۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - درباره خط فارسي

استاد محجوب - نادر نادرپور

دربارة

رسم خط فارسي

در آغاز اين گفتار بايد اشتباهي را كه غالب مردم دربارة خط و زبان ميكنند و آن دو را به يكديگر آميخته و پيوسته مي پندارند رفع كرد .
زبان ديگر است و خط ديگر.
تمام مردم بي سواد و مدرسه نديده زبان فارسي را مي دانند و بدان سخن ميگويند اما خط را نمي شناسند .
ممكن است مردم بيگانه و نا آشنا به زبان فارسي در مقام آموختن آن ، جمله ها و واژه هاي اين زبان را به خطي ديگر ـ مثلا خط لاتين ـ بنويسند ، اما آنچه نوشته اند زبان فارسي است .
در تاجيكستان شوروي مردم به فارسي سخن مي گويند ، اما خط ايشان از خط روسي و الف باي سيريليك اقتباس شده و بنده نسخه يي از داستان سمك عيار را كه براي مردم تاجيكستان به خط معمول در آن سرزمين به طبع رسيده است در اختيار دارد .
اين آميختگي خط و زبان با يكديگر از آن جهت در ذهن دانش آموزان و دانش جويان پديد آمده كه وقتي به آموختن زباني بيگانه ـ مانند فرانسوي يا انگليسي ـ شروع مي كنند ، معلم در آغاز كار الف با و خط آن زبان را بديشان مي آموزد و شاگردان پيش از آن كه با زبان آشنايي كافي بيابند با خط آن آشنا مي شوند .
وقتي تصور زبان و تصور خط را از يكديگر در ذهن خود تفكيك كرديم، آن وقت مي توانيم تحقيق كنيم كه اهل فلان زبان از چه وقت فلان خط را براي نوشتن آن اختيار كرده است .
نكته يي ديگر كه اشارة بدان در اين مقام ضرور است اين است كه اختراع زبان بسيار قديم تر از اختراع خط است .
محققان و جامعه شناسان حدس مي زنند كه زبان را نيمه بشر و نيمه حيوان دوران هاي ماقبل تاريخ در حدود يكصدو پنچاه تا دويست هزار سال پيش از عصر ما براي تفاهم و بيان مقاصد خود به هم نوعان اختراع كرده است (البته چنان زباني با زبان هاي گستردة امروزي و حتي با زبان هاي باستاني قابل سنجش نيست و فقط داراي چند قاعدة سادة دستوري و معدودي لغت براي وسايل و نيازهاي ابتدايي آن روز بشر بوده است . ) و اين اختراع يكي از عوامل بسيار مهم در تكامل قواي عقلي و ساختن شخصيت آدمي زاد بوده است .
بشر با اختراع زبان به عالم انساني قدم گذاشت و در حدود يكصد و نود قرن ـ بيش تر يا كم تر ـ سخن مي گفت بي آن كه براي الفاظ و صداهاي معني دار خود علامتي در عالم خارج پديد آورده باشد .
اختراع خط بسيار جديد تر است و تنها شش هزار سال از آن ميگذرد .
با اختراع خط انسان مافبل تاريخ وارد دوران تاريخي شد و اگر چه بشر مقداري از ميراث معنوي و فرهنگ روزگار پيش از تاريخ را با خود به دوران تاريخي آورد ، ليكن آنچه در نوشته ها ثبت شده بيش تر مربوط به دوران تاريخي و روزگاري است كه آدمي صاحب خط شده و نوشتن آموخته بود .
به هر صورت ، زبان پديده يي است بسيار قديم تر از خط و اكنون جاي آن نيست كه دربارة تحول و تكامل خط و خاصه اختراع الف با ( كه آن نيز مانند اختراع زبان و اختراع خط و پيدا شدن صنعت چاپ نقطة عطفي بزرگ در تاريخ زندگي آدميان به شمار مي آيد ) سخني گفته شود ، چه اين مبحث به گفتاري مستقل و جداگانه نياز دارد .
مقصود اين است كه بيشتر زبان ها بلكه تمام آن ها مدتي دراز در بين قوم ها و قبيله ها جاري بوده است بي آن كه خطي داشته باشند و هنوز هم در جهان و در ايران زبان ها و لهجه هايي وجود دارد كه خطي خاص ندارند و چيزي بدان زبان ها و لهجه ها نوشته نشده است و اگر صاحبان آن زبان ها و لهجه ها بخواهند اثري بدان زبان يا لهجه بنويسند ناگزير بايد يكي از خط هاي رايج گيتي را براي بيان مطلب خود برگزينند .
نكتة ديگر دربارة خط اين است كه تحول و تكامل تمام خط ها صورت تدريجي داشته و كم تر خطي است كه مانند خط فعلي تركي استانبولي يا خطي كه دانشمندان و شرق شناسان براي نوشتن زبان هاي مرده و لهجه هاي محلي با ضبط دقيق تمام حركات و صداهاي آن به كار ميبرند بي نقص يا كم نقص باشد و بر اساس ملاحظات منطقي و فني تنظيم شده باشد ؛ زيرا خط نيز مانند زبان متعلق به همة مردم است و همان گونه كه در زبان تحول و تكامل تابع قانون هاي خاص است و در دستور هرزبان استثناها و خلاف قاعده هاي فراوان وجود دارد و نمي توان آن ها را با دلايل منطقي رد كرد و از ميان برد.
خط نيز ( البته در محيطي بسيار محدودتر، چون در دوران هاي گذشته اقليتي محدود داراي سواد و خط بوده اند ) تابع همان عوامل و قانون هاست و روي دادهاي تاريخي و ديني و اجتماعي و عوامل بسيار متعدد و پيچيدة ديگر آن را بدين صورت در آورده است و رفع بعضي نقيصه هاي آن نا ممكن يا بسيار دشوار و احيانأ غير لازم است و بعضي نقص هاي ديگر آن را مي توان به آساني رفع كرد و خوش بختانه چون خط را مردم در مدرسه ميآموزند ، اگر نظامي براي آن پيش بيني و در مدرسه آموخته شود ، پس از گذشت مدتي كوتاه و عوض شدن يك نسل رواج خواهد يافت .
در اين گفتار بحث ، به هيچ روي به تغيير خط مربوط نيست و بنده در وضع فعلي و با امكانات فرهنگي و اجتماعي و اقتصادي و فني امروز اين كار را به صلاح مردم مملكت نمي داند و همه ديده ايم و مي بينيم كه در نتيجة به كار بردن شيوه هاي جديد آموزش تقريبأ تمام كودكان دبستاني در نخستين سال تحصيلي ( كلاس اول ) خواندن و نوشتن خط فارسي را به خوبي فرا مي گيرند و از دومين سال كار آنان تمرين و ممارست در خواندن و نوشتن و آشنا شدن با لغت ها و تركيب ها و اصطلاحات زبان و اندوختن معلومات و اطلاعات است و تقريبأ هيچ قاعده يي براي خواندن و نوشتن زبان عادي جاري نيست كه در سال اول بديشان آموخته نشده باشد .
به همين سبب بحث ما به شيوة نوشتن همين خط فعلي و انديشيدن راه هايي براي رفع نقائص آن محدود ميشود و در ضمن بنده اين نكته را تصريح مي كند كه آنچه عرضه ميدارد عقيدة شخصي اوست و آن را به صورت پيش نهاد مطرح ميكند و از اين كه نظر او مورد نقض يا ابرام قرار گيرد نه تنها نا خشنود نيست بلكه بسيار سپاس گزار نيز خواهد بود .

***
زباني كه ما امروز بدان سخن مي گوييم و به فارسي دري يا زبان دري و زبان فارسي معروف است اصلا زبان ساكنان نواحي شرقي فلات ايران ، زبان مردم خراسان بوده است و در ميان خراسانيان نيز مردم بلخ به نيكو سخن گفتن شهرتي داشته اند و در تاريخ بخارا و مراجح ديگر گفته شده است كه بلخيان زبان دري را بهتر ازديگر مردم خراسان تلفظ مي كنند و ساكنان شهرهاي ديگر هرچه مي كوشند نمي توانند مانند ايشان سخن بگويند .
زبان دري بي شك در دوران قبل از اسلام وجود داشته و حتي گروهي معتقدند كه در دربار شاهان ساساني بدين زبان سخن مي گفتند و از همين روي آن را زبان دري ناميده اند و قرينه هايي هم وجود دارد كه اين گفته را تأييد مي كند و عبارت هايي بدين زبان از گفته يا نوشته هاي شاهان ساساني در كتاب هاي تاريخ و ادب و بلاغت نقل شده است.
خراسان خاست گاه زبان دري است و نخستين آثار ادبي شعر و نثر اين زبان هم در اين سامان پديد آمد و كهن ترين شيوة شعر دري سبك خراساني (تركستاني ) است .
ليكن پيش از آن كه فارسي دري رسميت يابد و جاي زبان پهلوي را در ايران بگيرد ، احتمالا خطي نداشته و اثر مكتوبي در آن پديد نيامده يا اگر آمده به ما نرسيده است .
قديم ترين اثر مكتوبي كه از زبان فارسي دري شناخته شده ، نامه اي است مختصر كه در حدود سال 100 هجري قمري نوشته شده است . نويسندة نامه مردي يهودي بوده و نامة وي به زبان دري است ليكن به خط عبري نوشته شده است.
امروز يهوديان ايران اگر بخواهند به زبان عبري بنويسند خط عبري را نيز به كار خواهند برد ، ليكن هيچ كليمي ايراني نيست كه مطلب خود را به زبان فارسي و خط عبري بنويسد و اين امر نشان ميدهد كه در آن روزگار زبان دري هنوز خطي نداشته و نويسندة نامه خط ديني خود را براي نوشتن آن برگزيده است .
عكس قضيه نيز صادق است .
تا قرن ها بعد از رواج اسلام در ايران كتاب هاي پهلوي به خط فارسي نوشته مي شده است .
احتمالا نسخة پهلوي داستان ويس و رامين كه فخرالدين اسعد گرگاني آن را به نظم فارسي برگردانيده يكي از اين كتاب ها بوده كه به زبان پهلوي ولي به خطي غير از خط معمول آن زبان نوشته شده بوده است .
وقتي زبان دري در ايران زبان رسمي شد و شاعران و دبيران خواستند مطالب خود را بنويسند ناگزير بودند خطي براي آن اختيار كنند .
در آن روزگار آشناترين و رايج ترين خط ، خطي بود كه زبان عربي بدان نوشته مي شد .
مردم با سواد قرآن كريم را به عنوان كتاب آسماني خويش ميخواندند وبا دستگاه دولت ناگزير به خط و زبان عربي مكاتبه ميكردند.
به همين سبب آسان ترين و نزديك ترين و آشناترين خطي كه فارسي زبانان ميتوانستند اختيار كنند خط عربي بوده و چنين نيز كردند .
خط فارسي و الف باي آن تا مدت هاي دراز همان خط و الف باي عربي بود و حتي در هنر خطاطي و انواع خط ـ كه اكنون مورد بحث ما نيست ـ از خط عربي پيروي ميكرد تا پس از قرن ها هنرمندان ايران خط هايي مانند خط تعليق و نستعليق و شكسته را اختراع كردند و شيوة خطاطي خط فارسي از خط عربي ممتاز شد.
ميدانيم كه در زبان دري چهار حرف پ ، چ ، ژ ، گ ، وجود دارد كه در عربي نيست .
اين چهار حرف در خط فارسي قديم نيز نبود ؛ پ را به شكل ب ، چ را به شكل ج، ژ ، را به شكل ز ، و گ را به شكل ك مي نوشتند و اگر گاهي بيم اشتباه مي رفت به دنبال آن مي افزودند كاف فارسي و جيم فارسي و مانند آن .
ليكن بديهي است كه مردم ايران در همان روزگار نيز پهلوي را بهلوي و چند را جند نمي گفتند .
حتي نقطه گذاشتن در زير و بالاي حرف ها نيز رواجي نداشت و غالب نسخه هاي خطي كهن فارسي گواهي راستين بر اين امر است .
به گمان بنده اصطلاح « ملا نقطي » به معني بي سواد نيز از همين دوران رواج يافته است و گويا اگر كسي نقطه هاي هر حرف را در نامه يي به جاي خود مينهاد ، اين امر توهيني به طرف مكاتبه به شمار ميرفت و طرف گمان ميبرد كه نويسنده وي را بي سواد و بي مايه پنداشته و در گذاشتن نقطه ها دقت كافي كرده است تا خواننده دوچار اشتباه نشود !
بدين ترتيب حرف هايي مانند ج و چ و ح و خ و س و ش ، و ص و ض ، و ط و ظ و مانند آن ها همه به يك شكل نوشته مي شد و كار را دشوار تر مي كرد .
از سوي ديگر خطي استاندارد شده مانند حروف سربي و نسخه هاي چاپي امروزي وجود نداشت .
همة كتاب ها خطي و هر يك نوشتة دست كاتبي بود و بديهي است كه هرگز خط دو تن با يكديگر شباهت كامل ندارد و هركس در نوشتن شيوه يي خاص دارد .
بدين سبب مسألة خواندن كتاب ها و نامه ها به قوت حدس و داشتن ماية فرهنگي و مطالعه فراوان و آشنايي با لغت ها و اصطلاح هاي گوناگون و خلاصه به « سواد » كافي نياز داشت .
اما از آن جا كه بناي زبان و خط بر سهولت است و تمام زبان ها در دوران رواج و تكامل به سوي سادگي و آساني مي روند ـ و خط نيز ناگزير تابع آن هاست ـ رفته رفته علامت هايي براي باز شناختن حرف ها ازيكديگر مقرر گرديد .
نقطه ها بر سر جاي خود قرار گرفت.
پ و چ و ژ با سه نقطه نوشته شد .
يا دست كم در جاهاي حساس و لغت هاي نا مأنوس اين قاعده رعايت شد .
درنوشتن خط نستعليق در قديم مرسوم بود كه درزير حرف «س»كشيده سه نقطه مي گذاشتند .
البته گذاشتن اين نقطه ها براي رعايت تناسب و زيبايي بوده است تا خطي دراز و كشيده خالي و نامتناسب با ساير قسمت هاي نوشته نماند .
اما آيا نميتوان حدس زد كه اول فكر كرده باشند براي باز شناختن س و ش از يكديگر سه نقطه زير اولي و سه نقطه روي دومي بگذارند و بعد متوجه شده باشند كه از اين دو حرف وقتي يكي منقوط باشد كافي است و ديگري به نقطه نيازي ندارد ؟ !
گذاشتن سرگش دوم بر روي كاف فارسي«گ » به كلي تازه است و هركس كتاب هاي چاپ سنگي عصر ناصري و مظفري را ديده باشد ميداند كه پنجاه شصت سال پيش ك و گ را به يك شكل مي نوشتند و هنوز هم سال خوردگان كه خط را در آن روزگار آموخته اند شايد اين عادت را حفظ كرده باشند !

***

اين گونه كارها و مانند آن ها تسهيلاتي بوده است كه گذشتگان در كار نوشتن و خواندن خط فارسي پديد آورده اند و اكنون قبول عام يافته است و كسي در آن چون و چرا نمي كند .
اما هنوز دشواري هاي فراوان در شيوة نوشتن خط فارسي وجود دارد و بسياري از آن ها با مختصر عنايتي بر طرف مي شود .
رفع اين گونه نقص ها مخصوصأ امروز كه خواندن و نوشتن به سرعت در شهرها و روستاها گسترش مييابد و بي سوادي روبه انهدام ميرود اهميت خاص دارد و به ميزاني قابل ملاحظه از صرف بيهودة وقت و نيروي فكري نو آموزان و آموزگاران مي كاهد .
متأسفانه روال خط فارسي در نتيجة بي سوادي يا كم سوادي ميرزاهاي دوران صفوي و قاجار و نا آشنايي ايشان به زبان و قواعد دستوري آن ، و نيز بر اثر تفنن هاي گوناگون شاعران و خطاطان برهم خورد .
شاعر شعري مي گفت كه بتوان تمام آن ـ مثلا چهار مصراع يك رباعي را پيوسته به يكديگر نوشت و اين را صنعتي ميپنداشت و نام آن را موصل مينهاد! ديگري رباعي يي مي ساخت كه يك مصراع آن تمام حرف هاي مفرد و منفصل باشد .
حرف هاي مصراع دوم دو به دو و مصراع سوم سه تا سه تا و مصراع چهارم چهارتا چهارتا به يكديگر چسبيده باشند ؛ آن ديگري شعري ميسرود كه بتوان آن را در شكل درخت گونه نوشت و نام آن را مشجر مينهاد ( 1 ) و بديهي است كه نه شعرش شعر بود و نه درختش درخت !
اما وقتي نظر گوينده و نويسنده اجراي چنين مقاصدي باشد پيداست كه مقصد اصلي ، يعني آسان ساختن خط براي خواندن تحت الشعاع قرار ميگيرد يا اصلا فراموش ميشود .
خطاطان نيز براي عرض هنر ميكوشيدند كلمات را بر يكديگر سوار كنند يا يك كلمه و يك عبارت را طوري بنويسند كه در نخستين نظر چهار يا پنج يا هفت دائرة متساوي و زيباي ع يا ج و مانند آن ها نظر بيننده را به خود جلب كند يا چند دايره كشيده در درون يكديگر قرار گيرد و اين كار اگر چه ارزش هنري داشت، ليكن قاعده جاري و ساده نوشتن خط را برهم ميزد و گروهي را به فكر تقليد از آن ميانداخت.
اما بي مايگي دبيران موجب مي شد كه غلط هاي عجيب و غريب و گاهي مضحك در خط راه يابد .
مثلا در زبان و خط عربي مرسوم است كه اسماعيل و اسحاق را اسمعيل و اسحق نويسند و بر روي ميم اسماعيل و حاي اسحاق ، الفي خنجري بگذارند و اين شيوه اكنون نيز در فارسي مرسوم است وحال آنكه به نظر بنده درست نيست زيرا نه تنها خواندن را دشوار ميكند و نوآموز بايد به خاطربسپرد كه اسحق را اسحاق و اسمعيل را اسماعيل بخواند ، بلكه تلفظ حرف الف در دو زبان فارسي و عربي يك سان نيست .
ما الف را كشيده و بلند « آ »مي خوانيم در صورتي كه عرب الف را مانند فتحه يي طولاني تلفظ مي كند و در حقيقت اختلاف صداي الفي و فتحه « زبر »در عربي آن است كه اولي كشيده تر و دومي كوتاه تر است و بنا بر اين در خط آن قوم بسيار طبيعي است كه الفي را ننويسند و بر روي حرف ماقبل آن فتحه و الفي خنجري بگذارند يعني اين جا بايد فتحه كشيده تر تلفظ شود و چنان كه آنان گاه قاسم را قسم و مالك را ملك نويسند و ما نميتوانيم چنين كنيم .
در هر حال ، به پيروي از اين قاعده ـ كه در اصل آن براي نوشتن واژه هاي عربي در زبان فارسي گفتگو است ـ در كتاب هاي چاپي عصر قاجار مي بينيم كه كاتب كلمة فارسي همايون را هميون نوشته و بر روي حرف م، الفي خنجري گذاشته است .
كلمه خاطر در عربي اسم فاعل است و همان گونه كه در آن زبان جمع مكسر ضارب ، ضوارب و جمع جانب ، جوانب مي شود خاطر را نيز به صورت خواطر ( يعني خاطره ها ) جمع مي بندند .
منتهي كلمة خاطر تفاوتي كه با ساير اسم فاعل ها دارد اين است كه با حرف « خ » آغاز مي شود .
كاتب در نسخه ها دو كلمة خاطر و خواطر را ديده و واو خواطر را واو معدوله كه مختص فارسي است پنداشته و درمانده است كه آيا كلمة خاطر هم واو معدوله دارد يا نه ؟
و چون نوشتن خاطر را به صورت خواطر «فاضلانه » تر و به احتياط نزديك تر ميپنداشته براي نشان دادن فضل و اطلاع خود آن را خواطر با واو معدوله ( ! ) مينوشته است .
آن وقت كسي كه در مقدمات عربيت و مسائل ابتدائي صرف عربي و زبان فارسي اين اندازه پياده بوده و « ربط » وي اين مايه داشته است در « خط » نيز به تفنن مي پرداخته و در فصل و وصل كلمات و جدا نوشتن يا سرهم نوشتن آن هرچه ميخواسته مي كرده است .

***

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

شرايط درخواست کتاب

شرایط درخواست کتاب

توجه فرمایید ؟

هر روز فقط به یک درخواست شما پاسخ داده خواهد شد .

قابل توجه علاقمندان به دریافت کتاب ها و مقالات از بنیاد ایران فردا (فرانسه) بایستی کلیه شرایط زیر را رعایت کنند .

در غیر این صورت به آنان پاسخ داده نخواهد شد .
۱ - کلیه مطالب با فورمات PDF خواهد بود و از درخواست با فورمات های ZIP وWORD و... خودداری نمایند .

۲ - علاقمندان در هرروز فقط یک ایمیل و در هر ایمیل فقط یک کتاب یا مقاله را میتوانند درخواست کنند .

۳ – نوشتارها فقط به آدرس درخواست کننده فرستاده میشود واز ارسال آنها به آدرس دوستان و دیگر افراد معذوریم .

۴ – هرکتاب یک شماره مخصوص(کد)دارد که ذکر شماره مخصوص (کد) آن ضروری است .

۵ – نام کتاب همراه شماره مخصوص (کد) بایستی دردرخواست ذکر شود .

۶- نام درخواست کننده حقیقی یا حقوقی کتاب بایستی دردرخواست ذکرشود.

۷ – درخواستها را با فورمات( ARIAL یا TAHOMA ) بنویسید تا ما بتوانیم بخوانیم .

چون اغلب توجه نمی کنند و با فورمات های دیگر می نویسند و مطالب بصورت حروف نامشخص و بقول معروف شینواز (خط چینی ) نوشته میشود و قابل خواندن نیست و موجب اتلاف وقت میگردد .

۸ – هرگز درخواستهای خود را در فایل پيوست نفرستید که ما آنها را باز نمی کنیم .

۹ – در زیر دو نمونه فورم درخواست بنظرتان می رسد که برابر آن درخواست خود را تنظیم کنید ..... لطفا کتاب ( نام کتاب ) شماره ( کد مخصوص کتاب ) و( نام نویسنده یا مترجم ) را برای من بفرستید. نام درخواست کننده :
یا
Lotfan Ketabe ( Name Ketab) Shomarehe ( CODE Ketab) + Name ( Nevisandeh ya Motarjem ya Nasher ) ra baraye Man ( Name Haghighi ya Hoghoughie Darkhast
konandeh ) Ersale Darid
به درخواست متقاضیانی که رعایت شرایط و فورمول بالا را ننمایند و نسبت به تکمیل آن اقدام نکنند پاسخ داده نمیشود .آدرس
الکترونیکی برای درخواست کتاب : raheno@aol.com
سایت رسمی بنیاد ایران فردا در فرانسه :http://www.Iranefardafrance.blogspot.com

۱۳۸۸ خرداد ۱۷, یکشنبه

عبدالرحمان جامي

عبدالرحمن جامي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر كارگر





جامي
عبدالرحمن جامي مشهورترين شاعر آخر عهدِ تيموريست كه بايد او را بزرگ ترين شاعر آن عهد و گويندة بنام ايران بعد از حافظ شمرد.
ولادتش بسال 817 ( = 1414 ميلادي ) در خرجرد جام (خراسان) اتفاق افتاد .
تحصيلاتش در هرات و سمرقند در علوم ادبي و ديني و عرفان با سير و سلوك در مراحل تصوف صورت گرفت تا به مرتبة ارشاد رسيد و در سلك رؤساي طريقة نقشبندي در آمد و بعد از وفات سعدالدين كاشغري خلافت نقشبنديان بدو تعلق گرفت .
جامي از سلاطين عهد خود مخصوصأ به سلطان حسين بايقرا تقرب يافته بود و ضمنا با سلاطين بزرگ ديگرِ عهدِ خود نيز ارتباط داشت .
وفاتش بسال 898 هجري ( = 1492 ميلادي ) اتفاق افتاد .
جامي شاعر و عارف و اديب و محقق بزرگ عهد خود و صاحب نظم و نثر و كتب پارسي و تازي متعددست .
از آثار معروف منثور او بايد كتاب نفحات الانس و لوايح و اشعة اللمعات و بهارستان را دراينجا ذكر كنيم .
نفحات الانس كه بسال 883 هجري ( = 1478 ميلادي ) تأليف شده در شرح حالِ مشايخ صوفيه و حاوي اطلاعات ذيقيمت درين بابست . از آثار منظوم او نخست هفت اورنگ يا سبعه است شامل مثنوي سلسلة الذهب ، سلامان وابسال ، تحفة الاحرار ، سبحة الابرار ، يوسف و زليخا ، ليلي و مجنون ، خردنامة اسكندري ، ديگر ديوان قصايد و ترجيعات و غزلها و مراثي و تركيب بند و ترانه ها و قطعاتست كه جامي آنرا بر سه قسمت كرده و فاتحة الشباب و واسطة العقد و خاتمة الحيات نام نهاده است.
در اشعار جامي افكار صوفيانه و داستانها و حكمت و اندرز و تصورات غزلي و غنايي همه به وفور ديده مي شود .
وي در مثنويهاي خود روش نظامي را تقليد مي كرد و در غزل از سعدي و حافظ پيروي مي نمود و در قصيده تابع سبك شاعران قصيده گوي عراق بود .
با اين حال نبايد او را از ابتكار مضامين تازه و قدرت بيان و لطف معاني در اشعارش بي بهره دانست و با آنكه بمرتبة استادان بزرگ پيش از خود كمتر مي رسد ليكن از آن جهت كه خاتم شعراي بزرگ پارسي زبانست داراي اهميت و مقام خاصيست .

محنت قرب

والي مصرِ ولايت ذوالنون1
آن باسرارِ حقيقت مشحون2
گفت : در كعبه مجاور بودم
در حَرَم حاضر و ناظر بودم
ناگَه آشفته جواني ديدم
نه جوان ، سوخته جاني ديدم
لاغر و زرد شده همچو هلال
كردم از وي زِ سرِ مهر سئوال
كه مگر عاشقي اي شيفته مَرد
كه بدين گونه شدي لاغر و زرد ؟
گفت : اري بِسَرَم شورِ كسيست
كش چو من عاشقِ رنجور بسيست.
گفتمش يار بتو نزديكست
يا چو شب روزت ازو تاريكست؟
گفت : در خانة اويم همه عمر
خاك كاشانة اويم همه عمر.
گفتمش يكدل و يكروست بتو
يا ستمكار و جفاجوست بتو ؟
گفت : هستيم بهر شام و سحر
بهم آميخته چون شير و شكر
گفتمش يارِ تو اي فرزانه
با تو همواره بود همخانه !
لاغر و زرد شده بهرِ چه اي؟
سَر بِسَر دَرد شده بهرِ چه اي ؟
گفت : رُو رُو كه عَجَب بي خبري!
به كَزين گونه سخن درگذري
محنت قُرب زِ بُعد 3 افزونست
جِگَر از هيبتِ قُربَم خونَست
هست در قُرب همه بيم زوال
نيست در بُعد جز اميّد ِ وصال

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ ذوالنون : ابوالفياض ثوبان بن ابراهيم مصري ( م . 245 هجري = 859 ميلادي ) يكي از زاهدان و عابدان مشهور كه بفصاحت و حكمت و سير در مقامات مشهورست .
2 ـ مشحون : پُر .
3 ـ بُعد : دوري ، هجران .
منت دونان
بدندان رِخنه در پولاد كردن
بناخُن راه در خارا بُريدن
فرو رفتن بآتشدان نگونسار
بِپِلكِ ديده آتش پاره چيدن
بِفَرقِ سر نهادن صد شتر بار
زِ مشرق جانبِ مغرب دويدن
بسي بَر جامي آسان تَر نمايد
زِ بارِ منتِ دونان كشيدن
*

آرامگاه عبدالرحمن جامي

محمد تقي بهار - ملک الشعرا بهار

محمدتقي بهار ( ملک الشعراء بهار)
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر




ملك الشعراء بهار
ملك الشعراء محمد تقي بهار پسر ملك الشعراء محمد كاظم صبوري (ولادت در 1304 هجري قمري = 1266 هجري شمسي و 1886 ميلادي. وفات 1370 قمري هجري = 1330 شمسي هجري و 1951 ميلادي ) بي ترديد بزرگترين گويندة پارسي در چند قرن اخير از تاريخ ادبي ايرانست.
او نه تنها شاعري زبان آور و بلند انديشه ، بلكه در همان حال محققي بزرگ و نويسنده يي فعال و استادي لايق و روزنامه نگاري مبتكر و پر ارزش بود .
فعاليت ممتد ادبي وي كه از نخستين سالهاي جواني آغاز شد نزديك به نيم قرن امتداد داشت و در تمام اين مدت طولاني با نتايج بسيار سودمند همراه بود .
او مسلمأ يكي از اركان تكامل و تحول صوري و معنوي نظم و نثر در دوران معاصرست .
اهميت وي در شعر بيشتر در آنست كه :
اولا زبان فصيح پبشينيان را به بهترين و دل انگيز ترين صورتي در سخن خود بكار برد و ازين حيث سر آمد همة گويندگان دورة بازگشت شد .
و ثانيأ از زبان متداول پارسي و مفردات و تعبيرات و اصطلاحات آن براي تكميل زبان ادبي قديم و بكار انداختن آن در رفع حوايج روز استفاده كرد و آنها را به نحوي بسيار مطلوب در سخن خود گنجانيد .
و ثالثأ از حدود فشرده و تنگ موضوعات قديم در شعر بيرون آمد و آن را وسيلة سودمندي براي بيان مقاصد گوناگون و موضوعات مبتكر جديد قرار داد و انديشه هاي مختلف فلسفي و اجتماعي و سياسي خود را آزادانه در آن گنجانيد.
و رابعأ با اطلاع وافري كه از زبان پارسي و با معرفتي كه به ادبيات پيش از اسلام داشت بخلق تركيبات جديد و يا وارد كردن بسياري از لغات متروك لهجه هاي كهن و احياء آنها در آثار خود توفيق يافت و ازين راهها به غني كردن زبان پارسي ياري فراوان كرد .
كلام دردست "ملك " مطيع و منقاد و مانند موم قابل قبول صور گوناگون بود .
فصاحت وطنين دلچسب و آهنگهاي محرك تركيباتش ماية تأثير بي سابقة سخن او در دلهاست و او را بي شك مي توان خاتم استادان بزرگ پيشين و در همان حال مبداء تحول و تجددي بارآور و سودمند در سخن فارسي دانست .
در سال 1336 هجري قمري ( = 1917 ميلادي ) انجمن ادبي دانشكده را با مجلة " دانشكده " كه منتسب بهمان انجمن بود، تأسيس كرد. اين مجله اثر بارزي در نثر و نظم جديد فارسي و نشر تحقيقات ادبي و همچنين پراكندن افكار ادبي اروپايي در ايران و تقويت و توسعة سبك و شيوة جديد سخن در ادبيات پارسي داشت .
ازين پس بتدريج از فعاليت سياسي بهار كاسته و بر كوششهاي ادبي او افزوده شد و بيشتر عمرش به تدريس ادبيات در مدارس عالي (دانشسراي عالي ودانشكدة ادبيات تهران) و تصحيح متون قديم و تأليف كتاب گذشت و درين ميان چندماهي عهده دارمسئوليت وزارت فرهنگ بود .

*

جغد جنگ
فغان زِ جُغدِ جَنگ و مُرغواي1 او
كه تا ابد بُريده باد ناي2 او
بُريده باد ناي او و تا اَبَد
گسسته و شكسته پَر و پاي او
زِ من بُريده يارِ آشناي من
كزو بُريده باد آشناي او
چه باشد از بلايِ جنگ صَعبتَر
كه كس امان نيابد از بَلاي او
شَراب او زِ خونِ مَردِ رَنجبَر
وَز استخوانِ كارگر غذاي او
همي زَنَد صَلاي3مَرگ و نيست كس
كه جان بَرَد زِ صدمت4صلاي او
همي دهد نداي خوف و مي رسد
بِهَر دِلي مَهابَتِ5 نِداي او
همي تَنَد6چو ديو پاي7 در جهان
بِهَرطَرَف كشيده تارهاي او
چو خِيلِ مُور گِرد ِپارة شِكَر
فِتَد بِجانِ آدمي عَناي8 او
بِهَر زَمين كه بادِ جَنگ بَر وَزَد
بِحَلقها گِرِه شود هواي او
در آنزمان كه نايِ حَرب دَر دَمَد
زمانه بي نوا شود زِ ناي او
بِگوشها خروش تُندَر99اُوفتَد
زِ بانگ توپ و غُرّش و هَراي10 او
جهان شود چو آسيا و دَم بِدَم
بِخونِ تازه گردد آسياي او
رَوَندِه تانك همچو كوهِ آتشين
هزار گوش كر كند صداي او
همي خَزَد چو اژدها و در چِكَد
بِهَر دِلي شَرَنگِ جان گزاي او
چو پَر بِگُستَرَد عقابِ آهنين11
شكار اوست شهر و روستاي او
هزار بيضه هَر دَمي فرو نَهَد12
اجل دوان چو جوجه از قفاي او
كلنگ 13سان دژِ پَرَندِه بِنگري
بهندسي صفوف خوش نماي او
چو پاره پاره ابر كافكند همي
تگرگِ مرگ ابرِ مرگ زاي او
بِهَر كرانه دستگاهي آتشين
جحيمي14 آفريده در فضاي او
زِ دود و آتش و حريق و زلزله
زِ اشك و آه و بانگ ِ هايهاي او
بِرَزمگه " خداي جنگ " بگذرد
چو چشم شير لعلگون قباي او
اَمَل 15جهان 16زِ قعقع 17سلاح وي
اجل دوان بساية لواي18 او
بِخون نَهفته جوشَن و پَنام 19وي
بِخون كشيده موزه و رداي او
بِهَر زمين كه بگذرد بِگُستَرَد
نهيب درد و مرگ و ويل و واي او
. . .
كجاست روزگارِ صلح و ايمني
شگفته مَرز و باغِ دلگشاي او
كجاست عهدِ راستي و مردمي
فروغِ عشق و تابش ضياي او
كجاست دور ياري و برابري
حيات جاوداني و صفاي او
. . .
. . .
زهي كبوترِ سپيدِ آشتي
كه دل بَرَد سرودِ جانفزاي او
رسيد وقتِ آنكه جغدِ جنگ را
جدا كنند سَر به پيشِ پاي او
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 ـ مرغوا : تطير ، فال بد .
2 ـ ناي : ناي گلو ، قصبه الريه ، حلقوم .
3 ـ صلا : آواي مهماني در دادن ، مردمان را بآواز بلند بطعام خواندن.
4 ـ صدمت : آسيب .
5 ـ مهابت : هيبت ، ترسناكي .
6 ـ تنيدن : نسج كردن ، تابيدن ، تاب دادن .
7 ـ ديوپاي : عنكبوت .
8 ـ عنا : رنج ، سختي .
9 ـ تُندَر : رعد .
10 ـ هرا : غرش ، آواي بلند و سهمگين ددان .
11 ـ مراد از " عقاب آهنين " هواپيماست .
12 ـ مراد از بيضه هايي كه عقاب آهنين ( هواپيما ) بگذارد ، بمب است .
13 ـ كلنگ : درنا ، نوعي پرندة سپيد رنگست .
14 ـ جحيم : دوزخ ، جهنم .
15 ـ امل : آرزو .
16 ـ جهان : جهنده رمنده .
17 ـ قعقع ، قعقا : آواز سلاح و مانند آن .
18 ـ لوا : درفش ، رايت ، علم ، بيرق .
19 ـ پنام : دهان بند ، پارچة چهارگوشي كه آنرا با بند در موقع خواندن اوستا جلو دهان بندند .

***

آرامگاه ملک الشعراء بهار

سعدي شيرازي

سعدي
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر





سعدي

مشرف بن مصلح (يا: مشرف الدين مصلح ، يا: مشرف الدين مصلح الدين ) سعدي شيرازي دراوايل قرن هفتم هجري ( اوايل قرن سيزدهم ميلادي ) ميان خانداني از عالمان دين در شيراز ولادت يافت .
در اوان جواني به بغداد رفت و آنجا در مدرسة نظاميه كه خاص شافعيان بود بتحصيل علوم ادبي و ديني همت گماشت و سپس به عراق و شام و حجاز سفر كرد و در اواسط قرن هفتم هجري در عهد حكومت اتابك سلغري ابوبكربن سعدبن زنگي ( 623 ـ 658 هجري = 1226 ـ 1259 ميلادي ) بشيراز بازگشت و منظومة حِكمي بوستان را در سال 655 هجري ( = 1257 ميلادي ) گلستان را در مواعظ و حكم بنثر مزين آميخته با قطعات اشعار دل انگيز بنام شاهزاده سعدبن ابوبكر در آورد و بوي تقديم نمود و از آن پس قسمت عمدة عمر خود را درشيراز و در خانقاه خود زيسته و بسال 691 هجري (1291 ميلادي ) يا 694 هجري (1294 ميلادي ) درگذشته و در همان خانقاه مدفون گرديده است.
سعدي ، با فردوسي و حافظ ، يكي از سه شاعر بزرگ و بلامنازع فارسيست .
در سخن او غزل عاشقانه آخرين حد لطافت و زيبايي را درك كرده و لطيف ترين معاني در ساده ترين و فصيح ترين و كاملترين الفاظ آمده است .
در حكمت و موعظه و ايرادِ حِكَم و امثال از هر شاعر پارسي گوي موفقترست و نثر مزين و آراسته و شيرين و جذاب او در گلستان بهترين نمونة نثرهاي فصيح فارسيست .
وي بسبب تقدم در نثر و نظم از قرن هفتم ببعد همواره مورد تقليد و پيروي شاعران و نويسندگان پارسي گوي ايران و خارج از ايران بوده است.
آثار منثور ديگرش غير از گلستان: مجالس پنجگانه ، نصيحة الملوك ، رسالة عقل و عشق ، تقريرات ثلاثه است ، و اشعارش بقصائد و مراثي و ترجيعات و چند مجموعة غزل و مقطعات و جز آن تقسيم ميشود .

*
همدردي
بَني آدَم اعضاي يك پيكرند
كه در آفرينش زِ يك گوهرند
چو عضوي بدرد آورد روزگار
دِگَر عضوها را نَمانَد قَرار
تو كَز مِحنَتِ ديگران بي غَمي
نَشايَد كه نامَت نَهَند آدَمي

*
پروانه و شمع
شَبي ياد دارَم كه چَشمَم نَخُفت
شنيدم كه پَروانه با شَمع گفت
كه من عاشقم گَر بِسوزَم رَواست
ترا گريه و سوز باري چراست
بگفت اي هوادارِ مسكينِ من
بِرَفت انگبين يار شيرينِ من
چو شيريني از مَن بِدَر مي رود
چو فرهادم آتش بِسَر مي رود
همي گفت و هرلحظه سيلابِ درد
فرو مي دويدش بِرُخسارِ زَرد
كه اي مدعي عشق كارِ تو نيست
كه نه صبر داري نه ياراي زيست
تو بگريزي از پيش يك شعله خام
من استاده ام تا بسوزم تمام
ترا آتشِ عشق اگر پَر بِسوخت
مرا بين كه از پاي تا سَر بِسوخت
مبين تابِشِ مجلس افروزيَم
تپش بين و سيلابِ دِلسوزيَم
نَرَفته زِ شَب همچنان بَهره يي
كه ناگه بكشتش پريچهره يي
همي گفت و مي رفت دودَش بِسَر
همينست پايان عشق اي پسر
ره اينست گر خواهي آموختن
بكشتن فَرَج يابي از سوختن

*

شب فراق
شَبِ فراق كه دانَد كه تا سَحَر چَندَست
مگَر كسي كه بِزندان عِشق دَربَندَست
گرفتم از غمِ دِل راهِ بوستان گيرم
كدام سَرو ببالاي دوست مانندست
پيامِ من كه رساند بِيارِ مِهر گُسَل
كه بَر شكستي و ما را هنوز پيوندست
قَسَم بجانِ تو گفتن طريقِ عزت نيست
بخاكِ پاي تو ، وآن هم عظيم سوگندست
كه با شكستن پيمان و بَر گرفتنِ دِل
هنوز ديده بِديدارَت آرزومندست
بيا كه بَر سَرِ كويَت بَساطِ چهرة ماست
بجاي خاك كه در زير پايَت افكندست
خيالِ روي تو بيخِ اميد بنشاندست
بَلاي عشق تو بنيادِ صَبر بَركندست
عَجَب در آن كه تو مجموع و گر قياس كني
بِزير هم خَمِ مويَت دِلي پراكندست
اگر بِرَهنِه نباشي كه شخص بنمايي
گمان بَرَند كه پيراهَنَت گُل آكندست
زِ دَست رفته نه تنها مَنَم درين سودا
چه دستها كه زِ دستِ تو بَر خداوندست!
فَراقِ يار كه پيش تو گاه بَرگي نيست
بيا و بَر دِلِ من ببين كه كوهِ الوندست
زِ ضَعفِ طاقَتِ آهَم نماند و تَرسَم خَلق
گمان بَرَند كه سعدي زِ دوست خرسندست

*

شب وصال

يك امشَبي كه دَر آغوش شاهِدِ شِكَرم
گَرَم چو عُود بَر آتش نَهَند غَم نَخورم
چو التماس بَر آمد هلاك باكي نيست
كجاست تيرِ بلا ؟ گو بيا كه من سپرم !
ببند يك نفس اي آسمان دريچة صبح
بَر آفتاب ، كه امشب خوشَست با قَمَرَم !
نَدانَم اين شَبِ قَدرَست يا ستارة روز
تويي بَرابَرِ من ، يا خيال دَر نَظَرَم ؟
خوشا هواي گُلِستان و خواب دَر بُستان
اگر نبودي تَشويشِ بُلبُلِ سَحَرَم
بِدين دو ديده كه امشب تُرا همي بينم
دريغ باشد فردا بديگري نِگَرم
روانِ تِشنه بَر آسايَد از وجود فُرات
مَرا فُرات زِ سَر بَر گذشت و تِشنِه تَرَم
چو مي نَديدَمَت از شوق بي خَبَر بودم
كنون كه با تو نِشَستَم زِ ذُوق بي خَبَرَم
سُخن بگوي كه بيگانه پيشِ ما كس نيست
بِغيرِ شَمع و همين ساعَتَش زَبان بِبُرَم
ميانِ ما بِجُزين پيرهَن نخواهد بود
وَگَر حِجاب شَوَد تا بِدامَنَش بِدَرَم
مَگوي سَعدي ازين دَرد جان نَخواهَد بُرد
بِگو كُجا بَرَم آن جان كه از غَمَت بِبُرَم
***


آرامگاه سعدی

حافظ شيرازي

حافظ
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر






حافظ
شمس الدين محمد حافظ شيرازي يكي از بزرگترين شاعران پارسي گويست كه با مهارتي كم نظير در غزل هاي عالي خود افكار دقيق عرفاني و حكمي و غنايي را با الفاظ برگزيدة منتخب همراه كرد و ازين راه شاهكارهاي جاويدان بي بديلي در ادب پارسي به وجود آورد.
ولادت او در اواسط نيمة اول قرن هشتم هجري (= اواسط نيمة اول قرن چهاردهم ميلادي) در شيراز اتفاق افتاد و در همان شهر تحصيلاتش در علوم ادبي و شرعي و سيردر مقامات عرفاني گذشته است و به علت آن كه قرآن رااز بَرداشت حافظ تخلص كرد .
زندگانيش با خدمات ديواني در نزد پادشاهان اينجو و آل مظفر پارس همراه بود تا بسال 791 هجري (= 1389 ميلادي) در شيراز درگذشت.
ديوان اشعار او متضمن چند قصيده ، غزل ها ، مثنوي ساقي نامه و مثنوي ديگري به بحر مسدس و قطعه ها و ترانه هاست .
اهميت او درآن است كه توانست مضامين عرفاني وعشقي را به نحوي درهم آميزد كه ازدو شيوة غزل عارفانه وعاشقانه سبك واخد جديدي به وجود آورد.
اين شاعر استاد افكار خود را با الفاظ بسيار زيبا و با توجه به صنايع لفظي بيان كرده و بر اثر قدرت فراوان خود در سخنوري غالبا مضامين عالي و معاني بسيار در ابيات كوتاه گنجانيده است .
تركيباتي كه حافظ در اشعار خود آورده غالبا تازه و بديع و بي سابقه است و حافظ در ساختن اين تركيبات نهايت قدرت و كمال ذوق و لطف طبع خود را نشان داده است و كمتر شاعري را ازين حيث ميتوان با او مقايسه كرد.
معاني عرفاني و حكمي حافظ اگرچه تازه نيست ليكن چون با احساسات لطيف و گاه با هيجانات شديد روحي او آميخته شده جلائي خاص يافته است .
بهر حال غزل حافظ از جملة نمونه هاي بسيار خوب سخن فارسي است

***

كاخِ آرزو
بيا كه قَصرِ اَمَل سَخت سُست بنيادَست
بيار باده كه بُنيادِ عُمر بَر بادَست
غُلامِ هُمَتِ آنَم كه زيرِ چَرخِ كبود
زِ هَرچِه رَنگِ تَعَلّق پَذيرد آزادَست
چِگويَمَت كه بِميخانه دوش مَست و خَراب
سُروش عالمِ غيبم چه مُژدِه ها دادَست
كه اي بلنَد نَظَر شاهبازِ سِدره نشين
نشيمن تو نَه اين كُنجِ مِحنَت آبادَست !
تُرا زِ كُنگِرة عَرش ميزنند صَفير
نَدانَمَت كه درين دامگَه چه افتادَست
نَصيحتي كُنَمَت ياد گير و در عَمَل آر
كه اين حَديث زِ پيرِ طَريقَتَم يادَست
رضا بِدادِه بِدِه وَز جَبين گِرِه بِگُشاي
كه بَر مَن و تو دَرِ اختيار نَگشادَست
مَجُو دُرستي عَهد از جَهانِ سُست نَهاد
كه اين عَجُوزِه عَروسِ هِزار دامادَست
حَسَد چه مي بَري سُست نَظم بَر حافظ
قبولِ خاطر و لطفِ سُخَن خدادادَست

*
جامِ جَم
سالها دِل طَلَبِ جامِ جَم از ما مي كرد
آنچه خود داشت زِ بيگانه تَمَنا مي كرد
گوهَري كَز صَدَفِ كون و مكان بيرون بود
طلب از گمشدِگانِ لَبِ دريا مي كرد
مُشكِلِ خويش بَرِ پيرِ مُغان بُردَم دوش
كاو بتأييدِ نَظَر حّلِ معمّا مي كرد
ديدَمَش خُرّم و خَندان قَدَحِ باده بِدَست
وَاندَرآن آينه صَد گونه تماشا مي كرد
گفتم اين جامِ جهان بين بتو كي داد حَكيم
گفت آن روز كه اين گُنبَدِ مينا مي كرد
اين هَمه شُعبَدِه ها عقل كه مي كرد اينجا
سامِري پيشِ عصا و يَدِ بيضا مي كرد
گفت آن يار كزو گشت سَرِ دار بلند
جُرمَش آن بود كه اسرار هويدا مي كرد
بيدلي در همه احوال خدا با او بود
او نميديدش و از دور خدايا مي كرد
فيضِ روح القُدُس ار باز مَدَد فَرمايد
ديگران هم بكنند آنچه مَسيحا مي كرد
گفتم اين سلسلة زلف بتان از پي چيست
گفت حافظ گله يي از دِلِ شيدا مي كرد

*
ماجراي دوش
دوش ديدَم كه مَلايك دَرِ ميخانه زدند
گِلِ آدَم بسرشتند و بپيمانه زدند
آسمان بارِ اَمانَت نَتوانست كشيد
قُرعة فال بنامِ مَنِ ديوانه زدند
جَنگِ هفتاد و دو مِلَت همه را عُذر بِنِه
چون نديدند حقيقت رَهِ افسانه زدند
شُكرِ ايزَد كه ميان من و او صُلح افتاد
صوفيان رَقص كنان ساغَرِ شُكرانه زدند
آتش آن نيست كه از شعلة او خَندَد شَمع
آتش آنست كه در خَرمَنِ پَروانه زدند
كس چو حافظ نَگُشاد از رُخِ انديشه نِقاب
تا سَرِ زُلفِ سُخن را بِقَلَم شانه زدند

*
ناكام
سينه مالامال دردست ، اي دريغا مرهمي !
دل زِ تنهايي بجان آمد ، خدا را همدلي!
چشمِ آسايش كه دارد از سپهرِ تيزرو ؟
ساقيا جامي بمن ده تا بياسايم دمي
زيركي را گفتم : اين احوال بين ! خنديد و گفت
صَعب روزي ، بوالعَجَب كاري ، پريشان عالمي !
سُوختَم در چاهِ صبر از بَهرِ آن شَمعِ چگُل
شاه تركان فارغست از حال ما كو رُستَمي
در طريق عشق بازي امن و آسايش بلاست
پريش باد آن دل كه با دردِ تو خواهد مَرهَمي
اهلِ كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رَهروي بايد جهان سُوزي ، نَه خامي ، بيغَمي
آدمي در عالم خاكي نمي آيد بدست
عالمي ديگر ببايد ساخت وَز نُو آدمي
خيز تا خاطر بدان تركِ سَمَرقَندي دَهيم
كَز نَسيمَش بويِ جويِ موليان آيد هَمي
گِرية حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين دريا نمايد هفت دريا شبنمي

*
اينهمه نيست
حاصلِ كارگَهِ كون و مكان اينهمه نيست
بادِه پيش آر كِه اسباب جهان اينهمه نيست
پنج روزي كه درين مَرحَله مُهلَت داري
خوش بياساي زماني كه زمان اينهمه نيست
از دِل و جان شَرَفِ صُحبَتِ جانان غَرَضَست
غَرَض اينَست وَگرنَه دِل و جان اينهمه نيست
مِنَتِ سدره و طوبي زِ پي سايه مَكِش
كه چه خوش بِنگري اي سَروِ روان اينهمه نيست
دولت آنست كه بي خون دل آيد بِكنار
وَرنَه با سعي و عمل باغ جنان اينهمه نيست
بَر لَبِ بَحرِ فَنا منتظريم اي ساقي
فرصتي دان كه زِ لَب تا بِدهان اينهمه نيست
زاهِد ايمِن مَشو از بازي غيرت زنها
كه ره از صومعه تا ديرِ مُغان اينهمه نيست
دَردمنَدي مَنِ سوخته زار و نزار
ظاهرأ حاجَتِ تقرير و بيان اينهمه نيست
نام حافظ رقم نيك پذيرفت ولي
پيش رندان رقمِ سود و زيان اينهمه نيست

*
بيا ساقي
بيا ساقي آن مي كه حال آورد
كرامت فزايد ، كمال آورد
بمن دِه كه بَس بي دِل افتاده ام
وَزين هردو بي حاصل افتاده ام
بيا ساقي ان مي كه عَكسَش زِ جام
بكيخسرو و جَم فرستَد پيام
بِدِه تا بگويم بآواي ني
كه جمشيد كي بود و كاوس كي
همان منزلست اين جهانِ خَراب
كه ديدست ايوان افراسياب
همان مَرحله است اين بيابان دور
كه گم شد درو لشكرِ سَلم و تور
بيا ساقي آن آتش تابناك
كه زردشت مي جوشدش زير خاك
بِمَن دِه كه بَدنام خواهم شدن
خَرابِ مي جام خواهم شدن
مِيَم دِه مَگَر گردم از عيب پاك
بَر آرم بعشرَت سَري زين مُغاك
چو شد باغ روحانيان مسكنم
درينجا چرا تخته بَندِ تَنَم
شَرابَم دِه و روي دولت ببين
خَرابَم كُن و گنج حِكمَت ببين
من آنم كه چون جام گيرم بدست
ببينم در آن آينه هرچه هست
بِمَستي دَمِ پادشاهي زنم
دَمِ خسروي در گدايي زنم
بِمَستي توان دُرّ اسرار سُفت
كه در بيخودي راز نتوان نهفت

حافظيه

( آرامگاه حافظ)
***

ايرج ميرزا

ايرج ميرزا
نوشته : دكتر ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين : مهندس منوچهر کارگر


ايرج ميرزا

ايرج ميرزا جلال الممالك ، از نوادگان فتحعليشاه قاجار بود .
ولادتش به سال 1291 هجري ( = 1874 ميلادي ) و مرگش بسال 1343 هجري ( = 1924 ميلادي ) اتفاق افتاد .
وي در پارسي و تازي و زبان فرانسوي مهارت داشت و روسي و تركي نيز مي دانست و خط را خوب مي نوشت .
تحصيلاتش در مدرسة دارالفنون تبريز صورت گرفت و در نوزده سالگي هنگام وليعهدي مظفرالدين شاه كه سلطنتش از 1314 تا 1324 هجري (= 1896 ـ 1906 ميلادي ) بوده است ، لقب صدرالشعراء يافت ليكن بزودي از شاعري در دربار كناره گرفت و به خدمات دولتي مختلفي پرداخت كه از ميان آنها خدمت در وزارت معارف ( فرهنگ ) از همه پر ارزش تر بود .
شعر ايرج بسادگي و اشتمال بر مفردات و تعبيرات عاميانه مشهورست .
اطلاع او از ادبيات ملل مختلف و تأثري كه از محيط متغير و انقلابي عهد خود پذيرفته بود ، او را وادار كرد تا روش قديم را كه در آن نيرومند بود رها كند و خود شيوه يي خاص آورد .
درين شيوه افكار نو و مضاميني كه گاه از ادبيات خارجي اقتباس شده و گاه مخلوق انديشة شاعرست ، و نيز مسائل مختلف اجتماعي و هزلها و شوخي هاي نيشدار و ريشخندها و تمثيلاتي كه شاعر از غالب آن ها نتايج اجتماعي را متوقعست در زباني بسيار ساده و گاه نزديك به زبان تخاطب بيان شده است .

مادر
گويند مرا چو زاد مادر
پستان بدهن گرفتن آموخت
شبها بَرِ گاهوارة من
بيدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا بپا بُرد
تا شيوة راه رفتن آموخت
يك حرف و دو حرف بَر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بَر لبِ من
بَر غنچة گُل شكفتن آموخت
پس هستي من زِ هستي اوست
تا هستم و هست دارم دوست

*

قلب مادر
داد معشوقه به عاشق پيغام
كه كُنَد مادر تو با من جنگ
هركجا بينَدَم از دور كند
چهره پُر چين و جَبين پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلوده زَنَد
بَر دِلِ نازكِ من تيرِ خدنگ
از درِ خانه مرا طرد كند
همچو سنگ از دهن قلماسنگ
مادر سنگدلَت تا زنده است
شهد در كام من و تُست شَرَنگ
نشوم يكدل و يكرنگ ترا
تا نسازي دِلِ او از خون رَنگ
گر تو خواهي بوصالم برسي
بايد اين ساعت بي خوف و درنگ
رَوي و سينة تَنگش بدَري
دِل برون آري از آن سينة تنگ
گرم و خونين بِمَنَش باز آري
تا بَرَد زآينة قلبم زنگ
عاشقِ بي خِرَد ناهنجار
نه بَل آن فاسقِ بي عصمت و ننگ
حُرمَتِ مادري از ياد بِبُرد
خيره از باده و ديوانه زِ بَنگ
رفت و مادر را افكند بخاك
سينه بدريد و دل آورد بچنگ
قصد سَر منزلِ معشوقه نمود
دلِ مادر بكفش چون نارنگ
از قضا خورد دَمِ در بِزَمين
وَاندكي رَنجه شد او را آرنگ
وآن دِلِ گرم كه جان داشت هنوز
اوفتاد از كفِ آن بي فرهنگ
از زمين باز چو برخاست نمود
پي برداشتن آن آهنگ
ديد كز آن دل آغشته بخون
آيد آهسته برون اين آهنگ
آه دست پِسَرَم يافت خراش !
واي پاي پِسَرَم خورد بسنگ !