۱۳۸۹ فروردین ۸, یکشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - قصهء اسکندر و دارا

قصهء اسکندر و دارا
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش:مهندس منوچهر کارگر


قصة اسكندر و دارا


از اسكندر ملعون تا ذوالقرنين

ما قصة سكندر و دارا نخوانده ايم
از ما بجز حكايتُ مهر و وفا مَپٌرس


اسكندر مقدوني و سرگذشت وي ، در ايران داستاني شگفت دارد .
آنچه تاريخ در اين زمينه مي گويد اين است كه وي پسر فيليپ مقدوني است .
در سال 356 پيش از ميلاد مسيح به دنيا آمده ن در بيست سالگي پس از مرگ پدر به جاي وي نشسته و پس از دوازده سال پادشاهي و جهان گشايي در 32 سالگي در قصر بٌختٌنّصر (نبوكدنزر) در بابل درگذشته است .
در اين دوازده سال سلطنت يونان و روم و ايران و بخشي از هند تا درة پنجاب به دست وي گشوده شد .
مردي باهوش و صاحب اراده اي آهنين بود .
دو سه بار با ايرانيان جنگيد و آخرين جنگ وي دربين النهرين به شكست داريوش سوم پادشاه هخامنشي پايان يافت.
داريوش بر اثر خيانت سران سپاه خويش به قتل آمد .
اسكندر خود را شاهنشاه ايران خواند و دختر داريوش را به زني گرفت .
پس از مرگ وي يكي از سردارانش به نام سلوكوس فرمانرواي ايران شد و بازماندگان وي درمدتي كمتر از يكصد سال بر ايران حكم راندند.
سلسلة سلوكي ها به دست اشكانيان منقرض و بساط حكمراني بيگانه بر ايران برچيده شد .

فتوحات اسكندر برق آسا ، دوران پادشاهيش سخت كوتاه اما مؤثر بود .
وي در اين مدت كوتاه بيش از شصت شهر به نام اسكندريه در نقاط گوناگون بنا كرد .
همين ويژگي ها موجب شد كه اندكي پس از مرگ ، هاله اي از افسانه ، اطرافِ زندگاني شگفت انگيزِ وي را فرا گيرد .
يونانيان در بابِ او مبالغه ها كردند و او را اسكندر كبير و منجي تمدن خواندند .

افسانه سازان سامي نواحي بين النهرين و خاور ميانه ، و نيز مصريان او را ذوالقرنين (= صاحب دو شاخ) خواندند (ظاهرأ بدين علت كه سپاهيان يوناني كلاه هاي دو گوشه بر سر ميگذاشتند) و اعمال شگفت انگيز :
رفتن به جستجوي آب حيات ، گَشتَن بَر گِردِ گيتي و ديدنِ شگفتي هاي آن ، رسيدن به انتهاي جهان و ديدن آن جا كه آفتاب در چشمه اي گل آلود فرو مي رفت ، كشيدن سد روئين به گِردِ قوم يأجوج و مأجوج و افسانه هايي از اين دست بدو نسبت دادند و او را تا رُتبة پيغمبري بالا بُردند .
پيش از اسلام ، ايرانياني كه اسكندر را ويران كنندة تخت جمشيد و بَر باد دهندة تمدن ايران باستان ميدانستند، وي را جز با لقبِ گُجَستَك(= ملعون و مطرود) نميخواندند .
اما بعد از اسلام چون نام " ذوالقرنين " (و نه اسكندر) در قرآن به نيكي ياد شده بود ، و مفسّران نيز در تفسيرهاي خود ذوالقرنين را همان اسكندر مقدوني معرفي ميكردند (و اين امر ، قطعي و يقيني نيست چنانچه مولانا ابو الكلام آزاد وزير سابق فرهنگ هند رساله اي به نام ذوالقرنين نوشته و در آن گفته است مراد از ذوالقرنين كورش كبير است نه اسكندر ، و اين رساله به فارسي ترجمه شده و انتشار يافته و تمام آن زير نام " ذوالقرنين " در لغت نامة دهخدا نيز نقل شده است) . از اين رو رفته رفته افسانه هاي مربوط به اسكندرنامه هاي گوناگون پديد آمد كه البته همه با هم اختلاف داشتند و يكي از آن ها را نظامي گنجوي در پايان عمر به نظم آورد و آن را آخرين بخش پنج گنج يا خمسة خود قرار داد .
شكست يافتن ايرانيان از اسكندر ، و منقرض شدن امپراطوري وسيع و مقتدر هخامنشي در مدتي كوتاه ، به دست جواني كه در اصل حكمران شهرستاني كوچك و كوهستاني از يونان بود ، بر ايرانيان بسيار گران آمد .
تخمّل خواري هاي ناشي از شكست براي ايشان دشوار بود و اعتراف به شكست از آن دشوارتر ، به همين سبب معلوم نيست چه وقت - اما به يقين پيش از ورود اسلام به ايران - دربارة اسكندر افسانه اي ساخته شد و در ميان ايرانيان رواج يافت مبني بر آن كه اسكندر ، فاتح ايران ، برادر داريوش سوم پادشاه هخامنشي است .

شرح اين قصه ، موضوع گفتار امروزي است .
اما آنچه در اين مقام بايد ياد كرد اين است كه برادري اسكندر و دارا افسانه اي بيش نيست و ايرانيان اين قصه را براي آن ساخته اند كه شكست مصيبت بار ايرانيان از يونانيان را توجيه ، و غرور ِ جريحه دار شدة ايرانيان را ارضا كنند و چنين فرا نمايند كه ايران از يونان ، و ايرانيان از يونانيان شكست نخوردند.
آن كه بر شاه ايران چيره شد برادر وي بود و بر اثر اين گيرودار ، ايرا نشهر از برادري به برادرِ ديگر انتقال يافت .

از قديم ترين كساني كه به صحّت نداشتن اين موضوع اشاره ميكنند ، يكي نظامي گنجوي است كه در واپسين سال هاي قرن ششم هجري (حدود سال 600) وفات يافته است .
وي در آغاز نخستين بخش اسكندرنامة خويش ( موسوم به شرفنامه ) دو افسانه را دربارة نسب اسكندر ياد مي كند :
يكي آن كه مادرش زني زاهد بود كه از شهر و شوي خويش آواره شد و در ويرانه اي اسكندر را به دنيا آورد و خود به درد زادن بمُرد .
شاه روم فيلقوس ( 1 ) از نزديك آن ويرانه مي گذشت و جسد زن را با كودك نوزاد بديد .
طفل را برگرفت و به خانه برد و به تربيت او همت گماشت . . .

بِبُرد و بِپَروَرد و بِنواختَش

پس از خود ، ولي عهد خود ساختش

به گفتة نظامي ، دومين داستان بر ساختة ايرانيان است :

دِگرگونه دِهقانِ آذَر پَرَست
بِه دارا كُنَد نَسلِ او باز بَست
اما شاعر هردو قصه را رد مي كند :
زِ تاريخ ها چون گرفتم قياس
هَم از نامة مَردِ ايزد شناس
در اين هردو گفتار چُستي نبود
گزافه سخن
( = سخن بيهوده ) را درستي نبود
درست ، آن شد از گفتة هَر ديار
كه از فيلقوس آمد آن شهريار
دِگر گفته ها چون عياري نداشت
سخنگو در آن اختياري نداشت
( = آن ها را برنگزيد )

سپس به شرح ولادت يافتن اسكندر دردربار ملك فيلقوس ميپردازد و گفته هاي وي از موضوع ما خارج است .

***
افسانة برادري اسكندر و داراب ( = داريوش سوم ) به تفصيل تمام در كتابي آمده است موسوم به داراب نامه ، اثر ابوطاهرطرسوسي .
اين ابوطاهر داستانسرايي بزرگ است كه خوش بختانه داستان هاي بسيار از آثار او باقي است ، مانند ابومسلم نامه و داراب نامه و داستان قران حبشي و داستان هاي ديگر .
داراب نامة وي به تصحيح استاد ذبيح الله صفا در تهران چاپ و منتشر شده است و نيمي از آن در حقيقت سرگذشت افسانه اي اسكندر است چندان كه به آساني مي توان نيمي از كتاب را اسكندرنامه ناميد .
اين كتاب سرگذشت پهلواني نياكان دارا ( و اسكندر ) از بهمن كياني، و هماي دختر او ، و داراب (پدر دارا ) و داراي حوادث قهرماني بسيار شيرين و دلكش است و اميدواريم در نوشتارهاي بعدي ، يك يا چند داستان از اين داراب نامه را نيز به خوانندگان گرامي تقديم داريم .
در شاهنامة فردوسي خلاصة سرگذشت هاي بهمن و هماي و داراب و سر انجام دارا و برخورد وي با اسكندر آمده و فردوسي افسانة برادري اسكندر و دارا را در كتاب خود منعكس كرده است .
به گفتة شاهنامه ، داراب فرزند بهمن و هماي ، پهلواني دلير بود و چون مادرش در كودكي او را در صندوقي نهاده و به آب انداخته بود ، وي را " داراب " خواندند .
اين كودك را مردي گازُر ( = جامه شوي ) از آب گرفت و پرورش داد .
اما داراب كار گازُري را دونِ شأنِ خود مي ديد و به سواري و پهلواني روي آورد ، و در ميان سپاهيان شاه ايران ( هماي دختر بهمن ) افتاد و فتوحاتِ نمايان كرد ، و سر انجام هماي دانست كه اين سردار رشيد و جوان پسر اوست و او را گرامي داشت و تخت و تاج ايران را بدو سپرد و خود از سلطنت كناره گرفت .
داراب دوازده سال پادشاهي كرد و شهر " دارابگرد " را بنا نهاد و با تازيان جنگيد و آنان را شكست داد و پس از اين پيروزي به روم تاخت :

شد از دشت نيزه وران ( = عربستان ) تا به روم
هَمي جُست روم اندر آباد بوم
به روم اندرون شاه بُد فيلقوس
يكي بود با رأي او شاه سوس
( نام جايي است )
نِبشتَند نامه كه پورِ هماي
سپاهي بياورد بي مَر
( = بي اندازه ) زِ جاي
چو بشنيد سالارِ روم اين سخن
به ياد آمدش روزِ كينِ كُهَن

قيصر نيز سپاهي گرد آورد و در برابر سپاه داراب آمد :

دو رَزم گران كرده شد در سه روز
چهارم چو بفروخت گيتي فروز
( = خورشيد )
گريزان بشد فيلقوس و سپاه
يكي را نبُد ترگ و رومي كلاه
زن و كودكانشان ببردند اسير
بكشتند چندي به بارانِ تير

شاه روم پس از شكسته شدن ، فرستاده اي پيش داراب فرستاد و صلح خواست و بدو گفت :

تو آن كُن كه از شهرياران سِزاست
پدر شاه بود و پسر پادشاست

داراب نيز آزادگان و سران و مهتران را بخواند و با ايشان در اين باب رأي زد .
نامداران بدو گفتند :
شاه روم را دختري زيباست .
اگر پادشاه او را بخواهد و ميان دو خاندان وصلتي صورت گيرد دشمني ها از ميان برخواهد خاست و هيچ يك از دو طرف نيز شكست خورده و بي آبروي نخواهد شد . پس:

فرستاة روم را خواند شاه
بگفت آنچه بشنيد از نيك خواه
بدو گفت : رو پيشِ قيصر ، بگوي
كه گَر جُست خواهي هَمي آبِ روي
پَسِ پَردة تو يكي دختر است
كه بَر تارك بانوان افسر است
نگاري كه ناهيد خواني وِرا
بَر اورنگ زَرّين نشاني وِرا
بَرِ مَن فرستيش با باژِ روم
چو خواهي كه بي رنج ماني به يوم

فرستاده برفت و پيغام شاه را پيش قيصر برد .
قيصر از اين سخن شاد شد ، و از خدا خواسته قراري براي پرداخت مبلغي كلان به عنوان باج و خراج ( كه فردوسي جزئيات آن را شرح داده است ) ساليانه گذاشته شد و براي نخستين بار آن را آماده كردند .
پس شاه روم :

بفرمود تا راه را ساختند
زِ هَر كار دل ها بپرداختند
( = خالي كردند )
برفتند با دخترِ شهريار
گران مايگان هَر يكي با نثار
يكي مَهدِ زرّين بياراستند
پرستنده
( = خدمتگار ) و تاجِ زر خواستند

و دختر را با صد اشتر كه بار آن ديباي روم بود و سيصد اشتر از گستردني و غلامان و كنيزان ، جام هاي زرين ، پر از گوهرهاي شاهوار در دست ، به درگاه شاه ايران فرستادند .

سُقَف ( = اُسقُف ) خوب رو را به دارا سپرد
گُهَرها به گنجورِ
( = خزانه دار ) او بَرشمرد

شاه ايران بيش از آن در رزمگاه نماند و با دلارام خويش شادان روي سوي ايران نهاد .
اما :

شبي خفته بُد ماه با شهريار
پُر از گوهر و بوي و رنگ و نگار
همانا كه بَرزد يكي تيز دَم
شهنشاه از آن دَم زَدَن شُد دُژَم
بپيچيد و در جامه
( = رختخواب ) سَر زو بتافت
كه از نَكهتش
( = بوي دهانش ) بوي ناخوب يافت

دل شاه ايران از آن بوي ناخوش كه ازدهان ناهيد شنيده بود بروي سرد شد.
از آن پس پزشكان بيآمدند و دارويي سوزانندة كام ، كه در روم آن را "اسكندر " مي خواندند بر دهان وي بماليدند .
زن از آن ناخوشي رهايي يافت و بوي بدِ دهان وي رفع شد .
اما چه سود :

اگر چند مُشكين شد آن خوب چِهر
دُژَم بود داراب را جايِ مِهر
دلِ پادشاه سَرد گشت از عروس
فرستاد بازش سوي فيلقوس
غمي
( = غمگين ) دختر و كودكي در نهان
نگفت آن سخن با كسي در جهان
چو نُه ماه بگذشت از آن خوب چِهر
يكي كودك آمد چو تابنده مِهر
زِ بالا و رنگ و زِ بويا بَرَش
سِكنَدَر همي خواندي مادرش
كه فرّخ همي داشت آن نام را
كه از ناخوشي يافت او كام را

فيلقوس از بيم رسوايي ، پسر زادنِ دختر خويش را آشكارا نكرد و اسكندر را فرزند خويش معرفي كرد :

همي گفت قيصر به هَر مِهتَري
كه پيدا شد از تُخمِ مَن قيصري
نياورد كس نامِ داراب بر
سِكَندَر پِسر بود و قيصر پدر

شرح باقي داستان ، همان است كه در تاريخ ها آمده است .
اسكندر پس از مرگ پدر ( كه بنا به روايت شاهنامه نه پدر كه جد مادريِ وي بود ) بر تختِ روم نشست و ارسطو را وزير خويش ساخت .
در ايران نيز دارا به جاي پدرش داراب بر تختِ شاهي نشست .
باز از جنبه هاي افسانه آميز داستان اسكندر كه هم در شاهنامه و هم در روايت هاي يوناني افسانة اسكندر منعكس شده اين است كه وي خود به نام فرستادة اسكندر به دربار دارا رفت :

چو سير آمد از گفتة رهنماي
چنين گفت كاكنون جز اين نيست رأي
كه من چون رسولي شوم پيش اوي
همه بر گرايم كم و بيش اوي

اسكندر چنين مي كند و با دارا روبرو مي شود .
به روايت فردوسي:

چو دارا بديد آن دل و رايِ اوي
سخن گفتن و فرّ و بالايِ اوي
تو گفتي كه داراست بر تختِ عاج
ابا ياره
( = بازوبند ) و فرو باطوق و تاج
بدو گفت نام و نژادِ تو چيست
كه بر فرّ و بُرزت
( = قامتت ) نشانِ كيي است
از اندازة كهتري برتري
من ايدون
( = چنين ) گُمانم كه اسكندري!

اسكندر انكار مي كند و در رفتار خويش با شاه مي كوشد اين گمان را از او دور سازد .
اما در پايان مجلس گروهي كه براي خواستن باژ و خراج به روم رفته بودند به مجلس وارد مي شوند و چون اسكندر را نزد شاه مي بينند ، در برابر شاه آفرين مي خوانند و آهسته بدو مي گويند كه اين شخص اسكندر است .
اسكندر از تيز هوشي حدس مي زند كه فرستادگان با شاه چه گفته اند .
پيش از آن كه اورا بگيرند وقتي روز تيره تر شد به بهانه اي از سراپرده بيرون مي آيد و پاي در ركاب اسب خويش مي كند و با سواران خويش مي گويد :

كه ما را كنون جان به اسب اندر است
چو سستي كند ، باد مانَد به دست
همه ، بادپايان برانگيختند
زِ پيشِ جهاندار بگريختند ( 1 )

اسبان سستي نمي كنند ، و اسكندر كه بموقع از جاي جنبيده بود خود را از لشكرِ دارا بيرون مياندازد و سواران دارا به گَردِ وي نمي رسند .
از آن پس در طي سه جنگ دارا از وي شكست مي خورد . . .
فردوسي پس از شرح كشته شدن دارا به دست دو وزير خويش جانوسيار و ماهيار ، از سلطنت اسكندر سخن مي گويد و تقريبأ هرآنچه را كه در اسكندرنامه هاي سرياني آمده بود ، از رفتن به هند و رويا رويي با كيد هندي و رفتن به جنگ فور هندي و كشتن وي ، و حتي رفتن به ديدار كعبه ، و لشكر كشيدن از جدّه به مصر ، و نامه نوشتن به قيدافه پادشاه اندلس و پيمان بستن با وي و رفتن نزد برهمنان و پرسيدن رازها از ايشان و رسيدن به درياي خاور و ديدن شگفتي ها و رفتن به حبشه و سپس به سرزمين نرم پايان ( = دوال پايان ) و اژدها كشتن و رسيدن به شهرِ زنان و رفتن در تاريكي به جستجويِ آب حيات و ديدن شگفتي هاي باخترو بستن سد يأجوج و مأجوج و آگاه شدن از مرگ خويش و ديگرداستان هاي وي همه را تكرار ميكند .
اين قسمت از شاهنامه يعني سرگذشت افسانه اي اسكندر بي شك منشأ ايراني و پهلوي ندارد و در اصل از منابع رومي و سرياني به عربي و از آن جا به زبان فارسي راه يافته است .
------------------------------------------------
1 - فيلقوس - صورتي است تحريف شده از فيلفوس ، كه آن نيز پارسي شدة كلمة فيليپوس (در فرانسوي : فيليپ ) است . ظاهرأ چون بر زبان آوردنِ دو حرفِ ( ف ) از پي هم براي ايرانيان آسانءنبوده ، رفته رفته فيليپوس به فيلفوس و سپس فيلقوس تبديل شده است . از سوي ديگر چون بي سوادان و عامة مردم هر نامي را كه برايشان نا آشناست به كلماتي كه با آن آشنائي دارند تحريف و تبديل مي كنند ، در اسكندرنامه هاي متأخر ، يعني روايت هاي برساختة عصر صفوي كه تا اين اواخر نيز در قهوه خانه ها از روي آن نقل گفته مي شد كلمه فيلقوس نيز به فيلقوز ( = فيل + قوز ) تحريف و شغل او نيز از پادشاهي به " حكمت " تبديل يافته ، و پدر ، يا جدّ مادري اسكندر ، " فيلقوزِ حكيم ! خوانده شده است !

***

دکتر محمدجعفر محجوب - شطرنج و نرد دوپديدهء هندي و ايراني

شطرنج و نرد دو پديدهء هندي و ايراني

نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر کارگر

شَطرَنج و نَرد

دو پديده ي هندي و ايراني

گويا پيش از اين ، اين نكته را يادكرده باشيم كه در بخشِ تاريخي شاهنامه سرگذشت خسرو انوشيروان از همه طولاني تر است .
در ضمن زندگي نامة اين پادشاه داستان هاي بسيار آمده است كه صورتي جداگانه و مستقل دارد .
برخي از آن ها نيز در دوران هاي بعدي بارها و بارها مورد استفادة داستانسرايان واقع شده و شاخ و برگ بسيار يافته است .
داستانِ فرستادن راي هند ، شطرنج را به ايران و ساختن بزرگمهر بازي نرد را در برابر آن ، و فرستادن به هند يكي از داستانهاي دلپذيرِ روزگار انوشيروان است .
اما پيش از پرداختن بدان ، بايد يك نكته را يادآور شويم :

يكي از عناصر داستانسرايي ، كه در ادب فارسي شاهنامة فردوسي قديم ترين سرچشمة آن است و بارها و به كرّات مورد استفادة ساير قصّه خوانان و صحنه آرايان داستان ها قرار گرفته ، ردّ و بَدَل شدن دانايان و دانش پژوهان در ميانِ دربارهاي پادشاهان و طرحِ سئوال هاي دشوار و درخواست جواب آن ، يا فرا نمودن معماها و صحنه هاي پيچيده و درخواست حل آن هاست .
در حقيقت داستانسرا ، در عرصة داستان ، براي نشان دادنِ پيروزي يكي از دو حريف ، به جاي روي آوردن به منطق شمشير و تكيه كردن به دليل قاطع زور بازو و نيرومندي ، راههاي تازه اي براي زور آزمايي حريفان جستجو مي كرد .
يكي از آن ها نيز اين بود كه پادشاهي ـ مثلا راي هند ـ فرستاده اي خردمند و زبان آور به دربارِ حريفِ خود ـ مانند پادشاه ايران ـ ميفرستاد و پرسش هايي را مطرح مي كرد و جواب مي خواست و ـ مثلا ـ مي گفت :
اگر اين پرسش ها را پاسخ بگوييد به باج و خراجي كه از ما خواسته ايد گردن مي نهيم ، وگرنه ديگر نه تنها از ما باژ و ساو نخواهيد ، بلكه خود نيز بايد خراج گزارِ ما شويد چرا كه دانش از هر چيز برتر است .
بديهي است كه در تاريخ ايران ، چنين مسابقه اي همواره با پيروزي ايرانيان پايان مي يابد .
داستانِ شطرنج و نَرد ، كه اولي از هند به ايران آمد و دومي از ايران به هند رفت و فردوسي اين كار را در شرح روزگارِ انوشيروان ياد مي كند از همين گونه داستان هاست .
به گفتار استاد طوس گوش فرا دهيم :


. . . چنين گفت موبد ، كه يك روز شاه
به ديباي رومي بياراست گاه
( = تخت ) . . .
چنين آگهي يافت شاهِ جهان
زِ گفتارِ بيداژ كار آگهان

كه آمد فرستادة شاهِ هند
اباپيل و چتر و سواران سِند
شتروار بار است با او هزار
همي راه جويد بَرِ شهريار

پادشاه دستور مي دهد كه به استقبالِ فرستادة راي هند بروند و او را به بارگاه آورند :

چو آمد بَرِ شهريارِ بزرگ
فرستادة نامدارِ ستُرگ
به رسمِ بزرگان نيايش گرفت
جهان آفرين را ستايش گرفت
گُهَر كرد بسيار پيشش نثار
ابا چتر و باپيل و با گوشوار
بياراسته چتر هندي به زَر
بر او بافته چند گونه گُهَر . . .
فراوان به بار اندرون سيم و زَر
چو از مُشك و از عَنبَر و عودِ تَر
زِ ياقوت و الماس و از تيغِ هند
همه تيغِ هندي سَراسَر پرند . . .

شاه بفرمود تا هديه هاي شاهانه و گران بهاي راي هند را به خزانه بردند .

سپس فرستادة راي نامة فرمانرواي هندي را كه بر حرير نوشته شده بود به شاه ايران تقديم داشت و همراه نامه :

يكي تَختِ ( 1 ) شطرنج كرده بِرَنج
تهي كرده از رنجِ شطرنج ، گنج
چنين داد پيغام هندي زِ راي
كه تا چرخ باشد تو باشي به جاي
كسي كو به دانش بَرَد رنج بيش
بفرماي تا تختِ
( 2 ) شطرنج پيش
نهند و زِ هرگونه راي آورند
كه اين نغز بازي به جاي آورند
بدانند هر مهره اي را به نام
كه چون راند بايَدش و خانه كدام ؟
پياده بدانند
( = بشناسند ) و پيل و سپاه
رُخ و اسب و رفتار فرزين
( = وزير ) و شاه
پس از آن مي گويد اگر خردمندانِ دربارِ شاه اين بازي را دريافتند و درست به جاي آوردند ما باج و خراجي كه شاه فرموده است به دربار خواهيم فرستاد .
اما اگر در برابرِ دانشِ ما تاب نياوردند و در اين مسابقه شكست خوردند علاوه بَر آن كه ديگر از ماچيزي نخواهند :
همان باژ بايد پذيرفت نيز

كه دانش به از نامبَردار چيز

فرستادة راي با اين سخنان صفحة شطرنج و مهره هاي دو رنگ آن را كه سفيدش از عاج و سياه آن از چوبِ ساج ( 3 ) ساخته شده بود نزديك شاه مي گذارد .
شاه پس از چندي نگريستن بدان ها از فرستاده دربارة صفحة شطرنج و مهره ها سئوالاتي مي كند و فرستاده ميگويد شاها اين، ميدان كارزار است :

چنين داد پاسخ كه اي شهريار
همه رسم و راه از درِ
( = شايستة ) كارزار
بيابي ، چو بيني به بازيش راه
رَه و راي و آرايش و رزمگاه

شاه از فرستاده يك هفته مهلت مي خواهد تا معماي اين بازي را حل كند و بدو مي گويد كه روز هشتم براي گرفتنِ نتيجه به ايوانِ شاه بيايد .
آنگاه سراي شاه را خلوت مي كند .
موبدان و دانايان به حضورِ شاه بار مي يابند و آن تختة شطرنج را در ميان مي گذارند .
مهره ها را به صورت هاي گوناگون در عرصه مي چينند و باهم به گفت و شنيد بسيار مي پردازند .
اما هيچ يك از آنان راه بازي را نمي يابد .
سر انجام پس از گذشت چند روز ، همه با چهره هاي گرفته بارگاه را ترك مي گويند .
آنگاه ( ظاهرأ به فرمان شاه ) بزرگمهر نزد شاه مي آيد و او را گرفته و تلخ كام مي بيند و داستان را از شاه مي شنود :

به كِسراي چنين گفت كاي پادشاه
جهاندار و بيدار و فرمان روا
من اين نغز بازي به جاي آورم
خرد را بدين رهنماي آورم

نوشيروان بدو گفت :
آري اين كار كار تو است ، چه اگر معماي اين بازي گشوده نشود راي قَنّوج ( = يكي از استان هاي هند ) خواهد گفت كه ايرانيان يك مرد دانا نيز ندارند و اين براي موبدان شكستي بزرگ و زشت، و براي درگاه و تاج و تختِ پادشاهي وَهني بزرگ است .

بياورد شطرنج بوزرجمهر
پُر انديشه بنشست و بگشاد چهر
همي جست بازي چپ و دست راست
همي راند ، تا جايِ هريك كجاست
به يك روز و شب چو بازي بيافت
از ايوان سويِ شاهِ ايران شتافت
چنين گفت كاي شاهِ پيروز بخت
نِكو جُستَم اين مهره و نيك تخت
شهنشاه بايد كه بيند نخست
يكي رزم گاه است گوئي درست . .
.
سپس از شاه درخواست كرد كه فرستادة راي را نزد خويش بخواند تا راه و رسم بازي را ببيند .
چون فرستادة راي هند به مجلسِ شاه آمد بزرگمهر از او پرسيد كه شاهِ هند از اين مهره ها با تو چه گفت ؟

چنين داد پاسخ : كه فرخنده راي
چو از پيشِ او من بِرَفتم زِ جاي
مرا گفت اين مهرة عاج و ساج
بِبَر پيشِ تختِ خداوندِ تاج

پس از آن باقي پيغام راي را به شرحي كه پيش از اين آمد تكرار كرد.
بزرگمهر در برابر فرستادة راي تمام مهره هاي شطرنج و جايگاه و وظيفة هريك را شرح مي دهد :

بياراست دانا يكي رزم گاه
به قلب اندرون ساخته جايِ شاه
چپ و راست صف بَر كشيده سپاه
پياده به پيش اندرون رزم خواه
هُشيوار دَستور بر دستِ شه
به رزم اندرونش نمايند راه
مبارز كه اسب افكند بر دو روي
به دست چپ و راست پرخاش جوي

وَز او بَر تَر اسبانِ جنگي به پاي
بدان تاكي آيد به بالايِ راي
بياراسته پيلِ جنگي دو سوي
به جنگ اندرون همگنان كرده خوي
چو بوزرجمهر آن سپه را براند
همه انجمن در شگفتي بماند . . .

چون توضيحات بزرگمهر دربارة شطرنج و آداب و رسوم بازي آن به پايان آمد :

غمي شد فرستادة هند سخت
بماند اندر آن مردِ بيدار بخت
كه اين تخت و شطرنج هرگز نديد
به از كاردانانِ هندو شنيد . .
.

انوشيروان ، بزرگمهر را تحسين و آفرين بسيار كرد و جامي پُر از گوهر شاهوار و يك بدره پُر از دينار و اسبي با زين و برگ بدو داد و از او خواست كه اين پرسشِ راي هند را پاسخي شايسته آماده كند .
بزرگمهر برفت و در تاريكي به گوشه اي نشست تا بتواند بهتر انديشة خود را گرد آورد و دقيق تر و باريك تر بينديشد .
درون آن تاريك جاي در انديشة روشنِ خويش به شطرنج هندوان در نگريست و ساعت ها رنج روان را بر خود هموار ساخت و :
خرد با دلِ روشن انباز كرد
به انديشه مر نرد را ساز كرد

نخست دستور داد تا دو مهرة مكعّب شكل از عاج بسازند و نقطه هاي سياه رنگ بر آن بنشانند .
فردوسي شرحِ جزئيات تختة نرد و مهره هاي آن و نيز آنچه را كه امروز طاس مي ناميم ( و نام اصلي آن كَعبَتَين است و چون آن را در طاس كوچكي مي انداخته و مي ريخته اند كم كم نام ظرف به مظروف داده شده است ، كعبتين به معني دو مهرة مكعب شكل است ) در داستان خود بازگفته و روش بازي را نيز آشكار كرده است .
شعر فردوسي سندي است معتبر و هزارساله دربارة بازي نرد و روش آن كه ارزشِ تاريخي فراوان دارد .
بيتي چند از آن را مي آوريم :

به فرمان ايشان سپاه از دو روي
به تندي بياراسته جنگ جوي
يكي را چو تنها بگيرد دو تَن
بَر آن يك تَن آيد زِ هَردو شِكَن
به هَرجاي گِردَش زِ گشتِ سپاه
گرازان دو شاه
( = طاس ) اندر آن رزم گاه
همي اين بدان آن بدين بَرگذشت
گهي رزم كوه و گهي رزم دَشت
بَر اين گونه تا بَركِه آيد شِكَن
شدندي سپاهِ دو شاه انجمن

بدين سان كه گفتم ، بياراست نَرد
بَرِ شاه شد ، يك به يك ياد كرد . . .

وقتي بزرگمهر نرد را به شاه بنمود و روش بازي آن را شرح داد دِلِ شاه از آن خيره ماند و او را بسيار بستود و بفرمود تا دوهزار ساربان اشتران نزد شهريار آورند و كالاهاي روم و چين و هيتال و مكران و ايران زمين را از گنج شاه بر آن ها بار كردند .
چون اين كار ساخته شد ، فرستادة راي را بخواند و نامه اي به راي هند نوشت كه در آن پس ازمقدماتِ عادي نامه هاي درباري گفته بود :
اين موبد هوشمند را با دو هزار شتروار بارِ گران نزد شما فرستاديم و بر جاي شطرنج ، نرد را بنهاديم تا چه كس تواند آن بازي را به جاي آورد .
در مجلسِ راي ، برهمنان فراوانند و اميد كه به دانش خود اين بازي را دريابند اما اگر نتوانستند :

شتروار بايد كه هم زين شمار
به پيمان كند رايِ قَنّوج بار
كند بار همراه با بار ما
بر اين است پيمان و بازار ما

بزرگمهر روز ديگر با نامة شاه و بارهاي كالا و تخته نرد به سوي هند رفت و به دربار راي هند رسيد و نامه و پيام شاه و تخته نرد را بدو رسانيد .
راي نيز هم بدان قرار هفت روز براي حل اين بازي و يافتن راه آن مهلت خواست .
اما برهمنان هشت روز وقت گرفتند و سر انجام سِرّ اين بازي گشودن نتوانستند .
روز نهم بزرگمهر به دربار راي هند آمد و گفت شاه ايران بيش از اين ما را درنگ نفرموده است .
برهمنان ناگزير به ناداني خويش اقرار كردند :

چو بشنيد ، بنشست بوزرجمهر
همه موبدان برگشادند چهر
بگسترد پيش اندرون تخته نرد
همه گَردشِ مهره ها ياد كرد
سپهدار بنمود و جنگي سپاه
هم آرايشِ رزم و فرمانِ شاه . . .
همه مهتران آفرين خواندند
وِرا موبدِ پاك دين خواندند
زِ هر دانشي زو بپرسيد راي
همه پاسخ آمد يكايك به جاي
خروشي بر آمد زِ دانندگان
زِ دانش پژوهان و خواندگان
كه اينست سخن گوي داننده مرد
نه از بهر بازيِ شطرنج و نرد . . .
باقي داستان روشن است .
راي هند آنچه را كه خسرو انوشيروان خواسته بود به همراه بزرگمهر به ايران مي فرستد و ايرانيان در اين نبردِ دانش و خرد نيز پيروز مي شوند .
مضمونِ نامه اي كه راي به شاه ايران مي نويسد بسيار جالب توجه است :

كه راي و بزرگان گوائي دهند
نه از بيم ، از نيك رائي دهند
كه چون شاه نوشيروان كس نديد
به از موبدان نيز هرگز شنيد
نه كس دانشي تر زِ دستور اوي
به دانش سپهر است گنجورِ اوي
فرستاده شد باژِ يكساله پيش
وگر بيش بايد ، فرستيم بيش !

در دنبالة اين داستان ، استادِ طوس داستاني دل پذير نيز دربارة پديد آمدنِ شطرنج مي آورد .
آن داستان ، كه در شاهنامه به " داستان گو و طلحند " معروف است تفصيلي دارد و شرح آن مجالي جداگانه مي خواهد .
در پايانِ اين گفتار بايد بگوييم كه وزير نامورِ انوشيروان ، بزرگمهر شخصيتي نيمه افسانه اي و نيمه تاريخي است و هنوز به درستي نميدانيم كه آيا وي وجود واقعي تاريخي داشته است يا نه .
پاره اي محققان او را با برزوية طبيب ، پزشكي كه كليله و دمنه را از هند به ايران آورد يكي دانسته اند .
اما اين حدس نيز صائب و محقق نيست.
بزرگمهر را در شاهنامة فردوسي داستان هاي شگفت انگيز و شيرين است كه بعدها دست ماية افسانه سازان شده است .
بعضي از اين داستان ها را در فرصتي مناسب ، در گفتارهاي بعدي با خوانندگان گرامي در ميان خواهيم گذاشت و شكل نخستين آن را با صورتي كه در افسانه هاي بعدي يافته است خواهيم سنجيد .
داستان شطرنج و نرد در شاهنامه قديم ترين اطلاعاتي است كه دربارة اين دو بازي در ادب فارسي وجود دارد .
اما قدمتِ داستان نه از روزگار فردوسي كه از طلوعِ اسلام نيز فراتر مي رود .
اصل اين داستان در آثار بازمانده ازز زبان پهلوي در رساله اي به نام " ماتيكان شترنگ " نيز وجود دارد .
در نتيجه مي توان گفت كه اصل داستان نيز اگر قديم تر از عصر خسرو انوشيروان نباشد جديدتر از آن نيست .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 و 2 ـ تخت شطرنج به معني تختة شطرنج است و مراد از آن همان صفحه اي است كه داراي 64 خانة سفيد و سياه ( 8×8 ) است و بر روي آن شطرنج بازي مي كنند .
اين كلمه بارها در اين داستان تكرار مي شود و همه جا به همين معني آمده است .
3 ـ ساج يا ساگ ، درختي است زيبا از تيرة شاه پسند . چوب اين درخت بسيار مرغوب و مقاوم است و در ساختمان كشتي ها به كار مي رود
.

***

دکتر محمدجعفر محجوب - ابن خلدون ...

ابن خلدون
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر



ابن خلدون ،

بنيان گذار فلسفة تاريخ و مقدمه او

در ظاهر چنين مي نمايد كه عبدالرحمان بن محمد بن خلدون كه از خانواده اي اندلسي ( اسپانيايي ) در تونس به دنيا آمده و سراسر عمر خويش را در اسپانيا و شمال آفريقا و مصر به سر برده و به سوي شرق تا دمشق بيشتر نيامده و در آن شهر با تيمور لنگ روبه رو شده است ، هيچ ارتباطي با فرهنگ ايران نداشته باشد .
اما چنان كه خواهيم ديد ، به چند دليل وي با فرهنگ ايران پيوندي استوار دارد و از همين روي نظري اجمالي به ترجمة فارسي كتاب گران بها و درجة اول وي معروف به مقدمة ابن خلدون بي فايده نمي نمايد :
1 ـ ترجمة فارسي اين كتاب دقيق ترين و از نظر علمي با ارزش ترين نسخة كتاب در جهان است ، ونه تنها ترجمه هاي فرانسوي و انگليسي، كه حتي متن چاپ شدة عربي آن نيز به دقت و صحت ترجمة فارسي نيست .
در اين باب بعد ، بيشتر سخن خواهيم گفت .
2 ـ ابن خلدون ، با آن كه نسب خويش را به اعراب يمن ميرساند و خود نيز در شمال آفريقا و در ميان اقوام عرب و بربر زيسته و تحصيل كرده ، در تاريخ خود ، دادِ ايرانيان را به تمامي داده و در قرن هشتم هجري با انصاف تمام حقي را كه ايرانيان بر گردن تمام دانش هاي اسلامي دارند ادا كرده است .
شواهد اين گفته را نيز ازين پس خواهيم آورد .
3 ـ وي نخستين كسي است كه در طي تاريخ ، با نگريستن به سير حوادث تاريخي ، پيش از نوشتن تاريخ ، به بررسي مسير اين حوادث و كشف علت ها و قوانين تحولات آن پرداخته و در حقيقت فلسفة تاريخ را با هوشمندي و دقتي تمام تدوين كرده است .
وي در چهل و دو سالگي براي مدتي از سياست كناره گرفت و در دژي به نام قلعة ابن سلامه نشست و به تفكر و تأليف و تدوين مقدمة تاريخ خويش پرداخت . خود در اين باب گويد :
" در آن قلعه فارغ از كلية مشاغل و اعمال اقامت گزيدم و هنگام اقامت در آن به تأليف اين كتاب آغاز كردم و مقدمة آن را بدين شيوة شگفت كه در عالم تنهائي بدان رهبري شدم تكميل كردم . "
پس از انتشار ترجمة فرانسوي مقدمه در اروپا بود كه دانشمندان و متفكران اين مرد بزرگ را شناختند ، چه آنان گمان مي بردند نخست بار "ويكو " (1667 ـ 1774 ) در فلسفة تاريخ به بحث پرداخته و اگوست كنت جامعه شناسي را پايه گذاري كرده است .
معروف ترين اثر فلسفة تاريخ در اروپا نيز كتاب معروف هگل (1770 ـ 1831 ) شناخته مي شد و بعد دانستند كه ابن خلدون سه قرن و نيم پيش از " ويكو " به تفصيل تمام دربارة فلسفة تاريخ گفتگو كرده و بيش از چهار قرن و نيم پيش از " اگوست كنت " گام هايي بلند در بنيان گذاري جامعه شناسي برداشته است .
گويا در عالم اسلام ابن خلدون نخستين كسي باشد كه به نقل و رونويسي كردن سادة حوادث تاريخي ، يا تفسيرهاي مفسران از قرآن كريم رضا نداده و آن روايت ها را به ميزان خرد سنجيده و نقض و ابرام را در آن ها روا داشته است .
بارها اتفاق افتاده كه تاريخ نويسان و مفسران و پيشوايان روايات، وقايع و حكايات را بصرف اعتماد به راوي يا ناقل خواه درست يا نادرست بي كم و كاست نقل كرده و مرتكب خبط ها و لغزش ها شده اند ، چه آنان وقايع و حكايات را با نظاير هر يك نسنجيده و به معيار حكمت و آگاهي بر طبايع كاينات نيازموده و بغور آنها نرسيده اند، پس ازحقيقت گذشته و دروادي وهم وخطا گمراه شده اند. اينگونه اغلاط بويژه در بسياري از حكايات هنگام تعيين اندازة ثروت با شمارة سپاهيان روي داده است .
زيرا كه اين بحث (يعني قضية آمار ) در مظانّ دروغ و دستاويزِ ياوه گويي است و ناچار بايد آن ها را باصول باز گردانيد و در معرض قواعد قرار داد .
يكي از نمونه هاي اينگونه اشتباه كاري ها شمارة لشكريان بني اسرائيل است و چنانكه مسعودي و مورخان آورده اند پس از آنكه موسي (ع) هنگام آوارگي در" تيه " ( = بياباني كه رونده در آن هلاك شود ) اجازه داد كه هركه طاقت و توانايي دارد ، بويژه از سن بيست به بالا سلاح برگيرد، به شمردن سپاهيان بني اسرائيل دست يازيد ، و عدة آنها را ششصد هزار تن بافزون تر يافت .
در صورتي كه اگر وسعت و گنجايش مصر و شام را در برابر چنين سپاه گراني بسنجيم ماية حيرت ميشود، چه هر كشوري را در خور گنجايش آن لشكرياني است كه ميتواند مستمري آنها را بپردازد واگر از ميزان معين و لازم در گذرند ماية دشواري و مضيقة آن كشور ميشوند ، چنان كه عادات متداول و وضع معمولي ممالك گواه بر اين امر است .
گدشته از اين ، اگر سپاهياني را با اين عدد افزون كه دو برابر يا سه برابر مَدّ ِ نظر را صفِ آنها فراخواهد گرفت ، ترتيب دهند بعيد بنظر ميرسد كه بتوان بسبب تنگي نبردگاه و دوري آن از لشكريان در لشكر كشي ها و جنگ ها از آنها استفاده كرد ، زيرا چگونه ممكن است چنين صفوفي بنبرد برخيزند يا صفي بر دشمن غالب آيد ، در حالي كه يكسر صف سر ديگر را درك نمي كند و روزگارِ كنوني گواه صادقي بر اين امر است و شباهت گذشته به آينده از شباهت آب به آب هم بيشتر است .
كشور ايران ازكشور بني اسرائيل به درجات عظيم تر و پهناور تر بود ، بدليل اين كه بُختُنّصر بر بني اسرائيل غلبه يافت و بلادِ آنرا بلعيد و فرمانروايي را از آنان باز ستد و بيت المقدس پايتخت مذهبي و پادشاهي آنان را ويران ساخت ، در صورتي كه بختنصر يكي از كارگزاران كشور ايران بوده و گويند وي مرزبان مرزهاي غربي ايران بشمار ميرفته است .
ممالكِ ايران در عراقِ عجم و عرب و خراسان و ماوراء النهر بدرجات از ممالك بني اسرائيل پهناورتر و بيشتر بود ، با همة اينها شمارة سپاهيان ايران هرگز اين ميزان و حتي نزديك به آن هم نرسيده است و بزرگترين لشكرهايي كه در قادسيه فراهم آوردند صدو بيست هزارتن بود كه بنا به نقل سيف همة آنان سلاح دار همراه داشته اند.
وي گويد عدد آنان با سلاحدارانشان رويهمرفته بيش از دويست هزار تن بوده است و از عايشه و زهري روايت شده كه لشكريان رستم در مقابلة با سعد شصت هزار تن بوده اند و همه سلاح دار داشته اند .
و نيز اگر سپاهيانِ بني اسرائيل به چنين عددي مي رسيدند قلمرو فرمانروايي آنان هم توسعه مي يافت و دولت آنان بر مناطق وسيع تري حكومت ميكرد ، زيرا نواحي و ممالك دولت ها به نسبت كمي يا فزوني لشكريان و شمارة گروهي از آنان است كه به انجام دادن خدمتِ سربازي مشغول ميباشند ، و ما درفصل دولت ها اين موضوع راآشكارخواهيم كرد ولي ممالكِ بني اسرائيل از اردن و فلسطين در شام ، و يثرب و خيبر در حجاز تجاوز نمي كرد.
و نيز ميان موسي ( ع ) و اسرائيل بنا بر آنچه محققان ياد كرده اند بيش از چهار پشت فاصله نيست و مدت ميان آنان چنانكه مسعودي نقل كرده است چنين است :
هنگامي كه اسرائيل با نسل خويش ، اَسباط و فرزندانِ ايشان بديدارِ يوسُف به مصر در آمد هفتاد تن بودند و اقامت آنان در مصر تا هنگامي كه با موسي ( ع ) به " تيه " درآمدند دويست و بيست سال بود و در اين مدت پادشاهان قبطي يا فراعنه ، بني اسرائيل را دست بدست ميكردند و بسيار بعيد است كه نسلي در چهار پشت به چنين شماره اي برسد . " سپس استدلال ادامه مي دهد و گويد اگر گمان برند كه اين افزوني تعداد در روزگار سليمان بوده است ، باز ممكن نيست ، چه ميان سليمان و يعقوب(اسرائيل) نيز بيش ازيازده پشت فاصله نيست . . . و نسلي در يازده پشت به چنين عددي كه گمان كرده اند نمي رسد .
آن گاه حقيقت را دربارة آن همه حشمت و نعمتي كه از سليمان نقل كرده و جن و انس و چارپايان و پرندگان و ديوان و پريان را به فرمان وي آورده بودند باز مي گويد :
و آنچه در اخبار اسرائيليان ثبت شده اين است كه لشكريان خاصة سليمان دوازده هزار تن بوده اند و او هزار و چهارصد اسب اصيل داشته است كه همواره در سرسراهاي وي آماده بوده اند .
اخبار صحيح دربارة بني اسرائيل همين است و نبايد به خرافاتِ مردم عامي آنان اعتنا كرد .
در روزگار پادشاهي سليمان دولتِ آنان در آغاز جواني و كشور ايشان در مرحلة وسعت بود .
گذشته از اين هم اكنون مي بينيم كه عموم مردم همزمان ما وقتي دربارة سپاهيان دولت هاي معاصر يا روزگاري نزديك به اين زمان به سخن مي پردازند ، و از اخبار لشكر مسلمانان يا مسيحيان گفتگو مي كنند، يا به شمردن ميزانِ مالياتها و خراج پادشاه و مخارج مردمِ تجمل پرست و سرمايه ها وكالاهاي ثروتمندان آغازميكنند چگونه دراعداد راهِ گزافه گويي مي سپرند و از حدودِ عادي در مي گذرند.
ابن خلدون به همين روش دربارة پندار غلط مفسّران در مورد بهشت شداد (باغ ارم ) سخن مي گويد .
وي نخست آنچه را كه در اين باره ياد كرده اند واهي و موهوم ميخواند : "و ازهمه واهي تر و موهوم تر ، حكايتي كه مفسّران در تفسير سورة فجر دربارة باغ اِرَم نقل كرده و لفظ اِرَم را نام شهري دانشسته اند كه بداشتن ستون ها موصوف بوده است و روايت ميكنند كه عاد دو پسر داشته : يكي شديد و ديگري شدّاد ، كه پس از مرگِ عاد جانشين پدر گرديده اند .
شديد جان مي سپارد و مملكتِ پدر بر شداد مسلم مي شود و او وصف بهشت را مي شنود و مي گويد من نيز چنان مكاني خواهم ساخت و دستور داد شهر اِرَم را در صحاري عدن بنيان نهند و مدت سيصد سال بناي آن شهر دوام يافت و شداد خود نيز نهصد سال عمر كرد و گفته اند شهر ارم بسيار عظيم بود ، كاخ هايي از زر داشت كه ستون هاي آن ها از زِبَرجَد و ياقوت بود و در آن انواعِ درختان و جويبارها روان بود و چون ساختمانِ شهر پايان پذيرفت شداد با همة مردم كشور خود به سوي آن شهر شتافت و هنوز تا آن يك شبانه روز فاصله داشت كه ناگهان خداي از آسمان صيحه اي بر انگيخت و همة مردم آن در دم هلاك شدند .
طبري و ثغالبي و زمشخري و ديگر مفسران اين حكايت را نقل كرده و از يكي از صحابة رسول ( ص ) روايت نموده اند كه روزي در جستجوي شتر خود بيرون رفته و بدان شهر رسيده و بقدر تواناييِ خود مقداري از اشياء آن را با خود حمل كرده است . "
سپس با استناد به دلايل گوناگون وجود چنين شهرِ ناپيدايي را نفي مي كند و خود از آية قرآن معنايي درست و عاقلانه ارائه مي دهد .
اين گونه كنجكاوي ها و گفتگوها دربارة روايت ها و مطالبي كه تا دوران ابن خلدون از مسلمات و مطالب قطعي شمرده مي شد ، و طرح اين گونه مطالب در قرنِ هشتم هجري ( چهارده ميلادي ) در ناحيه اي كه از نظر تمدن به هيچ روي جزء پيش رفته ترين سر زمين هاي اسلامي شمرده نمي شد ، به راستي ماية شگفتي است .
دربارة انصاف دادنِ وي نسبت به حق ايرانيان در بنيان گذاري تمدن و فرهنگ اسلامي ، بايد به تمامِ كتاب وي استشهاد كرد چه وي به شهادت فهرست هاي پايان ترجمه 90 بار از ايران و ايرانيان نام برده و همه جا با تحسين از آنان ياد كرده است .
براي نمونه بخشي كوچك از يك فصل را ياد مي كنيم . عنوان اين فصل چنين است :
" در اين كه بيشتر دانشورانِ اسلام از ايرانيان اند . "وپس از ايراد مقدمه اي در باب آن كه از واقعيت هاي شگفت يكي اين است كه بيشتر دانشوران اسلام جز در موارد بسيار نادر غير عرب اند و اگر كساني هم از آنان يافت شوند كه نژاد عربي داشته باشند از لحاظ زبان و مهدِ تربيت و مشايخ و استادان عجمي ( = ايراني ) هستند گويد :
در گذشته ياد آور شديم كه در صنايع شهر نشينان ممارست ميكنند و عرب از همة مردم دورتر از صنايع ميباشد ، پس علوم هم از آئين هاي شهريان بشمار ميرفت و عرب از آنها و بازار رائج آنها دور بود و در آن عهد مردمِ شهري عبارت از عجمان ( ايرانيان ) يا كساني مشابه و نظايرِ آنان بودند از قبيلِ موالي و اهالي شهرهاي بزرگي كه در آن روزگار در تمدن و كيفيات آن مانند :
صنايع و پيشه ها از ايرانيان پي روي ميكردند چه ايرانيان به علتِ تمدنِ رايجي كه از آغاز تشكيلِ دولتِ فارس داشته اند بر اين امور استوار تر و توانا تر بودند ، چنان كه صاحب صناعت نحو سيبويه و پس از او فارسي و بدنبال آنان زَجّاج بود و همة آنان از لحاظ نژاد ايراني بشمار مي رفتند ، ليكن تربيتِ آنان در محيط زبان عربي بود و آنان زبان را در مهدِ تربيت آميزش با عرب آموختند و آنرا بصورت قوانين و فنّي در اوردند كه آيندگان از آن بهره مند شوند .
همچنين بيشتر دانندگانِ حديث كه آنها را براي اهلِ اسلام حفظ كرده بودند ايراني بودند يا از لحاظ زبان و مهد تربيت ايراني بشمار ميرفتند زيرا فنون در عراق و نواحي نزديك آن توسعه يافته بود و همة عالمانِ اصولِ فقه چنانكه مي داني و هم كلية علماي علمِ كلام و همچنين بيشتر مفسران ايراني بودند و بجز ايرانيان كسي به حفظ و تدوينِ علم قيام نكرد و از اين رو مصداقِ گفتار پيامبر (ص ) پديد آمد كه فرمود :
" اگر دانش بر گردنِ آسمان در آويزد قومي از مردمِ فارس بدان نائل مي آيند و آن را بدست مي آورند ."
و اما تازياني كه اين تمدّن و بازارِ رائج آن را درك كرده و از باديه نشيني بيرون آمده و به سويِ تمدن مزبور شتافته بودند رياست در دستگاه دولت ( عباسي ) آنان را بخود مشغول كرده و قيام به امور كشورداري آنان را از توجه بدانش و انديشيدن در آن باز داشته بود.
اين گواهي ابن خلدون به طرزي شگفت انگيز با وضع ترجمة فارسي مقدمه وي تطبيق مي كند .
اما پيش از آن كه به شرحِ اين مطلب بپردازيم بهتر است اطلاعي بسيار مختصر ، دربارة كتاب وي بدهيم .
عنوان كتاب ابن خلدون (به عربي ) درازترين عنواني است كه تا كنون بنده در زبان هاي فارسي و عربي براي كتابي ديده است .
ترجمة فارسي عنوان كتاب چنين است :
كتاب عبرت ها ، و ديوان مبتدا و خبر ، در روزگار عرب و عجم و بَربَر ، و هركه از صاحبان قدرتِ برتر با ايشان معاصر است ، ( كِتابُ العَبر و ديوانُ المُبتَدا و اَلخَبَر في اَيّامِ العَرَب و اَلعَجَم وَ اَلبَربَر وَ مَن عاصَرهُم مِن ذَوي السلطان اَلاكبَر).
بدين شرح ، كتابِ ابن خلدون حاوي تاريخ اقوام عرب و عجم (بيشتر ابن خلدون از لفظِ عجم ايرانيان را اراده مي كند نا سايرِ اقوام غير عرب را ) و بَربَر است و به خلاف تمام كنجكاوي ها و نكته گيري ها يي كه در مقدمه مي كند ، و خطا هايِ تاريخ نويسان را بر مي شمارد ، تاريخ عرب و عجم او چيزي است شبيه آثار مورخان معروف و بزرگ و كساني همانند ، طبري و مسعودي و ديگران .
اما تاريخِ بَربَرَش كتابي بسيار با ارزش است ، زيرا خود در ميان اين قوم زيسته است و در اين موضوع پيش از او هيچ سندي بدين اعتبار و اهميت پديد نيامده است .
در صدر اين تاريخ هاي سه گانه مقدّمه اي است كه در 1292 صفحه به قطع وزيري به همت استاد فقيدِ وارسته ، محمّد پروينِ گنابادي به فارسيِ فصيحِ روان ترجمه شده و نسخة نويسندة اين سطور ، از چاپ چهارم آن است كه به سال 1359 انتشار يافته است . به گفتة مترجم در مقدمة كتاب ، ابن خلدون يك بار به سال 1376 ميلادي ( 778 هجري قمري ) كتاب خويش را به پايان آورد و آن را به سلطان تونس هديه كرد .
اما پس از آن نيز هرگز از مراجعه به تأليف خود و تفكر در بابِ آن و تكميل آن غفلت نداشت .
برخي فصول و قسمت ها را به مقدمه افزود و بعضي فصول آن را به كلي تغيير داد .
سپس . . . منتظر بود نمايندگاني . . . نزدِ سلطان مغرب بروند تا نسخه اي هم براي آن سلطان بفرستد و ظاهرأ اين فرصت پيش آمد و نسخه فرستاده شد . . . نتيجة اين مباحث آن كه از مقدمة ابن خلدون دو رشته نسخة خطي وجود دارد .
يك دسته آن ها كه از روي نسخة تجديد نظر نشده استنساخ شده اند و دستة ديگر آن ها كه از روي نسخة بعدي و تكميل شده نوشته شده اند .
از روي هر يك از اين دو دسته چاپي جداگانه ( به عربي ) از مقدمه صورت گرفت ، يكي چاپي كه به سال 1858 در سه جلد در فرانسه چاپ شد و ديگري چاپ مصر در 1274 هجري قمري ( 1856 ) و اين دو چاپ با يكديگر در غايتِ اختلاف بودند ، چنان كه بعضي فصول در يكي بود و در ديگري نبود يا با ديگري تفاوت داشت و بالعكس ، وبا آن كه تا روز ترجمة مقدمه به فارسي ( 1334 / 1955 ) يك قرن از روزگار هردو چاپ مي گذشت و بارها مقدمه در كشورهاي عربي چاپ شده بود ، هيچ دانشمندِ عرب ، يا هيچ ناشري بدين فكر نيفتاده بود كه اين دو دسته نسخه را با يكديگر مقابله كند و اختلافِ آن دو را با يكديگر نشان بدهد و اين كار نخست بار در متنِ فارسي صورت گرفته است بدين ترتيب كه مترجم نخست دو چاپ عربي را با يكديگر مقابله كرده و تمام اضافات و اختلافات را در يك نسخه فراهم آورده ، آن گاه به ترجمة آن پرداخته و به گفتة خود " مدت دو سال شب و روز در اين هدفِ بزرگ رنج برده و كوشش ها كرده " است.
اما اين تمامِ كار او نيست : در اينجا يادآوريِ دشواري هاي توان فرسايي كه در نتيجة مغلوط بودن چاپ ها و اختلافِ نُسَخِ فاحشي كه با آن روبرو بودم و مشتي از خروار را در مقدمة چاپ نخست آورده ام تكرارِ بيهوده اي مي شمرم و با همة رنج هائي كه در مقابلة چاپ هاي مختلف بردم و تا حدي نسخه اي صحيح تر و اطمينان بخش تر فراهم آوردم ، اگر در پايان چاپ جلد دوم و همزمان با تجليدِ آن نسخة خطيِ گرانبهايِ " بني جامع" را دانشمندِ ارجمند آقاي مجتبي مينوي در تركيه عكس برداري نمي كردند و آن را نمي فرستادند ، اكنون نمي توانستم در اينجا ياد آور شوم كه ترجمة فارسي اين شاهكارِ عالم اسلامي تا حدي بر همة نسخه ها و چاپ هايي كه هم اكنون به زبان هاي مختلف در دسترس مردمِ جهان است از لحاظ جامعيت و صحت برتري دارد . " ( از مقدمة مترجم بر چاپ دومِ كتاب )
توضيح آن كه با تمامِ كوشش هاي مترجم بعضي قسمت ها در متن عربي كتاب وجود داشت كه در آن غلط راه يافته بود به حدّي كه تصحيح آن امكان نداشت و در نتيجه ترجمة درست آن نيز مقدور نبود .
تمام اين دشواري ها به كمك اين نسخة خطي كه در تركيه به دست آمد حل شد زيرا مؤلف (ابن خلدون) اين نسخه را خوانده و به خطِ خود عنوان هاي آن را نوشته و نسخة پاك نويس شدة خود او بوده است و در بعضي موارد اصلاحات واضافات و نقصان ها به خط خود درآن كرده است.
اين تصادفي نيست كه سرانجام ايرانيان درست ترين نسخة مقدمة ابن خلدون را نسخة متعلق به شخص او و تصحيح شده به خط خود او را يافتند و به بَرِكَتِ آن تمام مشكلاتِ مقدمه را حل كردند و حاصلُ كارشان درست ترين و دقيق ترين متن از مقدمه ، حتي درست تر و دقيق تر از نسخة چاپي اصلِ عربي آن از آب در آمد .
اين جاست كه به طَرزي شگفت انگيز گفتار اين نابغة بزرگ راست مي آيد كه گفت :
" بجز ايرانيان كسي به حفظ و تدوين علم قيام نكرد و از اين روي مصداقِ گفتار پيامبر ( ص ) پديد آمد كه فرمود : اگر دانش بر گَردَنِ آسمان در آويزد قومي از مردم فارس بدان نائل مي آيند و آن را به دست مي آورند . "
اكنون كه اين نسخه و دو نسخة ديگر نظير آن ، به كوشش دانشمندي ايراني كشف شده است جاي آن دارد كه در كشورهايِ عربي نيز نسخه اي منقّح و تصحيح شده و پاكيزه از متنِ عربي انتشار يابد .
اما اين مطلبي است كه خودِ آنان بايد در بابِ آن تصميم بگيرند .

***

دکتر محمدجعفر محجوب - بزگمهر داناي ايراني

بزرگمهرداناي ايراني...
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر کارگر





بزرگمهر داناي ايراني

چگونه به وزارت انوشيروان رسيد

با آن كه هنوز به درستي دانسته نيست كه بزرگمهر ( بزرگ + مهر ) حكيم ، داناي ايراني و وزير نامدار خسرو انوشيروان ، وجود واقعي تاريخي دارد ، يا افسانة محض و ساختة داستان سرايان است ، با اين حال گويا هيچ ايراني را نتوان يافت كه نام وي را نشنيده و او را به صفات دانايي و حكمت نشناسد .
اما در محافل دانشمندان هنوز روشن نيست كه اين شخصيت افسانه آميز كيست و داستان هايي كه بدو نسبت مي دهند از كجا آمده است . بعضي دانشمندان او را همان برزوية طبيب مي دانند كه كليله و دمنه را با هوشمندي و حسن تدبير از هندوستان به ايران آورد .
اما به هر حال در اعتقادهاي مردم ايران ، حكيمي بزرگمهر نام وجود دارد كه در حكمت سرآمد بوده و مدت ها وزارت انوشيروان را داشته است.
نام اين شخص را در متن هاي عربي و فارسي بزرگمهر ، بزرجمهر، بوزرجمهر ، بوذرجمهر ، و حتي ، ابوذرجمهر مي نويسند .
بي آن كه وارد بحث طولاني دربارة درستي يا نا درستي اين صورت هاي گوناگون شويم ، گوييم كه سه صورت نخستين درست و دو صورت آخرين خطاست و براي ما فارسي زبانان نيكوترين وجهي كه ميتوان نام اين مرد بزرگ را نوشت همان بزرگمهر است .
پدر بزرگمهر اصلا " بختك" نام داشته است .
در آثار فارسي و عربي نام او و پدرش را بزرگمهر بختگان يا بزرجمهر بن بختگان ( يا صورت هاي درست يا نا درست ديگر، اما همه در همين مايه ) مي بينيم .
گروهي پنداشته اند كه نام پدر بزرگمهر بختگان است .
اما اين پندار درست نيست زيرا در روزگار انوشيروان ـ كه گمان دارند بزرگمهر در آن عصر مي زيسته ـ در ايران زبان پهلوي رسميت داشته است و در پهلوي يكي از معاني پساوند الف و نون ( ان ) نشان دادن نسبت پدر و فرزندي بوده است .
البته اين پساوند در زبان پهلوي ماند و به فارسي امروزي انتقال نيافت و امروز مثلا نمي توان گفت هوشنگ پرويزان به معني هوشنگ پسر پرويز است .
اما بسيار نام ها به همين صورت به زبان فارسي دري انتقال يافت.
معروف ترين اين نام ها اردشير بابكان است به معني اردشير فرزند بابك و نمونه هاي ديگر آن :
مزدك بامدادان = مزدك پسر بامداد ، خسرو قبادان = خسرو پسر قباد و بزرگمهر بختگان = بزرگمهر پسر بختك .
چون بناي اين گفتارها بر اختصار و سادگي كامل است بيش از اين به گفتگو در اين مسأله نمي پردازيم ، و اگر دربارة بختك و بختگان نيز بحث مختصري كرديم ، از آن روي است كه اين نام در دوران هاي متأخر، و حتي در سده هاي نزديك به روزگار ما ، در ساخته شدن افسانه هاي مربوط به بزرگمهر تأثيري تمام داشته است و اميدواريم دراين باب نيزبتوانيم به اختصار تمام سخني چند را با دوستان گرامي در ميان بگذاريم.

***

يكي از عناصر مهم داستان سرايي حماسي ، دست كم در حماسه هاي ايراني ، ديدن خواب هايي است كه در آن ها نشانه هايي از حوادثي كه در حال وقوع است ، يا در آينده واقع مي شود ، مي توان ديد .
نمونة اين گونه خواب ها در شاهنامه بسيار است و اي كاش جوينده اي تمام آن ها را با نتايجي كه ازآن ها گرفته شده است يك جا در گفتاري گردآوري كند.
ساده ترين و قديم ترين روايت ترجمة احوال بزرگمهررا ـمانند بسياري مسائل ديگر ـ در شاهنامه ميتوان يافت :
اين كه بزرگمهر كه بود، از كجا آمد و كارش چگونه دردستگاه خسرو انوشيروان بالا گرفت .
حكيم طوس درآغازداستان وي به كوتاهي ازخواب سخن ميگويد و آن را، خاصه آن كه " شاه جهان" ديده باشد بهره اي ازپيغمبري ميداند.
آنگاه از خوابي كه انوشيروان ديده است سخن ساز ميكند :

نِگَر خواب را بيهُدِه نَشمُري
يكي بَهره داني زِ پيغمبري
بويژه كه شاهِ جهان بينَدَش
روانِ درخشنده بگزيندَش
روانهاي روشن ببيند به خواب
همه بودني ها چو آتش بَر آب
شبي خفته بُد شاه نوشين روان
خردمند و بيدار و دولت جوان
چنان ديد در خواب كز پيشِ تخت
برستي يكي خسرواني درخت
شهنشاه را دل بياراستي
مي و رود و رامشگران خواستي
برِ او برآن گاهِ آرام و ناز
نشستي يكي تيز دندان گراز
چو بنشست ، مي خوردن آراستي
وَز آن جامِ نوشين روان خواستي

شاه بامدادان كه از خواب برخاست ، موبدان و بزرگان را به درگاه خواست .
خواب خود را با ايشان در ميان گذاشت و تعبير آن را بخواست .
اما خواب گزاران از تعبير خواب عاجز آمدند و بدان پاسخي نتوانستند داد.
پادشاه كه بسيار مايل به دانستن تعبير خواب خويش بود ، چاره اي گزيد :

فرستاد بَر هَر سويي مهتري
كه تا باز جويَد زِ هَر كشوري
يكي بَدرِه با هَريكي يار كرد
بِبَر گشتن اميدِ بسيار كرد
بِهَر بَدرِه اي بُد دِرَم دَه هزار
بدان تا كند در جهان خواستار
گزارندة خواب ، دانا كسي
بهر دانشي راه جسته بسي
كه بگزارَد اين خواب شاهِ جهان
نهفته برآرد زِ بندِ نهان

بدين ترتيب سواران به سراسر كشور فرستاد .
از ميان ايشان مهتري " آزاد سرو " نام كه محل مأموريت وي شهر مرو بود ، به مكتب خانه اي رسيد و در آن جا موبدي را ديد كه كودكان را گرد خويش درآورده ، گاه با شادي و گاه با خشم بديشان اوستا و زند ميآموزد ( در قديم تمام مدرسه ها در جهان ، جنبة ديني داشتند و تنها روحانيان بودند كه خواندن و نوشتن و ديگر دانش ها را مي دانستند . حتي دبيران و كارگزاران دستگاه پادشاهي نيز از ميان درس خواندگان همين گونه مدرسه ها برگزيده مي شدند ، وراز نفوذ فوق العادة روحانيان در كار پادشاهي و ادارة كشور همين است ).
آزاد سرو ديد كه كودكي بزرگتر از ديگر كودكان در آن جا نشسته و غرق مطالعه است .
وي بيامد و تعبير خواب شاه را از موبد كه آموزگار كودكان بود بپرسيد :

نويسنده گفت : اين نَه كارِ مَن است
پزِ هَر دانشي زَند يارِ مَن است
زِ مُوبَد چو بشنيد بوزرجمهر
بدو داد گوش و بَر افروخت چهر
به استاد گفت اين شكارِ مَن است
گزاريدن خواب كارِ مَن است
يكي بانگ بَر زَد بَر او مَردِ اُست
كه تو دَفترِ خويش كردي درست؟
فرستاده گفت اي خردمند مرد
مگر داند او ، گِردِ دانا مَگَرد
غمي شد زِ بوزرجمهر اوستاد :
" بگوي آنچ داري" بدو گفت ياد
نگويم من اين ، گفت ، جز پيشِ شاه
بدانگه كه بنشاندم پيشِ گاه
بدادش فرستاده اسب و دِرَم
دِگَر هَرچِه بايَستَش از بيش و كم
بِرَفتند هَردو بَرابَر زِ مَرو
خرامان چو زيرِ گل اندر تذرو
بدين ترتيب ، در سراسر كشور ، تنها كودكي بزرگمهر نام دعوي ميكند كه مي تواند خواب شاه را تعبير كند .
آزاد سرو با بزرگمهر به سوي پايتخت شاه روي مي آورند .
سفر به مداين طولاني بوده است .
روزي دو مسافر در پاي درختي فرود مي آيند و چيزي مي خورند و بزرگمهر در پاي درختي دراز مي كشد .
مردي كه همراه وي بوده هنوز به خواب نرفته بود كه :

نگه كرد و پيسه ( 1 )يكي مار ديد
كه آن جا دراز خفته اندر كشيد
زِ سَر تا به پايش ببوييد سَخت
شد از پيش او ، نَرم ، سويِ درخت
چو مار سيه بَر سَرِ دار
( = درخت ) شد
سَرِ كودك از خواب بيدار شد
چو آن اژدها
( = مار بزرگ ) شورش او شنيد
بَر آن شاخ باريك شد نا پديد

مصاحب بزرگمهر از ديدن اين واقعه حيرت مي كند و با خود ميانديشد كه بي شك تأييد الهي يار بزرگمهر است و چون به شهر آمدند مرد نزد كسري بار يافت و آنچه رفته بود و خواب خود را بدو باز گفت . بزرگمهر :

چنين داد پاسخ كه در خان ( = خانة ) تو
ميان بتانِ شبستانِ تو
يكي نَردِ بُرناست كز خويشتن
به آرايش جامه كردست زن

مردي جوان با لباس زنانه درميان زنان تو درحرم تو است. براي يافتن وي:

زِ بيگانه پَردخته ( = خالي ) كن جايگاه
بَر اين راي ما تا نيابند راه
بفرماي تا پيشِ تو بگذرند
پي خويشتن بَر زمين بسپرند
بپرسيم زان ناسزاي دلير
كه چون اندر آمد ببالين شير؟

انوشيروان چنين دستوري مي دهد .
زنان در خلوت حرم خانه يكايك از پيش پادشاه گذشتند و شاه مردي در ميان ايشان نديد و بر آشفت . اما

گزارنده ( 2 ) گفت اين نَه اندَر خور است
غلامي
( = پسري ) ميان زنان اندر است

وقتي بزرگمهر در درستي نظر خويش پافشاري كرد ، شاه بفرمود تا دقيق تر جستجو كنند و :

غلامي پديد آمد اندر ميان
به بالاي سَرو و به چِهرِ كيان
تنش لرز لرزان به كردار بيد
دل از جان شيرين شده نا اميد

سپس معلوم شد كه دختر فرمان رواي چاچ اين غلام را به حرم خانه آورده است ، زيرا در خانة پدر بدو مهر آورده بود و او را از خويشتن جدا نمي كرد و سر انجام نيز وي را با جامة زنان به حرم كسري آورده بود .
انوشيروان از زن پرسيد كه اين مرد كيست ؟
كفت : برادر بزرگ من و با من از يك مادر است و از آن روي جامة زنان پوشيده كه از شرم به روي تو نمي توانست نگريست .
خسرو بفرمود تا دژخيم آن دو را بكشت .
آنگاه بزرگمهر را بنواخت و دستور داد تا نامش را در ديوان بنويسند.

فروزنده شد نام بوزرجمهر
بدو روي بنمود گردان سپهر
همي روز روزش فزون بود بخت
بدو شادمان بُد دل شاه سخت
دل شاه كسري پُر از داد بود
بدانش دل و مغزش آباد بود

***
در شاهنامة استاد طوس داستان ها و خاصه اندرزهاي فراوان و بسيار طولاني از بزرگمهر آمده است .
در زبان پهلوي نيز رسالة كوچكي به نام اندرز نامة بزرگمهر بازمانده است.
از ميان اين گونه داستان ها قصة دگرگون شدن كار وي ، و دريافتن وزير دانا كه روزگار بدو پشت كرده است ( و پس از آن مورد خشم كسري قرار گرفت و زنداني و سپس نا بينا شد ) و نيز داستان جواب گفتن معمايي كه قيصر روم فرستاده و خواسته بود تا دانايان ايران فقط با ديدن صندوقچه اي در بسته و قفل شده بگويند درون آن چيست ، و موبدان از انجام دادن اين كار فرو ماندند و بزرگمهر با ديدگان نا بينا اين معما را گشود ، بسيار زيبا و خواندني و جالب توجه است و شايد در فرصتي ديگر بدان پرداختيم .
اما اكنون ميكوشيم تا گوشه اي از شهرت يافتن داستان خواب كسري و تعبير بزرگمهر ، و تحول يافتن و وارد شدن آن را در داستان هاي ديگر ، روشن كنيم .
پيش از اين معروض افتاد كه نام پدر بزرگمهر بختك است و از اين روي او را بزرگمهر بختگان گويند .
در داستان هاي متأخر بعدي ، بزرگمهر در دستگاه انوشيروان به صورت وزير دانا ، نيك انديش و خوش نيت در آمده و در برابر او "بختك" وزيري است خائن ، بدكار و بد سيرت كه از كودكي با انوشيروان بزرگ شده و از اين روي همواره وي را به راه خطا مي برد و به كارهاي نادرست وامي دارد .

***

يكي از قصه هاي عوامانه كه نه تنها در ايران ، بلكه در تمام ممالك اسلامي شهرتي بسزا دارد ، و در هر جاي ـ از چين و اندونزي گرفته تا جبل الطارق و شمال آفريقا ـ رنگ محيط اجتماعي را به خود گرفته است قصة حمزه است .
اين حمزه را در كشورهاي عربي حمزه بن ابراهيم مي خوانند.
اما در ديگر كشورها همان حمزه بن عبدالمطلب عموي رسول اكرم (ص ) و ملقب به سيد الشهداست در هر صورت صحنه هاي اين داستان در دوران پادشاهي قباد شهريار پدر انوشيروان و خود او ، و گاه در دربار كسري انوشيروان مي گذرد .
بديهي است كه بزرگمهر وزير نيك خواه پشتيبان و مددكار حمزه و بختك وزير بد كردار و تبه كار دشمن اوست .
از قصة حمزه تحريرهاي گوناگون به فارسي و تمام زبان هاي كشورهاي اسلامي در دست است .
تحرير هاي قديم تر به اندازة كليله و دمنه و جديدترين تحرير آن كه در زبان فارسي وجود دارد وچند بار هم چاپ شده است " رموز حمزه " نام دارد و حجم آن در حدود يك برابر و نيم شاهنامة فردوسي است و بديهي است كه اين حجم اضافي را حوادث فرعي و شاخ و برگ هاي گوناگون به كتاب افزوده است و مي دانيم كه قرن ها در سراسر ممالك اسلامي اين كتاب مهم ترين وسيلة سرگرمي مردم بوده ، گو اينكه درايران هرگز نتوانست شهرتي هم پاية شاهنامه بيابد .
در هر صورت ، در اين كتاب به صحنة خواب انوشيروان و تعبير كردن بزرگمهر ، البته با طول و تفصيل بسيار و حوادث فرعي فراوان بر مي خوريم.
در اين كتاب بختك نام وزير دشمن روي انوشيروان شده است .
اما براي پدر بزرگمهر نيز بايد نامي مي تراشيد .
معلوم نيست به چه صورتي ، در تحريرهاي قديمي قصة حمزه ، نام بختگان پدر بزرگمهر به " بخت جمال " بدل شده است .
در تحرير آخرين ، يعني رموز حمزه ، اين نام به " بخت "بدل شده و جمال را نيز حمال خوانده و آن را شغل بخت دانسته اند و چون حمالي از پيشه هاي پست است و معمولا مردي به نبوغ بزرگمهر از پدري بي فرهنگ پديد نمي آيد ، گفته اند كه بخت حمال فرزند جاماسب حكيم بود و جاماسب كتابي از خود برجا گذاشته بود كه از آينده و گذشته خبر مي داد و چون فرزند خود او از دانش نصيبي نداشت ، اين كتاب به بزرگمهر رسيد و دانش جاماسب را به ارث برد .
يك تحرير قديمي قصة حمزه كه داستان بزرگمهر را نقل مي كند از سوي دانشگاه تهران منتشر شده است .
اين نسخه در ماوراء النهر و در شرقي ترين نواحي ايران تهيه شده است و زبان آن اندكي با فارسي رايج امروزي تفاوت دارد .
در مجال ديگري ، مختصر اين روايت را ضمن حفظ انشاء آن به نظر خواهيم رساند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
* پيسه : نقش و نگار بسته ، زينت شده ، سياه و سپيد به هم آميخته ، ابلق ، دو رنگ (فرهنگ معين )
** گزارنده ، در اين جا مراد گزارندة خواب ، يعني تعبير كنندة آن ـ بزرگمهر ـ است

***

دکتر محمدجعفر محجوب - برمکيان خاندان راستي و جوانمردي

برمکيان خاندان راستي و جوانمردي
نوشته: دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر کارگر


برمکيان

خاندان راستي و جوانمردي

در مقاله پيش در ضمن درج داستاني از تاريخ بيهقي ذكر يحياي برمكي و پسرانش فضل و جعفر در ميان آمد .
چون اين خاندان از خاندان هاي اصيل ايراني هستند و به نجابت و بخشندگي و شجاعت و فضل و تدبير شهرت دارند ، و در كار كشور داري در دستگاه خلفاي عباسي به درجه اي رسيدند كه هرگز كس ديگردر وزارت ايشان چنان مرتبتي نيافت ( 1 )
با خود انديشيدم بهتر آنست كه پس از شرح مختصري در معرفي ايشان دو داستان از بزرگ منشي و حسن تدبير و جوانمردي ايشان را كه در مراجع گوناگون و از جمله در هزار و يك شب آمده است با خوانندگان اين مجموعه از تاريخ فرهنگ و ادب ايرانزمين در ميان بگذارم .
" خانوادة جليل و كريم ايراني كه در آغاز عصر عباسي متصدي كارهاي مهم دولت شده و درجات و منصب هاي عالي از امارت و وزارت يافته اند .
نسبت اين خانواده به برمك نام است كه گويند در بلخ ميزيسته و رياست بتكدة نوبهار ( 2 )
و حكومت بلخ داشته و در اواخر عصر اموي اسلام آورده است و برخي گفته اند كه برمك لقب كلية رؤساي بتكدة نوبهار بوده و آخرين برمك ( 3 ) كه خاندان برامكه بدو منسوب است نامش جعفر بوده است .
مشاهير اين خانواده خلدبن برمك ( 163 يا 166 ) و پسرش يحيي بن خالد (متوفي 190 ) و دو پسر يحيي ، فضل متولد 147 و متوفي 193 و جعفر متولد 149 و كشته شده در 187 كه همگي بجود و كرم و علم و ادب و انواع مكارم و فضائل اخلاق معروف و موصوف بوده اند .
خالد از امراي سپاه ابومسلم خراساني بود كه پس از زوالِ مُلك بني اميّه به خدمت ابوالعباس سَفّاح پيوست و سمت وزارت يافت .
يحيي بن خالد كه مربي و حامي هارون الرشيد بود در زمان هارون قدرت و نفوذي عظيم داشت و استقرار و عظمت دولت عباسي در آغاز امر نتيجة حسنِ تدبير و لطفِ سياست وي و دو پسرش فضل و جعفر بوده است .
هارون الرشيد بر شوكت و عظمت اين خانواده رشك برد و در سال 187 بشرحي كه مشهور است آن خانوادة نبيل را قلع و قمع كرد .
دربارة علت خشم گرفتن هارون به خاندان برمكي نيز روايت هاي گوناگون كرده اند .
حتي گفته اند كه هارون خواهر خود عباسه را براي جعفر برمكي عقد كرد تا بدومحرم باشد مشروط برآن كه زناشويي ميان ايشان صورت نگيرد.
اما جعفر شبي در حال مستي به تحريك عباسه كه عاشق او شده بود با وي در آميخت و فرزندي يافت .
پس از چندي هارون از آنچه ميان آن دو رفته بود و نيز از وجود فرزند خواهر آگاه شد و جعفر را بكشت و بيخ خاندان برمكي را بركند . اما در اين سخنان ترديد بسيار هست .
آنچه ميتوان با اطمينان گفت يكي اين است كه برمكيان كوشش داشتند كه آداب و رسوم وآيين هاي فرهنگي ايران را در دربار عباسي رواج دهند و تا حد بسيار نيزدر اين كار توفيق يافته بودند چنانچه تا قرن ها بعد جشن هاي نوروز و مهرگان و سده با شكوه بسيار در بغداد برگزار مي شد .
علاوه بر اين نفوذ و توانايي و شهرتِ اين خاندان و توجه مردم به آنان به حدي رسيده بود كه خليفه و تمام دستگاه او را تحت الشعاع قرار داده بود به نحوي كه مردي چون هارون ، اگر از اين نفوذ و اعتبار بيمناك نشده باشد دست كم بدان رشك برده و بساط آنان را برچيده است ، چه اين خاندان علاوه بر كرم و فضل و هنر شجاعت نيز داشتند و يحيي خود در مسندِ وزارت ، با آن كه مردي دبير پيشه و اهل قلم بود ، با كسي كه مي خواست بدو سوء قصد كند به مقابله برخاست و او را بكشت .
پاسخ درشت او را به هارون الرشيد نيز ديده ايم و چنين مردي ميتواند ماية بيم و نگراني جباران شود .
آنچه بيشتر بنده را به نوشتن اين مختصر و نقل اين دو داستان برانگيخت ، يكي نيز اين است كه در اين اواخر ، خاصة پس از حوادثي كه در ايران روي داد و بعدها نام آن را " انقلاب اسلامي " گذاشتند ، اين نوع تفكر ، حتي در ذهن مخالفان رژيم فعلي نيز ريشه گرفته است كه هركس در طول تاريخ جاهي ، مقامي ، سلطنتي ، وزارتي ، ثروتي و مكنتي داشته است همه دزد و حرامي و غارتگر و راه زن بوده و اموال خود را از راه جور و ستم فراهم آورده اند و گويا هيچ گونه لياقت و كفايتي نداشته و هيچ يك از زيورهاي اخلاقي و انساني را دارا نبوده اند .
افكار مارگسيستي و داستان " استثمار طبقات محروم " و " مبارزة طبقاتي" نيز آب به اين آسياب مي زيزد و نشر اين گونه افكار و داشتن پيش داوري هاي نسنجيده موجب مي شود كه بعضي جوانان ، همه را به يك چوب برانند و رقم باطل بر روي همة بزرگان ايران بلكه جهان بكشند چنان كه گويي هرگز از وفا و مروّت اثري در جهان نبوده است .
بنده اين جا در مقامِ دفاع از شاهان و وزيران و اميران و خداوندانِ زن و زور و جاه و مال نيستم . اي بسا كه بسياري از آنان ، و به يقين اكثر آنان ستمگر و ناجوانمرد و عهد شكن و حيله گر و . . . نيز بوده اند .
فقط فكر كردم توجه صاحبان اين گونه افكار را بدين نكته جلب كنم كه در طولِ تاريخ ايران و حكومت هاي اسلامي وزيران بسيار بوده اند .
چگونه است كه فقط چند تن از آنان: برمكيان ، خواجه نظام الملك، رشيد الدين فضل الله ، اميركبير و مصدق چنين شهرتي مي يابند ؟
چرا باقي ستمگران و حراميان از اين ستايش برخوردار نيستند ؟
ممكن است باز بگوئيد كه ( مثلا ) آنان شاعران و مؤلفان را خريده اند تا ذكر جميلِ ايشان را بر سرِ زبانها بيندازند و در ستايشِ ايشان قصيده بسرايند و مقامات بنويسند و كتاب ها بپردازند .
اما اين وسايل نيز در اختيار همة ايشان بوده است و از قضا بيشتر كتاب ها و ديوان ها و قصيده ها در ستايش كساني است كه هرگز بدين شهرت نرسيده و اين قبول و اقبال را نيافته اند .
اما خوش بختانه از يكي از ايشان ـ خواجه رشيد الدين فضل الله ـ كتابي به نام " مكاتبات رشيدي " بازمانده كه مجموعة قسمتي از نامه هايي است كه وي به اين و آن نوشته است .
از اين نامه ها نه تنها ميزان ثروت افسانه اي و باور نكردني اين مرد بر مي آيد ، بلكه نحوة كاربرد و طرز مصرفِ اين درآمدِ هنگفت ـ يا دست كم قسمتي از آن ـ نيز روشن مي شود .
متأسفانه در اين گفتار كه مقدمه اي دربارة دو داستان از برمكيان است به رشيد الدين نمي توان پرداخت .
همين قدر مي گويم كه مطالة اين نامه ها نشان مي دهد كه چرا كساني مانند برمكيان و آن بزرگانِ ديگر اين نام و آوازه را يافتند و ديگران از آن محروم ماندند .
دو داستاني را كه نقل مي كنيم ، يكي دربارة كرم برمكيان است به مردي از بي نوايان كوچه و خيابان ، و ديگري داستان رفتار ايشان است با مردي كه نامه اي از قول ايشان جعل كرده بود .
با آنكه انشاي هزار و يك شب بسيار فصيح و زيباست اندكي آن را ساده تر كرده و قدري از تفصيل آن كاسته ايم .
اينك اين شما و اين داستان ها .
داستان اول : يحيي و عبدالله بن مالك خزاعي در نهان با هم دشمني داشتند اما آن را آشكار نمي كردند .
سببِ اين خصومت آن بود كه هارون ، عبدالله را بسي دوست مي داشت تا جايي كه يحيي و فرزندانش ميگفتند عبدالله ، خليفه را افسون كرده است . مدتي بدين منوال گذشت .
خليفه فرمانرواييِ ارمنستان را به عبدالله داد و او را بدان سامان فرستاد و عبدالله در آن ولايت مستقر شد .
در اين وقت يكي از مردمِ عراق كه از فضل و هنر بهرة كافي داشت و مردي دبير پيشه اما بسيار فقير و بي بضاعت و پريشان حال بود ، غافل از كدورت پنهاني كه ميان يحيي و عبدالله بن مالك بود ، توصيه نامه اي خطاب به عبدالله از زبان يحيي برساخت و به سوي وي سفر كرد و با رنج بسيار به ارمنستان رسيد و نامة جعلي را به يكي از حاجبان او داد .
وي نامه را به عبدالله رسانيد .
عبدالله آن را گشوده بخواند و چون در آن تأمل كرد دانست كه مجعول است .
آن مرد را بخواست ، مرد حاضر گشته عبدالله را دعا كرد .
عبدالله بدو گفت : چرا اين همه رنج بر خود نهاده و مكتوب مُزَوّر (جعلي ) برايِ من آوردي ؟ . . .
اما انديشه مدار و تشويش يكسو نه كه من سعيِ تو را بي حاصل نكنم و تو را نوميد نگردانم .
آن مرد گفت : خدا تو را طول عمر دهاد . اگر آمدنِ من بر تو گران است ، در منعِ من حاجت به بهانه نيست ، كه زمين فراخ و روزي دهنده زنده است و مكتوبي كه آورده ام از يحيي بن خالد برمكي است .
عبدالله گفت : من به وكيلِ خود در بغداد مي نويسم كه از حالِ اين مكتوب جويا شود .
اگر صحيح باشد يا يكي از بلاد خود را به تو دهم و يا ده هزار درم با يك اسب و يك شتر و خلعتي شايگان به تو بدهم ، و اگر مكتوب مُزَوّر باشد بفرمايم تو را دويست تازيانه بزنند و ريشت را بتراشند .
پس بفرمود تا مرد را به حجره اي ببرند و مايحتاجِ او را فراهم سازند تا كارِ او معلوم شود . . .
عبدالله به وكيل خود نوشت كه مردي نزد ما بيآمد و مكتوبي بياورد كه از يحياي برمكي است ولي من سوء ظن برده آن را نپذيرفتم .
اكنون تو خود رفته حقيقتِ اين كار معلوم كن و جواب براي من بفرست تا راست را از دروغ باز دانم .
وكيل در حال سوار گشته به خانة يحيي رفت ، ديد با نديمان و خاصان نشسته ، او را سلام داد و مكتوب پيشِ روي او بنهاد .
يحيي مكتوب بخواند و به وكيل گفت : فردا نزدِ من آي تا جواب بنويسم .
چون وكيل رفت روي به نديمان كرده گفت : چيست پاداش آن كس كه نامة مجعول از من به سوي دشمنِ من ببرد ؟
هركس از نديمان سخني گفتند و عقوبتي را سزا ديدند .
يحيي گفت : همگي به خطا اندر شديد و سخن ناسنجيده گفتيد و از پستي همت كه شما راست مرا بدين كارها رهنمون شديد .
شما قرب و منزلتِ عبدالله را به خليفه دانسته ايد و دشمني كه ميان من و اوست بر شما معلوم است .
الحال خداي تعالي اين مرد را سببِ رفعِ دشمني و واسطة صلح ميانة من و او كرده و خصومتِ ما به واسطة اين مرد به محبت و آشنايي بَدَل خواهد شد .
بايد اين مرد را تصديق كنم و به عبدالله بنويسم كه بر اكرام و احترام آن مرد بيفزايد .
نديمان كه اين سخن بشنيدند يحيي را دعا گفتند و از كرم و جوانمرديِ او در شگفت ماندند .
يحيي چنين نامه اي به عبدالله نوشت و در پايانِ آن گفت كه هر احسان بجاي ( = دربارة ) او كني در حقيقت بجاي من كرده اي و من منت پذير و شكر گزار هستم .
نامه را مُهر كرده به وكيل سپرد و وكيل آن را به عبدالله فرستاد .
چون عبدالله نامه را بخواند از مضمونِ آن فَرَحناك شد و آن مرد را حاضر آورده بدو گفت :
كدام يك از آن دو چيز را كه وعده كردم دوست تر داري ؟
گفت : زر در نزد من بهترين چيزهاست .
عبدالله دويست هزار درم و دو اسبِ تازي و بيست جامة فاخر و ده مملوك و باره اي گوهرهاي ِ گران بها به آن مرد عطا فرمود و او را روانه كرد .
چون آن مرد به بغداد رسيد از راه به سويِ يحيي رفته از اجازت دخول خواست .
يحيي جواز بداد . چون آن مرد در حضور يحيي حاضر شد زمين بوسه داد.
يحيي گفت : تو كيستي ؟
آن مرد گفت : اي خواجه من آنم كه از ستم روزگار مُرده بودم و تو مرا زنده كردي .
من آنم كه مكتوب مُزَوّر از تو به عبدالله بن مالك بردم .
يحيي گفت با تو چه كرد ؟
گفت : مرا چندان چيز بداد كه بي نياز شدم و همة عطيّه هاي او را آورده ام ، به در خانه است و فرمان از تست .
يحيي گفت : كارِ تو با من بهتر از كاري است كه من با تو كردم و تو را بر من منتي است بزرگ كه دشمني و خصومتي كه ميانة من و آن مردِ محتشم بود به صداقت و مودت بدل شد .
من نيز تو را چندان مال كه عبدالله داده است بدهم . . .
داستان دوم : هارون چون جعفر برمكي را بكشت فرمود كه هركس از براي جعفر گريه كند يا مرثيه گويد او را نيز بكشند . . .
اتفاقأ عربي باديه نشين را عادت اين بود كه در هر سال قصيده اي در مدح جعفر گفته به زيارتِ او مي آمد و هزار دينار از جعفر گرفته باز مي گشت و تا آخرِ سال آن هزار دينار صرف كرده با قصيدة ديگر مي آمد .
در آن سال نيز به عادتِ معهود با قصيده بيامد .
چون به بغداد رسيد و جعفر را كشته يافت به همان مكان كه او را كشته بودند بيامد و اشتر در آن جا بخوابانيد و سخت بگريست و قصيده را انشاء كرد ( = خواند ) و بخفت .
جعفر برمكي را در خواب ديد كه بدو مي گويد تو خود را به تعب انداختي و قصيده آوردي و مرا كشته يافتي .
اكنون به بصره رو ، و از مردي كه فلان نام دارد جويا شو ، چون بدو رسي بگوي جعفر تو را سلام مي رساند و مي گويد كه هزار دينار از امارتِ باقلا بده .
اعرابي بيدار گشت ، به سوي بصره روان شد و آن بازرگان را بپرسيد و بيافت و گفتة جعفر را بدو رسانيد .
آن بازرگان بگريست و چنان فرياد زد كه نزديك شد روان از تنش به درآيد .
پس اعرابي را گرامي بداشت و سه روز او را مهمان كرد .
پس از آن هزار و پانصد دينار بدو داد و گفت : يك هزار دينار را به حكم جعفر دادني بودم و پانصد دينار ديگر خود به تو دادم و تو را در هر سال به استمرار هزار دينار در نزد من است .
چون آخر سال شود بيا و زرها از من بستان : آن گاه بَدَوي با بازرگان گفت : تو را به خدا سوگند مي دهم مرا از حكايتِ باقلا آگاه كن .
بازرگان گفت : من در آغازِ كار بي نوا و پريشان حال بودم .
باقلا پخته در كوچه هاي بغداد مي گردانيدم و او را فروخته وسيلة معاش ميكردم .
اتفاقأ روزي ديگ باقلا برداشته بيرون رفتم و در آن روز هوا سرد بود و باران مي باريد و مرا جامه اي كه از سرما و باران نگاه دارد نبود .
گاهي از شدتِ سرما مي لرزيدم و گاهي به آبِ باران مي افتادم و بدان حالت از پايِ قصر جعفر وزير مي گذشتم .
ناگاه جعفر را از منظرة قصر چشم بر من افتاد و به حالتِ من رحمت آورده خادمي به سويِ من بفرستاد .
خادم مرا به نزد جعفر برد .
در آن هنگام زنان و خاصگان جعفر در نزدِ او نشسته بودند .
چون جعفر مرا بديد به من گفت : هرچه باقلا تو را هست به حاضران بفروش .
من پيمانه بگرفتم و به هريك از حاضران پيمانه اي از باقلا پيمودم .
پس هر يك از ايشان پيمانة مرا پُر زر كرده به من مي دادند تا اين كه من هرچه باقلا داشتم بفروختم و زرها جمع كردم .
آن گاه جعفر به من گفت آيا از باقلا چيزي به ديگ اندر مانده است يا نه ؟
من گفتم نمي دانم . پس ديگ را جستجو كرده يك دانه باقلا پديد آوردم .
جعفر وزير آن يك دانه باقلا از من بگرفت و او را دو نيمه بشكست .
نيمه اي خود برداشته و نيمه اي به يكي از زنان خود بداد وبه او گفت : اين نيمه باقلا به چند دينار مي خري ؟
آن زن گفت : به دو برابر اين زرها كه مرد باقلا فروش جمع آورده است بخرم .
مرا از اين سخن عقل حيران گشت و با خود گفتم كه چنين كار محال است .
پس من در عجب بودم و سر در گريبانِ فكرت داشتم كه ناگاه آن زن كنيزكان خود را فرمود دو برابر آن زرها كه من داشتم حاضر آورده به من بدادند .
آن گاه جعفر گفت : من اين نيمة ديگر را به دو برابر همة اين زرها شِري كنم ( = مي خرم ) .
پس خادمان را به حاضر آوردنِ زر بفرمود و دو برابر همة آن زرها زر به من بداد و همه زرها را جمع آورده ديگ مرا پُر از زر كرد . من زر برداشته بازگشتم و به بصره آمده با آن مال به بازرگاني بنشستم و از آن مال ، مالي بسيار اندوخته ان .
هرگاه در هر سال هزار دينار به احسانِ جعفرِ برمكي تو را بدهم زياني به من نخواهد رسيد كه رَحمَتِ حَق به روانِ جعفر باد .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ در تاريخ بيهقي از قول هارون الرشيد نقل شده است كه گفت : ما استوزرالخلفاء مثل يحيي ـ يعني هرگز خلفاي عباسي كسي مانند يحيي را به وزارت بر نداشتند .
2 ـ نوبهار = بهارنو ، لفظ بهار كه در پهلوي "ويهاره " آمده به معني معبد ( بودايي ) است . اين كلمه با كلمة بخارا كه نام پاي تختِ سامانيان است از يك ريشه است و در حقيقت بهار و بخارا يكي است و آن شهر نيز به نام معبدي كه در آن بوده شهرت يافته است . بديهي است كه اين كلمه غير از بهار معروف است كه در فارسي دو معني دارد . يكي نام نخستين فصل سال و ديگري شكوفه بهار نارنج = شكوفة نارنج .
3 ـ نوشته اند كه برمك انگشتريي در دست داشت كه هرگز آن را از خود جدا نمي كرد . نگينِ اين انگشتري به سهولت از آن پياده مي شد و درزيرآن مقداري زهر هلاهل تعبيه شده بود.
وقتي از او دربارة علت ساختن وداشتن اين انگشتري سئوال كردند ، گفت : براي اين است كه اگر درجايي به تنگنا افتادم و خود را در خطر ديدم و رويِ رهايي نداشتم آن را " برمكم " و بميرم و از آن روي وي را برمك خواندند . بدين قرار تا آن روز اين شخص نامي ديگر داشته كه از يادِ سازندگان اين داستان موهوم رفته است !

****