مَرد
كه بدين گونه شدي لاغر و زرد ؟
گفت : اري بِسَرَم شورِ كسيست
كش چو من عاشقِ رنجور بسيست.
گفتمش يار بتو نزديكست
يا چو شب روزت ازو تاريكست؟
گفت : در خانة اويم همه عمر
خاك كاشانة اويم همه عمر.
گفتمش يكدل و يكروست بتو
يا ستمكار و جفاجوست بتو ؟
گفت : هستيم بهر شام و سحر
بهم آميخته چون شير و شكر
گفتمش يارِ تو اي فرزانه
با تو همواره بود همخانه !
لاغر و زرد شده بهرِ چه اي؟
سَر بِسَر دَرد شده بهرِ چه اي ؟
گفت : رُو رُو كه عَجَب بي خبري!
به كَزين گونه سخن درگذري
محنت قُرب زِ بُعد 3 افزونست
جِگَر از هيبتِ قُربَم خونَست
هست در قُرب همه بيم زوال
نيست در بُعد جز اميّد ِ وصال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ذوالنون : ابوالفياض ثوبان بن ابراهيم مصري ( م . 245 هجري = 859 ميلادي ) يكي از زاهدان و عابدان مشهور كه بفصاحت و حكمت و سير در مقامات مشهورست .
2 ـ مشحون : پُر .
3 ـ بُعد : دوري ، هجران .
منت دونان
بدندان رِخنه در پولاد كردن
بناخُن راه در خارا بُريدن
فرو رفتن بآتشدان نگونسار
بِپِلكِ ديده آتش پاره چيدن
بِفَرقِ سر نهادن صد شتر بار
زِ مشرق جانبِ مغرب دويدن
بسي بَر جامي آسان تَر نمايد
زِ بارِ منتِ دونان كشيدن
*

آرامگاه عبدالرحمن جامي

محمد تقي بهار - ملک الشعرا بهار

محمدتقي بهار ( ملک الشعراء بهار)
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر




ملك الشعراء بهار
ملك الشعراء محمد تقي بهار پسر ملك الشعراء محمد كاظم صبوري (ولادت در 1304 هجري قمري = 1266 هجري شمسي و 1886 ميلادي. وفات 1370 قمري هجري = 1330 شمسي هجري و 1951 ميلادي ) بي ترديد بزرگترين گويندة پارسي در چند قرن اخير از تاريخ ادبي ايرانست.
او نه تنها شاعري زبان آور و بلند انديشه ، بلكه در همان حال محققي بزرگ و نويسنده يي فعال و استادي لايق و روزنامه نگاري مبتكر و پر ارزش بود .
فعاليت ممتد ادبي وي كه از نخستين سالهاي جواني آغاز شد نزديك به نيم قرن امتداد داشت و در تمام اين مدت طولاني با نتايج بسيار سودمند همراه بود .
او مسلمأ يكي از اركان تكامل و تحول صوري و معنوي نظم و نثر در دوران معاصرست .
اهميت وي در شعر بيشتر در آنست كه :
اولا زبان فصيح پبشينيان را به بهترين و دل انگيز ترين صورتي در سخن خود بكار برد و ازين حيث سر آمد همة گويندگان دورة بازگشت شد .
و ثانيأ از زبان متداول پارسي و مفردات و تعبيرات و اصطلاحات آن براي تكميل زبان ادبي قديم و بكار انداختن آن در رفع حوايج روز استفاده كرد و آنها را به نحوي بسيار مطلوب در سخن خود گنجانيد .
و ثالثأ از حدود فشرده و تنگ موضوعات قديم در شعر بيرون آمد و آن را وسيلة سودمندي براي بيان مقاصد گوناگون و موضوعات مبتكر جديد قرار داد و انديشه هاي مختلف فلسفي و اجتماعي و سياسي خود را آزادانه در آن گنجانيد.
و رابعأ با اطلاع وافري كه از زبان پارسي و با معرفتي كه به ادبيات پيش از اسلام داشت بخلق تركيبات جديد و يا وارد كردن بسياري از لغات متروك لهجه هاي كهن و احياء آنها در آثار خود توفيق يافت و ازين راهها به غني كردن زبان پارسي ياري فراوان كرد .
كلام دردست "ملك " مطيع و منقاد و مانند موم قابل قبول صور گوناگون بود .
فصاحت وطنين دلچسب و آهنگهاي محرك تركيباتش ماية تأثير بي سابقة سخن او در دلهاست و او را بي شك مي توان خاتم استادان بزرگ پيشين و در همان حال مبداء تحول و تجددي بارآور و سودمند در سخن فارسي دانست .
در سال 1336 هجري قمري ( = 1917 ميلادي ) انجمن ادبي دانشكده را با مجلة " دانشكده " كه منتسب بهمان انجمن بود، تأسيس كرد. اين مجله اثر بارزي در نثر و نظم جديد فارسي و نشر تحقيقات ادبي و همچنين پراكندن افكار ادبي اروپايي در ايران و تقويت و توسعة سبك و شيوة جديد سخن در ادبيات پارسي داشت .
ازين پس بتدريج از فعاليت سياسي بهار كاسته و بر كوششهاي ادبي او افزوده شد و بيشتر عمرش به تدريس ادبيات در مدارس عالي (دانشسراي عالي ودانشكدة ادبيات تهران) و تصحيح متون قديم و تأليف كتاب گذشت و درين ميان چندماهي عهده دارمسئوليت وزارت فرهنگ بود .

*

جغد جنگ
فغان زِ جُغدِ جَنگ و مُرغواي1 او
كه تا ابد بُريده باد ناي2 او
بُريده باد ناي او و تا اَبَد
گسسته و شكسته پَر و پاي او
زِ من بُريده يارِ آشناي من
كزو بُريده باد آشناي او
چه باشد از بلايِ جنگ صَعبتَر
كه كس امان نيابد از بَلاي او
شَراب او زِ خونِ مَردِ رَنجبَر
وَز استخوانِ كارگر غذاي او
همي زَنَد صَلاي3مَرگ و نيست كس
كه جان بَرَد زِ صدمت4صلاي او
همي دهد نداي خوف و مي رسد
بِهَر دِلي مَهابَتِ5 نِداي او
همي تَنَد6چو ديو پاي7 در جهان
بِهَرطَرَف كشيده تارهاي او
چو خِيلِ مُور گِرد ِپارة شِكَر
فِتَد بِجانِ آدمي عَناي8 او
بِهَر زَمين كه بادِ جَنگ بَر وَزَد
بِحَلقها گِرِه شود هواي او
در آنزمان كه نايِ حَرب دَر دَمَد
زمانه بي نوا شود زِ ناي او
بِگوشها خروش تُندَر99اُوفتَد
زِ بانگ توپ و غُرّش و هَراي10 او
جهان شود چو آسيا و دَم بِدَم
بِخونِ تازه گردد آسياي او
رَوَندِه تانك همچو كوهِ آتشين
هزار گوش كر كند صداي او
همي خَزَد چو اژدها و در چِكَد
بِهَر دِلي شَرَنگِ جان گزاي او
چو پَر بِگُستَرَد عقابِ آهنين11
شكار اوست شهر و روستاي او
هزار بيضه هَر دَمي فرو نَهَد12
اجل دوان چو جوجه از قفاي او
كلنگ 13سان دژِ پَرَندِه بِنگري
بهندسي صفوف خوش نماي او
چو پاره پاره ابر كافكند همي
تگرگِ مرگ ابرِ مرگ زاي او
بِهَر كرانه دستگاهي آتشين
جحيمي14 آفريده در فضاي او
زِ دود و آتش و حريق و زلزله
زِ اشك و آه و بانگ ِ هايهاي او
بِرَزمگه " خداي جنگ " بگذرد
چو چشم شير لعلگون قباي او
اَمَل 15جهان 16زِ قعقع 17سلاح وي
اجل دوان بساية لواي18 او
بِخون نَهفته جوشَن و پَنام 19وي
بِخون كشيده موزه و رداي او
بِهَر زمين كه بگذرد بِگُستَرَد
نهيب درد و مرگ و ويل و واي او
. . .
كجاست روزگارِ صلح و ايمني
شگفته مَرز و باغِ دلگشاي او
كجاست عهدِ راستي و مردمي
فروغِ عشق و تابش ضياي او
كجاست دور ياري و برابري
حيات جاوداني و صفاي او
. . .
. . .
زهي كبوترِ سپيدِ آشتي
كه دل بَرَد سرودِ جانفزاي او
رسيد وقتِ آنكه جغدِ جنگ را
جدا كنند سَر به پيشِ پاي او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ مرغوا : تطير ، فال بد .
2 ـ ناي : ناي گلو ، قصبه الريه ، حلقوم .
3 ـ صلا : آواي مهماني در دادن ، مردمان را بآواز بلند بطعام خواندن.
4 ـ صدمت : آسيب .
5 ـ مهابت : هيبت ، ترسناكي .
6 ـ تنيدن : نسج كردن ، تابيدن ، تاب دادن .
7 ـ ديوپاي : عنكبوت .
8 ـ عنا : رنج ، سختي .
9 ـ تُندَر : رعد .
10 ـ هرا : غرش ، آواي بلند و سهمگين ددان .
11 ـ مراد از " عقاب آهنين " هواپيماست .
12 ـ مراد از بيضه هايي كه عقاب آهنين ( هواپيما ) بگذارد ، بمب است .
13 ـ كلنگ : درنا ، نوعي پرندة سپيد رنگست .
14 ـ جحيم : دوزخ ، جهنم .
15 ـ امل : آرزو .
16 ـ جهان : جهنده رمنده .
17 ـ قعقع ، قعقا : آواز سلاح و مانند آن .
18 ـ لوا : درفش ، رايت ، علم ، بيرق .
19 ـ پنام : دهان بند ، پارچة چهارگوشي كه آنرا با بند در موقع خواندن اوستا جلو دهان بندند .

***

آرامگاه ملک الشعراء بهار

سعدي شيرازي

سعدي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر





سعدي

مشرف بن مصلح (يا: مشرف الدين مصلح ، يا: مشرف الدين مصلح الدين ) سعدي شيرازي دراوايل قرن هفتم هجري ( اوايل قرن سيزدهم ميلادي ) ميان خانداني از عالمان دين در شيراز ولادت يافت .
در اوان جواني به بغداد رفت و آنجا در مدرسة نظاميه كه خاص شافعيان بود بتحصيل علوم ادبي و ديني همت گماشت و سپس به عراق و شام و حجاز سفر كرد و در اواسط قرن هفتم هجري در عهد حكومت اتابك سلغري ابوبكربن سعدبن زنگي ( 623 ـ 658 هجري = 1226 ـ 1259 ميلادي ) بشيراز بازگشت و منظومة حِكمي بوستان را در سال 655 هجري ( = 1257 ميلادي ) گلستان را در مواعظ و حكم بنثر مزين آميخته با قطعات اشعار دل انگيز بنام شاهزاده سعدبن ابوبكر در آورد و بوي تقديم نمود و از آن پس قسمت عمدة عمر خود را درشيراز و در خانقاه خود زيسته و بسال 691 هجري (1291 ميلادي ) يا 694 هجري (1294 ميلادي ) درگذشته و در همان خانقاه مدفون گرديده است.
سعدي ، با فردوسي و حافظ ، يكي از سه شاعر بزرگ و بلامنازع فارسيست .
در سخن او غزل عاشقانه آخرين حد لطافت و زيبايي را درك كرده و لطيف ترين معاني در ساده ترين و فصيح ترين و كاملترين الفاظ آمده است .
در حكمت و موعظه و ايرادِ حِكَم و امثال از هر شاعر پارسي گوي موفقترست و نثر مزين و آراسته و شيرين و جذاب او در گلستان بهترين نمونة نثرهاي فصيح فارسيست .
وي بسبب تقدم در نثر و نظم از قرن هفتم ببعد همواره مورد تقليد و پيروي شاعران و نويسندگان پارسي گوي ايران و خارج از ايران بوده است.
آثار منثور ديگرش غير از گلستان: مجالس پنجگانه ، نصيحة الملوك ، رسالة عقل و عشق ، تقريرات ثلاثه است ، و اشعارش بقصائد و مراثي و ترجيعات و چند مجموعة غزل و مقطعات و جز آن تقسيم ميشود .

*
همدردي
بَني آدَم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش زِ يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دِگَر عضوها را نَمانَد قَرار
تو كَز مِحنَتِ ديگران بي غَمي
نَشايَد كه نامَت نَهَند آدَمي

*
پروانه و شمع
شَبي ياد دارَم كه چَشمَم نَخُفت
شنيدم كه پَروانه با شَمع گفت
كه من عاشقم گَر بِسوزَم رَواست
ترا گريه و سوز باري چراست
بگفت اي هوادارِ مسكينِ من
بِرَفت انگبين يار شيرينِ من
چو شيريني از مَن بِدَر مي رود
چو فرهادم آتش بِسَر مي رود
همي گفت و هرلحظه سيلابِ درد
فرو مي دويدش بِرُخسارِ زَرد
كه اي مدعي عشق كارِ تو نيست
كه نه صبر داري نه ياراي زيست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتشِ عشق اگر پَر بِسوخت
مرا بين كه از پاي تا سَر بِسوخت
مبين تابِشِ مجلس افروزيَم
تپش بين و سيلابِ دِلسوزيَم
نَرَفته زِ شَب همچنان بَهره يي
كه ناگه بكشتش پريچهره يي
همي گفت و مي رفت دودَش بِسَر
همينست پايان عشق اي پسر
ره اينست گر خواهي آموختن
بكشتن فَرَج يابي از سوختن

*

شب فراق
شَبِ فراق كه دانَد كه تا سَحَر چَندَست
مگَر كسي كه بِزندان عِشق دَربَندَست
گرفتم از غمِ دِل راهِ بوستان گيرم
كدام سَرو ببالاي دوست مانندست
پيامِ من كه رساند بِيارِ مِهر گُسَل
كه بَر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قَسَم بجانِ تو گفتن طريقِ عزت نيست
بخاكِ پاي تو ، وآن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و بَر گرفتنِ دِل
هنوز ديده بِديدارَت آرزومندست
بيا كه بَر سَرِ كويَت بَساطِ چهرة ماست
بجاي خاك كه در زير پايَت افكندست
خيالِ روي تو بيخِ اميد بنشاندست
بَلاي عشق تو بنيادِ صَبر بَركندست
عَجَب در آن كه تو مجموع و گر قياس كني
بِزير هم خَمِ مويَت دِلي پراكندست
اگر بِرَهنِه نباشي كه شخص بنمايي
گمان بَرَند كه پيراهَنَت گُل آكندست
زِ دَست رفته نه تنها مَنَم درين سودا
چه دستها كه زِ دستِ تو بَر خداوندست!
فَراقِ يار كه پيش تو گاه بَرگي نيست
بيا و بَر دِلِ من ببين كه كوهِ الوندست
زِ ضَعفِ طاقَتِ آهَم نماند و تَرسَم خَلق
گمان بَرَند كه سعدي زِ دوست خرسندست

*

شب وصال

يك امشَبي كه دَر آغوش شاهِدِ شِكَرم
گَرَم چو عُود بَر آتش نَهَند غَم نَخورم
چو التماس بَر آمد هلاك باكي نيست
كجاست تيرِ بلا ؟ گو بيا كه من سپرم !
ببند يك نفس اي آسمان دريچة صبح
بَر آفتاب ، كه امشب خوشَست با قَمَرَم !
نَدانَم اين شَبِ قَدرَست يا ستارة روز
تويي بَرابَرِ من ، يا خيال دَر نَظَرَم ؟
خوشا هواي گُلِستان و خواب دَر بُستان
اگر نبودي تَشويشِ بُلبُلِ سَحَرَم
بِدين دو ديده كه امشب تُرا همي بينم
دريغ باشد فردا بديگري نِگَرم
روانِ تِشنه بَر آسايَد از وجود فُرات
مَرا فُرات زِ سَر بَر گذشت و تِشنِه تَرَم
چو مي نَديدَمَت از شوق بي خَبَر بودم
كنون كه با تو نِشَستَم زِ ذُوق بي خَبَرَم
سُخن بگوي كه بيگانه پيشِ ما كس نيست
بِغيرِ شَمع و همين ساعَتَش زَبان بِبُرَم
ميانِ ما بِجُزين پيرهَن نخواهد بود
وَگَر حِجاب شَوَد تا بِدامَنَش بِدَرَم
مَگوي سَعدي ازين دَرد جان نَخواهَد بُرد
بِگو كُجا بَرَم آن جان كه از غَمَت بِبُرَم
***


آرامگاه سعدی

حافظ شيرازي

حافظ
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر






حافظ
شمس الدين محمد حافظ شيرازي يكي از بزرگترين شاعران پارسي گويست كه با مهارتي كم نظير در غزل هاي عالي خود افكار دقيق عرفاني و حكمي و غنايي را با الفاظ برگزيدة منتخب همراه كرد و ازين راه شاهكارهاي جاويدان بي بديلي در ادب پارسي به وجود آورد.
ولادت او در اواسط نيمة اول قرن هشتم هجري (= اواسط نيمة اول قرن چهاردهم ميلادي) در شيراز اتفاق افتاد و در همان شهر تحصيلاتش در علوم ادبي و شرعي و سيردر مقامات عرفاني گذشته است و به علت آن كه قرآن رااز بَرداشت حافظ تخلص كرد .
زندگانيش با خدمات ديواني در نزد پادشاهان اينجو و آل مظفر پارس همراه بود تا بسال 791 هجري (= 1389 ميلادي) در شيراز درگذشت.
ديوان اشعار او متضمن چند قصيده ، غزل ها ، مثنوي ساقي نامه و مثنوي ديگري به بحر مسدس و قطعه ها و ترانه هاست .
اهميت او درآن است كه توانست مضامين عرفاني وعشقي را به نحوي درهم آميزد كه ازدو شيوة غزل عارفانه وعاشقانه سبك واخد جديدي به وجود آورد.
اين شاعر استاد افكار خود را با الفاظ بسيار زيبا و با توجه به صنايع لفظي بيان كرده و بر اثر قدرت فراوان خود در سخنوري غالبا مضامين عالي و معاني بسيار در ابيات كوتاه گنجانيده است .
تركيباتي كه حافظ در اشعار خود آورده غالبا تازه و بديع و بي سابقه است و حافظ در ساختن اين تركيبات نهايت قدرت و كمال ذوق و لطف طبع خود را نشان داده است و كمتر شاعري را ازين حيث ميتوان با او مقايسه كرد.
معاني عرفاني و حكمي حافظ اگرچه تازه نيست ليكن چون با احساسات لطيف و گاه با هيجانات شديد روحي او آميخته شده جلائي خاص يافته است .
بهر حال غزل حافظ از جملة نمونه هاي بسيار خوب سخن فارسي است

***

كاخِ آرزو
بيا كه قَصرِ اَمَل سَخت سُست بنيادَست
بيار باده كه بُنيادِ عُمر بَر بادَست
غُلامِ هُمَتِ آنَم كه زيرِ چَرخِ كبود
زِ هَرچِه رَنگِ تَعَلّق پَذيرد آزادَست
چِگويَمَت كه بِميخانه دوش مَست و خَراب
سُروش عالمِ غيبم چه مُژدِه ها دادَست
كه اي بلنَد نَظَر شاهبازِ سِدره نشين
نشيمن تو نَه اين كُنجِ مِحنَت آبادَست !
تُرا زِ كُنگِرة عَرش ميزنند صَفير
نَدانَمَت كه درين دامگَه چه افتادَست
نَصيحتي كُنَمَت ياد گير و در عَمَل آر
كه اين حَديث زِ پيرِ طَريقَتَم يادَست
رضا بِدادِه بِدِه وَز جَبين گِرِه بِگُشاي
كه بَر مَن و تو دَرِ اختيار نَگشادَست
مَجُو دُرستي عَهد از جَهانِ سُست نَهاد
كه اين عَجُوزِه عَروسِ هِزار دامادَست
حَسَد چه مي بَري سُست نَظم بَر حافظ
قبولِ خاطر و لطفِ سُخَن خدادادَست

*
جامِ جَم
سالها دِل طَلَبِ جامِ جَم از ما مي كرد
آنچه خود داشت زِ بيگانه تَمَنا مي كرد
گوهَري كَز صَدَفِ كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدِگانِ لَبِ دريا مي كرد
مُشكِلِ خويش بَرِ پيرِ مُغان بُردَم دوش
كاو بتأييدِ نَظَر حّلِ معمّا مي كرد
ديدَمَش خُرّم و خَندان قَدَحِ باده بِدَست
وَاندَرآن آينه صَد گونه تماشا مي كرد
گفتم اين جامِ جهان بين بتو كي داد حَكيم
گفت آن روز كه اين گُنبَدِ مينا مي كرد
اين هَمه شُعبَدِه ها عقل كه مي كرد اينجا
سامِري پيشِ عصا و يَدِ بيضا مي كرد
گفت آن يار كزو گشت سَرِ دار بلند
جُرمَش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي كرد
فيضِ روح القُدُس ار باز مَدَد فَرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مَسيحا مي كرد
گفتم اين سلسلة زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله يي از دِلِ شيدا مي كرد

*
ماجراي دوش
دوش ديدَم كه مَلايك دَرِ ميخانه زدند
گِلِ آدَم بسرشتند و بپيمانه زدند
آسمان بارِ اَمانَت نَتوانست كشيد
قُرعة فال بنامِ مَنِ ديوانه زدند
جَنگِ هفتاد و دو مِلَت همه را عُذر بِنِه
چون نديدند حقيقت رَهِ افسانه زدند
شُكرِ ايزَد كه ميان من و او صُلح افتاد
صوفيان رَقص كنان ساغَرِ شُكرانه زدند
آتش آن نيست كه از شعلة او خَندَد شَمع
آتش آنست كه در خَرمَنِ پَروانه زدند
كس چو حافظ نَگُشاد از رُخِ انديشه نِقاب
تا سَرِ زُلفِ سُخن را بِقَلَم شانه زدند

*
ناكام
سينه مالامال دردست ، اي دريغا مرهمي !
دل زِ تنهايي بجان آمد ، خدا را همدلي!
چشمِ آسايش كه دارد از سپهرِ تيزرو ؟
ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم : اين احوال بين ! خنديد و گفت
صَعب روزي ، بوالعَجَب كاري ، پريشان عالمي !
سُوختَم در چاهِ صبر از بَهرِ آن شَمعِ چگُل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رُستَمي
در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
پريش باد آن دل كه با دردِ تو خواهد مَرهَمي
اهلِ كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رَهروي بايد جهان سُوزي ، نَه خامي ، بيغَمي
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وَز نُو آدمي
خيز تا خاطر بدان تركِ سَمَرقَندي دَهيم
كَز نَسيمَش بويِ جويِ موليان آيد هَمي
گِرية حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

*
اينهمه نيست
حاصلِ كارگَهِ كون و مكان اينهمه نيست
بادِه پيش آر كِه اسباب جهان اينهمه نيست
پنج روزي كه درين مَرحَله مُهلَت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اينهمه نيست
از دِل و جان شَرَفِ صُحبَتِ جانان غَرَضَست
غَرَض اينَست وَگرنَه دِل و جان اينهمه نيست
مِنَتِ سدره و طوبي زِ پي سايه مَكِش
كه چه خوش بِنگري اي سَروِ روان اينهمه نيست
دولت آنست كه بي خون دل آيد بِكنار
وَرنَه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست
بَر لَبِ بَحرِ فَنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان كه زِ لَب تا بِدهان اينهمه نيست
زاهِد ايمِن مَشو از بازي غيرت زنها
كه ره از صومعه تا ديرِ مُغان اينهمه نيست
دَردمنَدي مَنِ سوخته زار و نزار
ظاهرأ حاجَتِ تقرير و بيان اينهمه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقمِ سود و زيان اينهمه نيست

*
بيا ساقي
بيا ساقي آن مي كه حال آورد
كرامت فزايد ، كمال آورد
بمن دِه كه بَس بي دِل افتاده ام
وَزين هردو بي حاصل افتاده ام
بيا ساقي ان مي كه عَكسَش زِ جام
بكيخسرو و جَم فرستَد پيام
بِدِه تا بگويم بآواي ني
كه جمشيد كي بود و كاوس كي
همان منزلست اين جهانِ خَراب
كه ديدست ايوان افراسياب
همان مَرحله است اين بيابان دور
كه گم شد درو لشكرِ سَلم و تور
بيا ساقي آن آتش تابناك
كه زردشت مي جوشدش زير خاك
بِمَن دِه كه بَدنام خواهم شدن
خَرابِ مي جام خواهم شدن
مِيَم دِه مَگَر گردم از عيب پاك
بَر آرم بعشرَت سَري زين مُغاك
چو شد باغ روحانيان مسكنم
درينجا چرا تخته بَندِ تَنَم
شَرابَم دِه و روي دولت ببين
خَرابَم كُن و گنج حِكمَت ببين
من آنم كه چون جام گيرم بدست
ببينم در آن آينه هرچه هست
بِمَستي دَمِ پادشاهي زنم
دَمِ خسروي در گدايي زنم
بِمَستي توان دُرّ اسرار سُفت
كه در بيخودي راز نتوان نهفت

حافظيه

( آرامگاه حافظ)
***

ايرج ميرزا

ايرج ميرزا
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر


ايرج ميرزا

ايرج ميرزا جلال الممالك ، از نوادگان فتحعليشاه قاجار بود .
ولادتش به سال 1291 هجري ( = 1874 ميلادي ) و مرگش بسال 1343 هجري ( = 1924 ميلادي ) اتفاق افتاد .
وي در پارسي و تازي و زبان فرانسوي مهارت داشت و روسي و تركي نيز مي دانست و خط را خوب مي نوشت .
تحصيلاتش در مدرسة دارالفنون تبريز صورت گرفت و در نوزده سالگي هنگام وليعهدي مظفرالدين شاه كه سلطنتش از 1314 تا 1324 هجري (= 1896 ـ 1906 ميلادي ) بوده است ، لقب صدرالشعراء يافت ليكن بزودي از شاعري در دربار كناره گرفت و به خدمات دولتي مختلفي پرداخت كه از ميان آنها خدمت در وزارت معارف ( فرهنگ ) از همه پر ارزش تر بود .
شعر ايرج بسادگي و اشتمال بر مفردات و تعبيرات عاميانه مشهورست .
اطلاع او از ادبيات ملل مختلف و تأثري كه از محيط متغير و انقلابي عهد خود پذيرفته بود ، او را وادار كرد تا روش قديم را كه در آن نيرومند بود رها كند و خود شيوه يي خاص آورد .
درين شيوه افكار نو و مضاميني كه گاه از ادبيات خارجي اقتباس شده و گاه مخلوق انديشة شاعرست ، و نيز مسائل مختلف اجتماعي و هزلها و شوخي هاي نيشدار و ريشخندها و تمثيلاتي كه شاعر از غالب آن ها نتايج اجتماعي را متوقعست در زباني بسيار ساده و گاه نزديك به زبان تخاطب بيان شده است .

مادر
گويند مرا چو زاد مادر
پستان بدهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهوارة من
بيدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا بُرد
تا شيوة راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بَر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بَر لبِ من
بَر غنچة گُل شكفتن آموخت
پس هستي من زِ هستي اوست
تا هستم و هست دارم دوست

*

قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كُنَد مادر تو با من جنگ
هركجا بينَدَم از دور كند
چهره پُر چين و جَبين پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زَنَد
بَر دِلِ نازكِ من تيرِ خدنگ
از درِ خانه مرا طرد كند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلَت تا زنده است
شهد در كام من و تُست شَرَنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دِلِ او از خون رَنگ
گر تو خواهي بوصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
رَوي و سينة تَنگش بدَري
دِل برون آري از آن سينة تنگ
گرم و خونين بِمَنَش باز آري
تا بَرَد زآينة قلبم زنگ
عاشقِ بي خِرَد ناهنجار
نه بَل آن فاسقِ بي عصمت و ننگ
حُرمَتِ مادري از ياد بِبُرد
خيره از باده و ديوانه زِ بَنگ
رفت و مادر را افكند بخاك
سينه بدريد و دل آورد بچنگ
قصد سَر منزلِ معشوقه نمود
دلِ مادر بكفش چون نارنگ
از قضا خورد دَمِ در بِزَمين
وَاندكي رَنجه شد او را آرنگ
وآن دِلِ گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كفِ آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته بخون
آيد آهسته برون اين آهنگ
آه دست پِسَرَم يافت خراش !
واي پاي پِسَرَم خورد بسنگ !

عراقي

عراقي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر




عراقي

فخر الدين عراقي همداني ( 610 ـ 688 هجري = 1213 ـ 1289 ميلادي ) از عارفان و شاعران نام آور قرن هفتمست .
آغاز جوانيش در همدان بتحصيل ادبيات و علوم گذشت .
سپس در هجده سالگي به مولتان هندوستان روي نهاد و در خدمت شيخ بها الدين زكريا از كبار مشايخ آن سامان آغاز سلوك كرد و چندين سال بعد به عربستان و آسياي صغير رفت و در قونيه بمجلس شيخ صدرالدين قونيوي از پيروان محيي الدين بن العربي صوفي بزرگ راه يافت و كتاب لمعات را در آن شهر تحت تأثير فصوص الحكم ابن العربي تأليف نمود .
سپس به مصر و شام سفر كرد و در ديار اخير درگذشت و در جوار قبر محيي الدين ابن العربي در دمشق مدفون گشت .
وي علاوه بر ديوان (قصائد و تركيبها و ترجيعها و غزلها و ترانه ها و مقطعات ) مثنوي كوتاهي بنام عشاق نامه در بيان مراتب عشق و حالات عاشقان دارد .
كتاب لمعات او را نورالدين عبدالرحمن جامي بنام اشعة اللمعات شرح كرده است .
عراقي سوخته ييست كه با سخنانش از سوز درون و شوق باطن و كمال نفس خويش حكايت مي كند .
كلامش ساده و استوار و استادانه است .
در غزلها و تركيبها و ترجيعهاي وي شور و شوقي بي مانند كه نشانة التهاب دروني اوست ديده ميشود و اين شوق گاه با تأمل در معارف و حقايق عرفاني همراه و گاه با توصيفات بديع و كم سابقه يي از حالات سالكان و واصلان آميخته است .
مثنوي و قصائدش بيشتر رنگ تحقيق دارد و طبعأ حالت و لطافت غزلهاي او را فاقدست .
*
كوي خرابات
در كوي خرابات كسي را كه نيازست
هشياري و مستيش همه عين نمازست
آنجا نپذيرند صلاح و وَرَع1 امروز
آنچ از تو پذيرند در آن كوي نيازست
اسرارِ خرابات بِجُز مَست نداند
هشيار چه داند كه درين گوي چه رازست
تا مستيِ رندان ِخرابات بديدم
ديدم بحقيقت كه جزين كار مجازست2
خواهي كه درونِ حَرَمِ عشق خَرامي
در ميكده بنشين كه رهِ كعبه درازست
هان تا ننهي پاي درين راه ببازي
زيرا كه درين راه بسي شيب و فرازست
از ميكده ها نالة دلسوز بَرآمد
در زمزمة عشق ندانم كه چه سازست
زآن شعله كه از روي بتان حسن تو افروخت
جان همه مشتاقان در سوز و گدازست
چون بَر درِ ميخانه مرا بار نداند
رفتم بدرِ صومعه ، ديدم كه فرازست3
آواز زِ ميخانه بَرآمد كه عَراقي
درباز تو خود را كه درِ ميكده بازست !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ورع : پرهيزكاري ، زهد .
2 ـ مَجاز : مقابل حقيقت ، غير واقع .
3 ـ فراز : باز ، بسته ( اين لغت از اضدادست )
*

جلوة معشوق
نخستين باده كاندر جام كردند
زِ چَشمِ ساقي وام كردند
چو با خود يافتند اهلِ طَرَب را
شَرابِ بيخودي در جام كردند
لبِ ميگونِ جانان جام در داد
شَرابِ عاشقانش نام كردند
زِ بَهرِ صيدِ دلهاي جهاني
كمندِ زُلفِ خوبان دام كردند
بگيتي هركجا دردِ دِلي بود
بهم كردند و عشقش نام كردند
سَرِ زلفِ بُتان آرام نگرفت
زِ بَس دلها كه بي آرام كردند
چو گوي حُسن در ميدان فكندند
بيك جولان دو عالم رام كردند
زِ بَهرِ نُقلِ مسَتان از لب و چشم
مهيا پسته و بادام كردند
بمجلس نيك و بد را جاي دادند
بجامي كار خاص و عام كردند
بغمزه صد سخن با جان بگفتند
بِدِل ز ابرو دو صد پيغام كردند
جَمالِ خويشتن را جِلوه دادند
بيك جِلوه دو عالم رام كردند
دلي را تا بدست آرند هَردَم
سَرِ زُلفين خود را دام كردند
نهان با مَحرَمي رازي بگفتند
جهاني را از آن اعلام كردند
چو خود كردند رازِ خويشتن فاش
عراقي را چرا بدنام كردند ؟
***

فروغي بسطامي

فروغي بسطامي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر


فروغي بسطامي
فروغي بسطامي ( 1213 ـ 1274هجري = 1798 ـ 1857 ميلادي) شاعر غزلسراي استاد و صاحب سخن روان و فصيح و جانبخش ، از شاعران بزرگ قرن سيزدهم هجري ( = قرن نوزدهم ميلادي ) است .
وي مدتي از اوايل عمر خود را به مدح شاهان و شاهزادگان قاجاري گذراند .
ليكن بسبب تمايلات عارفانه باقي عمر را بيشتر در رياضت و اعتزال و آمد و شد به مجلس عرفا گذرانيد .
توجه او به تصوف باعث شد كه غزلهاي دلپذير او با افكار بلند عارفانه همراه باشد و در حقيقت او را بايد يكي از بزرگترين غزلسرايان متصوف دوران اخير ادبي ايران دانست .

قبله گاه
كي رفته اي زِ دِل كه تمنا كنم ترا
كي بوده اي نهفته كه پيدا كنم ترا
غيبت نكرده اي كه شوم طالبِ حضور
پنهان نگشته اي كه هويدا كنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدي كه من
با صد هزار ديده تماشا كنم ترا
بالاي خود در آينة چشمِ من ببين
تا با خبر زِ عالمِ بالا كنم ترا
مستانه كاش در حرم و دير بگذري
تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم ترا
خواهم شبي نقاب زِ رويت بَر افكنم
خورشيد كعبه ماه كليسا كنم ترا
گر افتد آن دو زلفِ چليپا بچنگ من
چندين هزار سلسله در پا كنم ترا
طوبي و سدره گر بقيامت بمن دهند
يكجا فداي قامتِ رعنا كنم ترا
زيبا شود بكارگه عشق كار من
هرگَه نظر بصورتِ زيبا كنم ترا
رسواي عالمي شدم از شورِ عاشقي
ترسم خدا نخواسته رسوا كنم ترا
با خيلِ غمزه گر بوثاقم گذر كني
مير سپاه صف آرا كنم ترا

*

مردان خدا
مردانِ خدا پردة پندار دريدند
يعني همه جا غيرِ خدا هيچ نديدند
هر دست كِه دادند از آن دست گرفتند
هر نكته كِه گفتند همان نكته شنيدند
يك طايفه را بَهرِ مكافات سرشتند
يك سلسله را بَهرِ ملاقات گزيدند
يك فرقه بعشرت درِ كاشانه گشادند
يك زمره بحسرت سرِ انگشت گزيدند
جمعي بدرِ پيرِ خرابات خَرابَند
قومي بِبَرِ شيخِ مناجات مُريدند
يك جمع نكوشيده رسيدند بمقصد
يك قوم دويدند و بمقصد نرسيدند
فرياد كه در رهگذر ِ آدمِ خاكي
بس دانه فشاندند و بسي دام نهادند
همت طلب از باطنِ پيرانِ سَحَر خيز
زيرا كه يكي را زِ دو عالم طلبيدند
زنهار مَزَن دست بدامانِ گروهي
كز حق بِبُريدند و بِباطل گرويدند
چون خلق در آيند ببازار حقيقت
ترسم نفروشند متاعي كه خريدند
كوتاه نظر غافل از آن سرو بلندست
كاين جامه باندازة هركس نَبُريدند
مرغانِ نظر بازِ سبك سير فروغي
از دامگَهِ خاك بَر افلاك پريدند .

***

وحشي بافقي

وحشي بافقي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر





وحشي بافقي

وحشي بافقي از قصبة بافق كرمان بوده است و بيشتر در يزد اقامت داشت و به مدح شاه طهماسب صفوي ( 930 ـ 984 هجري = 1524 ـ 1576 ميلادي ) و ستايش غياث الدين مير ميران حاكم يزد ( از اعقاب شاه نعمت الله ولي و از نوادگان دختريشاه اسماعيل صفوي ) روزگار ميگذرانيد تا بسال991 هجري ( = 1583 ميلادي ) درگذشت .
وحشي در غزلسرايي طبعي بسيار لطيف و كلامي نرم و دل انگيز دارد .
از مثنويهاي او خلد برين ، ناظر و منظور ، فرهاد و شيرين كه به تقليد نظامي ساخته شده از جملة مثنوي هاي خوب دوران اخير ادب فارسي است .
اهميت وحشي بيشتر در سرودن تركيب بندهاي مشهور اوست كه به نقل بعضي از آن ها مبادرت نموده ايم .
اختصاص مهم شعر وحشي در آنست كه به نحوي لائح احساسات و عواطف رقيق و تند شاعر را بيان مي كند و ازين حيث وحشي در ميان شاعران ايران امتياز خاصي دارد .
غزلهاي او ازحيث اشتمال بر عواطف حاد واحساسات تند و انعكاس شديد شاعردر برابر تأثرات باطني قابل توجه و شايستة كمال اعتناست .

*

چشم عاشق
بمجنون گفت روزي عيبجوئي
كه پيدا كن به از ليلي نكويي
كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست
بهر جزوي زِ حسنِ وي قصوريست
زِ حرفِ عيبجو مجنون بَر آشفت
در آن آشفتگي خندان شد و گفت :
اگر در ديدة مجنون نشيني
بغير از خوبي ليلي نبيني
تو كِي داني كه ليلي چون نكو يست
كزو چشمت همين بَر زلف و رويست
تو قد بيني و مجنون جلوة ناز
تو چشم و او نگاهِ ناوك انداز
تو مو بيني و مجنون پيچش مو
تو ابرو او اشارت هاي ابرو
دِلِ مجنون زِ شكرّخنده خونست
تولب مي بيني و دندان كه چونست
كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام
نه آن ليليست كز من بُرده آرام
اگر مي بود ليلي بد نمي بود
ترا رد كردن او حدّ نمي بود

*
داستان غم
دوستان شرح پريشاني من گوش كنيد
داستانِ غم پنهاني من گوش كنيد
قصه بي سر و ساماني من گوش كنيد
گفت و گوي من و حيراني من گوش كنيد
شرح اين آتش جانسوز نهفتن تا كي
سوختم سوختم اين سوز نهفتن تا كي
روزگاري من و دل ساكن كويي بوديم
ساكن كوي بتِ عربده جويي بوديم
عقل و دين باخته ديوانة رويي بوديم
بستة سلسلة سلسله مويي بوديم
كس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يك گرفتار ازين جمله كه هستند نبود
نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پُر شكنش هيچ گرفتار نداشت
اين همه مشتري و گرمي بازار نداشت
يوسفي بود ولي هيچ خريدار نداشت
اول آنكس كه خريدار شدش من بودم
باعث گرمي بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبي و رعنايي او
داد رسوايي من شهرت زيبائي او
بس كه دادم همه جا شرح دلارايي او
شهر پُر گشت زِ غوغاي تماشايي او
اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
كي سر برگ من بي سر و سامان دارد
پيش او يار نو يار كهن هردو يكيست
حرمت مدعي و حرمت من هردو يكيست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هردو يكيست
نغمة بلبل و فرياد زغن هردو يكيست
اين ندانست كه قدر همه يكسان نبود
زاغ را مرتبة مرغ خوش الحان نبود
چون چنينست پي كار دگر باشم به
چند روزي پي دلدار دگر باشم به
عندليب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمة گلزار دگر باشم به
نو گلي كو كه شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
گرچه از خاطر وحشي هوس روي تو رفت
وزدلش آرزوي قامت دلجوي تو رفت
شد دل آزرده دل از كوي تو رفت
با دلِ پُر گله از ناخوشي خوي تو رفت
حاش لله كه وفاي تو فراموش كند
سخن مصلحت آميز كسان گوش كند .
*

هاتف اصفهاني

هاتف اصفهاني
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر



هاتف اصفهاني

سيد احمد هاتف اصفهاني از جملة بزرگترين شاعران ايران در قرن دوازدهم هجري ( قرن هجدهم ميلادي ) و از گويندگانيست كه در احياء سبك شاعران قديم پارسي گوي اثر بسيار داشته است .
مولد وي اصفهان بود و بسال 1198 هجري ( = 1783 ميلادي) درگذشت .
هاتف در نظم و نثر و در دو زبان عربي و پارسي توانا بود و نيز در علم طب دست داشت .
ازو ديوان قصايد و ترجيعات و غزليات بجاي مانده است .
از مهمترين آثار او كه بدان شهرت يافته ترجيع بنديست در وحدت وجود كه حقأ از حيث استحكام الفاظ و بيان معاني دشوار بزبان فصيح عارفانه در ادب پارسي كم نظيرست .
*

اقليم عشق
اي فداي تو هــــم دل و هم جان
وي نـثار رهت همين و هم آن
فداي تـو چون تـــوئي دلـبر
جان نثار تو چون توئي جانان
دل رهـــاندن زدست تـو مشكل
جــان فشاندن بپاي تـو آسان
راه وصــل تــو راه پــر آسـيب
درد عشق تــو درد بي درمان
بنــدگانيـــم جــان و دل بـركف
چشم برحكم و گوش برفرمان
گَــــر دِلِ صلح داري اينــك دِل
وَر سرِ جنگ داري اينك جان
دوش ازسوزِعشق وجذبة شوق
هــر طرف مي شتافتم حيران
آخـــــر كار شـــــوقِ ديــدارم
ســوي دِيـرِ مُغان كشيد عَنان
چشــمِ بــد دور خلوتي ديـــدم
روشن از نورِ حق نه از نِيران
هَــرطَرف ديدم آتشي كان شب
ديـــد در طـور موسي عمران
پيــــري آنجا بــه آتش افروزي
بــه ادب گـــردِ پير مُغبچگان
همـه سيمين عذار و گل رخسار
همه شيرين زبان و تنگ دهان
عود و چنگ و دف وني و بربط
شمع ونقل وگل ومي وريحـان
ســاقيِ ماهـرويِ مشكين مـوي
مُطربِ بذله گويِ خوش الحان
مُغ و مُغ زاده ، موبــد و دستور
خدمــتش را تمام بـسته ميـان
مـــنِ شـــــرمنــده از مسلماني
شـدم آنجا به گوشه اي پنهان
پيــر پرسيـد كيست اين ! گفتند:
عاشقي بي قـرار و سرگردان
گفت جـامي دهيـدش از مي ناب
گرچه ناخوانده باشداين مهمان
ســاقيِ آتش پرستِ آتش دست
ريخت در ساغر آتشِ سوزان
چون كِشيدم نَه عقل مانـدو نَه دين
سوخت هــَم كُفرازآن و هَم ايمان
مَست افتــــادم و در آن مَستي
بــِهَ زبـاني كه شرح آن نتوان
اين سُخن مي شنيدم از اعضاء
همــه حَتي الوَريـد و الشَرَيان
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وَحدَهُ لا الله الا هو

از تـو اي دوست نگسلم پيونـد
وَر بـــِه تيغم بُرَنـد بَند از بَنــد
الحق ارزان بـود زما صد جان
وَز دهــانِ تـو نيـــم شكرخنـد
اي پــــدر پنـد كم دِه از عشقم
كه نخواهد شـد اهل ايـن فرزند
مـــــن ره كـــوي عافيت دانـم
چـه كنــم كاوفتاده ام بـه كمند
پنــــدِ آنان دهند خلق اي كاش
كه ز عشـق تــو ميــدهندم پند
در كليســـــا بــه دلبــر تـَرسا
گفتم اي دل بــه دامِ تـو دربند
ايــــكه دارد بـــــه تـار زُنارت
هـر سـرِ مـويِ مــن جدا پيوند
ره بـــه وحـــدت نيـافتن تاكي
ننـگ تـثلـيث بـر يــكي تـا چند
نـــامِ حــقِ يــگانه چـون شايد
كه اُب و اِبن وروح قُدُس نَهند
لبِ شيرين گشود و با من گفت
وَز شكر خنـد ريخت آب ازقند
كـــهِ گَــر از سرّ وحدت آگاهي
تُهمَتِ كافــــري بــه ما مَپَسند
در ســــهِ آيينــــه شـاهـدِ ازلي
پـرتـو از رويِ تابنــاك افـكند
ســــهِ نگــردد بـَريشُم اَر او را
پَرنيان خواني و حَرير و پَرند
مــا دريـن گفتگو كه از يك سو
شـد زِ نـاقوس ايـن تـرانه بلند
كه يكي هست و نيست هيچ جز او
وحده لا الله الا هو

دوش رفتـــم به كويِ باده فروش
زآتش عشق دل به جوش وخروش
محفلي نغـــز ديـــدم و روشن
مــــير آن بـزم پيرِ بـاده فروش
چاكـــران ايستاده صـف درصف
باده خواران نشسته دوش به دوش
پيردرصدر و مي كشان گردش
پاره اي مست وپاره اي مدهوش
سيــنه بي كيـنه و درون صافي
دل پـر از گفتگوي و لب خاموش
همــــــه را از عنـــايــــتِ ازلــــي
چشم حق بين وگوش راست نيوش
ســـخن ايــــن بـــه آن هنيألك
پاسخ آن بــه اين كه بادت نوش
گوش بر چنگ و چشم بر ساغر
آرزوي دو كــــون در آغـــوش
بــه ادب پـــيش رفتــم و گفتـم
كاي تــرا دل قــرارگاهِ سروش
عاشــقم دردنـاك و حاجت منـد
دردِ من بنگرو بـه درمان كوش
پيـر خنــدان بـه طنـز با من گفت
كاي ترا پيرِعقل حلقه بـه گوش
تــو كجا ! ما كجا ! اي از شرمت
دختـرِ رَز به شيشه بـُرقَع پوش
گفتمش ســوخت جـانـم آبـي ده
وآتش مـن فرو نشان از جوش
دوش مي ســوختم از ايـن آتش
آه اگر امشبم بـود چـون دوش
گفت خنـدان كه هـين پيـاله بگيـر
ستدم ! گفت هـان زياده بنوش
جرعــه اي در كشـــيدم و گشــتم
فارغ ازرنج و عقل وزحمت وهوش
چـون بـه هـوش آمــدم يكي ديـدم
مابقي سر بـِه سر خطوط و نقوش
نـــا گهــان از صـــوامـعِ مـلكــوت
ايـن حديثم سروش گفت بـه گوش
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا الله الا هو

چشم دل باز كن كه جان بيني
آنچــه نا ديــدنيست آن بيـني
گــــر به اقليم عشق روي آري
همـــــه آفــاق گلستــان بيني
بـر همـه اهلِ آن زمين بِـه مُراد
گــــردشِ دورِ آسمـــان بيني
آنچــه بيني دلـت همــان خواهد
وآنچه خواهد دلت همـان بيني
بي ســر و پـا گــــداي آنجا را
سر ز ملك جهـان گـران بيني
هـم در آن پـا بـرهنه جمعي را
پـــاي بــر فــرقِ فرقدان بيني
هم در آن ســر برهنه قومي را
بَــر سرِ عـــرش سايبان بيني
گاه وجـد و سماع هـر يــك را
بر دو كون آستين فشان بيني
دل هـــر ذره را كـــه بشكافي
آفتــابــيش در ميــان بـــيني
هرچه داري اگر بــه عشق دهي
كافــرم گــر جـوي زيان بيني
جان گدازي اگر بــه آتش عشق
عشــق را كيميـاي جــان بيني
از مضيـقِ حيـــات در گـــذري
وسعــتِ مــُلكِ لا مـكان بينـي
آنچه نشنيده گوشَت آن شنوي
وآنچه ناديده چشمت آن بيني
تا بــه جايي رساندت كـه يـكي
از جهـــان و جهانيــــان بيني
با يكي عشق ورز از دل و جان
تا به عــين اليقين عيـان بيني
كه يكي هست وهيچ نيست جز او
وحده و لا الله الا هو

يـــار بي پـرده از در و ديـوار
در تجلي است يا اولي الابصار
شمــع جــويي و آفتــاب بــلند
روز روشن و تــو در شبِ تار
گـــر ز ظلمات خـود رهي بيني
همــــه عـــالم مشارق الانـوار
كور وَش قـايــد و عصـا طلبي
بــــهر راه روشــــن همـوار
چشم بگشا به گلستان و به بين
جلوة آبِ صاف در گل و خار
ز آب بي رنگ صد هزاران رنگ
لاله و گل نــِگر در آن گل زار
پا بـــه راه طلب نـه از ره عشق
بهــر اين راه توشه اي بردار
شود آسان ز عشق كاري چنـد
كــه بـود نزد عقل بس دشوار
صـــد رهـت لـن تراني ار گويد
بـــاز ميــدار ديــده بر ديدار
تا بــه جائي رسي كه مي نرسد
پـــاي اوهـــام و پــايه افكار
بــار يــابي به محفلي كان جا
جبـــرئيـــل اميــن ندارد بار
ايـــن ره آن زادراه و آن منزل
مــــرد راهــي اگر بيـا و بيار
ورنـــه اي مــرد راه چون دگران
يار مي گوي و پشــت سر ميخار
هاتــف اربـاب معرفت كه گهي
مست خوانندشان و گه هشيار
از مي و بزم و ساقي و مطرب
وز مـغ و ديـر و شاهد و زنار
قصد ايشان نهفتـه اسراريست
كـــه بـه ايماء كنـند گاه اظهار
پي بــري گَر بِه رازشان داني
كه همين است ســّر آن اَسرار
كه يكي هست و هيچ نيست جز او
وحده لا الله الا هو
***

عبيد زاکاني

عبيد زاكاني
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين:مهندس منوچهر كارگر



عبيد زاكاني


نظام الدين عبيد زاكاني ، از خاندان زاكانيانِ قزوين بوده و بهمين سبب به «زاكاني» اشتهار داشته و در شعر« عبيد » تخلص مي كرده است.
مدتي از عمر او در خدمات ديواني و چندي در سياحت و سفر گذشته و بسال 772 هجري ( = 1370 ميلادي ) وفات يافته است .
وي در اسلوب انشاء و در سبك ظاهري اشعار خود بيشتر متتبع روش سعدي بوده و اهميت او خصوصأ در داشتن روش انتقادي و بيان مفاسد اجتماع با زباني شيرين و بطريق هزل و شوخي در آثار منظوم و منثورست .
عبيد بيشتر از هركسي وضع نا مطلوب اخلاقي و اجتماعي عهد خويش را شناخته و محيطي را كه تحت تأثير استيلاي تاتار و جور حكام و عمال مغول و آشوب و فتنه و قتل و غارت و ناپايداري اوضاع و جهل و ناداني غالب زمامداران و غلبة مشتي غارتگر فاسد و نادان بوجود آمده بود ، مجسم ساخته است .
كليات عبيد زاكاني شامل منظومه ها و رساله هاي منثور اوست .
در ميان اين آثار مقداري اشعار جدي از قصيده ها و غزلها موجودست و از آن گذشته منظومة انتقادي موش و گربه و مثنوي عشاق نامه و رساله هاي اخلاق الاشراف ، ده فصل ، دلگشا و صد پند را بايد از آثار خوب او شمرد .
( با توجه به اينكه نقل اشعار عبيد ، بدون يادي از شاهكارهاي هزلي و انتقادي او قدر و مرتبت والاي اين متفكر بينا دل را نمي رساند ، ما علاوه بر چند شعري كه در كتاب استاد صفا نقل شده ، باب چهارم از كتاب" اخلاق الاشراف " وي را نيز نقل ميكنيم)


*

شامِ غَم

قصة دردِ دِل و غصة شبهاي دراز

صورتي نيست كه جايي بتوان گفتن باز

مَحرمي نيست كه با او بكنار آرم روز

مونسي نيست كه باوي بميان آرم راز

در غَم و خواري از آنم كه ندارم غمخوار

دم فرو بسته از آنم كه ندارم دمساز

خود چِه شاميست شَقاوَت كه ندارد انجام

يا چه صبحيست سعادت كه ندارد آغاز !

بي نيازي نَدَهَد دَهر ، خدايا تو بِدِه !

سازگاري نكند خَلق ، خدا يا تو بساز !


از سرِ لطف دلِ خستة بيچاره عُبيد بنواز

اي كَرَم عام تو بيچاره نواز


*
دلنواز


افتاده بازَم در سَر هَوايي

دل باز دارد ميلي بجايي

او شهرياري من خاكساري

او پادشاهي من بي نوايي

بالا بلندي گيسو كمندي

سلطان حُسني فرمان روايي

ابرو كماني نازك مياني

نامهرباني شنگي دغايي

زين دل نوازي زين سرفرازي

زين جو فروشي گندم نمايي

هرجا كه لعلش درخنده آيد

شِكَر ندارد آنجا بهايي

هر لحظه دارد دِل با خيالش

خوش گفت و گويي خوش ماجرايي

دارد شكايت هركس زِ دشمن

ما را شكايت از آشنايي

چشم عُبيد اَر سيرش بيند

ديگر نبيند چشمش بلايي


*
باب چهارم
مذهب منسوخ

اكابر سلف عدالت را يكي از فضايل اربعه شمرده اند و بناي امور معاش و معاد بر آن نهاده .

معتقد ايشان آن بوده كه " بالعدل قامت السموات و الارض " .
خود را مأمور " ان الله بأمر بالعدل و الاحسان " بداشتندي ، بنابراين سلاطين و امرا و اكابر و وزراء دايم همت بر اشاعت معدلت و رعايت امور رعيت و سپاهي گماشتندي و انرا سبب دولت و نيكنامي شناختندي ، و اين قسم را چنان معتقد بوده اند كه عوام نيز در معاملات و مشاركات طريق عدالت كارفرمودندي و گفتندي:

بيت


عدل كن زآنكه در ولايت دل

در پيغمبري زند عادل


*

مذهب مختار

اما مذهب اصحابنا آنكه اين سيرت اسوء سير است و عدالت مستلزم خلل و آنرا بدلايل واضح روشن گردانيده اند و ميگويند بناي كار سلطنت و فرماندهي و كدخدائي بر سياست است ، تا از كسي نترسند فرمان آنكس نبرند و همه يكسان باشند و بناي كارها خلل پذيرد و نظام امور گسسته شود .
آنكس كه حاشا عدل ورزد و كسي را نزند و نكشد و مصادره نكند و خود را مست نسازد و بر زيردستان اظهارعربده وغضب نكند مردم از او نترسند و رعيت فرمان ملوك نبرند .
فرزندان و غلامان سخن پدران و مخدومان مشنوند مصالح بلاد وعباد متلاشي گردد و ازبهراين معني گفته اند:


مصراع

پادشاهان از پي يك مصلحت

صد خون كنند مي فرمايند

" العداله تورث الفلاكه " .

خود كدام دليل واضحتر از اينكه پادشاهان عجم چون ضحاك تازي و يزدجرد بزه كار كه اكنون صدرجهنم بديشان مشرفست و ديگر متأخران كه از عقب رسيدند تا ظلم مي كردند دولت ايشان در ترقي بود و ملك معمور .
چون بزمان كسري انوشيروان رسيد او از ركاكت رأي و تدبير وزراي ناقص عقل شيوة عدل اختيار كرد ، در اندك زماني كنگره هاي ايوانش بيفتاد وآتشكده ها كه معبد ايشان بود بيكبار بمرد و اثرشان از روي زمين محو شد ، امير المومنين ، مشيد قواعد دين ، عمر بن خطاب رضي الله عنه كه بعدل موصوف بود خشت ميزد و نان جو ميخورد و ميگويند خرقه اش هفده من بود .
معاويه ببركت ظلم ملك از دست امام علي كرم الله وجهه بدر برد.
بخت النصر تا دوازده هزار پيغمبر را در بيت المقدس بيگناه نكشت و چند هزار پيغمبر را اسير نكرد و دستور داري نفرمود دولت او عروج نكرد و در دو جهان سر افراز نشد .
چنگيز خان كه امروز بكوري اعدا در درك اسفل مقتدا و پيشواي مغولان اولين و آخرين است تا هزاران هزار بيگناه را بتيغ بيدريغ از پاي در نياورد پادشاهي روي زمين بر او مقرر نگشت .

حكايت

در تواريخ مغول وارد است كه هلاكوخان را چون بغداد مسخر شد جمعي را كه از شمشير بازمانده بودند بفرمود تا حاضر كردند .
حال هر قومي باز پرسيد .
چون بر احوال مجموع واقف گشت گفت:
ازمحترفه ناگزيراست ايشانرا رخصت داد تا بر سر كار خود رفتند.
تجار را مايه فرمود دادن تا از بهر او بازرگاني كنند .
جهودان را فرمود كه قومي مظلومند . بجزيه از ايشان قانع شد .
مخنثان را به حرمهاي خود فرستاد .
قضات و مشايخ و صوفيان و حاجيان و واعظان و معرفان و گدايان و قلندران و كشتي گيران و شاعران و قصه خوانان را جدا كرد و فرمود اينان درآفرينش زيادتند و نعمت خداي بزيان ميبرند .
حكم فرمود تا همه را در شط غرق كردند و روي زمين را از خبث ايشان پاك كرد .
لاجرم قرب نود سال پادشاهي در خاندان او قرار گرفت و هر روز دولت ايشان در تزايد بود .
ابوسعيد بيچاره را چون دغدغه عدالت در خطر افتاد و خود را بشعار عدل موسوم گردانيد در اندك مدتي دولتش سپري شد و خاندان هلاكوخان و مساعي او در سرِ نيت ابوسعيد رفت .

***

خاقاني

خاقاني
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر كارگر


خاقاني

حَسّانُ العجم خاقاني شرواني نخست حقايقي تخلص مي كرد .
پدرش درودگر و مادرش كنيزكي رومي بود كه اسلام آورد .
عَمَش كافي الدين عمر بن عثمان ، مردي طبيب و فيلسوف بود و خاقاني از وي و پسرش وحيد الدين عثمان علوم ادبي و حكمي را فرا گرفت و چندي هم در خدمت ابوالعلاء گنجوي شاعر تلمذ كرد و دختر وي را بزني خواست .
و بياري استاد بخدمت خاقان اكبر فخر الدين منوچهر شروانشاه در آمد و لقب خاقاني گرفت و بعد از آن پادشاه در خدمت پسرش خاقان كبير اخستان بود .
دوبار سفر حج كرد و يكبار در حدود سال 569 هجري ( = 1173 ميلادي) بحبس افتاد .
در 571 هجري ( = 1175 ميلادي ) فرزندش بدرود حيات گفت و بعد از آن مصائب ديگر بر او روي نمود ، چندانكه ميل به عزلت كرد و در اواخر عمر در تبريز بسر برد .
و در همان شهر بسال 595 هجري (= 1198 ميلادي) در گذشت و در مقبرة الشعراي محلة سرخاب مدفون شد .
وي غير از ديوان بزرگي از قصائد و مقطعات و غزلها و ترانه ها ، يك مثنوي بنام تحفة العراقين دارد كه در بازگشت از سفر حج به بحر هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف يا (مقصور ) ساخت .
خاقاني بي ترديد از جملة بزرگترين شاعران قصيده گوي و از اركان مسلم شعر فارسي و از گويندگانيست كه سبك وي مدتها مورد تقليد شاعران بوده است .
قوت انديشه و مهارت او در تركيب الفاظ و خلق معاني و ابتكار مضامين جديد و پيش گرفتن راههاي خاص در توصيف و تشبيه و التزام رديفهاي مشكل مشهورست .
تركيبات او كه غالبأ با خيالات بديع همراه و باستعارات و كنايات عجيب آميخته است ، معاني خاصي را كه تا عهد او سابقه نداشته در بر دارد .
وي بر اثر احاطه به غالب علوم و اطلاعات و اسمار مختلف عهد خود و قدرت خارق العاده يي كه در استفاده از آن اطلاعات در تعاريض كلام داشته ، توانسته است مضامين علمي بي سابقه در شعر ايجاد كند .
اين شاعر استاد كه مانند اكثر استادان عهد خود به روش سنائي در زهد و وعظ نظر داشته ، بسيار كوشيده است كه ازين حيث با او برابري كند و در غالب قصائد حكمي و غزلهاي خود متوجه سخنان آن استاد باشد .

كاخ تيسفون
( ايوان مدائن)

ايوان مدائن
هان اي دلِ عبرت بين از ديده نظر كُن هان
ايوانِ مَداين را آيينة عبرت دان

يك رَه1 زِ رَهِ دجله منزل به مداين كُن

وَز ديده دوم دجله بَر خاكِ مداين ران

خود دجله چنان گريد صد دجلة خون گوئي

كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان

بيني كه لبِ دجله چون كف بدهان آرد
گويي زِ كفِ آهش لب آبله زد چندان
از آتشِ حسرت بين بِريان جِگرِ دجله
خود آب شنيدستي كآتش كندش بِريان
بَر دجله گري2 نُو نُو وَز ديده زكوتش دِه
گَرچِه لبِ درياهست از دجله زكوة اِستان
گَر دجله در آميزد بادِ لب3 و سوزِ دل
نيمي شود افسرده نيمي شود آتشدان
تا سلسلة ايوان4 بگسست مداين را
در سلسله شد دجله چون سلسله شد پيچان
گَه گَه بِزبانِ اشك آواز دِه ايوان را
تابوكه5 بگوش دل پاسخ شنوي زايوان
دندانة هر قصري پَندي دهدت نُو نُو
پَندِ سَرِ دندانه بشنو زِ بُنِ دندان6
گويد كه تو از خاكي ما خاك توييم اكنون
گامي دوسه برمانِه اشكي دو سه هم بفشان
از نوحة جغد الحق ماييم بِدَردِ سَر
از ديده گلابي كن دَردِ سَرِ ما بنشان
آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي
جغدست پي بلبل نوحه است پي الحان
ما بارگَهِ داديم اين رفت سِتَم بَرما
بَر قَصرِ سِتمكاران تا خود چِه رسد خَذلان7
گويي8 كه نگون كردست ايوان فلك وش را ؟
حكم فلك كردان يا حكم فلك گردان ؟
بَر ديدة من خندي كاينجا زِچِه مي گريم؟
خندند برآن ديده كاينجا نشود گريان !
اينست همان ايوان كز نقشِ رُخِ مردم
خاكِ درِ او بودي ديوارِ نگارستان
اينست همان دَرگَه كو را زِ شهان بودي
دِيلَم9 مَلِكِ بابل هندو10 شَهِ تركستان
اينست همان صَفّه كز هيبت او بردي
بَر شيرِ فلك حمله شيرِ تنِ شادُروان11
پندار همان عهدست ، از ديدة فكرت بين
در سلسلة دَرگَه در كوكبة12 ميدان
از اسب پياده شو بَر نَطعِ زمين رُخ نِه
زيرِ پيِ پيلش بين شَه مات شده نُعمان13
مستست زمين زيرا خوردست بجاي مي
در كاسِ سَرِ هُرمز خونِ دلِ نوشروان
بس پَند كه بود آنگه بَر تاجِ سَرَش پيدا14
صَد پَندِ نوَست اكنون در مغز سرش پنهان
كسري و ترنج زَر ، پرويز و ترة زرين15
برباد شده يكسر با خاك شده يكسان
پرويز بهر خواني زرّين تره گستردي
كردي زِ بساطِ زر زرين تره را بُستان
پرويز كنون گُم شد ، زآن گُمشده كمتر گو
زرين تره كو برخوان ؟ رو كم تر كوا16برخوان!
گفتي كه : كجا رفتند آن تاجوران ؟ اينك
زايشان شكمِ خاكست آبستنِ جاويدان
بس دير همي زايد آبستنِ خاك آري
دشوار بود زادن ، نطفه ستَدَن آسان
خون دلِ شيرينست آن مي كه دهد رَزبُن
زآب و گل پرويز ست اين خم كه نهد دهقان
چندين تن جبّاران كاين خاك فرو خوردست
اين گرسنه چشم آخر هم سير نشد زايشان!
از خونِ دلِ طفلان سُرخاب رُخ آميزد
اين زالِ سپيد ابرو17 وين مامِ سيه پستان18
خاقاني ازين درگَه دريوزة 19عبرت كن
تا از درِ تو زين پس دريوزه كند خاقان
اِخوان20 كه زِ ره آيند آرند رَه آوردي21
اين قطعه رَه آورديست از بهرِ دلِ اِخوان
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ يك ره : يك بار .
2 ـ گري : گريه كن .
3 ـ بادلب : مراد آه است .
4 ـ سلسلة ايوان : مراد زنجير عدل نوشروانست .
5 ـ بوكه : بود كه ، شايد بود ، باشد كه ، ممكن است كه .
6 ـ بن دندان : از روي ميل ، از ته دل .
7 ـ خذلان : بي بهرگي ، درماندگي ، بازماندگي از نصرت و اعانت .
8 ـ گوئي : در اين مورد معني : " آيا " ست .
9 ـ ديلم : بنده و غلام .
10 ـ هندو : پاسبان ، خدمتكار ، غلام .
11 ـ شادروان : پردة منقش بزرگ پيش درخانه و ايوان ، فرش منقش .
12 ـ كوكبه : گوي فولادي صيقل كرده كه بر چوب بلند سر كجي آويزان و مانند چتر پيشلپيش پادشاهان بود ، انبوه مردم ، جلال و جلوه ، خدم و حشم و سواران و پيادگاني كه پيشاپيش پادشاه مي رفتند .
13 ـ اشاره است به تنبيه نعمان بن منذر حيري در پاي پيلان ـ اسب و پياده و نطع (صفحه و سفرة شطرنج ) و رُخ و پيل و شَه مات همة اصطلاح بازي شطرنجست .
14 ـ اشاره است به پندهايي كه گويند بر تاج خسرو انوشروان ثبت بود .
15 ـ ترة زرين : خسرو پرويز بر سفره براي زينت ترة زرين مي پراكند .
16 ـ كم تر كوا : كم تر كوا من جنات و عيون " بسا كه باز گذاشتند باغها و چشمه ها را " . آيه 24 از سوره الدخان ، قرآن كريم .
17 ـ زال سپيد ابرو : مراد جهانست كه روز بابروي آن مانند شده .
18 ـ مام سيه پستان : مراد جهانست كه شب بپستان آن مانند شده .
19 ـ دريوزه : گدايي ، خواستاري ، طلب ، سئوال .
20 ـ اِخوان : برادران ، دوستان .
21 ـ ره آورد : ارمغان ، آنچه از سفر آورند ، سوقات .
***

در كوي جانان

نيم شب پي گُم كُنان در كويِ جانان آمدم

همچو جان بي سايه و چون سايه پيچان آمدم

كوي او جان را شبستان بود زحمت بَر نتافت1

سايه بَر دَر ماند چون من در شبستان آمدم

آتشِ رُخسارِ او ديدم سِپَندِ او شدم

بي من از من نعره سَر بَر زَد پشيمان آمدم

سوزنِ مژگانش از ديباي رخسارش مرا

خلعتي نو دوخت كورا دوش مهمان آمدم

دوست جام مي كشيد و جرعه ها بَر مَن فشاند2

خاك او بودم سزاي جرعه يي زآن آمدم

از حسودانش نينديشم كه دارم وصلِ او

باكِ غوغا3 كي بَرَم چون خاصِ سلطان آمدم

با چراغ آسان نشايد بَر سَرِ گنج آمدن

من چراغِ آه چون بنشاندم آسان آمدم

شامگَه زين سَر نَه عاشق كاستان بوسي شدم

صُبحدَم زآن سَر نَه خاقاني كه خاقان آمدم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ بر تافتن : تحمل كردن .
2 ـ اشاره است به ريختن بازماندة جام بر خاك .
3 ـ غوغا : مردم سفله و پست ، جمعيت بهم ريخته .
***

نظامي گنجوي

نظامي
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر كارگر



نظامي
ابومحمدالياس بن يوسف نظامي گنجه يي1 استاد بزرگ در داستانسرائي و يكي از ستونهاي استوار شعر پارسي است .
زندگي او بيشتر و نزديك بتمام در زادگاهش گنجه گذشت و از ميان سلاطين با اتابكان آذربايجان و پادشاهان محلي ارزنگان و شروان و مراغه و اتابكان موصل رابطه داشت و منظومهاي خود را بنام آنان ساخت .
دربارة وفاتش تاريخ قطعي در دست نيست و آنرا تذكره ها از 576 تا 606 نوشته اند و گويا سال نزديك به حقيقت 614 هجري ( 1217 ميلادي) باشد .
وي علاوه بر پنج گنج يا خمسه ( مخزن الاسرار ، خسرو و شيرين ، ليلي و مجنون ، هفت پيكر ، اسكندرنامه ) ديواني از قصيده ها و غزلها نيز داشت كه اكنون قسمتي ازآن در دستست .
نظامي بي شك از استادان مسلم شعر پارسي و از شاعرانيست كه توانست به ايجاد يا تكميل سبك و روش خاصي توفيق يابد .
اگر چه داستانسرايي در زبان پارسي پيش ازو شروع شده و سابقه داشته است ، ليكن تنها شاعري كه تا پايان قرن ششم توانست اين نوع شعر را در زبان پارسي بحد اعلاي تكامل برساند نظامي است .
وي در انتخاب الفاظ و كلمات مناسب و ايجاد تركيبات خاص تازه و ابداع و اختراع معاني و مضامين نو ودلپسند درهر مورد، و تصوير جزئيات و نيروي تخيل و دقت در وصف و ايجاد مناظر دلپذير و ريزه كاري در توصيف طبيعت واشخاص واحوال وبكار بردن تشبيهات و استعارات مطبوع و نو ، در شمار كسانيست كه بعد از خود نظيري نيافته است .
ضمنأ بنا بر عادت اهل زمان از آوردن اصطلاحات علمي و لغات و تركيبات عربي وافر و بسياري از اصول و مباني حكمت و عرفان و علوم عقلي بهيچ روي ابا نكرده و بهمين سبب و با توجه بدقت فراواني كه در آوردن مضامين و گنجانيدن خيالات باريك خود در اشعار داشت ، سخن او گاه بسيار دشوار و پيچيده شده است .
با اينحال مهارت او در ايراد معاني مطبوع و قدرتش در تنظيم و ترتيب منظومها و داستانهاي خود باعث شد كه آثار او بزودي مورد تقليد قرار گيرد و اين تقليد از قرن هفتم تا روزگار ما ادامه يابد .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ علت آنكه نظامي را بر ديگر شاعران اواخر قرن ششم مقدم ذكر كردم ، تقدم معنوي اوست بر همعصران خويش و ارزش و مقام والايي كه در شعر فارسي دارد ، نه تقدم تاريخي او .
*
پيري

جواني گفت پيري را چه تدبير
كه يار از من گريزد چون شوم پير
جوابش داد پير نغز گفتار كه
در پيري تو خود بگريزي از يار
بر آن سركآسمان سيماب ريزد
چو سيماب از بت سيمين گريزد
خسرو و شيرين
*
مرغ و كوه
يكي مرغ بر كوه بنشست و خاست
بر آن كُه چه افزود و زآن كُه چه كاست ؟
تو آن مرغي و اين جهان كوه تو
چو رفتي جهان را چه اندوه تو ؟
اسگندر نامه

*

فرياد روز افزون
مرا پرسي كه چوني ؟ چونم ايدوست
جِگَر پُر درد و دِل پُر خونم ايدوست
حديثِ عاشقي بَر من رها كن
تو ليلي شو كه من مجنونم ايدوست
بفريادم زِ تو هر روز ، فرياد
ازين فرياد روز افزونم ايدوست
شنيدم عاشقان را مي نوازي
مگر من زآن ميان بيرونم ايدوست
نگفتي گر بيفتي گيرمت دست ؟
ازين افتاده تر كاكنونم ايدوست ؟
غزلهاي نظامي بر تو خوانم
نگيرد در تو هيچ افسونم ايدوست
***

آرامگاه نظامي گنجوي