خيام
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين:مهندس منوچهر كارگر
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين:مهندس منوچهر كارگر
خيّام
خيام فيلسوف و رياضي دان و منجم و پزشك و شاعر و نويسندة بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم هجري (قرن يازدهم و دوازدهم ميلادي) است .
ولادتش در نيشابور اتفاق افتاد و اينكه نوشته اند با خواجه نظام الملك طوسي و حسن صباح داعي معروف اسمعيليه همدرس بود ، باطلست .
خيام از طرفداران بزرگ حكمت ابن سينا در عهد خود ، و پزشك و منجم دربار ملكشاه ، بوده است .
در رياضيات چند اثر معروف دارد كه از همه مشهورتر كتابش در جبر و مقابله است .
اين كتاب را " وُپكه " با مقدمه و متن عربي و ترجمة فرانسه در 1851 ميلادي طبع كرده است .
علاوه بر اين خيام در سال 467 هجري ( 1074 ميلادي ) مأمور اصلاح تقويم ايراني شد كه با وجود غلبة اسلام همچنان در ميان ايرانيان معمول بود ؛ و نوروز را كه در نيمة بُرج حوت قرار داشت به اول حمل آورد و ازين راه تقويم جلالي بوجود آمد .
در همين سال خيام به همراهي چند تن از منجمان مأمور ترتيب رصدخانه يي شد كه تا سال 485 هجري ( 1092 ميلادي ) يعني سال فوت ملكشاه دائر بود .
به خيام كتابي در نثر پارسي بنام نوروزنامه نسبت داده ميشود كه با انشائي ساده و شيوا در بيان اسباب پيدايش جشن نوروز و كشف حقيقت آن و اينكه كداميك از شاهان واضع آن بوده و آيين آن جشن و آداب پادشاهان ساساني درين باب و امثال اين مطالب ، نوشته شده است.
وفات خيام را در سال 527 ( 1132 ميلادي ) و 517 ( 1123 ميلادي) نوشته اند و گويا سال 527 ( 1132 ميلادي ) صحيح باشد .
شهرت خيام در ايام زندگي و دوران قريب بآن بيشتر در حكمت و طب و نجوم و رياضيات بود ليكن امروز او را در جهان بيشتر بسبب رباعيات فلسفي لطيفش ميشناسند .
اين رباعي ها بسيار ساده و بي آرايش و دور از تصنع و تكلف و با اينحال مقرون به كمال فصاحت و بلاغت و شامل معاني عالي و جزيل در الفاظ موجز و استوارست .
در اين اشعار خيام افكار فلسفي خود را كه غالبأ در مطالبي از قبيل تَحيّر يك متفكر در برابر اسرار خلقت ، و تأثر از ناپيدائي سرنوشت آدميان، و كوتاهي حيات و مصائب آنست ، بيان ميكند .
او براي آدميان بازگشتي را كه اهل اديان معتقدند ، قائل نيست و چون فناي فرزندان آدم را از مصائب جبران نا پذير ميشمارد ، مي خواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذات آني جبران كند .
با اين همه خيام از انتقادات سخت اجتماعي هم در بعضي از ترانه هاي خود غافل نمانده و علي الخصوص از حمله به علماي رياكار مذهبي كه در عهد او كر و فري و دستگاه و جلالي داشته اند ، باز ننشسته است .
تعيين شمارة واقعي رباعيهاي خيام دشوارست چه بر اثر شهرتي كه ترانه هاي فلسفي او يافت بسياري از ترانه هاي ديگر شاعران نيز بدو منسوب شد و از اين رو درپاره يي از نسخ متأخر عدد آنها به صدها رباعي بالغ گشت ليكن گويا بيش از حدود شصت و شش رباعي را به تحقيق نميتوان از او شمرد و از روي سبك آن شصت و شش رباعي تا حدود 178 رباعي را مي توان به حدس قريب به يقين ازو دانست .
ترجمه ها و تحقيقاتي كه دربارة رباعيات خيام شده فراوان و بغالب زبانهاي جهانست .علاوه بر اين خيام در سال 467 هجري ( 1074 ميلادي ) مأمور اصلاح تقويم ايراني شد كه با وجود غلبة اسلام همچنان در ميان ايرانيان معمول بود ؛ و نوروز را كه در نيمة بُرج حوت قرار داشت به اول حمل آورد و ازين راه تقويم جلالي بوجود آمد .
در همين سال خيام به همراهي چند تن از منجمان مأمور ترتيب رصدخانه يي شد كه تا سال 485 هجري ( 1092 ميلادي ) يعني سال فوت ملكشاه دائر بود .
به خيام كتابي در نثر پارسي بنام نوروزنامه نسبت داده ميشود كه با انشائي ساده و شيوا در بيان اسباب پيدايش جشن نوروز و كشف حقيقت آن و اينكه كداميك از شاهان واضع آن بوده و آيين آن جشن و آداب پادشاهان ساساني درين باب و امثال اين مطالب ، نوشته شده است.
وفات خيام را در سال 527 ( 1132 ميلادي ) و 517 ( 1123 ميلادي) نوشته اند و گويا سال 527 ( 1132 ميلادي ) صحيح باشد .
شهرت خيام در ايام زندگي و دوران قريب بآن بيشتر در حكمت و طب و نجوم و رياضيات بود ليكن امروز او را در جهان بيشتر بسبب رباعيات فلسفي لطيفش ميشناسند .
اين رباعي ها بسيار ساده و بي آرايش و دور از تصنع و تكلف و با اينحال مقرون به كمال فصاحت و بلاغت و شامل معاني عالي و جزيل در الفاظ موجز و استوارست .
در اين اشعار خيام افكار فلسفي خود را كه غالبأ در مطالبي از قبيل تَحيّر يك متفكر در برابر اسرار خلقت ، و تأثر از ناپيدائي سرنوشت آدميان، و كوتاهي حيات و مصائب آنست ، بيان ميكند .
او براي آدميان بازگشتي را كه اهل اديان معتقدند ، قائل نيست و چون فناي فرزندان آدم را از مصائب جبران نا پذير ميشمارد ، مي خواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذات آني جبران كند .
با اين همه خيام از انتقادات سخت اجتماعي هم در بعضي از ترانه هاي خود غافل نمانده و علي الخصوص از حمله به علماي رياكار مذهبي كه در عهد او كر و فري و دستگاه و جلالي داشته اند ، باز ننشسته است .
تعيين شمارة واقعي رباعيهاي خيام دشوارست چه بر اثر شهرتي كه ترانه هاي فلسفي او يافت بسياري از ترانه هاي ديگر شاعران نيز بدو منسوب شد و از اين رو درپاره يي از نسخ متأخر عدد آنها به صدها رباعي بالغ گشت ليكن گويا بيش از حدود شصت و شش رباعي را به تحقيق نميتوان از او شمرد و از روي سبك آن شصت و شش رباعي تا حدود 178 رباعي را مي توان به حدس قريب به يقين ازو دانست .
از ميان اين ترجمه ها ، آنكه ادوارد فيتز جرالد بنظم انگليسي كرده ، اگر چه وسيلة بزرگي براي شهرت خيام شده است ليكن آنرا تنها بايد اقتباسي از افكار خيام و روش او در بيان مقاصد خويش دانست .
از جملة ترجمه هاي ديگر خيام يكي ترجمة پير سالِه را به فرانسه و ديگر ترجمة ادوارد هِنري وينفيلد را به انگليسي براي نمونه در اينجا اسم ميبرم .
در دايره يي كآمدن و رفتن ماست
آنرا نه بِدايت نه نهايت پيداست
كس مي نزند دََمي دراين عالم راست
كــاين آمدن از كجـا و رفتن بكجاست
*
آنرا نه بِدايت نه نهايت پيداست
كس مي نزند دََمي دراين عالم راست
كــاين آمدن از كجـا و رفتن بكجاست
*
هَر ذرّه كه بَرخاك زميني بودَست
خورشيد رُخي زُهره جبيني بودست
گرد از رُخِ نازنـــين بآزرم فشان
كآن هم رُخ و زلفِ نازنيني بـودست
**
ابـــرآمدو باز بَرسرِ سبزه گريست
بي بـــادة گلــرنگ نمي بايد زيست
ايـن سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تــا سبزة خاك مــا تماشاگه كيست
**
ايــن بحرِ وجود آمده بيرون زِ نَهــفت
كس نيست كه اين گوهرِ تحقيق بِسُفت
هـــر كس سخني از سرِ سودا گفتند
زآن روي كــه هست كس نميداند گفت
**
اين يــك دوسه روزه نوبت عمر گذشت
چـــون آب بجويبار و چون باد بدشت
هرگـــز غم دو روز مـــرا يــاد نگَشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت
**
بــر چهرة گل نسيم نوروز خوشست
در صحنِ چمن روي دل افروز خوشست
از دي كه گذشت هرچه گوئي خوش نيست
خوش باش و زدي مگو كه امروز خوشست
**
پيش از من و تو ليل و نهاري بودَست
گـــردنده فلك نيز بكاري بودست
هــرجا كــه قدم نهي تو بر روي زمين
آن مـــردمك چشم نگاري بودست
**
اجـــزاي پياله يي كه در هم پيـوست
بشـــكستن آن روا نميـــدارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر دست
بر مهر كه پيوست و بكين كه شكست
**
دارنده چو تركيب طبايع آراست
از بهر چه او فكندش اندر كم و كاست
گر نيك آمد شكستن از بهر چه بود
ور نيك نيامد اين صُوَر عيب كراست
**
درياب كــه از روح جدا خواهي رفت
در پــــردة اسرارِ فنا خواهي رفت
مي نوش نــــداني زكجــا آمده اي
خوش باش نداني بكجا خواهي رفت
**
فصلِ گل و طرفِ جويبار و لب كشت
بايك دوسه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح كه باده نوشانِ صبوح
آســوده ز مسجـدند و فارغ زِ كِنشت
**
گويند كسان بهشت با حور خوشست
مــن ميگويم كه آب انگور خوشست
اين نقد بگير و دست ازآن نسيه بدار
كآوازِ دُهُل شنيــدن از دور خوشست
**
مي خوردن و شـاد بودن آيين منست
فارغ بودن زِ كُفر و دين ، دين منست
گفتم به عروسِ دَهـر كابين تو چيست
گفتـــــا دلِ خـُرّمِ تو كابين منست
**
مي نــوش كه عمر جاوداني اينست
خــود حاصِلَت از دورِ جواني اينست
هنــگامِ گل و. باده و ياران سرمست
خــوش باش دمي كه زندگاني اينست
**
نيــكي و بــدي كه در نهاد بشرست
شــادي و غمي كـه در قضا و قَدَرَست
بـــا چرخ مكــن حواله كاند رَهِ عقل
چـــرخ از تو هزار بار بيچاره ترست
**
آنـــانكه محيطِ فضل و آداب شــدند
در جمع كمــــال شمع اصحاب شــدند
رَه زيــن شبِ تاريـــك نبردند برون
گفتنــد فسانه اي و در خــواب شــدند
**
ايــن قافلة عمــر عَجَب مي گــذرد!
دريــاب دمــي كـــه از طــرب مي گذرد
ســـاقي غم فرداي حريفان چه خوري ؟
پيـــش آر پيــاله را كه شب مي گذرد!
**
در دهــــر چو آواز گل تازه دهنـــد
فــــــرماي بُتا كـــه مِي باندازه دهند
از حــور و قصور وز بهشت و دوزخ
فـــارغ بنشين كــــه آن برآوازه دهند
**
يــــك قطرة آب بــود ، با دريا شد
يـــك ذرة خــاك بــــازمين يكتا شد
آمـــد شدن تــواندرين عالم چيست
آمـــد مگسي پـــديــد و ناپــيدا شــد
**
از جـــملة رفتــــگان اين راه دراز
بـــاز آمـــده كيــست تا بما گويد راز
خورشيد رُخي زُهره جبيني بودست
گرد از رُخِ نازنـــين بآزرم فشان
كآن هم رُخ و زلفِ نازنيني بـودست
**
ابـــرآمدو باز بَرسرِ سبزه گريست
بي بـــادة گلــرنگ نمي بايد زيست
ايـن سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تــا سبزة خاك مــا تماشاگه كيست
**
ايــن بحرِ وجود آمده بيرون زِ نَهــفت
كس نيست كه اين گوهرِ تحقيق بِسُفت
هـــر كس سخني از سرِ سودا گفتند
زآن روي كــه هست كس نميداند گفت
**
اين يــك دوسه روزه نوبت عمر گذشت
چـــون آب بجويبار و چون باد بدشت
هرگـــز غم دو روز مـــرا يــاد نگَشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت
**
بــر چهرة گل نسيم نوروز خوشست
در صحنِ چمن روي دل افروز خوشست
از دي كه گذشت هرچه گوئي خوش نيست
خوش باش و زدي مگو كه امروز خوشست
**
پيش از من و تو ليل و نهاري بودَست
گـــردنده فلك نيز بكاري بودست
هــرجا كــه قدم نهي تو بر روي زمين
آن مـــردمك چشم نگاري بودست
**
اجـــزاي پياله يي كه در هم پيـوست
بشـــكستن آن روا نميـــدارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر دست
بر مهر كه پيوست و بكين كه شكست
**
دارنده چو تركيب طبايع آراست
از بهر چه او فكندش اندر كم و كاست
گر نيك آمد شكستن از بهر چه بود
ور نيك نيامد اين صُوَر عيب كراست
**
درياب كــه از روح جدا خواهي رفت
در پــــردة اسرارِ فنا خواهي رفت
مي نوش نــــداني زكجــا آمده اي
خوش باش نداني بكجا خواهي رفت
**
فصلِ گل و طرفِ جويبار و لب كشت
بايك دوسه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح كه باده نوشانِ صبوح
آســوده ز مسجـدند و فارغ زِ كِنشت
**
گويند كسان بهشت با حور خوشست
مــن ميگويم كه آب انگور خوشست
اين نقد بگير و دست ازآن نسيه بدار
كآوازِ دُهُل شنيــدن از دور خوشست
**
مي خوردن و شـاد بودن آيين منست
فارغ بودن زِ كُفر و دين ، دين منست
گفتم به عروسِ دَهـر كابين تو چيست
گفتـــــا دلِ خـُرّمِ تو كابين منست
**
مي نــوش كه عمر جاوداني اينست
خــود حاصِلَت از دورِ جواني اينست
هنــگامِ گل و. باده و ياران سرمست
خــوش باش دمي كه زندگاني اينست
**
نيــكي و بــدي كه در نهاد بشرست
شــادي و غمي كـه در قضا و قَدَرَست
بـــا چرخ مكــن حواله كاند رَهِ عقل
چـــرخ از تو هزار بار بيچاره ترست
**
آنـــانكه محيطِ فضل و آداب شــدند
در جمع كمــــال شمع اصحاب شــدند
رَه زيــن شبِ تاريـــك نبردند برون
گفتنــد فسانه اي و در خــواب شــدند
**
ايــن قافلة عمــر عَجَب مي گــذرد!
دريــاب دمــي كـــه از طــرب مي گذرد
ســـاقي غم فرداي حريفان چه خوري ؟
پيـــش آر پيــاله را كه شب مي گذرد!
**
در دهــــر چو آواز گل تازه دهنـــد
فــــــرماي بُتا كـــه مِي باندازه دهند
از حــور و قصور وز بهشت و دوزخ
فـــارغ بنشين كــــه آن برآوازه دهند
**
يــــك قطرة آب بــود ، با دريا شد
يـــك ذرة خــاك بــــازمين يكتا شد
آمـــد شدن تــواندرين عالم چيست
آمـــد مگسي پـــديــد و ناپــيدا شــد
**
از جـــملة رفتــــگان اين راه دراز
بـــاز آمـــده كيــست تا بما گويد راز
پــس بـر سر اين دوراهة آز و نياز
تـــــا هيچ نمـــاني كه نمي آيي بـاز !
**
جــاميست كه عقل آفريــن مي زَنَدَش
صــد بوســه زِ مهر بر جبين مي زندش
ايــن كوزه گرِ دَهــر چنين جام لطيف
مي ســازد و بــاز بــر زمين مي زندش
**
مـاييم كه اصلِ شــادي و كانِ غميم
ســــرماية داديــم و نــهادِ ستميـم
تـــــا هيچ نمـــاني كه نمي آيي بـاز !
**
جــاميست كه عقل آفريــن مي زَنَدَش
صــد بوســه زِ مهر بر جبين مي زندش
ايــن كوزه گرِ دَهــر چنين جام لطيف
مي ســازد و بــاز بــر زمين مي زندش
**
مـاييم كه اصلِ شــادي و كانِ غميم
ســــرماية داديــم و نــهادِ ستميـم
پــستيم و بلنديم و فزونيم و كميم
آييـنة زنــگ خــورده و جـام جَميم
**
اي آنـــكه نتيـــجة چــهار و هفتي
وز هــفت و چـــهار دايــم اندر تفتي
مي خـــور كه هزار بار بيشت گفتم
بـــاز آمدنت نيست چو رفتي ، رفتي !
آييـنة زنــگ خــورده و جـام جَميم
**
اي آنـــكه نتيـــجة چــهار و هفتي
وز هــفت و چـــهار دايــم اندر تفتي
مي خـــور كه هزار بار بيشت گفتم
بـــاز آمدنت نيست چو رفتي ، رفتي !
*
آرامگاه خيام در نيشابور
***
***
از ايجاد اين سايت نهايت مسرورم . چون ميتوانم به تاريخ و فرهنگ ايرانم فکر کنم
پاسخ دادنحذف