نوشته: دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر
شتر شيرين كار
و
ميمون شطرنج باز
درزمان سلطان حسين ميرزابايقراشخصي ملقب به باباجمال بُزباز ازعراق به خراسان آمد . . .
و به حركات شيرين و حكايات رنگين نقش محبت خود برصحيفة دل خواص وعوام مي نگاشت.
شتري داشت به غايت عظيم جُثه و قوي هيكل . . .
شتري داشت به غايت عظيم جُثه و قوي هيكل . . .
و اين شتر را آموخته بود كه بر بالاي سه پايه بر مي آمد و خلقِ عظيم بر گرد معركة وي جمع مي آمدند و تعجب مي نمودند و او را ميموني بود به غايت مقبول و مطبوع ، شطرنج را به مثابه اي خوب مي باخت ، كه استادان اين صنعت را . . . در وادي حيرت مي انداخت .
روزي امير عليشير مولانا صاحب دارا را كه شطرنج . . . را به خوبي او كسي . . . نمي باخت فرمود كه با آن ميمون شطرنج بازد ، و دو نوبت مولانا را مات گردانيد ، و اين طُرفه تر كه هر بازي كه مولانا صاحب مي كرد ، آن ميمون به جانب باباجمال نگاهي مي كرد و چشمك مي زد ، يعني : نِگر ، كه حريف چه بد بازي كرد !
نوبت سوم كه بازي مي كردند ، مولانا صاحب ، از روي ظرافت اسب را فيل وار بازي كرد .
ميمون چنان تپانچه اي بر روي مولانا زد كه نشان پنجة او قريب به يك ماه بر چهره اش ظاهر بود و گريبان او را نيز بدريد . . .
واصفي در زير همين حكايت آورده است كه سلطان حسينِ بايقرا ، ميمون را بخواست و با او شطرنج بازي كرد .
ميمون چند بار شاه را مات كرد و هر بار شاه پس از مات شدن صفحة شطرنج را بر مي داشت و بر سر ميمون مي كوفت .
ميمون هم كه احساس كرده بود وي شاه و داراي قدرتي بيش از ديگران است در برابر خشم شاه عكس العملي نشان نمي داد .
اما پس از آن كه بار اول شاه ، نطع شطرنج را بر سرش كوفت ، بار ديگر پيش از آن كه شاه را كيش دهد بالشي را كه در آن كنار بود برداشته روي سر گذاشت و سپس به شاه گفت : كيش !
واصفي در زير همين حكايت آورده است كه سلطان حسينِ بايقرا ، ميمون را بخواست و با او شطرنج بازي كرد .
ميمون چند بار شاه را مات كرد و هر بار شاه پس از مات شدن صفحة شطرنج را بر مي داشت و بر سر ميمون مي كوفت .
ميمون هم كه احساس كرده بود وي شاه و داراي قدرتي بيش از ديگران است در برابر خشم شاه عكس العملي نشان نمي داد .
اما پس از آن كه بار اول شاه ، نطع شطرنج را بر سرش كوفت ، بار ديگر پيش از آن كه شاه را كيش دهد بالشي را كه در آن كنار بود برداشته روي سر گذاشت و سپس به شاه گفت : كيش !
***
به سال نهصد و يك هجري شخصي ، حسن شهريار نام از شيراز به خراسان آمد و آوازه در شهر افتاد كه اين شخص بر روي منارة مدرسة گوهرشاد بيگم بالا مي رود ، و در پاي آن مناره خلايق جمع آمدند و معركه ها مي گرفتند .
بر اين نهج يك ماه گذشت .
بعد از آن سلطان حسين ميرزا با جميع پسران و امرا و وزرا و اركان دولت و اعيان حضرت در پاي آن مناره جمع آمدند .
حسن شهريار ، چهار ميخ آهني داشت ، دو ميخ را بقد سينة خود در مناره جاي داد و بر بالاي يك ميخ ايستاد و نعلي را از سنگ ساخته بود به سنگِ خراسان ده من ، و آن را بر آن ميخ ديگر آويخت و بعد از آن بقد خود ، دو ميخ را در مناره كوفت و دوپاي خود را بر آن ميخ محكم كرد و خود را سرنگون آويخت و دو ميخ پايينه را بر كند و برگشت و بر بالاي ميخ بالايين ايستاد و باز دو ميخ را در برابر قد خود در مناره كوفت و بدين طريق بالارفتن گرفت تا روز دوم پيش گلدسته رسيد ُ آنجا ميخ كوفتن محال بود زيرا كه آن پنجره بود .
در زير گلدسته چوبي سه گز محكم ساخت ، و چوب ديگر در پاي گلدسته محكم كرد و چوب ديگر دو سرش را بر سر آن چوب بند ساخت و از آنجا ازگلدسته بالا رفت و چون به كلة مناره رسيد ، مَنجوقِ (1) او را كه قُبه اي بود از مس ، برداشت ، بجاي وي چوب ده گز كه سوراخ ها داشت محكم ساخت و بر بالاي آن چوب برآمد و سر خود را بر سر آن چوب گذاشت و پاي هاي خود را بالا كرد و كماني بر دست گرفت ، و تيري به هرجانب انداخت .
بعد از آن سلطان حسين ميرزا با جميع پسران و امرا و وزرا و اركان دولت و اعيان حضرت در پاي آن مناره جمع آمدند .
حسن شهريار ، چهار ميخ آهني داشت ، دو ميخ را بقد سينة خود در مناره جاي داد و بر بالاي يك ميخ ايستاد و نعلي را از سنگ ساخته بود به سنگِ خراسان ده من ، و آن را بر آن ميخ ديگر آويخت و بعد از آن بقد خود ، دو ميخ را در مناره كوفت و دوپاي خود را بر آن ميخ محكم كرد و خود را سرنگون آويخت و دو ميخ پايينه را بر كند و برگشت و بر بالاي ميخ بالايين ايستاد و باز دو ميخ را در برابر قد خود در مناره كوفت و بدين طريق بالارفتن گرفت تا روز دوم پيش گلدسته رسيد ُ آنجا ميخ كوفتن محال بود زيرا كه آن پنجره بود .
در زير گلدسته چوبي سه گز محكم ساخت ، و چوب ديگر در پاي گلدسته محكم كرد و چوب ديگر دو سرش را بر سر آن چوب بند ساخت و از آنجا ازگلدسته بالا رفت و چون به كلة مناره رسيد ، مَنجوقِ (1) او را كه قُبه اي بود از مس ، برداشت ، بجاي وي چوب ده گز كه سوراخ ها داشت محكم ساخت و بر بالاي آن چوب برآمد و سر خود را بر سر آن چوب گذاشت و پاي هاي خود را بالا كرد و كماني بر دست گرفت ، و تيري به هرجانب انداخت .
فغان از خلق برآمد.
اتفاقأ در آن روز بادي بود كه درختانِ عظيم را از بيخ و بُن بر مي كند ، ميرزا بي طاقت شد و گفت :
آن مردكِ جاهل را گوييد كه زود فرود آيد كه مرا طاقتِ ديدن اين كارهاي وي نيست .
اتفاقأ در آن روز بادي بود كه درختانِ عظيم را از بيخ و بُن بر مي كند ، ميرزا بي طاقت شد و گفت :
آن مردكِ جاهل را گوييد كه زود فرود آيد كه مرا طاقتِ ديدن اين كارهاي وي نيست .
انگيزِ فرود آمدن كرد . چون فرود آمد .
حضرت پادشاه اسب خاصه اي به زين و لجام و سرو پاي(2) مناسب و مبلغ ده هزار تَنگه(3) به وي انعام فرمود و ساير خلق آن مقدار به وي اِنعام كردند كه عدد آن در خزانه خيال هيچ محاسبي نگنجد .
حضرت پادشاه اسب خاصه اي به زين و لجام و سرو پاي(2) مناسب و مبلغ ده هزار تَنگه(3) به وي انعام فرمود و ساير خلق آن مقدار به وي اِنعام كردند كه عدد آن در خزانه خيال هيچ محاسبي نگنجد .
كيميا گر آدمكش
به سال نهصد و دو آوازه و اراجيفي در شهر هرات افتاد كه در ولايت نيشابور شخصي پيدا شده كه علم اكسير و كيميا را نيكو ميداند و قدرت وي به اين فن تا به حدي است كه در يك شبانه روز صد من مس و صد من قلعي را طلا و نقرة خالص مي سازد و تبديل جميع معدنيات ، بعضي را به بعضي به غايت نيك مي داند و در ساختن لعل و ياقوت و فيروزه و زبرجد و مرواريد و لؤلؤ و عنبر عديم النظير است و اينها را نوعي مي سازد و مي پردازد كه كارشناسان موي شكاف ، پي به كنه آن نمي برند و در جميع علوم ، خصوصأ در علم طب و حكمت ،ارسطو و ابوعلي را درس مي گويد.
سلطان حسين ميرزا و جميع اكابر و اشراف ولايت خراسان ، تُحَف ( = تحفه ها ) و هدايا و عرضه داشت ها فرستادند ، و او را به اعزاز و اكرام تمام طلبيدند .
وقتي كه به كوسو در پانزده فرسخي هرات رسيد ، جميع خلايق هرات از پير و جوان و خرد و كلان و مرد و زن . . . از هفت ساله تا هفتاد ساله از شهر بيرون آمدند و تمام دشت و صحراي ساق سلمان در دوفرسخي هرات ، در زير خيمه و خرگاه و سراپرده و سايه بان پنهان گرديد .
حرم هاي محترم و امرا و وزرا و اركان دولت و ساير اكابر و اشراف بيرون آمدند .
وي به مرتبه اي طويل قامت و عظيم الجثه بود كه از دور او را كسي كه مي ديد خيال مي كرد بر شتري سوار است و ديگران در گرد وي پياده اند .
صوف مغربي پوشيده بود و آستينهايش گشاده كه روي و محاسن خود را تمام در آستين پنهان مي كرد و همين چشم هاي وي مي نمود.
خواجة ديوان فرا رسيد و فرود آمد و ران و ركاب او را بوسيد و اكابر عظام مثل شيخ الاسلام و علما و قضات . . . و ساير فضلاي هرات رسيدند و فرود آمدند .
به هيچ كدام التفات نكرد و سر فرود نياورد .
با اين دبدبه و عظمت او را در طربخانة باغ جهان آراي فرود آوردند ، سلطان حسين ميرزا تأسف مي خورد كه اي دريغ !
پايهاي من اعانت نميكند(4) كه در جلو آن حضرت پياده روم !
حضرت ميرزا ( = شاه ) ، مصاحبان او را تعيين نمودند و منحصر گردانيدند در دوازده كس : امير عليشير و مولانا حسين واعظ و . . . و مقرر شد طعام او در حضور ميرزا پخته شود و ميرزا آن طعام را به دست خود مُهر كرده به پيش وي ميفرستاد.
و تزلزل در هرات افتاد و نرخ بعضي چيزها تغيير فاحش يافت .
مسي كه يك منِ خراسان به پنج تنگه بود ، به سي تنگه قرار گرفت و يافته نميشد و قلعي كه يك مثقال به دو پول بود ، به بيست دينار شد.
بعد مقرر كردند كه اسباب و ادوات كيمياگري در طربخانه در حضور ميرزا باشد .
هر روز يك من مس به وزن خراسان طلاي خالص از اكسير بيرون مي آورد .
بعد از يك ماه ميرزا فرمودند: بررأي زرين حضرت مير( = كيمياگر) كه اكسير دولت است مخفي نخواهد بود كه به اندازة اكسير طلا حاصل ميشود ، چه لازم است كه به اين صرفه باشد ؟
گفت : پادشاه خوب مي فرمايند ، اما اكسيرِ قليلي مانده و كس فرستادم كه . . . اكسير آورد و از مدت رَفتن وي شش ماه گذشته و شش ماه ديگر مي بايد كه او به اين جا آيد .
گفت : پادشاه خوب مي فرمايند ، اما اكسيرِ قليلي مانده و كس فرستادم كه . . . اكسير آورد و از مدت رَفتن وي شش ماه گذشته و شش ماه ديگر مي بايد كه او به اين جا آيد .
و مقداري كه از اكسير مانده ، براي معالجة دست و پاي حضرت پادشاهي . . . صرفه مي كنم و مقرّر ساخت كه تا مدت چهل روز تدهينات (= روغن ماليدن) و معالجات كند وروز چهلم ، پادشاه عالم پناه را به حمام برده ، اكسير احمر و كبريت اكبر مالد و چنان سازد كه آن حضرت قدم بر زمين گذارد و بي مدد و اعانت كسي از حمام بيرون آيد .
و در آن ايام هر روز به طواف مزارات هرات ، مثل خواجه عبدالله انصاري و . . . امام فخر رازي و . . . مي رفت ، اما قصد وي آن بود كه شايد فرجه اي يابد و فرار تواند نمود .
اما صد كس ملازم او بودند كه لحظه اي يكي ازايشان غائب نميشدند.
روز چهلم مقرر شد ميرزا را به حمام در آورد . چون به سر حمام آمدند ، كيمياگر گفت : مي بايد كه بغير ازمن و ميرزا هيچ كس در حمام نباشد .
ميرزا را غلامي بود بدنه نام ، در كمال حسن و ملاحت و نهايت خوبي و لطافت .
ميرزا را غلامي بود بدنه نام ، در كمال حسن و ملاحت و نهايت خوبي و لطافت .
گفت : شاها ، وجود من چه منافي معالجة ذات شريف شماست ؟
دانسته باشيد كه من از شما جدا نمي شوم ، اگر مرا پاره پاره و ذرّه ذرّه سازيد .
ميرزا فرمود كه چه شود كه همچنين باشد ؟
دانسته باشيد كه من از شما جدا نمي شوم ، اگر مرا پاره پاره و ذرّه ذرّه سازيد .
ميرزا فرمود كه چه شود كه همچنين باشد ؟
آن شخص بر هم زده شد و ناچار قبول كرد .
چون ميرزا را در گرمخانة حمام بردند ، كيمياگر لنگي بسته بود .
بدنه گفت: شاها ، ملاحظه فرماييد كه چرا يك ران مير از آن ديگر كلان تر و قوي تراست؟
ميرزا فرمودند راست ميگويي .بدنه ، في الحال برجست و لنگ را كشيد .
در روي ران او دشنه اي ظاهر شد كه آن را به روي ران خود بسته ، درتيزي و تندي كه اگر آن را به گردن گاوي زنند گذار كند .
چون پرده ازروي كار برداشته شد، آن مردك گفت :
كه هي ! سلطان حسين بايقرا،عجب دولت پايدار و قوي داشتي و اگر نه تو و اين پسر اگر هزارجان ميداشتيد يكي به سلامت نمي برديد . او را همچنان برهنه ، بر ارّابه انداختند و بر سرِ خيابان بر دار كرده تيرباران ساختند.
چون ميرزا را در گرمخانة حمام بردند ، كيمياگر لنگي بسته بود .
بدنه گفت: شاها ، ملاحظه فرماييد كه چرا يك ران مير از آن ديگر كلان تر و قوي تراست؟
ميرزا فرمودند راست ميگويي .بدنه ، في الحال برجست و لنگ را كشيد .
در روي ران او دشنه اي ظاهر شد كه آن را به روي ران خود بسته ، درتيزي و تندي كه اگر آن را به گردن گاوي زنند گذار كند .
چون پرده ازروي كار برداشته شد، آن مردك گفت :
كه هي ! سلطان حسين بايقرا،عجب دولت پايدار و قوي داشتي و اگر نه تو و اين پسر اگر هزارجان ميداشتيد يكي به سلامت نمي برديد . او را همچنان برهنه ، بر ارّابه انداختند و بر سرِ خيابان بر دار كرده تيرباران ساختند.
*
مزايا و نكته هاي قابل ملاحظة اين كتاب گرانبها بيش از آن است كه در اين گفتار كوتاه بتوان آن ها را تعداد كرد :
نام بسياري هنرمندان و موسيقي دانان از خواننده و نوازنده ، داستان اوقات فراغت و ساعت هاي بي كاريِ طالب علمانِ هرات ، توصيف پهلوان محمد مالاني كه با فيل كشتي گرفت و او را در غلتانيد و پهلوان محمد ابوسعيد را با پنجره اي آهنين كه بدان چسبيده بود از ديوار كند و بر سر دست برد ، قصة مير جلال الدين محمود خطيب مسجد جامع هرات كه از حافظانِ خوش خوانِ خراسان بود و شب در مجلس عيش و عشرت و مي گساري ، ريشِ سفيدِ خود را به جاي صافي براي تصفية دُردِ شراب عرضه مي داشت ، نام و نشان غزل مستزادِ امير عليشير كه خواجه عبدالله مرواريد آهنگي براي آن ساخته و ترانه اي به نام " سر مست و يقه ام چاك " پديد آمده بود و اشتهار آن به مثابه اي بود كه خانه و سرايي در هرات نبود كه از اين ترانه خالي باشد و ده ها صحنة بي مانند و بي سابقة ديگر كه در صفحات اين كتاب نقل شده است ، هر يك شايستة بررسي جداگانه و قابل نقل و استناد است .
اين كتاب بار اول به تصحيح الگساندر بلدروف به سال 1961 در دو جلد در مسكو به چاپ رسيد و چون خط و چاپ آن تعريفي نداشت ، بار ديگر بنياد فرهنگ ايران وسايل چاپ مجدد آن را به صورتي آبرومند فراهم آورد و بسياري از غلط هاي كتاب اصلاح شد و در دو مجلد به سال 1349 = 1970 در تهران انتشار يافت .
اميدواريم بار ديگر فرصتي به دست آيد كه بعضي داستان هاي بي مانند اين كتاب را با خوانندگان گرامي در ميان بگذاريم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ منجوق ـ به فتح اول ، گوي و زينت هاي ديگر كه بر بالاي منار و برج به عنوان آيين بندي نصب كنند .
2 ـ سرو پا ـ لباسي كامل كه از سر تا پاي را بپوشاند ، يعني شامل جامه هاي تن و كفش و كلاه باشد . معمولا خلعت پادشاهان به صورت " سروپا " به كساني كه سزاوار بودند داده مي شد .
3 ـ تنگه ـ واحد پول طلا و نقرة رايج دوران مغول است و تا اين اواخر (پيش از سلطة اتحاد شوروي ) در بخارا و سمرقند رواج داشت .
4 ـ سلطان حسين بايقرا مدت ها گرفتار درد پاي شديد و زمين گير بود ، نيز گمان مي بردند كه اگر اكسير را به پاي وي مالند بيماريش درمان خواهد شد .
نام بسياري هنرمندان و موسيقي دانان از خواننده و نوازنده ، داستان اوقات فراغت و ساعت هاي بي كاريِ طالب علمانِ هرات ، توصيف پهلوان محمد مالاني كه با فيل كشتي گرفت و او را در غلتانيد و پهلوان محمد ابوسعيد را با پنجره اي آهنين كه بدان چسبيده بود از ديوار كند و بر سر دست برد ، قصة مير جلال الدين محمود خطيب مسجد جامع هرات كه از حافظانِ خوش خوانِ خراسان بود و شب در مجلس عيش و عشرت و مي گساري ، ريشِ سفيدِ خود را به جاي صافي براي تصفية دُردِ شراب عرضه مي داشت ، نام و نشان غزل مستزادِ امير عليشير كه خواجه عبدالله مرواريد آهنگي براي آن ساخته و ترانه اي به نام " سر مست و يقه ام چاك " پديد آمده بود و اشتهار آن به مثابه اي بود كه خانه و سرايي در هرات نبود كه از اين ترانه خالي باشد و ده ها صحنة بي مانند و بي سابقة ديگر كه در صفحات اين كتاب نقل شده است ، هر يك شايستة بررسي جداگانه و قابل نقل و استناد است .
اين كتاب بار اول به تصحيح الگساندر بلدروف به سال 1961 در دو جلد در مسكو به چاپ رسيد و چون خط و چاپ آن تعريفي نداشت ، بار ديگر بنياد فرهنگ ايران وسايل چاپ مجدد آن را به صورتي آبرومند فراهم آورد و بسياري از غلط هاي كتاب اصلاح شد و در دو مجلد به سال 1349 = 1970 در تهران انتشار يافت .
اميدواريم بار ديگر فرصتي به دست آيد كه بعضي داستان هاي بي مانند اين كتاب را با خوانندگان گرامي در ميان بگذاريم .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ منجوق ـ به فتح اول ، گوي و زينت هاي ديگر كه بر بالاي منار و برج به عنوان آيين بندي نصب كنند .
2 ـ سرو پا ـ لباسي كامل كه از سر تا پاي را بپوشاند ، يعني شامل جامه هاي تن و كفش و كلاه باشد . معمولا خلعت پادشاهان به صورت " سروپا " به كساني كه سزاوار بودند داده مي شد .
3 ـ تنگه ـ واحد پول طلا و نقرة رايج دوران مغول است و تا اين اواخر (پيش از سلطة اتحاد شوروي ) در بخارا و سمرقند رواج داشت .
4 ـ سلطان حسين بايقرا مدت ها گرفتار درد پاي شديد و زمين گير بود ، نيز گمان مي بردند كه اگر اكسير را به پاي وي مالند بيماريش درمان خواهد شد .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر