پورياي ولي
نوشته : دكتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر كارگر
نوشته : دكتر محمدجعفر محجوب
به کوشش: مهندس منوچهر كارگر
شادروانان : دكتر محمدجعفر محجوب و نادر نادرپور
پورياي ولي
پير پهلوانان ، شاعر ، عارف
هيچ ايراني ، بلكه هيچ فارسي زباني نيست كه با داستان ها و آدابِ پهلواني و پهلوانان سر و كار داشته و روزي گذارش به زورخانه افتاده باشد و نام پورياي ولي را نشنيده باشد و شايد در هيچ جلسه ي ورزشِ باستاني نيست كه ازاين پهلوانِ عارف به تجليل و احترامي نزديك به تقديس ياد نشود.
اين شخص وجود واقعي تاريخي داشته ، درقرن هفتم و ربع اول قرن هشتم هجري ميزيسته.
در لغت نامه دهخدا آمده است كه اصلِ او از مردم گنجه بوده ولي خود به خوارزم منتسب است و تخلصِ شعريش قتالي است :
اين شخص وجود واقعي تاريخي داشته ، درقرن هفتم و ربع اول قرن هشتم هجري ميزيسته.
در لغت نامه دهخدا آمده است كه اصلِ او از مردم گنجه بوده ولي خود به خوارزم منتسب است و تخلصِ شعريش قتالي است :
پهلوان محمود قتالي خوارزمي .
رضاقلي خان هدايت در تذكره رياض العارفين خود آورده است :
" گويند كسي در قوت با وي برابري نكرده ، بعضي او را پسر پورياي ولي دانسته و برخي اين لقب را بر خود آن جناب بسته"
سپس گويد : اين دومي صحيح تر است .
رضاقلي خان هدايت در تذكره رياض العارفين خود آورده است :
" گويند كسي در قوت با وي برابري نكرده ، بعضي او را پسر پورياي ولي دانسته و برخي اين لقب را بر خود آن جناب بسته"
سپس گويد : اين دومي صحيح تر است .
در ترجمه ي حالش وي ادامه ميدهد :
به هرتقدير عارفي كامل و كاملي واصِل بوده ، حقايق و معارف بسيار از وي بروز و ظهور نموده ، مثنوي كنزالحقايق از منظوماتش آن جناب است .
بعضي از اشعار آن كتاب و گلشن ( مقصود گلشن رازِ شيخ محمود شبستري است ) به هم آميخته ، غالبا از كنز الحقايق بوده باشد زيرا . . . كنز الحقايق در ۷۰۳ پايان يافته و شيخ شبستري هفده سال بعد از آن گلشن را منظوم نموده .
وفاتش در سنه ي ۷۲۲ ه . ق . ، مزارش در خيوه خوارزم است .
گويند در شبي كه وفات يافت اين رباعي را گفت و علي الصباح مُرده بر سجاده اش يافتند .
به هرتقدير عارفي كامل و كاملي واصِل بوده ، حقايق و معارف بسيار از وي بروز و ظهور نموده ، مثنوي كنزالحقايق از منظوماتش آن جناب است .
بعضي از اشعار آن كتاب و گلشن ( مقصود گلشن رازِ شيخ محمود شبستري است ) به هم آميخته ، غالبا از كنز الحقايق بوده باشد زيرا . . . كنز الحقايق در ۷۰۳ پايان يافته و شيخ شبستري هفده سال بعد از آن گلشن را منظوم نموده .
وفاتش در سنه ي ۷۲۲ ه . ق . ، مزارش در خيوه خوارزم است .
گويند در شبي كه وفات يافت اين رباعي را گفت و علي الصباح مُرده بر سجاده اش يافتند .
امشب زِ سَرِ صِدق و صفاي دلِ من
در ميكده آن هوش رُباي دلِ من
جامي به كَفَم داد كه بستان و بنوش
گفتم نخورم ، گفت براي دلِ من
اين است خلاصه ي آنچه در تذكره هاي گوناگون
در ترجمه ي احوالِ وي مييابيم .
"اين تذكره ها بخشي كوتاه از مثنوي كنزالحقايق ، چند رباعي و تك بيت نيز از او نقل كرده اند ، همي و بس .
شادروان دهخدا در پايان ترجمه ي بسيار كوتاهي كه از احوالِ وي در ذيلِ پورياي ولي آورده ( زير نام قتالي ، محمود ، يا پهلوان محمود چيزي در لغت نامه نيامده است ) اين جمله را افزوده است :
در ترجمه ي احوالِ وي مييابيم .
"اين تذكره ها بخشي كوتاه از مثنوي كنزالحقايق ، چند رباعي و تك بيت نيز از او نقل كرده اند ، همي و بس .
شادروان دهخدا در پايان ترجمه ي بسيار كوتاهي كه از احوالِ وي در ذيلِ پورياي ولي آورده ( زير نام قتالي ، محمود ، يا پهلوان محمود چيزي در لغت نامه نيامده است ) اين جمله را افزوده است :
درباره ي پورياي ولي افسانه هايي در ميانِ پهلوانان و زورخانه كاران رايج است .
" اما هيچ اشاره اي به اين افسانه ها نمي كند . "
راستي اين افسانه ها چيست ؟
*
اگر يكي از كتابهاي تذكره ي عارفان ، مانند تذكره اولياي عطار ، نفحات الانسِ جامي و مانند آن را در مطالعه گيريم و به ترجمه ي حالِ عارفانِ بزرگ نظري بيفكنيم مي بينيم اغلب درباره ي آغاز كار و روي آوردن جدي ايشان به تصوف و"تغيير حال" آنان داستان هايي نقل شده است .
اين داستان ها بعضي بسيار ساده هستند چنان كه مثلا فلان عارف سخني از كسي شنيد و در او كارگر افتاد و كارِ دنيا را ترك گفت .
در مورد سنايي غزنوي گفته اند ، كه نخست شاعري ستايشگر و از مداّحانِ دربار بود .
اين داستان ها بعضي بسيار ساده هستند چنان كه مثلا فلان عارف سخني از كسي شنيد و در او كارگر افتاد و كارِ دنيا را ترك گفت .
در مورد سنايي غزنوي گفته اند ، كه نخست شاعري ستايشگر و از مداّحانِ دربار بود .
روزي بَر درِ گُلخَني مي گذشت كه مردي مجذوب معروف به ديوانه ي لاي خوار در آن گلخن بود و با كسي نشسته بود و قدري دُردِ شراب در پيش داشتند .
ديوانه به رفيقِ خود گفت :
بريز به كوري چشم سنائي شاعر كه خدمتِ شاهان مي كند و كمرِ زرين مي بندد و خويشتنِ خويش را در خدمتِ آنان خوار مي دارد . گفته اند شنيدنِ اين سخن چنان در سنائي موثر افتاد كه از آن روز بيتي در ستايش كسي نگفت و از ستايشگري متوسط به حد پيشوايي شعر صوفيانه ترقي يافت .
گاه نيز اين گفته ها كاملا جنبه ي افسانه دارد مانند آنچه درباره ي شيخ عطار گفته اند كه در داروخانه ي ( = دكانِ عطاري ) خود به كار سرگرم بود .
درويشي بر او بگذشت و از او چيزي خواست .
عطار چيزي بدو نداد ، شايد سخني سرد نيز برزبان راند .
درويش بدو گفت : با اين دوستي دنيا كه در دلِ تُست چگونه خواهي مُرد ؟
عطار به درويش گفت : تو چگونه خواهي مُرد ؟
درويش گفت : من چنين ، آنگاه كاسه يا كشكولي را كه در دست داشت زيرِ سَر نهاد و بخُفت و عباي خود را بر سر كشيد .
عطار چيزي بدو نداد ، شايد سخني سرد نيز برزبان راند .
درويش بدو گفت : با اين دوستي دنيا كه در دلِ تُست چگونه خواهي مُرد ؟
عطار به درويش گفت : تو چگونه خواهي مُرد ؟
درويش گفت : من چنين ، آنگاه كاسه يا كشكولي را كه در دست داشت زيرِ سَر نهاد و بخُفت و عباي خود را بر سر كشيد .
چون او را بديدند مُرده بود .
اين واقعه در فريدالدين عطار سخت اثر كرد و در راهِ سلوك ثابت قدم شد .
اين واقعه در فريدالدين عطار سخت اثر كرد و در راهِ سلوك ثابت قدم شد .
پيداست كه اين روايت افسانه مي نمايد .
از اين گونه داستان ها براي تمامِ صوفيانِ بزرگ :
ابوسعيد ، شيخ ابوالحسن ، شبلي ، بايزيد ، جُنيد و حتي مولانا جلال الدين ( در ديدار او با شمس تبريزي ) ساخته اند .
از اين گونه داستان ها براي تمامِ صوفيانِ بزرگ :
ابوسعيد ، شيخ ابوالحسن ، شبلي ، بايزيد ، جُنيد و حتي مولانا جلال الدين ( در ديدار او با شمس تبريزي ) ساخته اند .
يكي از اين داستانها نيز براي پورياي ولي ساخته شده است كه البته مربوط به تغيير حالِ روحي و گشوده شدنِ درهاي معرفت بر دلِ اوست و با پهلواني و زور آوري او كاري ندارد .
خلاصه اين داستان آن است كه پهلوان محمود ، همچنان كه در ترجمه ي حالش نيز نوشته اند مردي بود كه كسي در قوت با وي برابري نكرده بود . ْ اين نكته از بعضي شعرهاي او نيز بر ميآيد :
خلاصه اين داستان آن است كه پهلوان محمود ، همچنان كه در ترجمه ي حالش نيز نوشته اند مردي بود كه كسي در قوت با وي برابري نكرده بود . ْ اين نكته از بعضي شعرهاي او نيز بر ميآيد :
آنيم كه پيل بر نتابَد لَتِ ما
بَر چرخ زنند نوبتِ شوكتِ ما ۱
گر در صفِ ما مورچه اي گيرد جاي
آن مورچه شير گردد از دولتِ ما
با اين حال پهلوان محمود در عينِ نيرومندي و قوي دستي مردي افتاده و فروتن بود. اين نكته نيز از همين اندك مايه شعري كه از وي در تذكره ها آمده است استنباط مي شود :
گر بَر سَرِ نَفسِ خود اميري مَردي
وَر بَر دگري نُكته نَگيري مَردي
مَردي نَبُود فتادِه را پاي زَدن
گر دستِ فتاده اي بِگيري مَردي .
روزي ناگهان آوازه درافتاد كه جواني نوخاسته كه تازه قدم درعرصه ي ورزش و پهلواني نهاده از پهلوان محمود كشتي طلب كرده است .
اين كار پيش از آن كه عجيب باشد نابخردانه و دور از منطق مينمود .
خواستار كشتي گرفتن با چنين پيلِ دَماني كه پورياي ولي بود ، به نيرومندي و در عين حال پختگي و آزمودگي فراوان نياز داشت .
اين جوان با اين اقدامِ نا آزموده ي خويش خودرا يك سره از محيطِ زور آوري و پهلواني خارج مي كرد .
كاري هم از دستِ پهلوان محمود بر نمي آمد .
جواني نوخاسته از او كشتي طلب كرده است .
يا بايد با او كشتي بگيرد و يا به شكست خود اعتراف كند .
بنابراين راهي جز كشتي گرفتن براي او باقي نمي ماند .
ناگزير با كشتي موافقت كرد و فرصتي براي تهيه ي مقدمات و ريختنِ خاكِ كشتي و آماده كردن ميدان قرار دادند .
در اين فاصله در يكي از شب ها كه پهلوان محمود به راهِ خانه ي خود مي رفت ، پيرزني را ديد كه بر درِ مسجدي ، خانقاهي يا مكانِ مقدس ديگري به سوزِ دل مي كريَد و با خدا مناجات و راز و نياز مي كند و به حاجت از وي ميخواهد كه فرزندش را بر پهلوان محمود پيروزي دهد .
پورياي ولي پيش مي رود و با نرمي و آرامي و همدلي از مادرِ غمديده ماجراي فرزندش را جويا ميشود .
در اين فاصله در يكي از شب ها كه پهلوان محمود به راهِ خانه ي خود مي رفت ، پيرزني را ديد كه بر درِ مسجدي ، خانقاهي يا مكانِ مقدس ديگري به سوزِ دل مي كريَد و با خدا مناجات و راز و نياز مي كند و به حاجت از وي ميخواهد كه فرزندش را بر پهلوان محمود پيروزي دهد .
پورياي ولي پيش مي رود و با نرمي و آرامي و همدلي از مادرِ غمديده ماجراي فرزندش را جويا ميشود .
پيرزن بدو مي گويد : مي دانم كه پسرم حريفِ كُشتيِ پهلوان محمود نيست .
اما ، او عاشقِ فلان دختر است و معشوقش بدو گفته كه اگر پشتِ جهان پهلوان را به خاك برساند به زناشويي با او رضا خواهد داد .
من ميدانم كه فردا پسرم كشتي را بدو خواهد باخت و نه تنها ديگر راهي به عالم پهلواني نخواهد يافت بلكه به فراقِ ابدي معشوق نيز مبتلا خواهد شد و بيم دارم كه تابِ تحمل اين غم را نياورد .
اما ، او عاشقِ فلان دختر است و معشوقش بدو گفته كه اگر پشتِ جهان پهلوان را به خاك برساند به زناشويي با او رضا خواهد داد .
من ميدانم كه فردا پسرم كشتي را بدو خواهد باخت و نه تنها ديگر راهي به عالم پهلواني نخواهد يافت بلكه به فراقِ ابدي معشوق نيز مبتلا خواهد شد و بيم دارم كه تابِ تحمل اين غم را نياورد .
پورياي ولي با مهرباني بدو مي گويد :
مادر اندوه به خود راه مده ، خداوند قادر متعال وسيله ها دارد كه ما بندگان قادر به دركِ آن نيستيم .
دل خوش دار و كارِ خود را به خداي واگذار .
پس از اين دلداري با پيرزن وداع ميكند و به راه خود مي رود .
چند روزِ ديگر موعدِ كُشتي فرا مي رسد .
دو حريف در برابر يكديگر قرار مي گيرند و سرشاخ مي شوند و فني چند ردّ و بَدّل مي كنند .
پهلوان محمود به گفته كشتي گيران" كشتي را اداره مي كرد" و دست به حمله نمي زد .
پهلوان محمود به گفته كشتي گيران" كشتي را اداره مي كرد" و دست به حمله نمي زد .
سرانجام پس از ساعتي جوان به پورياي ولي حمله مي بَرَد .
پهلوان محمود نيز وامي دهد و ميگذارد تا جوان پُشتِ او را به خاك برساند .
پهلوان محمود نيز وامي دهد و ميگذارد تا جوان پُشتِ او را به خاك برساند .
گويند درهمان لحظه بود كه درهاي معرفت بَر دلِ او گشوده شد و در زُمره ي خاصانِ حق درآمد .
بيتي سخت معروف هست كه هرروز در زوزخانه ها خوانده ميشود و حاكي از همين معني است :
افتادگي آموز اگر طالب فيضي
هرگز نخورد آب زميني كه بلند است
سراينده اين بيت نيز پهلوان محمود قتالي خوارزمي است .
از ميانِ رباعي هاي او چندتايي را كه داراي معاني بلند انساني و تربيتي و عرفاني است نقل مي كنيم :
گر مَردِ رَهي نَظَر بِه رَه بايد داشت
خود را نِگه از هِزار چَه بايد داشت
دَر خانه ي دوستان چو مَحرَم گشتي
دَست و دِل و ديده را نِگه بايد داشت
*
با قوّتِ پيل ، مور مي بايد بود
با مُلكِ دو كون ، عُور مي بايد بود
اين طُرفِه نِگر ن كه عيبِ هر آدمئي
مي بايد ديد و كور مي بايد بود
*
گر كارِ جهان به زور بودي و نَبَرد
مَرد از سَرِ نامَرد بَر آوردي گرد
اين كارِ جهانِ چو كعبَتين است و چو نَرد
نامَرد زِ مَرد مي بَرَد ، چِتوان (= چه توان ) كرد؟
*
آنَم كه دِل از كون و مكان بَركَندَم
وَز خوانِ جهان به لقمه اي خُرسَندَم
كَندَم زِ سَرِ كوهِ قناعت سنگي
آوردم و بَر رِخنه ي آز اَفكَندَم
*
از دَفتَرِ عشق راز مي خوان و مَگوي
مركَب پيِ اين طايفه مي ران و مَگو
خواهي كه دل و دين به سلامت ببَري
مي بين و مَكُن ظاهر و مي دان و مَگوي
*
تا بَر سَرِ كِبر و كينه هستي پَستي
تا پيزوِ نَفسِ بُت پَرستي مَستي
از فكرِ جهان و قيدِ انديشه ي او
چون شيشه ي آرزو شكستي ، رَستي
بيت هاي معدودي هم ازمثنوي كنز الحقايقِ او نقل شده همه بيت هاي بلند و زيبا و آموزنده است:
بهشت و دوزَخَت با تُست در پوست
چرا بيرون زِ خود مي جويي اي دوست
اگر تو خوي خوش داري به هَزكار
از آن خوبَت بِهِشت آيد پديدار
وَگر خويِ بَدَت اَندَر رُبايَد
از آن جز دوزَخَت چيزي نيايد
دَهانِ تو كِليداني۲ است هموار
زَبانِ تو كِليدِ آن ، نِگه دار
بِهِشت و دوزَخَت را يك كليد است
كليدِ اين چنين هرگز كه ديده است
كَز او گه گل دَمَد در باغ و گه خار
گَهي جِنَت گُشايد زو گَهي نار
زَبانَت را كليدي همچنان دان
بِدان كت آرزو باشد بِگردان
به خيري گر بِگرداني نَعيم است
به شَري گر بِجُنباني حَجيم است
چه نيكو گفت آن مَردِ سُخُن دان
بِدان صوفيِ سَرگردانِ حيران
كه صوفي و امام و شيخ و زاهد
سِه ماههِ۳ دار و خلوت نشين و عابد
هَمه گشتي و كارَت شد بسامان
كُنُون وقت است اگر گردي مُسلمان
مُسلماني وَرايِ اين و آن است
كِه آن از عِلمِ خاص الخاصِ جان است
بِه كَس مَپسَند آنچَت نيست دَر خور
مُسلماني هَمين است اي برادر
علاوه بر تمامِ اين مراتب ، شهرتش پورياي ولي به جائي رسيده كه خود جزء قهرمانانِ افسانه ها قرار گرفته است .
بزرگ ترين داستانِ عوامانه ي فارسي كه تا كنون نوشته شده كتابي است به نامِ بوستانِ خيال اثر محمد تقي جعفري حسيني متخلص به خيال ( كتاب ديگري به نام بوستان خيال ، كه آن هم داستان عوامانه و قدري كوچكتر از اميرارسلان است نوشته و چاپ شده است و مولف آن معلوم نيست و با اين كتاب كه مورد نظرِ ماست يكي نيست) كه در سال۱۱۵۵ ه . ق . ( مطابق ۱۷۴۱ ميلادي ) در هند در پانزده جلد نوشته شده و نسخه هاي آن در كتابخانه هاي مختلفِ گيتي پراكنده است .
در اين كتاب ، شايد براي نخست بار در زبان فارسي ، به كشف دنياي جديد ( آمريكا ) اشاره شده ، اما چون مولف گويا فقط اطلاعي مبهم از اين اكتشاف داشته ، آن را در داستان خويش به صورت يكي از عناصر به كار ميبرد و يكي از قهرمانانِ خود به نامِ شاهزاده بدرِ مُنير را كه از بازماندگانِ خلفاي فاطميِ مصر است ، به طريقه اي سِحرآميز بدان سر زمين ميفرستد .
در نظرِ مولف ، آن قاره نيز كشوري است مانند هند يا ايران و پادشاهي دارد با يكي از نام هاي جاري در سرزمين هاي فارسي زبان .
وي سلطان رُكن الدين غريب نواز نام دارد .
نيز بر اثر وقوع حوادثي كه شرح آن در اين مختصر نگنجد ، پورياي ولي نيز بدين سرزمين افتاده و در آن ديار ورزش خانه اي تاسيس كرده ، به آموختن فنون پهلواني به جوانان و نوخاستگان مي پردازد .
در اين داستان پورياي ولي شاگردِ حكيمي به نامِ زَرطوس دانسته شده است .
وي نزد اين حكيم فنونِ حكمت را آموخته و در هنگام پيش آمدن دشواري ها پادشاه را به ياري باطنش روشن خويش ، يا سود جستن از رَمل و اسطرلاب ياري مي كند .
حكيم پوريا در اين داستان فرزندي ندارد و از اين روي شاهزاده بدر منير را كه بدان سر زمين افتاده است به فرزندي برمي دارد .
بزرگ ترين داستانِ عوامانه ي فارسي كه تا كنون نوشته شده كتابي است به نامِ بوستانِ خيال اثر محمد تقي جعفري حسيني متخلص به خيال ( كتاب ديگري به نام بوستان خيال ، كه آن هم داستان عوامانه و قدري كوچكتر از اميرارسلان است نوشته و چاپ شده است و مولف آن معلوم نيست و با اين كتاب كه مورد نظرِ ماست يكي نيست) كه در سال۱۱۵۵ ه . ق . ( مطابق ۱۷۴۱ ميلادي ) در هند در پانزده جلد نوشته شده و نسخه هاي آن در كتابخانه هاي مختلفِ گيتي پراكنده است .
در اين كتاب ، شايد براي نخست بار در زبان فارسي ، به كشف دنياي جديد ( آمريكا ) اشاره شده ، اما چون مولف گويا فقط اطلاعي مبهم از اين اكتشاف داشته ، آن را در داستان خويش به صورت يكي از عناصر به كار ميبرد و يكي از قهرمانانِ خود به نامِ شاهزاده بدرِ مُنير را كه از بازماندگانِ خلفاي فاطميِ مصر است ، به طريقه اي سِحرآميز بدان سر زمين ميفرستد .
در نظرِ مولف ، آن قاره نيز كشوري است مانند هند يا ايران و پادشاهي دارد با يكي از نام هاي جاري در سرزمين هاي فارسي زبان .
وي سلطان رُكن الدين غريب نواز نام دارد .
نيز بر اثر وقوع حوادثي كه شرح آن در اين مختصر نگنجد ، پورياي ولي نيز بدين سرزمين افتاده و در آن ديار ورزش خانه اي تاسيس كرده ، به آموختن فنون پهلواني به جوانان و نوخاستگان مي پردازد .
در اين داستان پورياي ولي شاگردِ حكيمي به نامِ زَرطوس دانسته شده است .
وي نزد اين حكيم فنونِ حكمت را آموخته و در هنگام پيش آمدن دشواري ها پادشاه را به ياري باطنش روشن خويش ، يا سود جستن از رَمل و اسطرلاب ياري مي كند .
حكيم پوريا در اين داستان فرزندي ندارد و از اين روي شاهزاده بدر منير را كه بدان سر زمين افتاده است به فرزندي برمي دارد .
هر بخش از بوستان خيال نامي جداگانه دارد .
سرگذشت اين شاهزاده در قسمتي به نام خورشيد نامه آمده است .
مولف كتاب گويد :
مولف كتاب گويد :
بدر منير به ينگ دنيا افتاد و در آن جا ورزش خانه اي ديد و پيري كه به صلابَتِ تمام بر كُرسي نشسته ، نوخاستگان را تعليمِ ورزش مي كند .
سپس شاهزاده نزد زني سال خورده به نام سرفراز خاتون ، كه مادر زن حكيم زَرطوس استادِ پوريا بوده است مي رود .
سرفراز خاتون درباره ي پورياي ولي بدو چنين مي گويد :
" آن ورزش خانه كه بر درِ شهر ديدي ورزش خانه ي حكيم پورياي ولي آن مردِ سال خورده بود كه او را بركُرسي نشسته ديدي . . . شاگردِ دامادِ من است و در صلاح و رياضَت مثل خود ندارد و در فنون مبارزت و علمِ كُشتي و امثالِ آن رُستَم و اسفنديار حلقه ي غلامي او را در گوش بايد كشند . . . ولي كامِل است .
سپس شاهزاده نزد زني سال خورده به نام سرفراز خاتون ، كه مادر زن حكيم زَرطوس استادِ پوريا بوده است مي رود .
سرفراز خاتون درباره ي پورياي ولي بدو چنين مي گويد :
" آن ورزش خانه كه بر درِ شهر ديدي ورزش خانه ي حكيم پورياي ولي آن مردِ سال خورده بود كه او را بركُرسي نشسته ديدي . . . شاگردِ دامادِ من است و در صلاح و رياضَت مثل خود ندارد و در فنون مبارزت و علمِ كُشتي و امثالِ آن رُستَم و اسفنديار حلقه ي غلامي او را در گوش بايد كشند . . . ولي كامِل است .
اي شاهزاده تو را به فرزندي او مي دهم سعادتِ خود بدان و شاگرد و فرزند او باش كه آخر به دولتِ صاحب قراني خواهي رسيد ."و نيز :
" چون حكيم پوريا شاهزاده را ديد . . . گفت حقا كه تو صاحب قرانِ روزگاري ، براي اين كه در همين نزديكي حكيم زَرطوس استادِ خود را به خواب ديدم .
گفت : اي پوريا امروز و فردا اين صاحب قران در اين مُلك مي رسد ، زهي سعادتِ تو كه او را تربيت كني ، بعد از آن تو را به من نمودند .
حقا كه همين صورت بود . . . شاهزاده همراه پورياي ولي به ورزش خانه آمد ، پوريا او را به فرزندي گرفت و شروع به تعليم ورزش كرد و شاگردانِ حود را كه بهرام زورآور و افراسياب كشتي گير و اسفنديار فيل زور نام داشتند سفارش كرد كه با وي به ادب و حرمت سلوك كنيد كه هركدام از شما از دولتِ او به دولتي خواهيد رسيد .
شاگردان گفتند : اي استاد . . . اين چه سخن است كه مي فرماييد چون شما او را به فرزندي گرفته ايد صاحب زاده ي ماست . . . اين نوخاسته ها اكثر اميرزاده بودند كه به سبب بزرگي پورياي ولي پدران ايشان ايشان را به ورزش خانه ي او مي فرستادند ، چرا كه به بركتِ تعليمِ او اكثري پهلوانِ زمانه شده بودند ."
داستان شاهزاده بدر منير و ارتباطِ او با پوريا ادامه مي يابد .
پهلوان او را به خانه مي برد و زنش هم او را به فرزندي ميپذيرد و جايي جداگانه براي او تعيين ميكنند .
" چون حكيم پوريا شاهزاده را ديد . . . گفت حقا كه تو صاحب قرانِ روزگاري ، براي اين كه در همين نزديكي حكيم زَرطوس استادِ خود را به خواب ديدم .
گفت : اي پوريا امروز و فردا اين صاحب قران در اين مُلك مي رسد ، زهي سعادتِ تو كه او را تربيت كني ، بعد از آن تو را به من نمودند .
حقا كه همين صورت بود . . . شاهزاده همراه پورياي ولي به ورزش خانه آمد ، پوريا او را به فرزندي گرفت و شروع به تعليم ورزش كرد و شاگردانِ حود را كه بهرام زورآور و افراسياب كشتي گير و اسفنديار فيل زور نام داشتند سفارش كرد كه با وي به ادب و حرمت سلوك كنيد كه هركدام از شما از دولتِ او به دولتي خواهيد رسيد .
شاگردان گفتند : اي استاد . . . اين چه سخن است كه مي فرماييد چون شما او را به فرزندي گرفته ايد صاحب زاده ي ماست . . . اين نوخاسته ها اكثر اميرزاده بودند كه به سبب بزرگي پورياي ولي پدران ايشان ايشان را به ورزش خانه ي او مي فرستادند ، چرا كه به بركتِ تعليمِ او اكثري پهلوانِ زمانه شده بودند ."
داستان شاهزاده بدر منير و ارتباطِ او با پوريا ادامه مي يابد .
پهلوان او را به خانه مي برد و زنش هم او را به فرزندي ميپذيرد و جايي جداگانه براي او تعيين ميكنند .
در ميان حوادث ديگري كه در اين داستان بسيار دراز ، پاي پورياي ولي به ميان ميآيد ، يكي داستان عاشق شدن اين شاهزاده است كه به تدبير و روشن بيني حكيم پورياي ولي حل ميشود .
ديگر آن است كه سلطان ركن الدين غريب نواز پادشاه ينگ دنيا به حكيم پيغام ميفرستد كه شنيده ام شما را فرزندي به هم رسيده است ، چرا او را به خدمت ما نياورده ايد ؟
پوريا جواب مي دهد كه فرزند من بسيار جليل القدر است ، فرزند خود شاهزاده مظفر را بفرستيد تا او را گرفته به خدمت شما بياورد .
در شرح اين ماجرا مطالبي هست كه آداب شرفيابي به دربارهاي هندو رسيدن به حضور پادشاه را به روشني شرح مي دهد و از ذكر آن ميگذريم .
نكته ي ديگراين است كه سلطان از اين شاهزاده ميخواهد كه در دستگاه او منصبي قبول كند.
بدو مي گويد :" اي فرزند دوازده هزار تومان ساليانه مقرر ميكنم ، راضي هستي يا نه ؟
شاهزاده فرمود : اي سلطان عالي جناب ، اول اين كه من به نوكري راضي نيستم .
ديگر آن است كه سلطان ركن الدين غريب نواز پادشاه ينگ دنيا به حكيم پيغام ميفرستد كه شنيده ام شما را فرزندي به هم رسيده است ، چرا او را به خدمت ما نياورده ايد ؟
پوريا جواب مي دهد كه فرزند من بسيار جليل القدر است ، فرزند خود شاهزاده مظفر را بفرستيد تا او را گرفته به خدمت شما بياورد .
در شرح اين ماجرا مطالبي هست كه آداب شرفيابي به دربارهاي هندو رسيدن به حضور پادشاه را به روشني شرح مي دهد و از ذكر آن ميگذريم .
نكته ي ديگراين است كه سلطان از اين شاهزاده ميخواهد كه در دستگاه او منصبي قبول كند.
بدو مي گويد :" اي فرزند دوازده هزار تومان ساليانه مقرر ميكنم ، راضي هستي يا نه ؟
شاهزاده فرمود : اي سلطان عالي جناب ، اول اين كه من به نوكري راضي نيستم .
حق تعالي پدر مرا آن قدر داده كه تمام عمر به رفاهِ تمام كفايت كند و اگر سلطان به جِدّ است كه من البته نوكر شوم هر دلاوري كه او را به اعتبارِ دلاوري و پهلواني علوفه مي دهند او را با من به جنگ آرند ، اگر من غالب آمدم مرا از علوفه ي او زيادتر دهند و الا مختاريد ، من بي علوفه هم خدمت مي كنم ."نتيجه ي اين گفتگو آن شاهزاده بزرگ ترين پهلوانانِ بازگاه را چهل چهل هزار تومان زر سُرخ مقرري داشتند شكست مي دهد .
دنباله ي حوادث به همين روش ادامه مي يابد و رويدادهاي گوناگون مانند خواستگاري كردن شاهزاده از معشوقِ خويش ، رفتن به طلسم و شكستن آن و به چنگ آوردن اموال طلسم ، طمع كردن پادشاه در اموالِ شاهزاده و . . . روي مي دهد كه يكي پس از ديگري به راي و تدبير و زوشن بيني پورياي ولي به سرانجام مي رسد .
دنباله ي حوادث به همين روش ادامه مي يابد و رويدادهاي گوناگون مانند خواستگاري كردن شاهزاده از معشوقِ خويش ، رفتن به طلسم و شكستن آن و به چنگ آوردن اموال طلسم ، طمع كردن پادشاه در اموالِ شاهزاده و . . . روي مي دهد كه يكي پس از ديگري به راي و تدبير و زوشن بيني پورياي ولي به سرانجام مي رسد .
و از آن پس نيز در موارد بسيار متعدد در داستان ، هرگاه مشكلي پيش مي آيد بي درنگ حكيم پوريا را طلب مي دارند و او از ورزش خانه آمده با ملاحظه ي ستارگان و كشيدن رَمل حوادث را پيش گويي مي كند وراه صواب را پيشِ پاي قهرمانانِ داستان ميگذارد .
امروز در نظرِ ما اين خيال بافي ها به افسانه هاي كودكان مي ماند .
اما اگر در نظر داشته باشيم كه اين گونه داستان ها با شاخ و برگ و آداب و ترتيبِ تمام ، گاهي همراه با آواي خوش و نواي موسيقي ، براي سرگرم كردن شاهان و سرداران و بزرگان كشور به سمع ايشان مي رسيده و كار برنامه هاي سرگرم كننده ي تلويزيوني امروز را – منتهي براي گروهي معدود از برزگان كشور – انجام مي داده است ، آنگاه توجه خواهيم كرد كه يادِ اين شاعرِ عارف و پهلوانِ نامدار تا چه اندازه نزدِ مردمِ جامعه گرامي بوده كه توانسته است به صورتِ مظهرِ تقوي و نيرومندي و روشن بيني در عرصه ي بي كرانِ افسانه جلوه گري آغاز كند .
_________________________________________
۱ – برتافتن به معني تحمل كردن و تاب آوردن ، لَت ، به معني ضربه و صدمه و نوبت زدن به معني نقاره زدن در وقت پنج نماز است .
اين رسم در قديم جاري بوده كه بر درِ خانه يا محلِ حكمراني اميرِ هر ولايت شبانه روزي پنج نوبت نقاره ميزده اند و آن يكي از نشانه هاي فرمانروايي وي بوده است .
از اين روي نوبت زدن به معني داشتن قدرتِ عاليه و حكمراني مطلق است . سعدي گفت :
گر پنج نوبتت به درِ قصر مي زنند نوبت به ديگري بگذاري و بگذري .
مقصود از تمام رباعي اظهار پهلواني و سرپنجگي و شوكت و حشمت شاعر است . مراد از نوبت زدن بر چرخ آن است كه كسي در جهان حريف شاعر نيست .
۲ – كليدان ( = كليد دان ): كلون ، التِ گُشادن و بستنِ در.
۳ – سه ماهه دار : ظاهرا به معني كسي است كه سه ماه به گوشه اي نشيند و جز عبادت كاري نكند ، خلوت شين : خلوت نشين ، چه در فارسي فعل شِستن ( به كسر اول ) به معني نشستن بسيار به كار رفته است .
امروز در نظرِ ما اين خيال بافي ها به افسانه هاي كودكان مي ماند .
اما اگر در نظر داشته باشيم كه اين گونه داستان ها با شاخ و برگ و آداب و ترتيبِ تمام ، گاهي همراه با آواي خوش و نواي موسيقي ، براي سرگرم كردن شاهان و سرداران و بزرگان كشور به سمع ايشان مي رسيده و كار برنامه هاي سرگرم كننده ي تلويزيوني امروز را – منتهي براي گروهي معدود از برزگان كشور – انجام مي داده است ، آنگاه توجه خواهيم كرد كه يادِ اين شاعرِ عارف و پهلوانِ نامدار تا چه اندازه نزدِ مردمِ جامعه گرامي بوده كه توانسته است به صورتِ مظهرِ تقوي و نيرومندي و روشن بيني در عرصه ي بي كرانِ افسانه جلوه گري آغاز كند .
_________________________________________
۱ – برتافتن به معني تحمل كردن و تاب آوردن ، لَت ، به معني ضربه و صدمه و نوبت زدن به معني نقاره زدن در وقت پنج نماز است .
اين رسم در قديم جاري بوده كه بر درِ خانه يا محلِ حكمراني اميرِ هر ولايت شبانه روزي پنج نوبت نقاره ميزده اند و آن يكي از نشانه هاي فرمانروايي وي بوده است .
از اين روي نوبت زدن به معني داشتن قدرتِ عاليه و حكمراني مطلق است . سعدي گفت :
گر پنج نوبتت به درِ قصر مي زنند نوبت به ديگري بگذاري و بگذري .
مقصود از تمام رباعي اظهار پهلواني و سرپنجگي و شوكت و حشمت شاعر است . مراد از نوبت زدن بر چرخ آن است كه كسي در جهان حريف شاعر نيست .
۲ – كليدان ( = كليد دان ): كلون ، التِ گُشادن و بستنِ در.
۳ – سه ماهه دار : ظاهرا به معني كسي است كه سه ماه به گوشه اي نشيند و جز عبادت كاري نكند ، خلوت شين : خلوت نشين ، چه در فارسي فعل شِستن ( به كسر اول ) به معني نشستن بسيار به كار رفته است .
***
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر