نوشته: دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر کارگر

برمکيان
خاندان راستي و جوانمردي
در مقاله پيش در ضمن درج داستاني از تاريخ بيهقي ذكر يحياي برمكي و پسرانش فضل و جعفر در ميان آمد .
چون اين خاندان از خاندان هاي اصيل ايراني هستند و به نجابت و بخشندگي و شجاعت و فضل و تدبير شهرت دارند ، و در كار كشور داري در دستگاه خلفاي عباسي به درجه اي رسيدند كه هرگز كس ديگردر وزارت ايشان چنان مرتبتي نيافت ( 1 )
چون اين خاندان از خاندان هاي اصيل ايراني هستند و به نجابت و بخشندگي و شجاعت و فضل و تدبير شهرت دارند ، و در كار كشور داري در دستگاه خلفاي عباسي به درجه اي رسيدند كه هرگز كس ديگردر وزارت ايشان چنان مرتبتي نيافت ( 1 )
با خود انديشيدم بهتر آنست كه پس از شرح مختصري در معرفي ايشان دو داستان از بزرگ منشي و حسن تدبير و جوانمردي ايشان را كه در مراجع گوناگون و از جمله در هزار و يك شب آمده است با خوانندگان اين مجموعه از تاريخ فرهنگ و ادب ايرانزمين در ميان بگذارم .
" خانوادة جليل و كريم ايراني كه در آغاز عصر عباسي متصدي كارهاي مهم دولت شده و درجات و منصب هاي عالي از امارت و وزارت يافته اند .
" خانوادة جليل و كريم ايراني كه در آغاز عصر عباسي متصدي كارهاي مهم دولت شده و درجات و منصب هاي عالي از امارت و وزارت يافته اند .
نسبت اين خانواده به برمك نام است كه گويند در بلخ ميزيسته و رياست بتكدة نوبهار ( 2 )
و حكومت بلخ داشته و در اواخر عصر اموي اسلام آورده است و برخي گفته اند كه برمك لقب كلية رؤساي بتكدة نوبهار بوده و آخرين برمك ( 3 ) كه خاندان برامكه بدو منسوب است نامش جعفر بوده است .
مشاهير اين خانواده خلدبن برمك ( 163 يا 166 ) و پسرش يحيي بن خالد (متوفي 190 ) و دو پسر يحيي ، فضل متولد 147 و متوفي 193 و جعفر متولد 149 و كشته شده در 187 كه همگي بجود و كرم و علم و ادب و انواع مكارم و فضائل اخلاق معروف و موصوف بوده اند .
خالد از امراي سپاه ابومسلم خراساني بود كه پس از زوالِ مُلك بني اميّه به خدمت ابوالعباس سَفّاح پيوست و سمت وزارت يافت .
يحيي بن خالد كه مربي و حامي هارون الرشيد بود در زمان هارون قدرت و نفوذي عظيم داشت و استقرار و عظمت دولت عباسي در آغاز امر نتيجة حسنِ تدبير و لطفِ سياست وي و دو پسرش فضل و جعفر بوده است .
هارون الرشيد بر شوكت و عظمت اين خانواده رشك برد و در سال 187 بشرحي كه مشهور است آن خانوادة نبيل را قلع و قمع كرد .
دربارة علت خشم گرفتن هارون به خاندان برمكي نيز روايت هاي گوناگون كرده اند .
مشاهير اين خانواده خلدبن برمك ( 163 يا 166 ) و پسرش يحيي بن خالد (متوفي 190 ) و دو پسر يحيي ، فضل متولد 147 و متوفي 193 و جعفر متولد 149 و كشته شده در 187 كه همگي بجود و كرم و علم و ادب و انواع مكارم و فضائل اخلاق معروف و موصوف بوده اند .
خالد از امراي سپاه ابومسلم خراساني بود كه پس از زوالِ مُلك بني اميّه به خدمت ابوالعباس سَفّاح پيوست و سمت وزارت يافت .
يحيي بن خالد كه مربي و حامي هارون الرشيد بود در زمان هارون قدرت و نفوذي عظيم داشت و استقرار و عظمت دولت عباسي در آغاز امر نتيجة حسنِ تدبير و لطفِ سياست وي و دو پسرش فضل و جعفر بوده است .
هارون الرشيد بر شوكت و عظمت اين خانواده رشك برد و در سال 187 بشرحي كه مشهور است آن خانوادة نبيل را قلع و قمع كرد .
دربارة علت خشم گرفتن هارون به خاندان برمكي نيز روايت هاي گوناگون كرده اند .
حتي گفته اند كه هارون خواهر خود عباسه را براي جعفر برمكي عقد كرد تا بدومحرم باشد مشروط برآن كه زناشويي ميان ايشان صورت نگيرد.
اما جعفر شبي در حال مستي به تحريك عباسه كه عاشق او شده بود با وي در آميخت و فرزندي يافت .
پس از چندي هارون از آنچه ميان آن دو رفته بود و نيز از وجود فرزند خواهر آگاه شد و جعفر را بكشت و بيخ خاندان برمكي را بركند . اما در اين سخنان ترديد بسيار هست .
آنچه ميتوان با اطمينان گفت يكي اين است كه برمكيان كوشش داشتند كه آداب و رسوم وآيين هاي فرهنگي ايران را در دربار عباسي رواج دهند و تا حد بسيار نيزدر اين كار توفيق يافته بودند چنانچه تا قرن ها بعد جشن هاي نوروز و مهرگان و سده با شكوه بسيار در بغداد برگزار مي شد .
علاوه بر اين نفوذ و توانايي و شهرتِ اين خاندان و توجه مردم به آنان به حدي رسيده بود كه خليفه و تمام دستگاه او را تحت الشعاع قرار داده بود به نحوي كه مردي چون هارون ، اگر از اين نفوذ و اعتبار بيمناك نشده باشد دست كم بدان رشك برده و بساط آنان را برچيده است ، چه اين خاندان علاوه بر كرم و فضل و هنر شجاعت نيز داشتند و يحيي خود در مسندِ وزارت ، با آن كه مردي دبير پيشه و اهل قلم بود ، با كسي كه مي خواست بدو سوء قصد كند به مقابله برخاست و او را بكشت .
پاسخ درشت او را به هارون الرشيد نيز ديده ايم و چنين مردي ميتواند ماية بيم و نگراني جباران شود .
آنچه بيشتر بنده را به نوشتن اين مختصر و نقل اين دو داستان برانگيخت ، يكي نيز اين است كه در اين اواخر ، خاصة پس از حوادثي كه در ايران روي داد و بعدها نام آن را " انقلاب اسلامي " گذاشتند ، اين نوع تفكر ، حتي در ذهن مخالفان رژيم فعلي نيز ريشه گرفته است كه هركس در طول تاريخ جاهي ، مقامي ، سلطنتي ، وزارتي ، ثروتي و مكنتي داشته است همه دزد و حرامي و غارتگر و راه زن بوده و اموال خود را از راه جور و ستم فراهم آورده اند و گويا هيچ گونه لياقت و كفايتي نداشته و هيچ يك از زيورهاي اخلاقي و انساني را دارا نبوده اند .
افكار مارگسيستي و داستان " استثمار طبقات محروم " و " مبارزة طبقاتي" نيز آب به اين آسياب مي زيزد و نشر اين گونه افكار و داشتن پيش داوري هاي نسنجيده موجب مي شود كه بعضي جوانان ، همه را به يك چوب برانند و رقم باطل بر روي همة بزرگان ايران بلكه جهان بكشند چنان كه گويي هرگز از وفا و مروّت اثري در جهان نبوده است .
بنده اين جا در مقامِ دفاع از شاهان و وزيران و اميران و خداوندانِ زن و زور و جاه و مال نيستم . اي بسا كه بسياري از آنان ، و به يقين اكثر آنان ستمگر و ناجوانمرد و عهد شكن و حيله گر و . . . نيز بوده اند .
فقط فكر كردم توجه صاحبان اين گونه افكار را بدين نكته جلب كنم كه در طولِ تاريخ ايران و حكومت هاي اسلامي وزيران بسيار بوده اند .
چگونه است كه فقط چند تن از آنان: برمكيان ، خواجه نظام الملك، رشيد الدين فضل الله ، اميركبير و مصدق چنين شهرتي مي يابند ؟
چرا باقي ستمگران و حراميان از اين ستايش برخوردار نيستند ؟
ممكن است باز بگوئيد كه ( مثلا ) آنان شاعران و مؤلفان را خريده اند تا ذكر جميلِ ايشان را بر سرِ زبانها بيندازند و در ستايشِ ايشان قصيده بسرايند و مقامات بنويسند و كتاب ها بپردازند .
اما جعفر شبي در حال مستي به تحريك عباسه كه عاشق او شده بود با وي در آميخت و فرزندي يافت .
پس از چندي هارون از آنچه ميان آن دو رفته بود و نيز از وجود فرزند خواهر آگاه شد و جعفر را بكشت و بيخ خاندان برمكي را بركند . اما در اين سخنان ترديد بسيار هست .
آنچه ميتوان با اطمينان گفت يكي اين است كه برمكيان كوشش داشتند كه آداب و رسوم وآيين هاي فرهنگي ايران را در دربار عباسي رواج دهند و تا حد بسيار نيزدر اين كار توفيق يافته بودند چنانچه تا قرن ها بعد جشن هاي نوروز و مهرگان و سده با شكوه بسيار در بغداد برگزار مي شد .
علاوه بر اين نفوذ و توانايي و شهرتِ اين خاندان و توجه مردم به آنان به حدي رسيده بود كه خليفه و تمام دستگاه او را تحت الشعاع قرار داده بود به نحوي كه مردي چون هارون ، اگر از اين نفوذ و اعتبار بيمناك نشده باشد دست كم بدان رشك برده و بساط آنان را برچيده است ، چه اين خاندان علاوه بر كرم و فضل و هنر شجاعت نيز داشتند و يحيي خود در مسندِ وزارت ، با آن كه مردي دبير پيشه و اهل قلم بود ، با كسي كه مي خواست بدو سوء قصد كند به مقابله برخاست و او را بكشت .
پاسخ درشت او را به هارون الرشيد نيز ديده ايم و چنين مردي ميتواند ماية بيم و نگراني جباران شود .
آنچه بيشتر بنده را به نوشتن اين مختصر و نقل اين دو داستان برانگيخت ، يكي نيز اين است كه در اين اواخر ، خاصة پس از حوادثي كه در ايران روي داد و بعدها نام آن را " انقلاب اسلامي " گذاشتند ، اين نوع تفكر ، حتي در ذهن مخالفان رژيم فعلي نيز ريشه گرفته است كه هركس در طول تاريخ جاهي ، مقامي ، سلطنتي ، وزارتي ، ثروتي و مكنتي داشته است همه دزد و حرامي و غارتگر و راه زن بوده و اموال خود را از راه جور و ستم فراهم آورده اند و گويا هيچ گونه لياقت و كفايتي نداشته و هيچ يك از زيورهاي اخلاقي و انساني را دارا نبوده اند .
افكار مارگسيستي و داستان " استثمار طبقات محروم " و " مبارزة طبقاتي" نيز آب به اين آسياب مي زيزد و نشر اين گونه افكار و داشتن پيش داوري هاي نسنجيده موجب مي شود كه بعضي جوانان ، همه را به يك چوب برانند و رقم باطل بر روي همة بزرگان ايران بلكه جهان بكشند چنان كه گويي هرگز از وفا و مروّت اثري در جهان نبوده است .
بنده اين جا در مقامِ دفاع از شاهان و وزيران و اميران و خداوندانِ زن و زور و جاه و مال نيستم . اي بسا كه بسياري از آنان ، و به يقين اكثر آنان ستمگر و ناجوانمرد و عهد شكن و حيله گر و . . . نيز بوده اند .
فقط فكر كردم توجه صاحبان اين گونه افكار را بدين نكته جلب كنم كه در طولِ تاريخ ايران و حكومت هاي اسلامي وزيران بسيار بوده اند .
چگونه است كه فقط چند تن از آنان: برمكيان ، خواجه نظام الملك، رشيد الدين فضل الله ، اميركبير و مصدق چنين شهرتي مي يابند ؟
چرا باقي ستمگران و حراميان از اين ستايش برخوردار نيستند ؟
ممكن است باز بگوئيد كه ( مثلا ) آنان شاعران و مؤلفان را خريده اند تا ذكر جميلِ ايشان را بر سرِ زبانها بيندازند و در ستايشِ ايشان قصيده بسرايند و مقامات بنويسند و كتاب ها بپردازند .
اما اين وسايل نيز در اختيار همة ايشان بوده است و از قضا بيشتر كتاب ها و ديوان ها و قصيده ها در ستايش كساني است كه هرگز بدين شهرت نرسيده و اين قبول و اقبال را نيافته اند .
اما خوش بختانه از يكي از ايشان ـ خواجه رشيد الدين فضل الله ـ كتابي به نام " مكاتبات رشيدي " بازمانده كه مجموعة قسمتي از نامه هايي است كه وي به اين و آن نوشته است .
از اين نامه ها نه تنها ميزان ثروت افسانه اي و باور نكردني اين مرد بر مي آيد ، بلكه نحوة كاربرد و طرز مصرفِ اين درآمدِ هنگفت ـ يا دست كم قسمتي از آن ـ نيز روشن مي شود .
متأسفانه در اين گفتار كه مقدمه اي دربارة دو داستان از برمكيان است به رشيد الدين نمي توان پرداخت .
متأسفانه در اين گفتار كه مقدمه اي دربارة دو داستان از برمكيان است به رشيد الدين نمي توان پرداخت .
همين قدر مي گويم كه مطالة اين نامه ها نشان مي دهد كه چرا كساني مانند برمكيان و آن بزرگانِ ديگر اين نام و آوازه را يافتند و ديگران از آن محروم ماندند .
دو داستاني را كه نقل مي كنيم ، يكي دربارة كرم برمكيان است به مردي از بي نوايان كوچه و خيابان ، و ديگري داستان رفتار ايشان است با مردي كه نامه اي از قول ايشان جعل كرده بود .
دو داستاني را كه نقل مي كنيم ، يكي دربارة كرم برمكيان است به مردي از بي نوايان كوچه و خيابان ، و ديگري داستان رفتار ايشان است با مردي كه نامه اي از قول ايشان جعل كرده بود .
با آنكه انشاي هزار و يك شب بسيار فصيح و زيباست اندكي آن را ساده تر كرده و قدري از تفصيل آن كاسته ايم .
اينك اين شما و اين داستان ها .
داستان اول : يحيي و عبدالله بن مالك خزاعي در نهان با هم دشمني داشتند اما آن را آشكار نمي كردند .
داستان اول : يحيي و عبدالله بن مالك خزاعي در نهان با هم دشمني داشتند اما آن را آشكار نمي كردند .
سببِ اين خصومت آن بود كه هارون ، عبدالله را بسي دوست مي داشت تا جايي كه يحيي و فرزندانش ميگفتند عبدالله ، خليفه را افسون كرده است . مدتي بدين منوال گذشت .
خليفه فرمانرواييِ ارمنستان را به عبدالله داد و او را بدان سامان فرستاد و عبدالله در آن ولايت مستقر شد .
خليفه فرمانرواييِ ارمنستان را به عبدالله داد و او را بدان سامان فرستاد و عبدالله در آن ولايت مستقر شد .
در اين وقت يكي از مردمِ عراق كه از فضل و هنر بهرة كافي داشت و مردي دبير پيشه اما بسيار فقير و بي بضاعت و پريشان حال بود ، غافل از كدورت پنهاني كه ميان يحيي و عبدالله بن مالك بود ، توصيه نامه اي خطاب به عبدالله از زبان يحيي برساخت و به سوي وي سفر كرد و با رنج بسيار به ارمنستان رسيد و نامة جعلي را به يكي از حاجبان او داد .
وي نامه را به عبدالله رسانيد .
عبدالله آن را گشوده بخواند و چون در آن تأمل كرد دانست كه مجعول است .
عبدالله آن را گشوده بخواند و چون در آن تأمل كرد دانست كه مجعول است .
آن مرد را بخواست ، مرد حاضر گشته عبدالله را دعا كرد .
عبدالله بدو گفت : چرا اين همه رنج بر خود نهاده و مكتوب مُزَوّر (جعلي ) برايِ من آوردي ؟ . . .
عبدالله بدو گفت : چرا اين همه رنج بر خود نهاده و مكتوب مُزَوّر (جعلي ) برايِ من آوردي ؟ . . .
اما انديشه مدار و تشويش يكسو نه كه من سعيِ تو را بي حاصل نكنم و تو را نوميد نگردانم .
آن مرد گفت : خدا تو را طول عمر دهاد . اگر آمدنِ من بر تو گران است ، در منعِ من حاجت به بهانه نيست ، كه زمين فراخ و روزي دهنده زنده است و مكتوبي كه آورده ام از يحيي بن خالد برمكي است .
عبدالله گفت : من به وكيلِ خود در بغداد مي نويسم كه از حالِ اين مكتوب جويا شود .
آن مرد گفت : خدا تو را طول عمر دهاد . اگر آمدنِ من بر تو گران است ، در منعِ من حاجت به بهانه نيست ، كه زمين فراخ و روزي دهنده زنده است و مكتوبي كه آورده ام از يحيي بن خالد برمكي است .
عبدالله گفت : من به وكيلِ خود در بغداد مي نويسم كه از حالِ اين مكتوب جويا شود .
اگر صحيح باشد يا يكي از بلاد خود را به تو دهم و يا ده هزار درم با يك اسب و يك شتر و خلعتي شايگان به تو بدهم ، و اگر مكتوب مُزَوّر باشد بفرمايم تو را دويست تازيانه بزنند و ريشت را بتراشند .
پس بفرمود تا مرد را به حجره اي ببرند و مايحتاجِ او را فراهم سازند تا كارِ او معلوم شود . . .
عبدالله به وكيل خود نوشت كه مردي نزد ما بيآمد و مكتوبي بياورد كه از يحياي برمكي است ولي من سوء ظن برده آن را نپذيرفتم .
اكنون تو خود رفته حقيقتِ اين كار معلوم كن و جواب براي من بفرست تا راست را از دروغ باز دانم .
وكيل در حال سوار گشته به خانة يحيي رفت ، ديد با نديمان و خاصان نشسته ، او را سلام داد و مكتوب پيشِ روي او بنهاد .
يحيي مكتوب بخواند و به وكيل گفت : فردا نزدِ من آي تا جواب بنويسم .
چون وكيل رفت روي به نديمان كرده گفت : چيست پاداش آن كس كه نامة مجعول از من به سوي دشمنِ من ببرد ؟
هركس از نديمان سخني گفتند و عقوبتي را سزا ديدند .
يحيي گفت : همگي به خطا اندر شديد و سخن ناسنجيده گفتيد و از پستي همت كه شما راست مرا بدين كارها رهنمون شديد .
شما قرب و منزلتِ عبدالله را به خليفه دانسته ايد و دشمني كه ميان من و اوست بر شما معلوم است .
پس بفرمود تا مرد را به حجره اي ببرند و مايحتاجِ او را فراهم سازند تا كارِ او معلوم شود . . .
عبدالله به وكيل خود نوشت كه مردي نزد ما بيآمد و مكتوبي بياورد كه از يحياي برمكي است ولي من سوء ظن برده آن را نپذيرفتم .
اكنون تو خود رفته حقيقتِ اين كار معلوم كن و جواب براي من بفرست تا راست را از دروغ باز دانم .
وكيل در حال سوار گشته به خانة يحيي رفت ، ديد با نديمان و خاصان نشسته ، او را سلام داد و مكتوب پيشِ روي او بنهاد .
يحيي مكتوب بخواند و به وكيل گفت : فردا نزدِ من آي تا جواب بنويسم .
چون وكيل رفت روي به نديمان كرده گفت : چيست پاداش آن كس كه نامة مجعول از من به سوي دشمنِ من ببرد ؟
هركس از نديمان سخني گفتند و عقوبتي را سزا ديدند .
يحيي گفت : همگي به خطا اندر شديد و سخن ناسنجيده گفتيد و از پستي همت كه شما راست مرا بدين كارها رهنمون شديد .
شما قرب و منزلتِ عبدالله را به خليفه دانسته ايد و دشمني كه ميان من و اوست بر شما معلوم است .
الحال خداي تعالي اين مرد را سببِ رفعِ دشمني و واسطة صلح ميانة من و او كرده و خصومتِ ما به واسطة اين مرد به محبت و آشنايي بَدَل خواهد شد .
بايد اين مرد را تصديق كنم و به عبدالله بنويسم كه بر اكرام و احترام آن مرد بيفزايد .
نديمان كه اين سخن بشنيدند يحيي را دعا گفتند و از كرم و جوانمرديِ او در شگفت ماندند .
يحيي چنين نامه اي به عبدالله نوشت و در پايانِ آن گفت كه هر احسان بجاي ( = دربارة ) او كني در حقيقت بجاي من كرده اي و من منت پذير و شكر گزار هستم .
نامه را مُهر كرده به وكيل سپرد و وكيل آن را به عبدالله فرستاد .
چون عبدالله نامه را بخواند از مضمونِ آن فَرَحناك شد و آن مرد را حاضر آورده بدو گفت :
نديمان كه اين سخن بشنيدند يحيي را دعا گفتند و از كرم و جوانمرديِ او در شگفت ماندند .
يحيي چنين نامه اي به عبدالله نوشت و در پايانِ آن گفت كه هر احسان بجاي ( = دربارة ) او كني در حقيقت بجاي من كرده اي و من منت پذير و شكر گزار هستم .
نامه را مُهر كرده به وكيل سپرد و وكيل آن را به عبدالله فرستاد .
چون عبدالله نامه را بخواند از مضمونِ آن فَرَحناك شد و آن مرد را حاضر آورده بدو گفت :
كدام يك از آن دو چيز را كه وعده كردم دوست تر داري ؟
گفت : زر در نزد من بهترين چيزهاست .
عبدالله دويست هزار درم و دو اسبِ تازي و بيست جامة فاخر و ده مملوك و باره اي گوهرهاي ِ گران بها به آن مرد عطا فرمود و او را روانه كرد .
گفت : زر در نزد من بهترين چيزهاست .
عبدالله دويست هزار درم و دو اسبِ تازي و بيست جامة فاخر و ده مملوك و باره اي گوهرهاي ِ گران بها به آن مرد عطا فرمود و او را روانه كرد .
چون آن مرد به بغداد رسيد از راه به سويِ يحيي رفته از اجازت دخول خواست .
يحيي جواز بداد . چون آن مرد در حضور يحيي حاضر شد زمين بوسه داد.
يحيي گفت : تو كيستي ؟
آن مرد گفت : اي خواجه من آنم كه از ستم روزگار مُرده بودم و تو مرا زنده كردي .
يحيي جواز بداد . چون آن مرد در حضور يحيي حاضر شد زمين بوسه داد.
يحيي گفت : تو كيستي ؟
آن مرد گفت : اي خواجه من آنم كه از ستم روزگار مُرده بودم و تو مرا زنده كردي .
من آنم كه مكتوب مُزَوّر از تو به عبدالله بن مالك بردم .
يحيي گفت با تو چه كرد ؟
گفت : مرا چندان چيز بداد كه بي نياز شدم و همة عطيّه هاي او را آورده ام ، به در خانه است و فرمان از تست .
يحيي گفت : كارِ تو با من بهتر از كاري است كه من با تو كردم و تو را بر من منتي است بزرگ كه دشمني و خصومتي كه ميانة من و آن مردِ محتشم بود به صداقت و مودت بدل شد .
من نيز تو را چندان مال كه عبدالله داده است بدهم . . .
داستان دوم : هارون چون جعفر برمكي را بكشت فرمود كه هركس از براي جعفر گريه كند يا مرثيه گويد او را نيز بكشند . . .
يحيي گفت با تو چه كرد ؟
گفت : مرا چندان چيز بداد كه بي نياز شدم و همة عطيّه هاي او را آورده ام ، به در خانه است و فرمان از تست .
يحيي گفت : كارِ تو با من بهتر از كاري است كه من با تو كردم و تو را بر من منتي است بزرگ كه دشمني و خصومتي كه ميانة من و آن مردِ محتشم بود به صداقت و مودت بدل شد .
من نيز تو را چندان مال كه عبدالله داده است بدهم . . .
داستان دوم : هارون چون جعفر برمكي را بكشت فرمود كه هركس از براي جعفر گريه كند يا مرثيه گويد او را نيز بكشند . . .
اتفاقأ عربي باديه نشين را عادت اين بود كه در هر سال قصيده اي در مدح جعفر گفته به زيارتِ او مي آمد و هزار دينار از جعفر گرفته باز مي گشت و تا آخرِ سال آن هزار دينار صرف كرده با قصيدة ديگر مي آمد .
در آن سال نيز به عادتِ معهود با قصيده بيامد .
چون به بغداد رسيد و جعفر را كشته يافت به همان مكان كه او را كشته بودند بيامد و اشتر در آن جا بخوابانيد و سخت بگريست و قصيده را انشاء كرد ( = خواند ) و بخفت .
جعفر برمكي را در خواب ديد كه بدو مي گويد تو خود را به تعب انداختي و قصيده آوردي و مرا كشته يافتي .
در آن سال نيز به عادتِ معهود با قصيده بيامد .
چون به بغداد رسيد و جعفر را كشته يافت به همان مكان كه او را كشته بودند بيامد و اشتر در آن جا بخوابانيد و سخت بگريست و قصيده را انشاء كرد ( = خواند ) و بخفت .
جعفر برمكي را در خواب ديد كه بدو مي گويد تو خود را به تعب انداختي و قصيده آوردي و مرا كشته يافتي .
اكنون به بصره رو ، و از مردي كه فلان نام دارد جويا شو ، چون بدو رسي بگوي جعفر تو را سلام مي رساند و مي گويد كه هزار دينار از امارتِ باقلا بده .
اعرابي بيدار گشت ، به سوي بصره روان شد و آن بازرگان را بپرسيد و بيافت و گفتة جعفر را بدو رسانيد .
آن بازرگان بگريست و چنان فرياد زد كه نزديك شد روان از تنش به درآيد .
پس اعرابي را گرامي بداشت و سه روز او را مهمان كرد .
پس از آن هزار و پانصد دينار بدو داد و گفت : يك هزار دينار را به حكم جعفر دادني بودم و پانصد دينار ديگر خود به تو دادم و تو را در هر سال به استمرار هزار دينار در نزد من است .
چون آخر سال شود بيا و زرها از من بستان : آن گاه بَدَوي با بازرگان گفت : تو را به خدا سوگند مي دهم مرا از حكايتِ باقلا آگاه كن .
بازرگان گفت : من در آغازِ كار بي نوا و پريشان حال بودم .
باقلا پخته در كوچه هاي بغداد مي گردانيدم و او را فروخته وسيلة معاش ميكردم .
چون آخر سال شود بيا و زرها از من بستان : آن گاه بَدَوي با بازرگان گفت : تو را به خدا سوگند مي دهم مرا از حكايتِ باقلا آگاه كن .
بازرگان گفت : من در آغازِ كار بي نوا و پريشان حال بودم .
باقلا پخته در كوچه هاي بغداد مي گردانيدم و او را فروخته وسيلة معاش ميكردم .
اتفاقأ روزي ديگ باقلا برداشته بيرون رفتم و در آن روز هوا سرد بود و باران مي باريد و مرا جامه اي كه از سرما و باران نگاه دارد نبود .
گاهي از شدتِ سرما مي لرزيدم و گاهي به آبِ باران مي افتادم و بدان حالت از پايِ قصر جعفر وزير مي گذشتم .
ناگاه جعفر را از منظرة قصر چشم بر من افتاد و به حالتِ من رحمت آورده خادمي به سويِ من بفرستاد .
ناگاه جعفر را از منظرة قصر چشم بر من افتاد و به حالتِ من رحمت آورده خادمي به سويِ من بفرستاد .
خادم مرا به نزد جعفر برد .
در آن هنگام زنان و خاصگان جعفر در نزدِ او نشسته بودند .
چون جعفر مرا بديد به من گفت : هرچه باقلا تو را هست به حاضران بفروش .
در آن هنگام زنان و خاصگان جعفر در نزدِ او نشسته بودند .
چون جعفر مرا بديد به من گفت : هرچه باقلا تو را هست به حاضران بفروش .
من پيمانه بگرفتم و به هريك از حاضران پيمانه اي از باقلا پيمودم .
پس هر يك از ايشان پيمانة مرا پُر زر كرده به من مي دادند تا اين كه من هرچه باقلا داشتم بفروختم و زرها جمع كردم .
آن گاه جعفر به من گفت آيا از باقلا چيزي به ديگ اندر مانده است يا نه ؟
من گفتم نمي دانم . پس ديگ را جستجو كرده يك دانه باقلا پديد آوردم .
جعفر وزير آن يك دانه باقلا از من بگرفت و او را دو نيمه بشكست .
نيمه اي خود برداشته و نيمه اي به يكي از زنان خود بداد وبه او گفت : اين نيمه باقلا به چند دينار مي خري ؟
آن زن گفت : به دو برابر اين زرها كه مرد باقلا فروش جمع آورده است بخرم .
مرا از اين سخن عقل حيران گشت و با خود گفتم كه چنين كار محال است .
پس من در عجب بودم و سر در گريبانِ فكرت داشتم كه ناگاه آن زن كنيزكان خود را فرمود دو برابر آن زرها كه من داشتم حاضر آورده به من بدادند .
آن گاه جعفر گفت : من اين نيمة ديگر را به دو برابر همة اين زرها شِري كنم ( = مي خرم ) .
پس خادمان را به حاضر آوردنِ زر بفرمود و دو برابر همة آن زرها زر به من بداد و همه زرها را جمع آورده ديگ مرا پُر از زر كرد . من زر برداشته بازگشتم و به بصره آمده با آن مال به بازرگاني بنشستم و از آن مال ، مالي بسيار اندوخته ان .
هرگاه در هر سال هزار دينار به احسانِ جعفرِ برمكي تو را بدهم زياني به من نخواهد رسيد كه رَحمَتِ حَق به روانِ جعفر باد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در تاريخ بيهقي از قول هارون الرشيد نقل شده است كه گفت : ما استوزرالخلفاء مثل يحيي ـ يعني هرگز خلفاي عباسي كسي مانند يحيي را به وزارت بر نداشتند .
2 ـ نوبهار = بهارنو ، لفظ بهار كه در پهلوي "ويهاره " آمده به معني معبد ( بودايي ) است . اين كلمه با كلمة بخارا كه نام پاي تختِ سامانيان است از يك ريشه است و در حقيقت بهار و بخارا يكي است و آن شهر نيز به نام معبدي كه در آن بوده شهرت يافته است . بديهي است كه اين كلمه غير از بهار معروف است كه در فارسي دو معني دارد . يكي نام نخستين فصل سال و ديگري شكوفه بهار نارنج = شكوفة نارنج .
3 ـ نوشته اند كه برمك انگشتريي در دست داشت كه هرگز آن را از خود جدا نمي كرد . نگينِ اين انگشتري به سهولت از آن پياده مي شد و درزيرآن مقداري زهر هلاهل تعبيه شده بود.
وقتي از او دربارة علت ساختن وداشتن اين انگشتري سئوال كردند ، گفت : براي اين است كه اگر درجايي به تنگنا افتادم و خود را در خطر ديدم و رويِ رهايي نداشتم آن را " برمكم " و بميرم و از آن روي وي را برمك خواندند . بدين قرار تا آن روز اين شخص نامي ديگر داشته كه از يادِ سازندگان اين داستان موهوم رفته است !
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در تاريخ بيهقي از قول هارون الرشيد نقل شده است كه گفت : ما استوزرالخلفاء مثل يحيي ـ يعني هرگز خلفاي عباسي كسي مانند يحيي را به وزارت بر نداشتند .
2 ـ نوبهار = بهارنو ، لفظ بهار كه در پهلوي "ويهاره " آمده به معني معبد ( بودايي ) است . اين كلمه با كلمة بخارا كه نام پاي تختِ سامانيان است از يك ريشه است و در حقيقت بهار و بخارا يكي است و آن شهر نيز به نام معبدي كه در آن بوده شهرت يافته است . بديهي است كه اين كلمه غير از بهار معروف است كه در فارسي دو معني دارد . يكي نام نخستين فصل سال و ديگري شكوفه بهار نارنج = شكوفة نارنج .
3 ـ نوشته اند كه برمك انگشتريي در دست داشت كه هرگز آن را از خود جدا نمي كرد . نگينِ اين انگشتري به سهولت از آن پياده مي شد و درزيرآن مقداري زهر هلاهل تعبيه شده بود.
وقتي از او دربارة علت ساختن وداشتن اين انگشتري سئوال كردند ، گفت : براي اين است كه اگر درجايي به تنگنا افتادم و خود را در خطر ديدم و رويِ رهايي نداشتم آن را " برمكم " و بميرم و از آن روي وي را برمك خواندند . بدين قرار تا آن روز اين شخص نامي ديگر داشته كه از يادِ سازندگان اين داستان موهوم رفته است !
****
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر