۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

مولوي

جلال الدين مولوي
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين: مهندس منوچهر کارگر



مولوي

اصلِ جلال الدين مولوي از بلخست ، در كودكي با پدرش بهاء الدين محمد معروف به " بهاء ولد " ( م . 629 هجري = 1230 ميلادي ) مقارن حملة مغول به آسياي صغير رفت و با خاندانش در قونيه مستقر شد و همانجا بزيست تا در سال 672 هجري ( = 1273 ميلادي ) بمرد و مدفنش در آن شهر برقرار و مزار پيروان اوست . او را " مولانا " و " ملاي روم " نيز مي گويند.
تلمّذش در نزد پدرش بهاء ولد صاحب كتاب المعارف و سيد برهان الدين محقق ترمدي از شاگردان بهاء ولد صورت گرفت .
چندي نيز در شام كسب دانش مي كرد و در بازگشت بقونيه بتعليم علوم ديني اشتغال يافت تا با عارفي واصل و بزرگ ، بنام شمس الدين محمدبن علي تبريزي در قونيه ملاقات كرد و از نفس گرم او چنان بتاب و تب افتاد كه ديگر تا دم واپسين سردي نپذيرفت و هيچگاه از ارشاد سالكان وافاضة حقايق الهيه باز نايستاد .
ازين دورة پُر شور كه سي سال از پايان حيات مولوي را شامل بود آثار بي نظير اين استاد بزرگ باقي مانده است .
مثنوي او در شش دفتر ببحر رمل مسدس مقصورست كه در حدود 26000 بيت دارد .
درين منظومه كه آنرا بحق بايد يكي از بهترين نتايج انديشه و ذوق فرزندان آدم و چراغ فروزان راه عرفان دانست ، مولوي مسائل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح مي كند و هنگام توضيح به ايراد آيات و احاديث و امثال و يا تعريض به آنها مبادرت ميجويد .
غير از مثنوي ديوان غزل هاي او بنام شمس تبريزي ، و مجموعة رباعياتش معروفست .
غزلهاي مولوي بمنزلة درياي جوشاني از عواطف حاد و انديشه هاي بلند شاعرست كه با شيب و فرازها همراه باشد .
كلامش در غالب اين غزلها مقرون بشور و التهاب شديديست كه بر گويندة آن در احوال مختلف دست مي داد .
در همة آنها مولوي با معشوقي نا ديدني و نايافتني كار دارد كه او را يافته و ديده و با او از شوق ديدار و وصال و فراق سخن گفته است.
كلام گيرندة شاعر كه دنبالة سخنان شاعران خراسان ، و در مبني و اساس تحت تأثير آنانست ، شيريني و زيبايي و جلاي خاصي دارد و هميشه با سادگي و رواني و رسايي و بي پيرايگي همراهست .
غير از سخن منظوم ازو آثار منثور " فيه ما فيه " و " مكاتب" و مجالس سبعه را در دست داريم .
***

ني
بشنو از ني چون حكايت مي كند
وزجداييها شكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نَفيرَم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هركسي كاو دور ماند از اصلِ خويش
بازجويد روزگار وصلِ خويش
من بِهَر جمعيتي نالان شدم
جُفتِ خوشحالان و بَد حالان شدم
هركسي از ظنِ خود شد يارِ من
وز درون من نجست اسرارِ من
سِرِ من از نالة من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن زِ جان و جان زِ تن مستور نيست
ليك كس را ديدِ جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هركه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست كاندر ني فتاد
جوشش عشقست كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بُريد
پرده هايش پرده هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كه ديد ؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد ؟
ني حديث راهِ پُر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي كند
مَحرمِ اين هوش جز بي هوش نيست
مَر زبان را مشتري جز گوش نيست
گر نبودي نالة ني را ثمر
ني جهان را پُر نكردي از شكر
در غم ما روزها بي گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

*

آرزو
بنماي رُخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتابِ حُسن برون آ دمي زِ اَبر
كآن چهرة مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آوازِ طبل باز
بازآمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتي زِ ناز : " بيش مرنجان مرا برو ! "
آن گفتنت كه : " بيش مرنجانم " ارزوست
اين نان و آب چرخ چو سيليست بي وفا
من ماهيَم ، نهنگم ، عمّانم آرزوست
يعقوب وار وا اَسَفا همي زَنم
ديدارِ خوب يوسفِ كنعانم آرزوست
وَ الله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود
آوارگيّ كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهانِ سُست عناصِر دِلَم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زِ فرعون و ظلم او
آن نور روي موسيِ عِمرانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد ِ شهر
كز ديو دَد ملولم ، انسانم آرزوست
گفتند : " يافت مي نشود ، جسته ايم ما ! "
گفت : " آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست ! "

*

مست
من مست و تو ديوانه ، مارا كه بَرَد خانه
صدبار ترا گفتم ، كم خور دوسه پيمانه
در شهر يكي كس را هشيار نمي بينم
هريك بَتَر از ديگر ، شوريده و ديوانه !
جانا بخرابات آي تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبتِ جانانه
هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي
زآن ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بَربَط زن ، تو مست تري يا من ؟
اي پيشِ چو تو مستي افسونِ من افسانه !
تو وقف خراباتي خَرجَت مي و دَخلَت مي
زين دَخل بهشياران مسپار يكي دانه
از خانه برون رفتم ، مستيم بپيش آمد
در هر نظرش مُضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتي بي لنگر كَژ مي شد و مَژ مي شد
وز حسرتِ آن مُرده صد عاقل فرزانه
گفتم زكجايي تو ، تَسخَر زِد و گفت اي جان
نيميم زِ تركستان نيميم زِ فَرغانه
نيميم زِ آب و گِل نيميم زِ جان و دِل
نيميم لبِ دريا باقي همه دُردانه
گفتم كه رفيقي كن با من كه مَنَت خويشم
گفتا كه بنشناسم من خويش زِ بيگانه
من بي سَرو دستارم ، در خانة خُمّارم
يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه ؟

*

آشتي

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه زِ يكديگر نمانيم
كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ، ما هم مردمانيم
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دِل نرانيم
گهي خوشدل شوي از من كه ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم
چو بَعدِ مرگ خواهي آشتي كرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
كنون پندار مُردَم ، آشتي كن !
كه در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رُخَم را بوسه دِه كاكنون همانيم !
خمش كن مرده وار اي دل ازيرا
بهستي متهم مازين زبانيم

*
افتاده
بُتِ من بطعنه گويد چه ميانِ رَه فتادي ؟
صنما چرا نيفتم بچنين ميي كه دادي ؟
صنما چنان فتادم كه بحشر بر نخيزم
تو چون آن قدح گرفتي سر مَشك را گشادي
شده ام خراب ليكن قَدَري وقوف دارم
كه سَرَم تو بر گرفتي بكنارِ خود نهادي
صنما بچشم مستت كه شراب دار عشقست
بدهي مي و قدح ني ، چه عظيم اوستادي !
قدحي بمن بدادي كه همي زدم دو دَستَك
كه بيك قدح برَستم زِ هزار نامرادي

*
موج سودا
رو سَر بِنِه به بالين تنها مَرا رَها كُن
تَركِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا كُن
ماييم و موج سُودا شَب تا بِروز تنها
خواهي بيا بِبَخشا خواهي برو جفا كُن
از من گريز تا توهم در بلا نيفتي
بگزين رَهِ سلامت تَركِ رَهِ بلا كُن
ماييم و آبِ ديده در كنجِ غَم خَزيده
بَر آبِ ديدة ما صد جاي آسيا كُن
خيره كُشي است مارا ، دارد دل چو خارا
بُكشدَ كَسَش نگويد : تدبير خونبها كُن
بَر شاهِ خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كُن ، وفا كُن !
درديست غيرِ مُردن كآن را دوا نباشد؟
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كُن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارَتم كرد كه عزم سوي ما كُن
گر اژدهاست در رَه عشقست چون زُمُرّد
از بَرقُ آن زُمُرّد هين دفع اژدها كُن
بس كُن كه بيخودم من ور تو هنر فزايي
تاريخ بوعلي گو ، تنبيه بو العلا كُن
***

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر