فريدالدين عطار
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين: مهندس منوچهر كارگر
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين: مهندس منوچهر كارگر
عطّار
فريد الدين عطار ، شاعر و عارفِ نام آورِ ايران درقرن ششم و آغاز قرن هفتم هجري ( قرن دوازدهم و اوايل قرن سيزدهم ميلادي ) است .
درابتداي حال شغل عطاري را كه از پدر به ارث برده بود ادامه ميداد.بعد
بر اثر تغيير حال در سلك صوفيان و عارفان در آمد و در خدمت مجدالدين بغدادي شاگرد نجم الدين كبري به كسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهايي كه كرد در زادگاه خود رحل اقامت افكند و در آنجا بسال 627 هجري (= 1229 ميلادي ) درگذشت و مقبرة او همانجا برقرار است .
وي بحق از شاعران بزرگ متصوفه و كلام ساده و گيرندة او با عشق و شوقي سوزان همراهست و زبان نرم و گفتار دل انگيزش كه از دلي سوخته و عاشق و شيدا بر مي آيد حقايق عرفان را بنحوي خاص در دلها جايگزين ميسازد و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حكايات مختلف هنگام طرح يك موضوع عرفاني مقاصد معتكفانِ خانقاهها را براي مردم عادي بيشتر و بهتر روشن و آشكار ميدارد .
عطار به داشتن آثار متعدد در ميان شاعران متصوف ممتازست .
ديوان قصائد و غزلهاي او تكاملي خاص وقابل توجه در غزلهاي عرفاني ملاحظه مي گردد .
غير از ديوان مفصل عطار ، مثنويهاي متعدد او مانند اسرارنامه ، الهي نامه ، مصيبت نامه ، وصيت نامه ، منطق الطير ، بلبل نامه ، شترنامه ، مختار نامه ، خسرو نامه ، مظهرالعجايب ، لسان الغيب ، مفتاح الفتوح ، بيسر نامه ، سي فصل و جز آنها مشهورست .
از ميان اين مثنويهاي دل انگيز كه جملگي با طرح مسائل عرفاني و ايراد شواهد و تمثيلات متعدد همراهست ، از همه مهمتر و شيواتر ، كه بايد آنرا تاج مثنويهاي عطار دانست ، منطق الطيرست .
منطق الطير منظومه ييست رمزي بالغ بر 4600 بيت .
موضوع آن بحث طيورازيك پرندة داستاني بنام سيمرغ(ـ تعريض بحضرت حق) است .
از ميان انواع طيور كه اجتماع كرده بودند ، هُدهُد سمت راهنمايي آنانرا پذيرفت ( = پير مرشد . بسبب تشابهي كه از حيث گزاردن رسالت ميان آندوهست . پير رسالت حق را مي گزارد و هُدهُد از جانب سليمان رسولي ميكرد ) و آنانرا كه هريك بعذري متوسل ميشدند (تعريض بدلبستگي ها و علايق انسان به جهان كه هريك بنحوي مانع سفر او بسوي حق ميشوند ) ، با ذكر دشواريهاي راه و تمثيل بداستان شيخ صنعان ، در طلب سيمرغ به حركت آورد و بعد از طي هفت وادي صعب كه اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوك ( يعني : طلب ، عشق ، معرفت ، استغناء ، توحيد ، حيرت ، فقر و فنا ) ، بسياري از آنان بعلل گوناگون از پاي در آمدند و از آن همه مرغان تنها سي مرغ بي بال و پر و رنجور باقي ماندند كه بحضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انكسار و معترف بعجز و ناتواني و حقارت خود شدند و بفنا و نيستي خود در برابر سيمرغ توانا آگهي يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقا پوشيدند و مقبول درگاه پادشاه ( = حق ) گرديدند . اين منظومة عالي كم نظير كه حاكي از قدرت ابتكار و تخيل شاعر در بكار بردن رمزهاي عرفاني و بيان مراتب سير و سلوك و تعليم سالكانست ، از جملة شاهكارهاي جاويدان زبان فارسيست .
نيروي شاعر در تخيلات گوناگون ، قدرت وي در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات ، و مهارت وي در استنتاج از بحث ها ، و لطف و شوق و ذوق مبهوت كنندة او در همة موارد و در تمام مراحل خواننده را به حيرت ميافكند.
كتاب تذكرة الاولياء عطار اثر بسيار مهم منثور اين عارف واصل است كه در بيان مقامات عرفا نوشته شد.
***
گوركن
يافت مَردِ گور كَن عمري دراز سائلي گفتش كه چيزي گوي باز
چون تو عمري گور كَندي در مُغاك
چه عجايب ديده اي در زيرِ خاك
گفت اين ديدم عجايب حَسبِ حال كاين سَگِ نَفسَم همي هفتاد سال
گور كَندَن ديد و يك ساعت نَمُرد
يك دَمَم فرمانِ يك طاعب نَبُرد !
گوركن
يافت مَردِ گور كَن عمري دراز سائلي گفتش كه چيزي گوي باز
چون تو عمري گور كَندي در مُغاك
چه عجايب ديده اي در زيرِ خاك
گفت اين ديدم عجايب حَسبِ حال كاين سَگِ نَفسَم همي هفتاد سال
گور كَندَن ديد و يك ساعت نَمُرد
يك دَمَم فرمانِ يك طاعب نَبُرد !
***
گلگونه1 مَرد
چون شد آن حلاج 2 بَر دار آن زمان
جُز نا الحق مي نرفتش بَر زبان
چون زبان او همي نشناختند چار دست و پاي او انداختند
زَرد شد چون ريخت از وي خون بسي
سُرخ كي مانَد در آن حالت كسي
گفت چون گلگونة مَردَست خون
روي از گلگونه تَر كردم كنون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ گلگونه : سُرخاب ، غازه .
2 ـ حلاج : حسين بن منصور حلاج كه بسال 309 هجري ( 921 ميلادي ) بر اثر تعصب فقهاي بغداد و بفتواي آنان بحكم خليفة عباسي بر دار كرده شد .
*
جُز نا الحق مي نرفتش بَر زبان
چون زبان او همي نشناختند چار دست و پاي او انداختند
زَرد شد چون ريخت از وي خون بسي
سُرخ كي مانَد در آن حالت كسي
گفت چون گلگونة مَردَست خون
روي از گلگونه تَر كردم كنون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ گلگونه : سُرخاب ، غازه .
2 ـ حلاج : حسين بن منصور حلاج كه بسال 309 هجري ( 921 ميلادي ) بر اثر تعصب فقهاي بغداد و بفتواي آنان بحكم خليفة عباسي بر دار كرده شد .
*
پس از مرگ
اي هَم نَفَسان تا اجل آمد بِسَرِ من
از پاي در افتادم و خون شد جِگرِ من
رفتم . نه چنان كآمدنم روي بود نيز
از پاي در افتادم و خون شد جِگرِ من
رفتم . نه چنان كآمدنم روي بود نيز
نه هست اميدم كه كس آيد بِبرِ من
يا چون زِ پَسِ مرگ من آيند زماني
وَز خاك بپرسند نِشان و خَبرِ من
گر خاك زمين جمله بِغَربال ببيزند
چه سود كه يك ذَرّه نيابند اثرِ من
من دانم و من حال خود اندر لَحَدِ تنگ
جز من كِه بِدانَد كه چِه آمد بِسَرِ من
بسيار زِ من دردِ دِل و رنج كشيدند
رَستند كُنون از من و از دردِ سَرِ من
غمهاي دِلَم بَر كِه شمارم كه نيايد
تا روز شمار اين همه غم در شمرِ من
من دستِ تُهي با دِلِ پُر دَرد بِرَفتَم
بُردند بتاراج همه سيم و زرِ من
در ناز بسي شام و سَحَر خوردم و خفتم
نه شام پديدست كنون نه سَحَرِ من
از خواب و خُورِ خويش چِگويم كه نماندست
جز حسرت و تشوير 1 زِ خواب و زِ خُورِ من
بسيار بكوشيدم و هم هيچ نكردم
چون هيچ نكردم چه كند كس هُنرِ من
غافل منشينيد چنين زآنك يكي روز
بَر بَندَد اجل نيز شما را كمرِ من
جان در حَذَر افتاد ولي وقت شد آمد
جانم شد و بي فايده آمد حَذَرِ من
بَر من همه دَرها چو فروبست اجل سخت
تا روزِ قيامت كِه درآيد زِ درِ من؟
در باديه يي ماندم تا روز قيامت
بي مركب و بي زاد، دريغا سَفَرِ من!
ازبس كه خطر هست درين راه مرا پيش
دَم مي نتوان زَد زِ رَهِ پُر خَطَرِ من
دي تازه تَذَروي بُدَم اندر چَمَنِ لطف
امروز فرو ريخت همه بال و پَرِ من
دي در مَقَرِ عّز بصد ناز نشسته
تابوت شد امروز مُقام و مَقَرِ من
از خون كَفَنَم تَر شد و از خاك لَبَم خشك
اينست كنون زيرِ زمين پي سپرِ من
هرگاه كه در ماتمِ من نوحه گر آيد
ماتم زَدِه بايد كه بود نوحه گرِ من
خواهم كه درين واقعه از بس كه بگرييد
بَر گِل شود از اشكِ شما رَهگذرِ من
دردا و دريغا كه بسي ماحَضَرَم2 بود
امروز دريغست همه ماحَضَرِ من
دردا و دريغا كه درين درد ندانيد
يك ذره خبر از من و از خيرو شَرِ من
دردا و دريغا كه ندانم كه كجا شد
آن ديدة بينا و دِلِ راهبرِ من
دردا و دريغا كه زِ آهنگ فرو ماند
در پرده شد آوازِ خوشِ پَرده دَرِ من
دردا و دريغا كه چو درشَست3 فتادم
از درجِ صَدَف ريخته شد سي گُهَرِ4 من
دردا و دريغا كه بصَد دَرد فرو ريخت
همچون گلِ سرخ آن لب همچون شكَرِ من
دردا و دريغا كه مرا خوار نهادند
تا شد گلِ زَرد رُخِ چون قَمَرِ من
دردا و دريغا كه بيك بادِ جهان سوز
در خاكِ لَحَد ريخت همه بَرگ و بَرِ من
دردا و دريغا كه ستردند بيك بار
از دفترِ عمر آيَتِ عَقل و بَصَرِ من
دردا و دريغا كه هم از خشك و تَر ايام
بَر خاك فرو ريخت همه خشك و تَرِ من
عطار دِلي دارد و آن نيز بخون غَرق
تاكي نگرد در دِلِ من دادگرِ من
گر حق بدلم يك نظرِ لطف رساند
حقا كه نيايد دو جهان در نظرِ من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تشوير : حسرت ، خجلت .
2 ـ ماحضر : آنچه بتعجيل و شتاب از خوردنيها حاضر شود ، حاضري ، بودني.
3 ـ شست : دام ، تله .
4 ـ مراد دندانهاست كه بتقريب ( سي ) گفته شد .
***
يا چون زِ پَسِ مرگ من آيند زماني
وَز خاك بپرسند نِشان و خَبرِ من
گر خاك زمين جمله بِغَربال ببيزند
چه سود كه يك ذَرّه نيابند اثرِ من
من دانم و من حال خود اندر لَحَدِ تنگ
جز من كِه بِدانَد كه چِه آمد بِسَرِ من
بسيار زِ من دردِ دِل و رنج كشيدند
رَستند كُنون از من و از دردِ سَرِ من
غمهاي دِلَم بَر كِه شمارم كه نيايد
تا روز شمار اين همه غم در شمرِ من
من دستِ تُهي با دِلِ پُر دَرد بِرَفتَم
بُردند بتاراج همه سيم و زرِ من
در ناز بسي شام و سَحَر خوردم و خفتم
نه شام پديدست كنون نه سَحَرِ من
از خواب و خُورِ خويش چِگويم كه نماندست
جز حسرت و تشوير 1 زِ خواب و زِ خُورِ من
بسيار بكوشيدم و هم هيچ نكردم
چون هيچ نكردم چه كند كس هُنرِ من
غافل منشينيد چنين زآنك يكي روز
بَر بَندَد اجل نيز شما را كمرِ من
جان در حَذَر افتاد ولي وقت شد آمد
جانم شد و بي فايده آمد حَذَرِ من
بَر من همه دَرها چو فروبست اجل سخت
تا روزِ قيامت كِه درآيد زِ درِ من؟
در باديه يي ماندم تا روز قيامت
بي مركب و بي زاد، دريغا سَفَرِ من!
ازبس كه خطر هست درين راه مرا پيش
دَم مي نتوان زَد زِ رَهِ پُر خَطَرِ من
دي تازه تَذَروي بُدَم اندر چَمَنِ لطف
امروز فرو ريخت همه بال و پَرِ من
دي در مَقَرِ عّز بصد ناز نشسته
تابوت شد امروز مُقام و مَقَرِ من
از خون كَفَنَم تَر شد و از خاك لَبَم خشك
اينست كنون زيرِ زمين پي سپرِ من
هرگاه كه در ماتمِ من نوحه گر آيد
ماتم زَدِه بايد كه بود نوحه گرِ من
خواهم كه درين واقعه از بس كه بگرييد
بَر گِل شود از اشكِ شما رَهگذرِ من
دردا و دريغا كه بسي ماحَضَرَم2 بود
امروز دريغست همه ماحَضَرِ من
دردا و دريغا كه درين درد ندانيد
يك ذره خبر از من و از خيرو شَرِ من
دردا و دريغا كه ندانم كه كجا شد
آن ديدة بينا و دِلِ راهبرِ من
دردا و دريغا كه زِ آهنگ فرو ماند
در پرده شد آوازِ خوشِ پَرده دَرِ من
دردا و دريغا كه چو درشَست3 فتادم
از درجِ صَدَف ريخته شد سي گُهَرِ4 من
دردا و دريغا كه بصَد دَرد فرو ريخت
همچون گلِ سرخ آن لب همچون شكَرِ من
دردا و دريغا كه مرا خوار نهادند
تا شد گلِ زَرد رُخِ چون قَمَرِ من
دردا و دريغا كه بيك بادِ جهان سوز
در خاكِ لَحَد ريخت همه بَرگ و بَرِ من
دردا و دريغا كه ستردند بيك بار
از دفترِ عمر آيَتِ عَقل و بَصَرِ من
دردا و دريغا كه هم از خشك و تَر ايام
بَر خاك فرو ريخت همه خشك و تَرِ من
عطار دِلي دارد و آن نيز بخون غَرق
تاكي نگرد در دِلِ من دادگرِ من
گر حق بدلم يك نظرِ لطف رساند
حقا كه نيايد دو جهان در نظرِ من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تشوير : حسرت ، خجلت .
2 ـ ماحضر : آنچه بتعجيل و شتاب از خوردنيها حاضر شود ، حاضري ، بودني.
3 ـ شست : دام ، تله .
4 ـ مراد دندانهاست كه بتقريب ( سي ) گفته شد .
***
آرامگاه عطار
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر