۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه

عطار

فريدالدين عطار
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين: مهندس منوچهر كارگر


عطّار


فريد الدين عطار ، شاعر و عارفِ نام آورِ ايران درقرن ششم و آغاز قرن هفتم هجري ( قرن دوازدهم و اوايل قرن سيزدهم ميلادي ) است .
درابتداي حال شغل عطاري را كه از پدر به ارث برده بود ادامه ميداد.بعد
بر اثر تغيير حال در سلك صوفيان و عارفان در آمد و در خدمت مجدالدين بغدادي شاگرد نجم الدين كبري به كسب مقامات پرداخت و بعد از سفرهايي كه كرد در زادگاه خود رحل اقامت افكند و در آنجا بسال 627 هجري (= 1229 ميلادي ) درگذشت و مقبرة او همانجا برقرار است .
وي بحق از شاعران بزرگ متصوفه و كلام ساده و گيرندة او با عشق و شوقي سوزان همراهست و زبان نرم و گفتار دل انگيزش كه از دلي سوخته و عاشق و شيدا بر مي آيد حقايق عرفان را بنحوي خاص در دلها جايگزين ميسازد و توسل او به تمثيلات گوناگون و ايراد حكايات مختلف هنگام طرح يك موضوع عرفاني مقاصد معتكفانِ خانقاهها را براي مردم عادي بيشتر و بهتر روشن و آشكار ميدارد .
عطار به داشتن آثار متعدد در ميان شاعران متصوف ممتازست .
ديوان قصائد و غزلهاي او تكاملي خاص وقابل توجه در غزلهاي عرفاني ملاحظه مي گردد .
غير از ديوان مفصل عطار ، مثنويهاي متعدد او مانند اسرارنامه ، الهي نامه ، مصيبت نامه ، وصيت نامه ، منطق الطير ، بلبل نامه ، شترنامه ، مختار نامه ، خسرو نامه ، مظهرالعجايب ، لسان الغيب ، مفتاح الفتوح ، بيسر نامه ، سي فصل و جز آنها مشهورست .
از ميان اين مثنويهاي دل انگيز كه جملگي با طرح مسائل عرفاني و ايراد شواهد و تمثيلات متعدد همراهست ، از همه مهمتر و شيواتر ، كه بايد آنرا تاج مثنويهاي عطار دانست ، منطق الطيرست .
منطق الطير منظومه ييست رمزي بالغ بر 4600 بيت .
موضوع آن بحث طيورازيك پرندة داستاني بنام سيمرغ(ـ تعريض بحضرت حق) است .
از ميان انواع طيور كه اجتماع كرده بودند ، هُدهُد سمت راهنمايي آنانرا پذيرفت ( = پير مرشد . بسبب تشابهي كه از حيث گزاردن رسالت ميان آندوهست . پير رسالت حق را مي گزارد و هُدهُد از جانب سليمان رسولي ميكرد ) و آنانرا كه هريك بعذري متوسل ميشدند (تعريض بدلبستگي ها و علايق انسان به جهان كه هريك بنحوي مانع سفر او بسوي حق ميشوند ) ، با ذكر دشواريهاي راه و تمثيل بداستان شيخ صنعان ، در طلب سيمرغ به حركت آورد و بعد از طي هفت وادي صعب كه اشاره است به هفت مرحله از مراحل سلوك ( يعني : طلب ، عشق ، معرفت ، استغناء ، توحيد ، حيرت ، فقر و فنا ) ، بسياري از آنان بعلل گوناگون از پاي در آمدند و از آن همه مرغان تنها سي مرغ بي بال و پر و رنجور باقي ماندند كه بحضرت سيمرغ راه يافتند و در آنجا غرق حيرت و انكسار و معترف بعجز و ناتواني و حقارت خود شدند و بفنا و نيستي خود در برابر سيمرغ توانا آگهي يافتند تا بسيار سال برين بگذشت و بعد از فنا زيور بقا پوشيدند و مقبول درگاه پادشاه ( = حق ) گرديدند . اين منظومة عالي كم نظير كه حاكي از قدرت ابتكار و تخيل شاعر در بكار بردن رمزهاي عرفاني و بيان مراتب سير و سلوك و تعليم سالكانست ، از جملة شاهكارهاي جاويدان زبان فارسيست .
نيروي شاعر در تخيلات گوناگون ، قدرت وي در بيان مطالب مختلف و تمثيلات و تحقيقات ، و مهارت وي در استنتاج از بحث ها ، و لطف و شوق و ذوق مبهوت كنندة او در همة موارد و در تمام مراحل خواننده را به حيرت ميافكند.
كتاب تذكرة الاولياء عطار اثر بسيار مهم منثور اين عارف واصل است كه در بيان مقامات عرفا نوشته شد.
***

گوركن

يافت مَردِ گور كَن عمري دراز سائلي گفتش كه چيزي گوي باز
چون تو عمري گور كَندي در مُغاك
چه عجايب ديده اي در زيرِ خاك
گفت اين ديدم عجايب حَسبِ حال كاين سَگِ نَفسَم همي هفتاد سال
گور كَندَن ديد و يك ساعت نَمُرد
يك دَمَم فرمانِ يك طاعب نَبُرد !

***

گلگونه1 مَرد
چون شد آن حلاج 2 بَر دار آن زمان
جُز نا الحق مي نرفتش بَر زبان
چون زبان او همي نشناختند چار دست و پاي او انداختند
زَرد شد چون ريخت از وي خون بسي
سُرخ كي مانَد در آن حالت كسي
گفت چون گلگونة مَردَست خون
روي از گلگونه تَر كردم كنون
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ گلگونه : سُرخاب ، غازه .
2 ـ حلاج : حسين بن منصور حلاج كه بسال 309 هجري ( 921 ميلادي ) بر اثر تعصب فقهاي بغداد و بفتواي آنان بحكم خليفة عباسي بر دار كرده شد .

*

پس از مرگ
اي هَم نَفَسان تا اجل آمد بِسَرِ من
از پاي در افتادم و خون شد جِگرِ من
رفتم . نه چنان كآمدنم روي بود نيز
نه هست اميدم كه كس آيد بِبرِ من
يا چون زِ پَسِ مرگ من آيند زماني
وَز خاك بپرسند نِشان و خَبرِ من
گر خاك زمين جمله بِغَربال ببيزند
چه سود كه يك ذَرّه نيابند اثرِ من
من دانم و من حال خود اندر لَحَدِ تنگ
جز من كِه بِدانَد كه چِه آمد بِسَرِ من
بسيار زِ من دردِ دِل و رنج كشيدند
رَستند كُنون از من و از دردِ سَرِ من
غمهاي دِلَم بَر كِه شمارم كه نيايد
تا روز شمار اين همه غم در شمرِ من
من دستِ تُهي با دِلِ پُر دَرد بِرَفتَم
بُردند بتاراج همه سيم و زرِ من
در ناز بسي شام و سَحَر خوردم و خفتم
نه شام پديدست كنون نه سَحَرِ من
از خواب و خُورِ خويش چِگويم كه نماندست
جز حسرت و تشوير 1 زِ خواب و زِ خُورِ من
بسيار بكوشيدم و هم هيچ نكردم
چون هيچ نكردم چه كند كس هُنرِ من
غافل منشينيد چنين زآنك يكي روز
بَر بَندَد اجل نيز شما را كمرِ من
جان در حَذَر افتاد ولي وقت شد آمد
جانم شد و بي فايده آمد حَذَرِ من
بَر من همه دَرها چو فروبست اجل سخت
تا روزِ قيامت كِه درآيد زِ درِ من؟
در باديه يي ماندم تا روز قيامت
بي مركب و بي زاد، دريغا سَفَرِ من!
ازبس كه خطر هست درين راه مرا پيش
دَم مي نتوان زَد زِ رَهِ پُر خَطَرِ من
دي تازه تَذَروي بُدَم اندر چَمَنِ لطف
امروز فرو ريخت همه بال و پَرِ من
دي در مَقَرِ عّز بصد ناز نشسته
تابوت شد امروز مُقام و مَقَرِ من
از خون كَفَنَم تَر شد و از خاك لَبَم خشك
اينست كنون زيرِ زمين پي سپرِ من
هرگاه كه در ماتمِ من نوحه گر آيد
ماتم زَدِه بايد كه بود نوحه گرِ من
خواهم كه درين واقعه از بس كه بگرييد
بَر گِل شود از اشكِ شما رَهگذرِ من
دردا و دريغا كه بسي ماحَضَرَم2 بود
امروز دريغست همه ماحَضَرِ من
دردا و دريغا كه درين درد ندانيد
يك ذره خبر از من و از خيرو شَرِ من
دردا و دريغا كه ندانم كه كجا شد
آن ديدة بينا و دِلِ راهبرِ من
دردا و دريغا كه زِ آهنگ فرو ماند
در پرده شد آوازِ خوشِ پَرده دَرِ من
دردا و دريغا كه چو درشَست3 فتادم
از درجِ صَدَف ريخته شد سي گُهَرِ4 من
دردا و دريغا كه بصَد دَرد فرو ريخت
همچون گلِ سرخ آن لب همچون شكَرِ من
دردا و دريغا كه مرا خوار نهادند
تا شد گلِ زَرد رُخِ چون قَمَرِ من
دردا و دريغا كه بيك بادِ جهان سوز
در خاكِ لَحَد ريخت همه بَرگ و بَرِ من
دردا و دريغا كه ستردند بيك بار
از دفترِ عمر آيَتِ عَقل و بَصَرِ من
دردا و دريغا كه هم از خشك و تَر ايام
بَر خاك فرو ريخت همه خشك و تَرِ من
عطار دِلي دارد و آن نيز بخون غَرق
تاكي نگرد در دِلِ من دادگرِ من
گر حق بدلم يك نظرِ لطف رساند
حقا كه نيايد دو جهان در نظرِ من
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ تشوير : حسرت ، خجلت .
2 ـ ماحضر : آنچه بتعجيل و شتاب از خوردنيها حاضر شود ، حاضري ، بودني.
3 ـ شست : دام ، تله .
4 ـ مراد دندانهاست كه بتقريب ( سي ) گفته شد .
***


آرامگاه عطار

مولوي

جلال الدين مولوي
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين: مهندس منوچهر کارگر



مولوي

اصلِ جلال الدين مولوي از بلخست ، در كودكي با پدرش بهاء الدين محمد معروف به " بهاء ولد " ( م . 629 هجري = 1230 ميلادي ) مقارن حملة مغول به آسياي صغير رفت و با خاندانش در قونيه مستقر شد و همانجا بزيست تا در سال 672 هجري ( = 1273 ميلادي ) بمرد و مدفنش در آن شهر برقرار و مزار پيروان اوست . او را " مولانا " و " ملاي روم " نيز مي گويند.
تلمّذش در نزد پدرش بهاء ولد صاحب كتاب المعارف و سيد برهان الدين محقق ترمدي از شاگردان بهاء ولد صورت گرفت .
چندي نيز در شام كسب دانش مي كرد و در بازگشت بقونيه بتعليم علوم ديني اشتغال يافت تا با عارفي واصل و بزرگ ، بنام شمس الدين محمدبن علي تبريزي در قونيه ملاقات كرد و از نفس گرم او چنان بتاب و تب افتاد كه ديگر تا دم واپسين سردي نپذيرفت و هيچگاه از ارشاد سالكان وافاضة حقايق الهيه باز نايستاد .
ازين دورة پُر شور كه سي سال از پايان حيات مولوي را شامل بود آثار بي نظير اين استاد بزرگ باقي مانده است .
مثنوي او در شش دفتر ببحر رمل مسدس مقصورست كه در حدود 26000 بيت دارد .
درين منظومه كه آنرا بحق بايد يكي از بهترين نتايج انديشه و ذوق فرزندان آدم و چراغ فروزان راه عرفان دانست ، مولوي مسائل مهم عرفاني و ديني و اخلاقي را مطرح مي كند و هنگام توضيح به ايراد آيات و احاديث و امثال و يا تعريض به آنها مبادرت ميجويد .
غير از مثنوي ديوان غزل هاي او بنام شمس تبريزي ، و مجموعة رباعياتش معروفست .
غزلهاي مولوي بمنزلة درياي جوشاني از عواطف حاد و انديشه هاي بلند شاعرست كه با شيب و فرازها همراه باشد .
كلامش در غالب اين غزلها مقرون بشور و التهاب شديديست كه بر گويندة آن در احوال مختلف دست مي داد .
در همة آنها مولوي با معشوقي نا ديدني و نايافتني كار دارد كه او را يافته و ديده و با او از شوق ديدار و وصال و فراق سخن گفته است.
كلام گيرندة شاعر كه دنبالة سخنان شاعران خراسان ، و در مبني و اساس تحت تأثير آنانست ، شيريني و زيبايي و جلاي خاصي دارد و هميشه با سادگي و رواني و رسايي و بي پيرايگي همراهست .
غير از سخن منظوم ازو آثار منثور " فيه ما فيه " و " مكاتب" و مجالس سبعه را در دست داريم .
***

ني
بشنو از ني چون حكايت مي كند
وزجداييها شكايت مي كند
كز نيستان تا مرا ببريده اند
از نَفيرَم مرد و زن ناليده اند
سينه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگويم شرح درد اشتياق
هركسي كاو دور ماند از اصلِ خويش
بازجويد روزگار وصلِ خويش
من بِهَر جمعيتي نالان شدم
جُفتِ خوشحالان و بَد حالان شدم
هركسي از ظنِ خود شد يارِ من
وز درون من نجست اسرارِ من
سِرِ من از نالة من دور نيست
ليك چشم و گوش را آن نور نيست
تن زِ جان و جان زِ تن مستور نيست
ليك كس را ديدِ جان دستور نيست
آتشست اين بانگ ناي و نيست باد
هركه اين آتش ندارد نيست باد
آتش عشقست كاندر ني فتاد
جوشش عشقست كاندر مي فتاد
ني حريف هركه از ياري بُريد
پرده هايش پرده هاي ما دريد
همچو ني زهري و ترياقي كه ديد ؟
همچو ني دمساز و مشتاقي كه ديد ؟
ني حديث راهِ پُر خون مي كند
قصه هاي عشق مجنون مي كند
مَحرمِ اين هوش جز بي هوش نيست
مَر زبان را مشتري جز گوش نيست
گر نبودي نالة ني را ثمر
ني جهان را پُر نكردي از شكر
در غم ما روزها بي گاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو پاك نيست

*

آرزو
بنماي رُخ كه باغ و گلستانم آرزوست
بگشاي لب كه قند فراوانم آرزوست
اي آفتابِ حُسن برون آ دمي زِ اَبر
كآن چهرة مشعشع تابانم آرزوست
بشنيدم از هواي تو آوازِ طبل باز
بازآمدم كه ساعد سلطانم آرزوست
گفتي زِ ناز : " بيش مرنجان مرا برو ! "
آن گفتنت كه : " بيش مرنجانم " ارزوست
اين نان و آب چرخ چو سيليست بي وفا
من ماهيَم ، نهنگم ، عمّانم آرزوست
يعقوب وار وا اَسَفا همي زَنم
ديدارِ خوب يوسفِ كنعانم آرزوست
وَ الله كه شهر بي تو مرا حبس مي شود
آوارگيّ كوه و بيابانم آرزوست
زين همرهانِ سُست عناصِر دِلَم گرفت
شير خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت زِ فرعون و ظلم او
آن نور روي موسيِ عِمرانم آرزوست
دي شيخ با چراغ همي گشت گرد ِ شهر
كز ديو دَد ملولم ، انسانم آرزوست
گفتند : " يافت مي نشود ، جسته ايم ما ! "
گفت : " آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست ! "

*

مست
من مست و تو ديوانه ، مارا كه بَرَد خانه
صدبار ترا گفتم ، كم خور دوسه پيمانه
در شهر يكي كس را هشيار نمي بينم
هريك بَتَر از ديگر ، شوريده و ديوانه !
جانا بخرابات آي تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبتِ جانانه
هر گوشه يكي مستي دستي زده بر دستي
زآن ساقي سرمستي با ساغر شاهانه
اي لولي بَربَط زن ، تو مست تري يا من ؟
اي پيشِ چو تو مستي افسونِ من افسانه !
تو وقف خراباتي خَرجَت مي و دَخلَت مي
زين دَخل بهشياران مسپار يكي دانه
از خانه برون رفتم ، مستيم بپيش آمد
در هر نظرش مُضمر صد گلشن و كاشانه
چون كشتي بي لنگر كَژ مي شد و مَژ مي شد
وز حسرتِ آن مُرده صد عاقل فرزانه
گفتم زكجايي تو ، تَسخَر زِد و گفت اي جان
نيميم زِ تركستان نيميم زِ فَرغانه
نيميم زِ آب و گِل نيميم زِ جان و دِل
نيميم لبِ دريا باقي همه دُردانه
گفتم كه رفيقي كن با من كه مَنَت خويشم
گفتا كه بنشناسم من خويش زِ بيگانه
من بي سَرو دستارم ، در خانة خُمّارم
يك سينه سخن دارم آن شرح دهم يا نه ؟

*

آشتي

بيا تا قدر يكديگر بدانيم
كه تا ناگه زِ يكديگر نمانيم
كريمان جان فداي دوست كردند
سگي بگذار ، ما هم مردمانيم
غرضها تيره دارد دوستي را
غرضها را چرا از دِل نرانيم
گهي خوشدل شوي از من كه ميرم
چرا مرده پرست و خصم جانيم
چو بَعدِ مرگ خواهي آشتي كرد
همه عمر از غمت در امتحانيم
كنون پندار مُردَم ، آشتي كن !
كه در تسليم ما چون مردگانيم
چو بر گورم بخواهي بوسه دادن
رُخَم را بوسه دِه كاكنون همانيم !
خمش كن مرده وار اي دل ازيرا
بهستي متهم مازين زبانيم

*
افتاده
بُتِ من بطعنه گويد چه ميانِ رَه فتادي ؟
صنما چرا نيفتم بچنين ميي كه دادي ؟
صنما چنان فتادم كه بحشر بر نخيزم
تو چون آن قدح گرفتي سر مَشك را گشادي
شده ام خراب ليكن قَدَري وقوف دارم
كه سَرَم تو بر گرفتي بكنارِ خود نهادي
صنما بچشم مستت كه شراب دار عشقست
بدهي مي و قدح ني ، چه عظيم اوستادي !
قدحي بمن بدادي كه همي زدم دو دَستَك
كه بيك قدح برَستم زِ هزار نامرادي

*
موج سودا
رو سَر بِنِه به بالين تنها مَرا رَها كُن
تَركِ منِ خرابِ شبگردِ مُبتلا كُن
ماييم و موج سُودا شَب تا بِروز تنها
خواهي بيا بِبَخشا خواهي برو جفا كُن
از من گريز تا توهم در بلا نيفتي
بگزين رَهِ سلامت تَركِ رَهِ بلا كُن
ماييم و آبِ ديده در كنجِ غَم خَزيده
بَر آبِ ديدة ما صد جاي آسيا كُن
خيره كُشي است مارا ، دارد دل چو خارا
بُكشدَ كَسَش نگويد : تدبير خونبها كُن
بَر شاهِ خوبرويان واجب وفا نباشد
اي زرد روي عاشق تو صبر كُن ، وفا كُن !
درديست غيرِ مُردن كآن را دوا نباشد؟
پس من چگونه گويم كاين درد را دوا كُن
در خواب دوش پيري در كوي عشق ديدم
با دست اشارَتم كرد كه عزم سوي ما كُن
گر اژدهاست در رَه عشقست چون زُمُرّد
از بَرقُ آن زُمُرّد هين دفع اژدها كُن
بس كُن كه بيخودم من ور تو هنر فزايي
تاريخ بوعلي گو ، تنبيه بو العلا كُن
***

۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۶, شنبه

خيام

خيام
نوشته : استاد ذبيح الله صفا
تنظيم و تدوين:مهندس منوچهر كارگر





خيّام

خيام فيلسوف و رياضي دان و منجم و پزشك و شاعر و نويسندة بزرگ ايران در اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم هجري (قرن يازدهم و دوازدهم ميلادي) است .
ولادتش در نيشابور اتفاق افتاد و اينكه نوشته اند با خواجه نظام الملك طوسي و حسن صباح داعي معروف اسمعيليه همدرس بود ، باطلست .
خيام از طرفداران بزرگ حكمت ابن سينا در عهد خود ، و پزشك و منجم دربار ملكشاه ، بوده است .
در رياضيات چند اثر معروف دارد كه از همه مشهورتر كتابش در جبر و مقابله است .

اين كتاب را " وُپكه " با مقدمه و متن عربي و ترجمة فرانسه در 1851 ميلادي طبع كرده است .
علاوه بر اين خيام در سال 467 هجري ( 1074 ميلادي ) مأمور اصلاح تقويم ايراني شد كه با وجود غلبة اسلام همچنان در ميان ايرانيان معمول بود ؛ و نوروز را كه در نيمة بُرج حوت قرار داشت به اول حمل آورد و ازين راه تقويم جلالي بوجود آمد .
در همين سال خيام به همراهي چند تن از منجمان مأمور ترتيب رصدخانه يي شد كه تا سال 485 هجري ( 1092 ميلادي ) يعني سال فوت ملكشاه دائر بود .
به خيام كتابي در نثر پارسي بنام نوروزنامه نسبت داده ميشود كه با انشائي ساده و شيوا در بيان اسباب پيدايش جشن نوروز و كشف حقيقت آن و اينكه كداميك از شاهان واضع آن بوده و آيين آن جشن و آداب پادشاهان ساساني درين باب و امثال اين مطالب ، نوشته شده است.
وفات خيام را در سال 527 ( 1132 ميلادي ) و 517 ( 1123 ميلادي) نوشته اند و گويا سال 527 ( 1132 ميلادي ) صحيح باشد .
شهرت خيام در ايام زندگي و دوران قريب بآن بيشتر در حكمت و طب و نجوم و رياضيات بود ليكن امروز او را در جهان بيشتر بسبب رباعيات فلسفي لطيفش ميشناسند .
اين رباعي ها بسيار ساده و بي آرايش و دور از تصنع و تكلف و با اينحال مقرون به كمال فصاحت و بلاغت و شامل معاني عالي و جزيل در الفاظ موجز و استوارست .
در اين اشعار خيام افكار فلسفي خود را كه غالبأ در مطالبي از قبيل تَحيّر يك متفكر در برابر اسرار خلقت ، و تأثر از ناپيدائي سرنوشت آدميان، و كوتاهي حيات و مصائب آنست ، بيان ميكند .
او براي آدميان بازگشتي را كه اهل اديان معتقدند ، قائل نيست و چون فناي فرزندان آدم را از مصائب جبران نا پذير ميشمارد ، مي خواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذات آني جبران كند .
با اين همه خيام از انتقادات سخت اجتماعي هم در بعضي از ترانه هاي خود غافل نمانده و علي الخصوص از حمله به علماي رياكار مذهبي كه در عهد او كر و فري و دستگاه و جلالي داشته اند ، باز ننشسته است .
تعيين شمارة واقعي رباعيهاي خيام دشوارست چه بر اثر شهرتي كه ترانه هاي فلسفي او يافت بسياري از ترانه هاي ديگر شاعران نيز بدو منسوب شد و از اين رو درپاره يي از نسخ متأخر عدد آنها به صدها رباعي بالغ گشت ليكن گويا بيش از حدود شصت و شش رباعي را به تحقيق نميتوان از او شمرد و از روي سبك آن شصت و شش رباعي تا حدود 178 رباعي را مي توان به حدس قريب به يقين ازو دانست .
ترجمه ها و تحقيقاتي كه دربارة رباعيات خيام شده فراوان و بغالب زبانهاي جهانست .
از ميان اين ترجمه ها ، آنكه ادوارد فيتز جرالد بنظم انگليسي كرده ، اگر چه وسيلة بزرگي براي شهرت خيام شده است ليكن آنرا تنها بايد اقتباسي از افكار خيام و روش او در بيان مقاصد خويش دانست .

از جملة ترجمه هاي ديگر خيام يكي ترجمة پير سالِه را به فرانسه و ديگر ترجمة ادوارد هِنري وينفيلد را به انگليسي براي نمونه در اينجا اسم ميبرم .

در دايره يي كآمدن و رفتن ماست
آنرا نه بِدايت نه نهايت پيداست
كس مي نزند دََمي دراين عالم راست
كــاين آمدن از كجـا و رفتن بكجاست
*

هَر ذرّه كه بَرخاك زميني بودَست
خورشيد رُخي زُهره جبيني بودست
گرد از رُخِ نازنـــين بآزرم فشان
كآن هم رُخ و زلفِ نازنيني بـودست
**
ابـــرآمدو باز بَرسرِ سبزه گريست
بي بـــادة گلــرنگ نمي بايد زيست
ايـن سبزه كه امروز تماشاگه ماست
تــا سبزة خاك مــا تماشاگه كيست
**
ايــن بحرِ وجود آمده بيرون زِ نَهــفت
كس نيست كه اين گوهرِ تحقيق بِسُفت
هـــر كس سخني از سرِ سودا گفتند
زآن روي كــه هست كس نميداند گفت
**
اين يــك دوسه روزه نوبت عمر گذشت
چـــون آب بجويبار و چون باد بدشت
هرگـــز غم دو روز مـــرا يــاد نگَشت
روزي كه نيامدست و روزي كه گذشت
**
بــر چهرة گل نسيم نوروز خوشست
در صحنِ چمن روي دل افروز خوشست
از دي كه گذشت هرچه گوئي خوش نيست
خوش باش و زدي مگو كه امروز خوشست
**
پيش از من و تو ليل و نهاري بودَست
گـــردنده فلك نيز بكاري بودست
هــرجا كــه قدم نهي تو بر روي زمين
آن مـــردمك چشم نگاري بودست
**
اجـــزاي پياله يي كه در هم پيـوست
بشـــكستن آن روا نميـــدارد مست
چندين سر و پاي نازنين از سر دست
بر مهر كه پيوست و بكين كه شكست
**
دارنده چو تركيب طبايع آراست
از بهر چه او فكندش اندر كم و كاست
گر نيك آمد شكستن از بهر چه بود
ور نيك نيامد اين صُوَر عيب كراست
**
درياب كــه از روح جدا خواهي رفت
در پــــردة اسرارِ فنا خواهي رفت
مي نوش نــــداني زكجــا آمده اي
خوش باش نداني بكجا خواهي رفت
**
فصلِ گل و طرفِ جويبار و لب كشت
بايك دوسه اهل و لعبتي حور سرشت
پيش آر قدح كه باده نوشانِ صبوح
آســوده ز مسجـدند و فارغ زِ كِنشت
**
گويند كسان بهشت با حور خوشست
مــن ميگويم كه آب انگور خوشست
اين نقد بگير و دست ازآن نسيه بدار
كآوازِ دُهُل شنيــدن از دور خوشست
**
مي خوردن و شـاد بودن آيين منست
فارغ بودن زِ كُفر و دين ، دين منست
گفتم به عروسِ دَهـر كابين تو چيست
گفتـــــا دلِ خـُرّمِ تو كابين منست
**
مي نــوش كه عمر جاوداني اينست
خــود حاصِلَت از دورِ جواني اينست
هنــگامِ گل و. باده و ياران سرمست
خــوش باش دمي كه زندگاني اينست
**
نيــكي و بــدي كه در نهاد بشرست
شــادي و غمي كـه در قضا و قَدَرَست
بـــا چرخ مكــن حواله كاند رَهِ عقل
چـــرخ از تو هزار بار بيچاره ترست
**
آنـــانكه محيطِ فضل و آداب شــدند
در جمع كمــــال شمع اصحاب شــدند
رَه زيــن شبِ تاريـــك نبردند برون
گفتنــد فسانه اي و در خــواب شــدند
**
ايــن قافلة عمــر عَجَب مي گــذرد!
دريــاب دمــي كـــه از طــرب مي گذرد
ســـاقي غم فرداي حريفان چه خوري ؟
پيـــش آر پيــاله را كه شب مي گذرد!
**
در دهــــر چو آواز گل تازه دهنـــد
فــــــرماي بُتا كـــه مِي باندازه دهند
از حــور و قصور وز بهشت و دوزخ
فـــارغ بنشين كــــه آن برآوازه دهند
**
يــــك قطرة آب بــود ، با دريا شد
يـــك ذرة خــاك بــــازمين يكتا شد
آمـــد شدن تــواندرين عالم چيست
آمـــد مگسي پـــديــد و ناپــيدا شــد
**
از جـــملة رفتــــگان اين راه دراز
بـــاز آمـــده كيــست تا بما گويد راز

پــس بـر سر اين دوراهة آز و نياز
تـــــا هيچ نمـــاني كه نمي آيي بـاز !
**
جــاميست كه عقل آفريــن مي زَنَدَش
صــد بوســه زِ مهر بر جبين مي زندش
ايــن كوزه گرِ دَهــر چنين جام لطيف
مي ســازد و بــاز بــر زمين مي زندش
**
مـاييم كه اصلِ شــادي و كانِ غميم
ســــرماية داديــم و نــهادِ ستميـم
پــستيم و بلنديم و فزونيم و كميم
آييـنة زنــگ خــورده و جـام جَميم
**
اي آنـــكه نتيـــجة چــهار و هفتي
وز هــفت و چـــهار دايــم اندر تفتي
مي خـــور كه هزار بار بيشت گفتم
بـــاز آمدنت نيست چو رفتي ، رفتي !
*


آرامگاه خيام در نيشابور
***