داستان حسن زرگر
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر کارگر
داستان حسن زرگر
سخن شناسان امير خسرو دهلوي را بزرگ ترين شاعر فارسي زبان شبه قارة هندوستان و پاكستان در شمار آورده اند .
وي اصلا ترك نژاد بود و پدرش به هند مهاجرت كرد .
اميرخسرو خود نيز علاوه بر تركي و فارسي كه زبان شعر و نثر اوست ، عربي و سنسگريت و يكي از زبان هاي بومي هند به نام برج بهاكارا ميدانست و گويند بدين زبان آثاري نيز داشته كه از ميان رفته است.
علاوه بر اين در موسيقي نيز استاد بود و خود در قطعه اي به صراحت خود را در فنون شعر و موسيقي " كامل " ميداند و هنوز مردم هند و پاكستان آهنگ ها و آوازهايي دارند كه گويند سرودة امير خسرو است .
ونيز يكي از سازهاي ضربي خود موسوم به " فرودست "(= سازي كه در زير دست مي گذارند) را اختراع وي مي دانند .
گذشته از اين همه فضل و كمال و قدر و منزلتي كه وي نزد پادشاهان هند داشته و با خاندان هاي سلطنتي وقت معاشرت مي كرده و به طبع مقداري از وقت او صرف اين گونه كارها مي شده و به حلقة ارادت شيخ نظام الدين اوليا از صوفيان صاحب نام هند نيز در مي آمده ، باز حجم كارهاي باقي ماندة او شگفت انگيز است .
وي علاوه بر شاعري نثر نيز مينوشته است : كتابي بزرگ در دو جلد ، به نام اعجاز خسروي مجموعة منشآت اوست.
آثار منظومش عبارتند از: چهار ديوان قصيده و غزل كه هريك مربوط به يكي از دوران هاي عمر اوست :
1 ـ تحفة الصغر
2 ـ وسط الحيوة
3 ـ غرّة الكمال
4 ـ بقيّة نقبّه ، كه شعرهاي واپسين دوران زندگي اوست .
يكي ديگر از آثارش خمسه اي است كه به پيروي از نظامي گنجوي سروده و بهترين تقليدي است كه از نظامي شده است و نام آن ها مطلع الانوار(در برابر مخزن الاسرار نظامي)، شيرين و خسرو ، مجنون و ليلي ، هشت بهشت و آيينة اسكندري است .
خمسة ، امير خسرو جمعأ داراي هجده هزار بيت است.
چند مثنوي كتاب ديگر نيز از او باز مانده است به نام هاي :
قران السّعدين ، تاج الفتوح ، دَوَلراني و خضرخان ، افضل الفوائد ، تغلق نامه ، مناقب هند و تاريخ دهلي .
بحث دربارة زندگي و شعر امير خسرو نيازمند تأليف كتابي است .
در اين مقام ، داستاني از هشت بهشت او ، كه به تقليد از هفت پيكر نظامي سروده است برگزيده ايم و اين مقدمه براي عرضه داشتن آن داستان مذكور افتاد .
هشت بهشت نيز سر گذشت داستاني بهرام گور است و اركانِ داستان همان است كه در هفت پيكر آمده است .
هشت بهشت نيز سر گذشت داستاني بهرام گور است و اركانِ داستان همان است كه در هفت پيكر آمده است .
درهشت بهشت نيز مانند هفت پيكر دختر پادشاهان هفت اقليم هر يك در يكي از شب هاي هفته براي بهرام افسانه ساز مي كنند .
اين داستان را شاهزاده خانم نيمروز در روز يكشنبه در گنبد زعفراني باز مي گويد و نام آن داستانِ حسن زرگر است .
در نظرِ بنده اين داستان سخت زيبا آمده است .
در نظرِ بنده اين داستان سخت زيبا آمده است .
اميدوارم خوانندگان عزيز نيز آن را بپسندند .
و ممكن است در آينده داستان هاي ديگري از اين كتاب را نيز با آنان در ميان گذاريم :
زرگري بود در خراسان طاق
شهره در شهرهاي روم و عراق
حَسَنَش نام و بَر هنرمندان
گشته چون نامِ خويشتن خندان
هرچه بتوان زِ سيم و زَر پَرداخت
ساختي آنچنانكه نتوان ساخت
روزي حسن زرگر از صد من روي ( = برنج ) پيلي گران بساخت (بايد توجه داشت كه ذوب كردن و قالب گيريِ پيلي بدان بزرگي با وسايل آن روزگار كاري بسيار دشوار بود ) و آن را در كمال زيبايي پرداخت كرد و براي آن كه بتوان به آساني آن را جا به جا كرد ، چهار چرخ زير آن نهاد و چون از نقش و نگار آن فراغت يافت ، پيل را به كاخ فرمانرواي شهر برد و به وكيلان درگاه او سپرد .
پيش بُردَند و شاه كرد نظر
ماند حيران در آن كمالِ هنر
پس اشارت نمود هم بِشِتاب
تا دهندش هزار مَن زَرِ ناب
گفت خواهم زِ چون تو استادي
كه نَهي زين نمونه بنيادي
پيل كز روي كرده اي پرداخت
سازي از زَر چنان كه بايد ساخت
زَر بُرون بُرد مَردِ چابك دست
رفت و در كارگاهِ خويش نشست
نقد را سكّه در عيار آورد
دَمه و كوره را بكار آورد
روز و شب كوشش و هنر ميكرد
وز هنر كارِ زر چو زر ميكرد
تا بَر آراست از پَسِ ماهي
زنده پيلي فَراخورِ شاهي
چون شد آن پيكرِ شگرف تمام
در زمان پيش شاه كرد خُرام
كار خود كز هنر نداشت قياس
بُرد در پيش شاه كارشناس
شَه چو ديد آن نمونة كارش
مُتحيّر شد از نمودارش
كَرَمَش كرد و چار مَن زر داد
مُزدِ دَستَش چهارِ ديگر داد
شاه پس از تحسين هنري كه آن زرگر استاد در كار خود نموده بود، بر پشتِ آن پيل نشست و در شهر به گردش در آمد .
داستانِ پيل حسن زرگر بر سرِ زبان ها افتاد ، مردم همه به تماشاي آن آمدند و گفتگوي آن در شهر افتاد .
زيركان و دانايان چون اين شاهكار هنر و زيبايي را ديدند خيره ماندند .
اما آنچه نثار حسن زرگر و پيل زرينِ ساختة دستِ وي مي شد فقط تحسين و آفرين نبود .
حاسدان نيز به توفيق وي رشك بردند و براي بدنام كردن او وشكست آوردن در كارش ، به كوشش در آمدند .
يكي از آنان به دقت در پيل و وزن و عيار آن نظر كرد و اطمينان يافت كه وزنِ پيل كمتر از هزار من است و زرگر ، مقداري از زر را خود برده است .
در انديشه شد تا چگونه اين خيانت را ثابت كند .
با خود گفت اگر اين مطلب را به شاه بگويم ، شاه به شكستن يا گداختنِ پيلي كه چندين هنردر ساختن آن به كار رفته است رضا نميدهد و اگر بگويم آن را وزن كنند، چنين پيلي در ترازو نميگنجد و اگر زبان را از سخن كوتاه كنم، مردي به تقلب زر از خزانة شاه برده است . سر انجام:
چاره آن شد كه هَم زِ خانة او
آگهي جويم از فسانة او
پس بانديشه گشت چاره سگال ( = چاره انديش )
تا بُرون آوَرَد زِ پَردِه خيال
جُست راهي بكوشش و فَنِ خويش
آشنا ساخت بازَنَش زَنِ خويش
هَر دَم از تحفه هاي طبع انگيز
كرد بازارِ دوستي را تيز
آنچنان گرم شد ميان دو جفت
كه بتقرير باز نتوان گفت
شرط اخلاص را بهانه نماند
راز را پرده در ميانه نماند
مَردِ شيرين زبان و خون آشام
زَهر دَر جَيب ( = گريبان ) و انگبين دَر كام
ديد چون پخته كار سازي خويش
ريخت بيرون زِ پرده بازي خويش
وقتي دوستي آن دو زن بسيار گرم شد شبي مرد ، زن را گفت :
چون نزد كدبانويِ حسن شوي ، در فرصتي مناسب او را از هر دري به گفتار در آور ، و از هر موضوعي با او سخن بگوي ، آنگاه در گرماگرمِ گفتار به صورتي بي غرضانه او را بگوي :
كآنچه جُفتِ تو نَقشِ پيل كشيد
ناقِدان را به ديده ميل كشيد ( 1 )
مثل اين زير سَقفِ مينائي
دَر نيآيد به هيچ بينائي
اين شِگِفت اَرچه سَر بِسَر هُنَر است
ليك وَزنَش از آن شِگِفت تَر است
گَر كَسي خواهَدَش كه بَر سَنجَد
دَر تَرازو دُرست چون گُنجَد
سپس به زن هشدار مي دهد كه مطلب را طوري با زن حسن در ميان گذارد كه سوء ظنّ وي را جلب نكند و مثلا از جمله بدو بگويد كه اگر كسي چنين كاري را بداند ديگربه هيچ شهري مانند او را نميتوان يافت .
بدين ترتيب زنِ خويش را كاملا آمادة آن مي سازد كه راز پنهان حسن زرگر را دريابد .
بدين ترتيب زنِ خويش را كاملا آمادة آن مي سازد كه راز پنهان حسن زرگر را دريابد .
زَنِ زيرَك مِزاجِ دور اَنديش
زيرَكانه نَهاد پائي پيش
تُحفِه يي بَر گرفت و رَه بَرداشت
رفت جائي كه كار دَر سَر داشت
تُحفِه يي بُرد پيشِ كَدبانو
چون دِگَر بار گشت هَمزانو
گه به افسانه و گهي بِفُسون
از دِلَش خُرده مي كشيد بُرون
تا وِي از كاردانِ خود بِدَليل
پُرسَد آئينِ بَركشيدنِ پيل
هَر نَمَط وَصف كرد كالا را
پيل و آن گنجِ پيل بالا را
زير و بالا نمود چَندانَش
كز سخن موُم كرد سِندانَش
كَردَش اين سكّه بَر مِزاج دُرست
كَز حسن وزن سكّه داند چُست
چون شب شد حسن به خانه باز آمد ، خوردني بخورد و به بستر رفت .
زن نيز در كنار شوي خزيد و به دلجويي شوهر پرداخت و از گفتگوهاي بسيارخصوصي همسران با يكديگر سخن در ميان آورد و سر انجام رشتة سخن را به پيل و ساختن و وزن كردن آن كشيد و به ستايش هنر شوهر پرداخت :
از هنرهاي بيكرانة تو
رفت گِردِ جَهان فَسانة تو
من زِ تو قصّه هرچه بيش كنم
ناز بَر هَمسَرانِ خويش كنم
پيلِ زرّين كه ساز كردة تُست
دَري از سِحر باز كردة تُست
هرچه از پاي ديدَمَش تا سَر
هست جايش زِ جاي زيباتر
ليك يك مشكل آيدم بخيال
پُرسَم اَر پاسُخَم دَهي بسئوال
حسن نيز در پاسخ زن گفت كه من هرچه را كه مي دانم اگر از همه كس پنهان دارم ، از تو نتوانم پوشيد .
آنچه در خاطرت ميگذرد بازگوي تا دربارة آن توضيح دهم .
زن بدو گفت كان خيالِ شِگَرف
كه دَر او زَر هزار من شد صَرف
صَنعَتَش گرچه از حَد افزونست
صَنعَتِ وَزن كَردَنَش چونَست
گر تُرا باشد اين تصّور چُست
كه توان بَركِشيدَنَش بِدُرست
آگهي دِه كه با خَبَر گردم
شاديَم هَست شادتَر گردم
مَرد گفتا كه هَست دَر مُشتَم
صَد هُنَر بَل كه دَر هزار انگشتم
ليك دَر خود نهفته دارم راز
كز كَس انصافِ خود نيابَ باز
گَر نَمايَم هُنَر به هُشياران
نَبَرَم جان زِ دَستِ هَمكاران
نَغز گفت آن حَكيمِ دور انديش
كه هُنَر هَرچه بيش دُشمَن بيش
حسن به روشني از دشمنيِ همكاران با زن سخن مي گويد.
اما زن باز او را بر سَرِ سخن مي آورد و بدو مي گويد اگر تو احوال خود را از من نيز بازپوشي با چه كس ديگر تواني گفت ؟
اما زن باز او را بر سَرِ سخن مي آورد و بدو مي گويد اگر تو احوال خود را از من نيز بازپوشي با چه كس ديگر تواني گفت ؟
آنگاه غمزه را با سر زنش توأم مي كند و چون بَر شوي خويش مسلط بود ، چندان در اين كار پاي افشرد تا خواجه به سخن گفتن رضا داد و نوميدانه در پناهِ آخرين سنگر خويش رفت :
گفت اگر بايَدَت كه بي كَم و كاست
هَرچه پُرسي زِ مَن بگويم راست
عهد و سوگند در ميان بايَد
كاين خَزينه زِ بَند نَگشايد
زَن وَثيقَت نمود و پيمان بَست
كه نَيارَد بقفلِ راز شِكست
آنگهي خواجه بَرگشاد زبان
گفت با آفتابِ نوش لبان
كانچه پرسيده شد زِ من بدليل
شِكل و هَنجارِ بَركشيدنِ پيل
آنچنان باشدش طريق صواب
كه دَرآرَند كشتييي دَر آب
دَر ميانَش نَهَند پيلِ شِگَرف
دَر مقامي كه رود باشد ژرف
پس ببينند دَر ميانة رود
چِقَدَر مي رود سَفينه فرود
چون حَدِ آب را كُنَند نِشان
پيل بيرون كِشَند پيل كِشان
از گِل و سَنگ هَم بَر آن مِقدار
سَخته سَخته كنند كشتي بار
تا خَطِ آب بَر قرار رسد
وان تَري بَر نِشانِ كار رسد
آنقدر " من " كه تا نشان باشد
وزن و مقدارِ آن همان باشد
آنك وزنش گُم است و نامفهوم
بيش و كم هم در آن شود معلوم
زن كه اين نكته را دريافت در شگفت شد .
صبح كه زرگر بَر سَرِ كارِ خويش رفت ، زني كه دَرِ دوستي را بَر وِي گشاده بود به ديدارش آمد و به گفتگو نشستند .
سخن ايشان سخت دراز كشيد ، زن كوشيد تا نكتة وزن كردنِ پيل را از "خواهر خوانده " پنهان دارد ، اما زنِ طرّار آن سخن را نيز از او بيرون كشيد و راست پيش شوهرِ فتنه انگيزِ خويش رفت و داستان را باز گفت :
سخن ايشان سخت دراز كشيد ، زن كوشيد تا نكتة وزن كردنِ پيل را از "خواهر خوانده " پنهان دارد ، اما زنِ طرّار آن سخن را نيز از او بيرون كشيد و راست پيش شوهرِ فتنه انگيزِ خويش رفت و داستان را باز گفت :
مردِ پُر غيرتِ مخالف رأي
يافت انگيزشِ بَلا را جاي
پيشِ شَه رَفت و حال روشن كرد
دوستي را بكامِ دُشمَن كرد
گفت آن پيلِ زَر كه دانا ساخت
زآنچه دادي كم است دَر پَرداخت
من چنان سَنجَمَش درست كه شاه
از كم و بيشِ او شود آگاه
شاه به آساني زير بار نمي رفت .
اما مرد گفت : پادشاه درموقع سنجيدنِ پيل ناظر كارها خواهد بود.اگر وزنِ آن كمتراز زرهاي پادشاه درآمد ، مال را از دزدِ خويش بستاند و اگر كم نبود خون بنده بر شاه حلال باشد .
شاه گفت، پيل را نتوان شكست و دراين حالت نيز در ترازو نتواند گنجيد .
شاه گفت، پيل را نتوان شكست و دراين حالت نيز در ترازو نتواند گنجيد .
مرد حيلتي را كه ازحسن براي وزن كردن پيل آموخته بود بازگفت .
شاه دستور داد و پيل را بركشيدند .
معلوم شد كه وزنِ آن نهصد من بيش نيست و زرگر صد من از زر را نگاه داشته است :
مَرد ِصَناّع را زِ قلابي ( = تقلب )
دست بستند بهرِ بي آبي ( = بي آبروئي )
همچنان بسته پيش بُردَندَش
به امينانِ شَه سِپُردَندَش
وقتي شاه او را مورد بازخواست قرار داد ، گفت من در تنگنايِ كم مزدي اين زر را برداشته و در خانه نهاده ام تا ببينم آيا كسي خواهد توانست اين فيل را وزن كند ، تا به شاگرديِ او اقرار كنم و آن صد من زر را دستمزد دانش وي سازم .
اما هيچ كس اين كار ندانست و من خود اين راز را از پرده بيرون افكندم .
شاه زرها را از خانة وي باز آورد و براي مجازات او :
بود ميلي زِ شَهر يك فرسنگ
از فُرودَش فراخ و بالا تنگ
صَد گز از خاك بَركشيده بلند
سَرَش ايمِن زِ نَردبان و كَمَند
شَه بَر آنكس كه خَشمناك شثدي
بُردي آنجاش تا هلاك شُدي
نَرِسيدَش چون خُور و آشام
چند روزي شديش كار تمام
شاه فرمود تا حسن را بر سر آن ميل زنداني كردند و بر در آن قفل زدند و او را در آن بالا تنها گذاشتند و رفتند .
حسن به پيرامونِ خويش مي نگريست و اندوه و حسرت ميخورد. ناگاه :
ديد شخصي كه ميرسيد از دور
همچو پروانه دَر زيارتِ نُور
آمد آهسته بي رفيق و دليل
گام بَر گام تا بساية ميل
چون نِگه كرد خواجه يارَش بود
زنِ نادانِ خامكارَش بود
آمد و ناله بَر كشيد بلند
گريه مي كرد و روي و مو مي كند
خواجه گفتا كه رفت چون تقدير
سودَكي داردَت فَغان و نَفير
اكنون بايد براي رهايي فكري كرد و چون گرفتاري من از سوي تو اتفاق افتاد بايد براي رهائيم نيز تو گامي برداري و آن اين است كه به شهر روي ، و يك سير ابريشم و يك سير قند تهيه كني و بيآوري.
وقتي زن رفت و از شهر آنچه را كه شوهر خواسته بود تهيه كرد و بيآورد:
دادَش آواز و گفت : بَر سَرِ تار
پاره اي قَند كُن بزودي بار
دِه بِموري كه مي رود بَر ميل
تا ببالاش مي بَرَد تَعجيل
رِشتِه را زود زود مي كن باز
كز نَشيبَش كِشَد بِسويِ فَراز
زن چنين كرد ، مور ، رشتة ابريشم را بگرفت و بالا برد .
چون نزديك پنجرة بُرج رسيد ، حسن از درونِ زندان تارِ ابريشم را از مور ربود .
سپس زن را گفت : اكنون بار ديگر برو و به قدر صد گز طنابِ محكم تافته بياور .
زن به خانه رفت و چون چنين طنابي را در خانه داشت برداشت و شتابان پيشِ ميل باز آمد .
حسن تار ابريشم را از بالا فرو افكند و گفت سر طناب را به اين ابريشم ببند .
چون زن طناب را در ابريشم فرو بست حسن ابريشم را بالا كشيد تا سر طناب به دستش آمد .
آنگاه به زنِ خويش :
گفت بَر بَند خويش را بِرَسَن
تا بَرآئي دَمي ببامِ حَسَن
گفت زَن چون تو نائي اَندَر زير
شدي از جان و زندگاني سير
من كه اين رَنجَم از بَراي تُراست
بَر زِبَر بودنَم زِ بَهرِ چِراست
خواجه گفتا كه تا شود مَعلوم
كه چِسانم دَر اين خرابة شُوم
زَن بَر آن گفته استواري كرد
گرية با فَغان و زاري كرد
دَر كمرگاه چُست كَرد رَسَن
تا كِشَد خويش را بِسِلكِ حَسَن
او زِ بالا طِلِسمِ ديگر داشت
با عروس انتقام دَر سَر داشت
حلقه اي بود آهنين دَر سَنگ
مُحكَم و سَخت ني فَراخ نَه تَنگ
سَرِ رِشتِه دَر او كِشيد نُخُست
وَندَر آن رِشتِه كرد خود را چُست
لَنگَري نيز كرد با خود يار
وانگهي شُد معلّق از ديوار
بار چون سويِ او گراني يافت
رَسَن از سويِ زَن رَواني يافت
ميهمان شُد صَنَم بِميلِ بلند
رَفت دَر زير ميزبان بِكَمَند
چون زن به بُرج برآمد و حسن از زندان بر زمين رسيد ، زن فرياد برداشت كه اين چه بي مهري و ستمكاري است كه در حق من روا داشتي؟
خواجه گفتا كه هَرچِه پيش آمد
آدمي را زِ فِعلِ خويش آمد
گَر نَداني تو رَنجِ پِنهانَم
مَن كه خون خوردم از تو ميدانَم
گر تو بيگانه را ز سختنِ پيل
رَهنموني نكرده اي به دليل
وآنچه من زابلهي زدم نَفَسي
آشكارا نكرده اي به كسي
من چرا در چنين خرابة شوم
كردمي ناله هاي زار چو بُوم
زن چو كرد اين فَسانه را در گوش
گنه از خويش ديد گشت خَموش
حسن زرگر زن را به حال خود گذاشت و به شهر رفت و در گوشه اي پنهان شد .
زن نيز شب را به هرطريق كه بود در آن زندان هولناك بسر برد.
بامداد كه مردم براي بردن هيزم و كاه راهشان بدان سوي افتاد، پَري روي زاري و فرياد آغاز نهاد و چون مردم روي بدو آوردند ، قصّة خود و حيله اي را كه شوي با او كرده بود باز گفت .
چون مردم به شهر باز گشتند داستانِ حسن به گوش شاه رسيد كه آن زرگرِ هنرمند از زندان گريخته و زن را به جاي خود گذاشته است . شاه از اين چاره انديشيِ زرگر مبهوت شد .
بفرمود تا زن را از بُرج به زير آوردند .
سپس به غلامان خود گفت تا به هر طريق كه هست شوهر وي را به دست آورند.
نقش بينان به جُستجُو شُدَند
دَر كُه و دَشت و شَهر و كوي شُدَند
آگهي يافت خواجه پنهاني
كه بجان آمد آفت جاني
دِلَش از بيمِ جان شكست گرفت
كَفَن و تيغ را بدست گرفت
پيشِ شَه رفت و كرد زاريِ خويش
شرمسار از گناهكاري خويش
شاه پس از گفتگو با حسن ، و سر زنش او از خيانت و عذر خواستنِ حسن ، بدو مهرباني مي كند و با خود مي انديشد كه اين يك بار او را ببخشم و شغلي بدو بدهم .
اگر باز بر سر خيانت رفت سزا خواهد ديد و اگر نه ، قدرش فزوني خواهد گرفت .
پادشاه در پي اين انديشه :
دَر صَفِ خدمت اختصاص داد
شغلي از شغلهايِ خاصَش داد
چندگاه از كفايت و تَدبير
پايه والاش گشت پيش سَرير
از خِرَد كارش آن روايي يافت
كز مَلِك شغلِ كدخدايي يافت
تا بداني كه هَركِه را خِرَد است
آرزوهاش دَر كنارِ خود است
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ ميل كشيدن به ديده به معني كوركردن است و در اين مقام معني بيت آن است كه شوهر تو با اين كاري كه كرد چشم انتقاد كنندگان را خيره و بي بصيرت ساخت .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر