نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر
داراب
در جزيره زنگيان
داستان هاي حماسي و روايت هاي ملي درختي است تناور كه ريشه در اعتقادهاي ديني و ملي و اجتماعي ايرانيانِ باستان دارد و تنة نيرومندِ آن شاه نامة كوه پيكر استادِ طوس است .
اما در طي قرن هاي متوالي ، در طولِ تاريخ و حتي در دورانِ بعد از اسلام از اين تنه شاخ و برگ هاي فراوان روييده و به صورت داستان هاي حماسي جداگانه در آمده است .
گرشاسب نامة اسدي طوسي ، فرامرز نامه ، بهمن نامه ، جهانگير نامه ، سام نامة خواجوي كرماني ، برزونامه ، كوش نامه و بسيار كتاب هاي ديگر از اين دست ، همه شاخ و برگ اين درخت كهن سالند كه تقريبأ نزديك به تمام آن ها ، نخست متني به نثر داشته اند و سپس شاعري آن متن را يافته يا گزيده و به نظم آورده است .
گرشاسب نامة اسدي طوسي ، فرامرز نامه ، بهمن نامه ، جهانگير نامه ، سام نامة خواجوي كرماني ، برزونامه ، كوش نامه و بسيار كتاب هاي ديگر از اين دست ، همه شاخ و برگ اين درخت كهن سالند كه تقريبأ نزديك به تمام آن ها ، نخست متني به نثر داشته اند و سپس شاعري آن متن را يافته يا گزيده و به نظم آورده است .
اما گاه گاه در ميان اين گونه داستان ها به آثاري بر مي خوريم كه به دلايل مختلف نظم ناشده باقي مانده يا كسي آن را به نظم آورده ولي نسخة منظومِ آن باقي نمانده است .
از قضا دو اثرِ منثور از آن ها هردو به نامِ داراب نامه انتشار يافته اند .
يكي از آن ها به گفتة مصحح آن استاد ذبيح الله صفا به وسيلة مولانا محمد بيغمي در بيانِ داستانِ فيروز شاه پسر داراب نوشته است و مي بايست آن را فيروزنامه يا داستانِ فيروز شاه ناميد و ديگري هم به قولِ ايشان "به واقع داراب نامه و شاملِ داستانِ داراب پادشاه داستاني كيان ، فرزند بهمن و دخترش هماي است و در ذيل اين سرگذشت ، داستان اسكندر و دارايِ دارايان ( = پسر داراب ) و دخترِ او روشنك و ماجراي او با پسر فيلفوس به تفصيل ذكر شده است . "
داستانِ زادن داراب و پنهان كردن او از ايرانيان و پروردنش به شيرِ دايه و آنگاه نهادنش در صندوق و افكندنش در آب و نجاتش بدست گازري كه فرزندش مرده بود ، در اين كتاب بي شباهت به روايت فردوسي نيست منتهي طبعأ از آن مشروح تر است .
بدايت حال داراب در اين داستان نيز برهمان منوالست كه در شاهنامه مي بينيم منتهي از طرفي فردوسي بنابر سيرت خود و يا به پيروي از متوني كه براي شاهنامة منظوم خود داشت داستان را بسيار كوتاه آورده است و از طرفي ديگر راويانِ داستانِ داراب هم مطالب را مشروح تر بيان كرده و هم بتدريج بر آن شاخ و برگهايي افزوده و جريانِ داستان را در بعضي موارد از آنچه در شاهنامه ملاحظه مي كنيم دور كرده اند .
آنچه در اين گفتار مورد نظر ماست يكي از همين" شاخ و برگ " هاست.
داراب با زني به نامِ طمروسيه آشنا مي شود و بدو مهر ميآورد و آن دو در طي ماجراهاي گوناگون و روبه رو شدن با خطرهاي سهمگين دريانوردي به جزيره اي رسيدند و پيري را با غلامان و كنيزان در آن جزيره ديدند .
داراب با زني به نامِ طمروسيه آشنا مي شود و بدو مهر ميآورد و آن دو در طي ماجراهاي گوناگون و روبه رو شدن با خطرهاي سهمگين دريانوردي به جزيره اي رسيدند و پيري را با غلامان و كنيزان در آن جزيره ديدند .
آن پير مهراسب نام داشت و روزي داراب در بيابان كرمان به دادِ او رسيده و جانش را خريده بود .
وي داراب را گرامي داشت و بدو گفت كه يزدان مرا بر تو مهري داده است .
داراب گفت : اي خواجه راست گفتي .
داراب گفت : اي خواجه راست گفتي .
اكنون فضل كن و ما را بگو كه اين چه جزيره اي است و شما كجا خواهيد شدن؟
پير گفت : اين را جزيرة سنكرون گويند .
طمروسيه چون از آن پير اين سخن شنيد روي ترش كرد و گفت بدكاري افتاد ما را .
داراب ، طمروسيه را پرسيد كه از چه بد افتاد ما را ؟
طمروسيه گفت : اين جزيره از آنِ پدرِ آن زنگيان است كه تو ايشان را كشته اي و نام او سنكرون است ، و از عمان تا بدين موضع شش هزار فرسنگ است و اينجا جزاير بسيار است و همه در فرمانِ وي است .
پير گفت : اين را جزيرة سنكرون گويند .
طمروسيه چون از آن پير اين سخن شنيد روي ترش كرد و گفت بدكاري افتاد ما را .
داراب ، طمروسيه را پرسيد كه از چه بد افتاد ما را ؟
طمروسيه گفت : اين جزيره از آنِ پدرِ آن زنگيان است كه تو ايشان را كشته اي و نام او سنكرون است ، و از عمان تا بدين موضع شش هزار فرسنگ است و اينجا جزاير بسيار است و همه در فرمانِ وي است .
بايد كوشيد تا زودتر از اينجا بگذريم كه اين سنكرون به هر روي به طلبِ ما كس فرستاده باشد و اندر همة جهان ما را جويد .
اكنون جهد كنيد تا زودتر رويم .
داراب آن پير را گفت : چرا مانده اي ؟
پير گفت : بدان سبب كه در پيش راه نا ايمن است .
داراب بخنديد و گفت : اي خواجه مگر فراموش كردي كه من چه كردم به زخمِ ( = ضربه ) مشت با آن زنگيان ؟
پير گفت : آري اي فرزند ، وليكن بدان كه اين ها به عدد سخت بسيارند.
داراب گفت : برخيز و بدين جزيره اندر آي و از بهرِ من كماني سخت محكم بخر و پنجاه چوبه تير و بعد از آن از هيچ كس باك مدار اگرچه همة زنگيان پيشِ تو آيند .
پير شاد شد و گفت : تو نيز با من رنجه شو و بدين جزيره درآي تا هركدام كه تو پسند كني از جهتِ تو بخرم .
داراب برخاست و با پير برفت .
داراب آن پير را گفت : چرا مانده اي ؟
پير گفت : بدان سبب كه در پيش راه نا ايمن است .
داراب بخنديد و گفت : اي خواجه مگر فراموش كردي كه من چه كردم به زخمِ ( = ضربه ) مشت با آن زنگيان ؟
پير گفت : آري اي فرزند ، وليكن بدان كه اين ها به عدد سخت بسيارند.
داراب گفت : برخيز و بدين جزيره اندر آي و از بهرِ من كماني سخت محكم بخر و پنجاه چوبه تير و بعد از آن از هيچ كس باك مدار اگرچه همة زنگيان پيشِ تو آيند .
پير شاد شد و گفت : تو نيز با من رنجه شو و بدين جزيره درآي تا هركدام كه تو پسند كني از جهتِ تو بخرم .
داراب برخاست و با پير برفت .
چون به بازارِ كمان گران در آمدند .
داراب نگاه كرد ، شهري آبادان و انبوه ديد و چند دوكان كمان گري و تيرگري ، و خرپشته اي ساخته در آن بازار و بهوا بركشيده .
دلال پيش ايشان بيامد و گفت شما را چه بايد ؟
پير گفت : بدان كه اين پسرِ من است و من از بهرِ وي كماني بخرم .
دلال پيش ايشان بيامد و گفت شما را چه بايد ؟
پير گفت : بدان كه اين پسرِ من است و من از بهرِ وي كماني بخرم .
كماني سخت و محكم بنزديك ما بيار ، دلالي بدهيم .
دلال دست ايشان بگرفت و به نزديك مهتر كمان گران ببرد و گفت در خورد بازوي اين برنا كماني همي بايد .
مهتر چندِ پنجاه كمان پيش داراب نهاد ، داراب پسند نمي كرد .
گفت هرچند در بازار كمان است بياريد تا اين برنا به جزاير ديگر نگويد كه من اندر جزيرة سنكرون كمان نيافتم .
دلال دست ايشان بگرفت و به نزديك مهتر كمان گران ببرد و گفت در خورد بازوي اين برنا كماني همي بايد .
مهتر چندِ پنجاه كمان پيش داراب نهاد ، داراب پسند نمي كرد .
گفت هرچند در بازار كمان است بياريد تا اين برنا به جزاير ديگر نگويد كه من اندر جزيرة سنكرون كمان نيافتم .
كمان ها بياوردند .
داراب گفت : اي خواجه اين ها چيزي نيست ، كماني بيار كه در خوردِ بازوي من باشد .
برادرش گفت : آن كماني كه يادگارِ پدرِ ماست برويد و بياوريد .
داراب گفت : اي خواجه اين ها چيزي نيست ، كماني بيار كه در خوردِ بازوي من باشد .
برادرش گفت : آن كماني كه يادگارِ پدرِ ماست برويد و بياوريد .
برفتند و بيآوردند و در پيشِ داراب نهادند .
داراب گفت : به دستوري ( = اجازه ) اين كمان را دركشم ؟
مرد گفت : اندركش .
داراب اندركشيد و كمان خرد بشكست و مردم بازار در تعجب مانده بودند.
مهتر بازار گفت : اكنون ما را كاري بايد كردن كه اين برنا را طَيّره سازيم ( = خشمگين كنيم ) .
برادرش گفت : چه خواهي كردن ؟
مهتر گفت : آن جفت كمان را كه بهرِ آرايش بازار ساخته ايم بياريم تا بنگريم كه چه كند .
داراب گفت : به دستوري ( = اجازه ) اين كمان را دركشم ؟
مرد گفت : اندركش .
داراب اندركشيد و كمان خرد بشكست و مردم بازار در تعجب مانده بودند.
مهتر بازار گفت : اكنون ما را كاري بايد كردن كه اين برنا را طَيّره سازيم ( = خشمگين كنيم ) .
برادرش گفت : چه خواهي كردن ؟
مهتر گفت : آن جفت كمان را كه بهرِ آرايش بازار ساخته ايم بياريم تا بنگريم كه چه كند .
و آن چنان بود كه پسران سپهبدِ آن ولايت را سور كرده بودند و كمان گران از بهر سور و آرايش و تعبيه را جفتي كمان ساخته بودند بس عظيم و سخت محكم .
پس دو مرد با قوت برفتند و به حيله آن دو كمان را بيآوردند .
خبر اندر آن جزيره افتاد كه برنايي آمده است كه اندر جزيره هر كماني كه بود همه را بكشيد و بشكست و هرچه اندر بازار كمان گران مردم بود همه روي بدان جزيره آوردند به نظارة داراب و هركس به انگشت اشارت مي كردند كه آن جوان است كه در پهلوي آن پير نشسته است ، كه از ناگاه آن هردو مرد آن دو كمان را بيآوردند و پيشِ داراب بنهادند .
مهتر ، داراب را گفت : دانم كه اين كمان تو را خوش آيد .
داراب ، هر دو كمان را برداشت و چپ و راست و پشت و بالاي او نگاه كرد .
مهتر ، داراب را گفت : دانم كه اين كمان تو را خوش آيد .
داراب ، هر دو كمان را برداشت و چپ و راست و پشت و بالاي او نگاه كرد .
آنگاه مهتر بازار را گفت كه كشم ؟
گفت شايد .
داراب ، آن هردو كمان به دست چپ گرفت و به دست راست باري دو سه خوش كرد و آنگاه بكشيد چنانكه تا گوش بيآورد و همه را عجب آمد .
مهتر بازار گفت : بخر اكنون چو در خوردِ بازوي خود يافتي .
داراب گفت : وقتِ كوشش و مصاف دو كمان نتوان كار بستن .
داراب ، آن هردو كمان به دست چپ گرفت و به دست راست باري دو سه خوش كرد و آنگاه بكشيد چنانكه تا گوش بيآورد و همه را عجب آمد .
مهتر بازار گفت : بخر اكنون چو در خوردِ بازوي خود يافتي .
داراب گفت : وقتِ كوشش و مصاف دو كمان نتوان كار بستن .
من دلالي شما هرچه بخواهيد بدهم مرا كماني سخت بياريد .
استادِ بازار تدبير كرد و گفت چكنيم ؟
استادِ بازار تدبير كرد و گفت چكنيم ؟
در ميان ايشان زيركي بود، گفت : اي آزادمردان مرا تدبيري ياد آمد.
گفتند چگونه ؟
گفت : پادشاه ولايت ما را كماني هست بزنجير از پيشِ در كوشك آويخته و سنكرون گفته است هركه بيايد و اين كمان را بكشد من دخترِ خويش را به زني به او بدهم و در مملكت او را شريك سازم .
گفت : پادشاه ولايت ما را كماني هست بزنجير از پيشِ در كوشك آويخته و سنكرون گفته است هركه بيايد و اين كمان را بكشد من دخترِ خويش را به زني به او بدهم و در مملكت او را شريك سازم .
اگر اين جوان برود و آن كمان را بكشد دولتش ياري كند .
همه بر اين اتفاق كردند .
در اين حديث بودند كه سنكرون از شكار باز آمد همچون برجِ قلعه اي و نقيبان در پيش او همي آمدند و جانداران و پيادگان از پس .
در اين حديث بودند كه سنكرون از شكار باز آمد همچون برجِ قلعه اي و نقيبان در پيش او همي آمدند و جانداران و پيادگان از پس .
به آخرِ همه سنكرون بيآمد ، ريش سپيد و روي سياه با غلامي هزار و همچنان رفت تا درِ كوشك فرود آمد و در سراي رفت و از آن نخچيران بفرمود تا كباب كردند تا بخورد و بفرمود تا شراب آوردند و جامي چند بخوردند و شراب در اعضاي ايشان اثر كرد .
چون سنكرون خوش گشت ، حاجب خدمت كرد و گفت اي ملك بازرگاني آمده است و او را پسري است كه هرچه در جزيره كمان بود بعضي را بكشيد و بعضي را بشكست و اكنون دعوي كرده است كه اين كمان كه بر در كوشك ملك آويخته است ، بكشد .
سنكرون مردي هولناك بود ، گفت زود برويد و او را بيآوريد ، برفتند و بازرگان را با داراب بيآوردند .
سنكرون مردي هولناك بود ، گفت زود برويد و او را بيآوريد ، برفتند و بازرگان را با داراب بيآوردند .
بازرگان چون در آمد با داراب خدمت كردند و بايستادند .
چون سنكرون را چشم بر داراب افتاد بفرمود تا طعام آوردند .
در حال برفتند و آهويي فربه با نانهاي سپيد بيآوردند سخت پاكيزه و پيشِ داراب نهادند .
داراب با بازرگان دست به طعام بردند.
در حال برفتند و آهويي فربه با نانهاي سپيد بيآوردند سخت پاكيزه و پيشِ داراب نهادند .
داراب با بازرگان دست به طعام بردند.
بازرگان لقمه اي چند بخورد و دست باز كشيد .
داراب همچنان ميخورد تا همه را خورد .
سنكرون در وي مي نگريست .
داراب همچنان ميخورد تا همه را خورد .
سنكرون در وي مي نگريست .
پس جملة نان ها و آهو را بخورد و دست باز كشيد .
داراب همچنان ديگر چيزي مي طلبيد تا بخورد .
سنكرون گفت : چون من طعام خوردن اورا بديدم دانستم كه او اين كمان بكشد .
داراب همچنان ديگر چيزي مي طلبيد تا بخورد .
سنكرون گفت : چون من طعام خوردن اورا بديدم دانستم كه او اين كمان بكشد .
آنگاه روي به داراب كردو گفت : آن كمان را خواهي كشيدن؟
داراب گفت : اگر اجازتِ شاه باشد بكشم .
سنكرون روي به داراب كرد و گفت : اي جوانمرد زنهار تا به چشم حقارت نگاه نكني كه اين كمان از آنِ اسفنديارِ رويين تن است .
داراب گفت : اگر اجازتِ شاه باشد بكشم .
سنكرون روي به داراب كرد و گفت : اي جوانمرد زنهار تا به چشم حقارت نگاه نكني كه اين كمان از آنِ اسفنديارِ رويين تن است .
و بفرمود تا كمان را از بالاي كوشك فرود آوردند .
داراب چون نيكو نگاه كرد در قبضة كمان نامِ اسفنديار ديد .
داراب چون نيكو نگاه كرد در قبضة كمان نامِ اسفنديار ديد .
آب در ديده بگردانيد و خواست كه بگريد وليكن به شيرمردي خود را نگاه داشت ( 1 ) .
پس داراب نگاه كرد ، بر آن كوشك سري ديد بر شاخِ گوزن آويخته، روي به سنكرون كرد و گفت پيش از آنكه من اين كمان را بكشم بگوي كه بر آن شاخ گوزن آن مرد كيست .
سنكرون گفت : من چون خبر در جزيره ها افكندم كه هركه اين كمان را بكشد من او را داماد خود گردانم ، بدين طمع پسر شاه جزيرة قطران آمد و همين دعوي كرد كه تو مي كني و گفت كه من اين كمان را همي كشم و اگر نتوانم خونِ من شما را مباح است .
پس داراب نگاه كرد ، بر آن كوشك سري ديد بر شاخِ گوزن آويخته، روي به سنكرون كرد و گفت پيش از آنكه من اين كمان را بكشم بگوي كه بر آن شاخ گوزن آن مرد كيست .
سنكرون گفت : من چون خبر در جزيره ها افكندم كه هركه اين كمان را بكشد من او را داماد خود گردانم ، بدين طمع پسر شاه جزيرة قطران آمد و همين دعوي كرد كه تو مي كني و گفت كه من اين كمان را همي كشم و اگر نتوانم خونِ من شما را مباح است .
عاقبت من اين كمان را فرو گرفتم و او نتوانست زه كردن و هرچه اندر جزيره مرد بود آمدند و نتوانستند زه كردن .
پس من سر او را ببريدم و بر اين كنگره نهادم .
پس من سر او را ببريدم و بر اين كنگره نهادم .
اكنون دلم بر تو بسوزد. اگر بداني كه صوابست بكش .
داراب گفت : من اين كمان را بكشم ولي دختر نخواهم .
داراب گفت : من اين كمان را بكشم ولي دختر نخواهم .
آن بگفت و خدمت كرد و آن كمان را بگرفت و روي به سوي ديوار كرد و سه بار كمان را بكشيد بي آنكه بر تن او رنجي رسيدي . آنگاه قبضة كمان را بوسه داد و در پيشِ سنكرون نهاد .
سنكرون گفت :اي پسر اكنون چون چنين كاري كردي چه خواهي تا بدهم.
داراب گفت : هرچه خواهي بده .
سنكرون گفت : چهل چوبه تير است كه از هر پادشاهي ميراث رسيده است . هريكي از آن سام نريمانست .
داراب گفت : تا ببينم .
سنكرون بفرمودتا چهل چوبه تير بيآوردند ودرپيشِ داراب نهادند.
سنكرون گفت :اي پسر اكنون چون چنين كاري كردي چه خواهي تا بدهم.
داراب گفت : هرچه خواهي بده .
سنكرون گفت : چهل چوبه تير است كه از هر پادشاهي ميراث رسيده است . هريكي از آن سام نريمانست .
داراب گفت : تا ببينم .
سنكرون بفرمودتا چهل چوبه تير بيآوردند ودرپيشِ داراب نهادند.
نگاه كرد هر تيري ديد چند خلة كشتي ( = به اندازة دكل كشتي ) و نام سام نريمان بر آن ها نوشته .
داراب شاد شد و آن تيرها را برداشت با آن كمان و بيرون شد و به لب دريا آمد به نزديك طمروسيه . چون به نزديك لب دريا رسيد بازرگان روي به داراب كرد و گفت اي پسر ، اكنون مصلحت نيست بدين جاي بودن كه اگر سنكرون را خبر شود ما را از دست اين قوم نيكو نيايد .
طمروسيه گفت : اي داراب تو از پُر دلي خويش خود را در بلا خواهي انداختن .
داراب گفت: هرچه شما مصلحت ببينيد همان كنم .
بازرگان بفرمود تا كشتي بيآوردند و جملة رخت ها در كشتي بردند و بر روي آب دريا همچون باد روان شدند .
داراب شاد شد و آن تيرها را برداشت با آن كمان و بيرون شد و به لب دريا آمد به نزديك طمروسيه . چون به نزديك لب دريا رسيد بازرگان روي به داراب كرد و گفت اي پسر ، اكنون مصلحت نيست بدين جاي بودن كه اگر سنكرون را خبر شود ما را از دست اين قوم نيكو نيايد .
طمروسيه گفت : اي داراب تو از پُر دلي خويش خود را در بلا خواهي انداختن .
داراب گفت: هرچه شما مصلحت ببينيد همان كنم .
بازرگان بفرمود تا كشتي بيآوردند و جملة رخت ها در كشتي بردند و بر روي آب دريا همچون باد روان شدند .
اما مؤلفِ اخبار و گزارندة اين داستان عجيب نگار ابوطاهر طرسوسي چنين روايت مي كند كه همان ساعت كه داراب پاي از سراي سنكرون بيرون نهاد حاجب گفت : اي ياران اين داراب است و بازگفت داراب اينجا چه ميكند .
باز گشت و پيش سنكرون رفت و گفت اي خداوند اين بُرنا معيّن به داراب مي ماند .
سنكرون گفت : راست گفتي كه جز داراب اين كمان را كسِ ديگر نتواند كشيدن .
سنكرون گفت : راست گفتي كه جز داراب اين كمان را كسِ ديگر نتواند كشيدن .
در ساعت بفرمود كه مهنبل زنگي را بخوانيد .
مهنبل بيآمد ، او را نامزد كرد و گفت برو و با پانصد مرد داراب را بيار كه او كنيزكانِ ما و فرزندانِ مرا كشته است .
مهنبل گفت : فرمانبرداريم و از پيشِ ملك بيرون آمد و با پانصد مرد به لب دريا رفت .
مهنبل بيآمد ، او را نامزد كرد و گفت برو و با پانصد مرد داراب را بيار كه او كنيزكانِ ما و فرزندانِ مرا كشته است .
مهنبل گفت : فرمانبرداريم و از پيشِ ملك بيرون آمد و با پانصد مرد به لب دريا رفت .
هيچ جاي داراب رانديد .
در كشتي ها نشستند و در عقبِ داراب برفتند .
چون روز بگذشت و شب در آمد داراب و آن مرد كشتي را همي راندند ، بازرگان شتاب مي كرد كه زودتر برانيد كه نبايد كه ناگاه اين زنگيان در رسند .
در اين حديث بودند كه ناگاه از پي ايشان بانگ طبل و بوق و سنج و سپيد مهره برخاست .
بنگريستند ، پانصد مرد ديدند همه در كشتي ها نشسته چون دود ميآمدند .
همه به دست و پاي فرومردند (2 ).
داراب گفت : اي جوانمردان مترسيد ، من اين كمان را بكشم . در اين حديث بودند كه زنگيان در رسيدند .
داراب كمان بر گرفت و چشم بر افكند .
مهنبل زنگي را بر گوشه اي ديد ايستاده و سپري از پشيزة ماهي در روي كشيده و ديده هاي ماهي در دست گرفته ( 3 ).
داراب گفت : اي جوانمردان مترسيد ، من اين كمان را بكشم . در اين حديث بودند كه زنگيان در رسيدند .
داراب كمان بر گرفت و چشم بر افكند .
مهنبل زنگي را بر گوشه اي ديد ايستاده و سپري از پشيزة ماهي در روي كشيده و ديده هاي ماهي در دست گرفته ( 3 ).
پس آن تير بگشاد و مهنبل آن سپر در روي كشيد ، آن تير ميانة سپر آمد ، از سپر بگذشت و بر سينة مهنبل رسيد و از پس گذاره كرد و بزد بر گردونة كشتي چنانكه بدان زخم نيمي از آن تختة كشتي بيرون انداخت .
مهنبل در دريا افتاد و آب به كشتي در آمد و كشتي بر گشت و بعضي به كشتي ديگر رفتند و آن كسان كشتي ديگر چون چنان ديدند روي به هزيمت نهادند و هركه در كشتي داراب بود همه بروي آفرين كردند .
زنگيان چون به هزيمت به نزديك سنكرون آمدند گفتند اي خداوند هرچند برفتيم داراب را هيچ جا نيافتيم .
مهنبل در دريا افتاد و آب به كشتي در آمد و كشتي بر گشت و بعضي به كشتي ديگر رفتند و آن كسان كشتي ديگر چون چنان ديدند روي به هزيمت نهادند و هركه در كشتي داراب بود همه بروي آفرين كردند .
زنگيان چون به هزيمت به نزديك سنكرون آمدند گفتند اي خداوند هرچند برفتيم داراب را هيچ جا نيافتيم .
شب بخفتيم ، بامداد يكي كشتي را كم يافتيم .
سنكرون هرچند دريغ خورد هيچ سود نداشت .
سنكرون هرچند دريغ خورد هيچ سود نداشت .
اما چون داراب ديد كه زنگيان به هزيمت شدند ، با آن پير بازرگان با طمروسيه روي به خطرش نهادند و همچنان مي رفتند تا يك شباروز ديگر وكشتي بان در علم ملاحي عظيم استاد بود و سفر دريا بسيار كرده بود .
چون شب درگذشت و روز روشن شد داراب كشتي بان را گفت كه مردم را در اين دريا دل تنگ مي شود.
كشتي بان گفت : اي پسر كسي كه با تو بُوَد آن كس را دل تنگ نگردد.
داراب كشتي بان را بستود و گفت هيچ مي داني كه از اين جا تا قعر دريا چند باشد ؟
كشتي بان گفت لنگر فرو فرستم .
لنگر فرو فرستادند و باز بر كشيدند .
كشتي بان دست بر آنجا نهاد و ببوييد .
كشتي بان گفت : اي پسر كسي كه با تو بُوَد آن كس را دل تنگ نگردد.
داراب كشتي بان را بستود و گفت هيچ مي داني كه از اين جا تا قعر دريا چند باشد ؟
كشتي بان گفت لنگر فرو فرستم .
لنگر فرو فرستادند و باز بر كشيدند .
كشتي بان دست بر آنجا نهاد و ببوييد .
يك نعره بر زد و بيفتاد و بيهوش شد .ساعتي بود ، به هوش آمد .
داراب گفت : اي مهتر تو را چه رسيد كه چنان بي خبر شدي ؟
كشتي بان گفت : اي جوانمرد نژاده ، دوش باد اين كشتي از راه بيفكنده است .
داراب گفت : چه گردد اگر به راه راست باز رويم ؟
كشتي بان گفت از اكنون تا به وقت چاشتگاه كشتي ما به جايي رسد كه اگر ما صد جان داريم يكي نبريم .
داراب گفت : چرا ؟
كشتي بان گفت : همين ساعت به جزيره اي رسيم كه آن را جزيرة محكوي خوانند و در اين جزيره سي هزار مرد مردم خوارند ، اگر آنجا برسيم پرسند كه شما را اين جا كه آورده است ؟
داراب گفت : اي مهتر تو را چه رسيد كه چنان بي خبر شدي ؟
كشتي بان گفت : اي جوانمرد نژاده ، دوش باد اين كشتي از راه بيفكنده است .
داراب گفت : چه گردد اگر به راه راست باز رويم ؟
كشتي بان گفت از اكنون تا به وقت چاشتگاه كشتي ما به جايي رسد كه اگر ما صد جان داريم يكي نبريم .
داراب گفت : چرا ؟
كشتي بان گفت : همين ساعت به جزيره اي رسيم كه آن را جزيرة محكوي خوانند و در اين جزيره سي هزار مرد مردم خوارند ، اگر آنجا برسيم پرسند كه شما را اين جا كه آورده است ؟
مگوئيد بادِ مخالف آورده است كه اگر گوييد يكي را زنده نگذارند و همه را بخورند .
ايشان در اين حديث بودند كه از دور جزيره يي پيدا آمد و بر كنارة جزيره ميلي بود به غايت بلند و پيوسته .
بر سر آن ميل مردي بود نشسته و چشم در دريا نهاده و دُهُلي در گردن انداخته .
چون چشم او بر آن كشتي افتاد دُهُل بزد .
در ساعت از آن زنگيان بَر لبِ دريا آمدند و خبر در جزيره افتاد كه بادِ مخالف كشتي آورده است .
مردم روي به لبِ جزيره نهادند تا غنيمت گيرند .
چون كشتي داراب به لب دريا رسيد بديد كه آن غلامان و كنيزكان به دست و پاي فرو مردند .
داراب خواست كه به جنگ دست بَرَد .
كشتي بان گفت : مكن تا همه جان ها به ياد ندهيم و خاموش باش تا هر كه سخن گويد من جواب او بگويم .
چون كشتي داراب به لب دريا رسيد بديد كه آن غلامان و كنيزكان به دست و پاي فرو مردند .
داراب خواست كه به جنگ دست بَرَد .
كشتي بان گفت : مكن تا همه جان ها به ياد ندهيم و خاموش باش تا هر كه سخن گويد من جواب او بگويم .
تا كشتي بر كناره رسيد ، جمله از كشتي بيرون آمدند و در ميان آن زنگيان حاجبي بود كه او را ارقد زنگي گفتندي ، درآمد و داراب و جملة كسان بازرگان را و بازرگان را در پيش كرد و پيشِ شاه آورد .
و در آن جزيره شاهي بود نام او خواريق .
داراب چون نگاه كرد خواريق را ديد در چهار بالش نشسته بود و قباي كرباسين سياه پوشيده و كلاه نمدين چهار شاخ اندر سر نهاده و حلقة آهنين در بيني كشيده و انگشتريني از آهن در انگشت كرده وبر تخت زرين نشسته و چهل تن زنگي در پيش او ايستاده هريكي استخواني در دست گرفته.
داراب چون نگاه كرد خواريق را ديد در چهار بالش نشسته بود و قباي كرباسين سياه پوشيده و كلاه نمدين چهار شاخ اندر سر نهاده و حلقة آهنين در بيني كشيده و انگشتريني از آهن در انگشت كرده وبر تخت زرين نشسته و چهل تن زنگي در پيش او ايستاده هريكي استخواني در دست گرفته.
چون داراب قد و قامت او بديد گفت اين ديو است .
طمروسيه و آن كنيزكان به دست و پاي فرومردند .
پس داراب را سهمي در دل افتاد .
خواريق روي به بازرگان كرد وگفت : شمارابادِ مخالف اينجا آورده است؟
بازرگان گفت : ني كه قاصد ( = به قصد و نيت خود ) به اينجا آمده ايم كه از كرمِ شما بسيار بر آسوده ايم و غلام و كنيزك فروخته ايم ، اين بار نيز آمديم.
خواريق گفت : اين ها، هنري دارند ؟
بازرگان گفت : اين هژده كنيزك مطربه و رقاص اند و قَوّال و اين غلامان تيغ زن و تير انداز .
طمروسيه و آن كنيزكان به دست و پاي فرومردند .
پس داراب را سهمي در دل افتاد .
خواريق روي به بازرگان كرد وگفت : شمارابادِ مخالف اينجا آورده است؟
بازرگان گفت : ني كه قاصد ( = به قصد و نيت خود ) به اينجا آمده ايم كه از كرمِ شما بسيار بر آسوده ايم و غلام و كنيزك فروخته ايم ، اين بار نيز آمديم.
خواريق گفت : اين ها، هنري دارند ؟
بازرگان گفت : اين هژده كنيزك مطربه و رقاص اند و قَوّال و اين غلامان تيغ زن و تير انداز .
پس خواريق فرمود تا مجلس بيآراستند و شراب ها در جام هاي بلورين كردند و كنيزكان رودها بساختند و نوازدن گرفتند .
چنگ هاي بخاري و دَف هاي سمرقندي و چغانه هاي نيشابوري و طنبورهاي كوهي و آنچه بدين ماند ، چنان كه بانگ چنگ به هوا بر شد .
خواريق به چشم زنگيي را اشارت كرد .
چنگ هاي بخاري و دَف هاي سمرقندي و چغانه هاي نيشابوري و طنبورهاي كوهي و آنچه بدين ماند ، چنان كه بانگ چنگ به هوا بر شد .
خواريق به چشم زنگيي را اشارت كرد .
آن زنگي در آمد و يكي از غلامان را در ربود و يك ساعت بود ، بيآمد و آن غلام را بريان كرده بيآورد !
زنگيان آن را از يكديگر ربودن گرفتند و مي خوردند .
زنگيان آن را از يكديگر ربودن گرفتند و مي خوردند .
*
حوادثِ داستان مانند حلقه هاي زنجير ، با استحكام و دلپذيريِ تمام يكي پس از ديگري فرا مي رسند و خوانندة كتاب را ، اگر فقط اهل سرگرمي باشد ، مشغول و شگفت زده مي كنند و اگر كسي اهل تحقيق و تأمل باشد ، در هر قسمت از آن نكته ها و مطالبي مي يابد كه بسيار پُر فايده است .
از لغت ها و اصطلاحات نادر و وصف صحنه هاي گوناگون نيز دو بزم آرايي و مي گساري و توصيف زيبا رويان و پهلوانان و نام سلاح ها و طرز كار فرمودن آن و صحنه هاي شكار و چوگان بازي و گوي زدن و زندگي اجتماعي مردم و بسيار مسائل ديگر . . . در جاهايي كه نويسندة داستان به رسم نقالان و قصه خوانان زبان آوري مي كند و براي شگفت زده كردن شنوندگان الفاظ و عبارات زيبا و مطنطن و احيانأ مسجع به كار مي برد ( كه به احتمال قوي شنوندگان وي معني آن را در نمي يافتند ولي از فصاحت و لفاظي گوينده در شگفت ميشدند) يا جاهايي كه به مناسبتِ سياقِ داستان به بعضي آداب و رسوم و آيين هاي اجتماعي اشاره مي كند ، مي توان بخش هاي بسيار زيبا و آمزنده در كتاب يافت .
مثلا داراب در مجلس هماي شاه ايران نشسته است .
موبد بارگاه هماي ، مردي جمهرون نام مي آيد و سر در گوش هماي مي گذارد و آهسته چيزي مي گويد .
آنگاه " داراب روي به جمهرون كرد و گفت : اي پيرِ بي خِرَد اين قدر نداني كه مهمان را نيكو بايد داشت ، يكي به ايمني ، كه حديث در زير پرده نكني و چنان گويي كه او ميشنود . ديگر به يك كاسه طعام بايد خوردن تا به ايمني بخورد ، و ديگر روي بر مهمان تازه داري و گربه را بانگ بر نزني ، و ديگر نگويي كه بخور ، و ديگر كوزة آب بر بالين او نهي ، و ديگر خانه بر او زندان نكني و اگر گويد بروم بازش نداري . اكنون بيآمدي و در گوشِ او سخني گفتي تا گفت خاموش باشيد . . . شما در هلاكِ من مي كوشيد ! "
نويسنده درهنگام توصيف زيبايي مردانه و پهلواني داراب چنين مينويسد:
" داراب خُود از سر برداشت و بركوهة زين نهاد . رويي پديد آمد چون صد هزار نگار ، صد هزار قطره عرق بر روي او نشسته ، و جَعدِ سياه چون مرزَنگوش ( 4 )، دو چشم چون دو نرگس زيبا و ابرو چون كمان غازيان .
رويي گرد و گردني سطبر و بالايي چون سرو ، و فرة ايزدي از روي وي همي تافت چنان كه نور آفتاب را غلبه مي كرد . هماي چون آن روي خوب داراب را بديد ديگر بار شير از پستانش روان شد .
هماي گفت : اينت عجب كاري ، او را چشم در ديدار داراب بماند .
واپسين توصيف داراب نامه دربارة پيش بيني هاي نجومي است :"
مثلا داراب در مجلس هماي شاه ايران نشسته است .
موبد بارگاه هماي ، مردي جمهرون نام مي آيد و سر در گوش هماي مي گذارد و آهسته چيزي مي گويد .
آنگاه " داراب روي به جمهرون كرد و گفت : اي پيرِ بي خِرَد اين قدر نداني كه مهمان را نيكو بايد داشت ، يكي به ايمني ، كه حديث در زير پرده نكني و چنان گويي كه او ميشنود . ديگر به يك كاسه طعام بايد خوردن تا به ايمني بخورد ، و ديگر روي بر مهمان تازه داري و گربه را بانگ بر نزني ، و ديگر نگويي كه بخور ، و ديگر كوزة آب بر بالين او نهي ، و ديگر خانه بر او زندان نكني و اگر گويد بروم بازش نداري . اكنون بيآمدي و در گوشِ او سخني گفتي تا گفت خاموش باشيد . . . شما در هلاكِ من مي كوشيد ! "
نويسنده درهنگام توصيف زيبايي مردانه و پهلواني داراب چنين مينويسد:
" داراب خُود از سر برداشت و بركوهة زين نهاد . رويي پديد آمد چون صد هزار نگار ، صد هزار قطره عرق بر روي او نشسته ، و جَعدِ سياه چون مرزَنگوش ( 4 )، دو چشم چون دو نرگس زيبا و ابرو چون كمان غازيان .
رويي گرد و گردني سطبر و بالايي چون سرو ، و فرة ايزدي از روي وي همي تافت چنان كه نور آفتاب را غلبه مي كرد . هماي چون آن روي خوب داراب را بديد ديگر بار شير از پستانش روان شد .
هماي گفت : اينت عجب كاري ، او را چشم در ديدار داراب بماند .
واپسين توصيف داراب نامه دربارة پيش بيني هاي نجومي است :"
گفت : يكي از راز اختر بلند بازجوي و سعد و نحس طلب كن تا ببينم كه جهان را مهرِ اين كودك نياز هست و بودنيش هست اندرجهان ؟
موبَد اصطرلاب بخواست و برابر آفتاب رفت و حُرّاقة او بگرفت و به كوي بصارت فرو شد و به ضمير روشن و طبع صافي نظري بر افكند و بر فلك بيست و نه هزار ستاره بديد از ساكن و متحرك ، و رنج تمام ببرد.
چون از راز اختر بلند واقف شد برگشت و پيش امير آمد و گفت كه : دانا خداي است عزو جل ، وديگر كس غيب نداند .
اما من از روي حساب چنان ديدم كه جهان را مهر اين كودك نياز است و از امروز تا هفده سال ملك هفت اقليم بگيرد و جهان را جهانيبان شود . "
موبَد اصطرلاب بخواست و برابر آفتاب رفت و حُرّاقة او بگرفت و به كوي بصارت فرو شد و به ضمير روشن و طبع صافي نظري بر افكند و بر فلك بيست و نه هزار ستاره بديد از ساكن و متحرك ، و رنج تمام ببرد.
چون از راز اختر بلند واقف شد برگشت و پيش امير آمد و گفت كه : دانا خداي است عزو جل ، وديگر كس غيب نداند .
اما من از روي حساب چنان ديدم كه جهان را مهر اين كودك نياز است و از امروز تا هفده سال ملك هفت اقليم بگيرد و جهان را جهانيبان شود . "
*
متن داراب نامه داراي حدود 1160 صفحه است و بديهي است كه آنچه در اين گفتار آورده ايم قطره اي است از دريا و باز بايد تقاضاي دائمي خود را تكرار كنيم كه جوانان خود اين كتاب را به دست آورند و بخوانند و لذت ببرند .
مولف يا بهتر بگوئيم گزارندة داراب نامه ابوطاهر طرسوسي است كه نامش درگفتار ما آمده است .
از احوال او تقريبأ هيچ نمي دانيم ، اما وي را ويِ كتاب هاي متعددي است كه يكي از ديگري دلكش تر و زيبا ترند.
از ميان كتاب هاي او حماسة ابو مسلم يا " ابومسلم نامه " بيش از ديگر آثارش شهرت يافته است .
بخشي از آن كتاب را نيز در آينده به نظر دوستداران فرهنگ و ادب ايران خواهيم رساند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ چنان كه مي دانيم داراب فرزند بهمن واو پسر بزرگ اسفنديار است . تأثر داراب از آن روي بود كه كمانِ نياي خويش را در آن جايگاهِ دور دست در جزيرة زنگيان مي ديد .
2 ـ به دست و پاي فرو مردن : سخت نگران و مضطرب و ناراحت شدن و همان است كه ما امروز آن را دست و پاي خود را گم كردن مي گوييم .
3 ـ پشيزه به معني فَلسِ ماهي است .
به گمان نويسنده در دريا ماهي هايي وجود داشته كه مي توانستند يك فلس آن را سپر خود سازند .
ديدة ماهي ـ = چشم هامي (هم نوعي سِلاح است و مؤلف در جايي ديگر دربارة آن توضيح مي دهد : ديوَكي ( نتم يكي از زنگيان ) ديدة ماهي داشت هر يكي پنج من و شش من ، پرورده در اخلاط ها ( مواد مختلف ) چنان كه اگر بر سنگ زدي سنگ را پاره كردي و آن را هيچ المي نرسيدي از سختي كه بود .
4 ـ مرزنگوش يا مرزنجوش به فتح اول و سوم گياهي است از تيرة نعنائيان كه در نواحي گرم و مرطوب مي رويد و از آن اسانسي مي گيرند كه عطري ملايم و مطبوع دارد .
مولف يا بهتر بگوئيم گزارندة داراب نامه ابوطاهر طرسوسي است كه نامش درگفتار ما آمده است .
از احوال او تقريبأ هيچ نمي دانيم ، اما وي را ويِ كتاب هاي متعددي است كه يكي از ديگري دلكش تر و زيبا ترند.
از ميان كتاب هاي او حماسة ابو مسلم يا " ابومسلم نامه " بيش از ديگر آثارش شهرت يافته است .
بخشي از آن كتاب را نيز در آينده به نظر دوستداران فرهنگ و ادب ايران خواهيم رساند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ چنان كه مي دانيم داراب فرزند بهمن واو پسر بزرگ اسفنديار است . تأثر داراب از آن روي بود كه كمانِ نياي خويش را در آن جايگاهِ دور دست در جزيرة زنگيان مي ديد .
2 ـ به دست و پاي فرو مردن : سخت نگران و مضطرب و ناراحت شدن و همان است كه ما امروز آن را دست و پاي خود را گم كردن مي گوييم .
3 ـ پشيزه به معني فَلسِ ماهي است .
به گمان نويسنده در دريا ماهي هايي وجود داشته كه مي توانستند يك فلس آن را سپر خود سازند .
ديدة ماهي ـ = چشم هامي (هم نوعي سِلاح است و مؤلف در جايي ديگر دربارة آن توضيح مي دهد : ديوَكي ( نتم يكي از زنگيان ) ديدة ماهي داشت هر يكي پنج من و شش من ، پرورده در اخلاط ها ( مواد مختلف ) چنان كه اگر بر سنگ زدي سنگ را پاره كردي و آن را هيچ المي نرسيدي از سختي كه بود .
4 ـ مرزنگوش يا مرزنجوش به فتح اول و سوم گياهي است از تيرة نعنائيان كه در نواحي گرم و مرطوب مي رويد و از آن اسانسي مي گيرند كه عطري ملايم و مطبوع دارد .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر