۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - خسرو و شيرين.

خسرو و شيرين (از دفتر پنجم)
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر

خسرو و شيرين ،

معروف ترين داستان عاشقانه در ايران
خسرو و شيرين دومين منظومة نظامي و معروف ترين اثر و به عقيدة گروهي از سخن سنجان شاهكار اوست .
در حقيقت نيز ، نظامي با سرودن اين دومين كتاب ( پس از مخزن الاسرار ) راه خود را باز مي يابد و طريقي تازه در سخنوري و بزم آرائي پبش مي گيرد .
اين منظومه كه دارايبيش از شش هزار بيت است داراي بسياري قطعات است كه بي هيچ شبهه از آثار جاويدان زبان پارسي است و همان ها ست كه موجب شده است گروهي انبوه از شاعران به تقليد از آن روي آورند، گو اينكه هيچ يك از آنان، جز يكي دو تن ، حتي به حريم نظامي نيز نزديك نشده اند و كار آن يكي دو تن نيز در برابر شهرت و عظمت اثر نظامي رنگ باخته است.
اصل داستان شرح عشقي است كه ميان خسرو پرويز پادشاه ساساني و شيرين شاهزاده خانم ارمني پديد آمد و به زناشويي آن دو منتهي شد .
قصة خسرو و شيرين و عشق ميان آن دو داستاني تازه نيست و فردوسي نيز در شاهنامه جان كلام و اصول آن قصه را ياد كرده است .
البته داستان در شاهنامه ، با آنچه نظامي روايت كرده است بعضي تفاوت ها دارد از اين قبيل كه در شاهنامه ، شيرين ، مريم دختر قيصر را زهر مي دهد و موجب مرگ او مي شود اما در خسرو و شيرين ، مريم به مرگ طبيعي مي مي ميرد .
نيز بنا به روايت شاهنامه ، شيرين در واپسين روز زندگي به دخمة خسرو پرويز مي رود و در آنجا زهر هلاهلي كه با خود داشته است ميخورد و مي ميرد ، در صورتي كه بنا به روايت نظامي وي در دخمة خسرو با دشنه همان جايي را كه خسرو زخم خورده بود ، مي درد و رُخ بَر رُخِ او مي گذارد و جان تسليم مي كند .
اما تفاوت اساسي آن است كه فردوسي در شاهنامه به صراحت ميگويد كه ايرانيان ، موبدان و سران سپاه و درباريان از اين كه خسرو ، شيرين را به زني خواسته و او را به شبستان خود فرستاده است ناراضي بودند و روزي چند به درگاه خسرو نيامدند تا سر انجام خسرو ايشان را بخواست و علت حاضر نشدن در سرِ خدمت را از ايشان بخواست ايشان پس از اندكي درنگ سر انجام روي به موبد كردند و از او خواستند كه علت نارضائي ايشان را بگويد .

چو موبَد چنان ديد بَر پاي خاست
به خسرو چنين گفت كاي داد و راست
به روزِ جواني شدي شهريار
بسي نيك و بد ديدي از روزگار . . .
كنون تُخمة
( = نسل ) مهتر آلوده شد
بزرگي از اين تُخمه پالوده شد
( = رفت )
پدر پاك و مادر بُوّد بي هنر
چنان دان كه پاكي نيابَد به بَر . . .

به ايران مگر زن نبودي جز اين
كه خسرو بدو خواندي آفرين
نبودي چو شيرين به مشكوي
( = اتاق ) او
به هرجاي روشن بدي روي او
خسرو پاسخ را به روز ديگر مي گذارد و فردا تشتي زرين ، آلوده به خون و پليدي به موبد و درباريان مي نمايد و مي پرسد اين تشت چگونه است ؟
همه مي گويند زشت و پليد است .
پس خسرو دستور ميدهد نخست آن را با آب و خاك بشويند ، و چون كاملا پاك شد آن را از مِي مشك بوي پُر كنند و مشك و گلاب در مي بريزند.
آنگاه به موبد مي گويد كه اين تشت نخست آن بود و اكنون ديگرگون شد اين است عين گفتة استاد طوس :

چنين گفت خسرو كه شيرين به شهر
چنان بُد كه آن بي منش تَشتِ زَهر
كنون تَشت مي شد به مشكوي ما
بَر اين گونه پُر بُو شد از بُوي ما
زِ مَن گشت بَدنام شيرين نخست
زِ پُرمايگان نامداري نجست . . .
مهتران به خسرو آفرين خواندند و رأي او را پسنديدند .
البته فردوسي پيش از اين گفته است :
ورا ( = خسرو را ) در جهان دوست شيرين بُدي
بَر او بَر ، چو روشن جهان بين بُدي
پسندش نبودي جز او در جهان
زِ خوبان و از دختران مَهان
زِ شيرين جدا بود يك روزگار
بدانگه كه بُد در جهان شهريار
به گِرِد جهان در ، بي آرام بود
كه كارش همه رزم بهرام بود . . .

از آن پس روزي در شكارگاه به شيرين باز مي خورد و بار ديگر آتش مهر وي از زير خاكستر گذشت ساليان ، زبانه مي كشد و شيرين را به شبستان خاص خود مي فرستد .
*

خسرو پرويز از پادشاهان دوران انحطاط ساسانيان است .
هم در شاهنامه ، هم در خسرو و شيرين نظامي و هم در شاهنامة ثعالبي داستان هاي فراوان از حشمت و نعمت و تجمل هاي او نقل شده است.
براي نمونه شرح تخت وي را كه " تخت طاقديس " خوانده مي شد و تاجي را كه بر سر اين تخت آويخته بود از شاهنامة ثعالبي نقل مي كنيم :
"تخت طاقديس . . . مركب از عاج و ساج بوده ، صفحات و نردة آن را از طلا و نقره ساخته بودند . طولش 180 ذراع ( = از نوك انگشتان تا آرنج ، قريب 50 سانتيمتر) و عرضش 130 ذراع و ارتفاع آن 15 ذراع بوده و پله هايي از چوب سياه آبنوس داشته كه قاب طلايي بر آن گرفته بودند .
اين تخت را طاقي از طلا و لاجورد بوده كه صورتهاي فلكي و كواكب و بروج و اقليم هاي هفت گانه و صورت شاهان و حالت هاي مختلف ايشان اعم از مجالس بزم و رزم و شكارگاه و غيره بر آن منقوش بوده و آلتي در آن قرار داشته كه ساعت هاي مختلف روز را معين مي كرده . خود تخت چهار قطعه فرش زربفت مزين به مرواريد و ياقوت داشته است كه هريك معرف يكي از فصل هاي چهارگانه بوده است . . . ديگر از بدايع ، تاج بزرگي است كه شصت من طلاي خالص داشته و مرواريدهايي به درشتي تخم گنجشك و ياقوت هاي اناري رنگ كه شب را به روز بدل مي كرد بر آن نشانده بودند .
زنجيرطلايي به طول هفتاد ذراع ازسقف آويخته بود كه تاج را بدان بسته بودند تا بدون زحمت و فشاربا سر شاه تماس داشته باشد ."
نيز : " در ميان اين بدايع طلاي نرم و دست افشاري بود كه از معدن تبت براي پرويز استخراج شده بود و عبارت از توده اي طلا به وزن دويست مثقال ( = يك كيلو گرم ) و به نرمي موم بود چون در دست ميفشردند از لاي انگشت ها در آمده شكل دست در آن مي ماند و از آن صورت ها مي ساختند و بعد به شكل اصلي بر مي گرداندند . . . "
در اغلب ديوان هاي شاعران بزرگ ايران ، سعدي ، حافظ ، خاقاني و ديگران به حشمت پرويز اشاره شده است .
فردوسي در داستان خسرو و شيرين گويد وقتي خسرو به شكار مي رفت ، سيصد سوار با اسب هايي كه ساخت زرين داشتند و هزار و صد و شصت پيادة زوبين به دست او را همراهي مي كردند .
نيز پانصد باز دار با مرغان شكاري فراوان و صد قلاده سك تازي كه در دويدن آهو را مي گرفت مي اوردند .
از پي آنان دو هزار رامشگر با وسايل خود با افسرهاي زرين هر يك بر شتري سوار بودند .
نيز پانصد شتر خيمه و آخور چارپايان را ميكشيد .
سيصد شاهزادة جوان نيز با ياره ( = دست بند ) و طوق و كمر زرين و گوهر نشان در ركاب شاه بودند و نيز :

دو صد بَرده تا مجمر ( = آتش دان ) افروختند
بَر او عود و عنبر همي سوختند
دو صد مرد بُرناي فرمان بران
ابا هر يكي نرگس و زعفران
همه پيش بردند تا باد ، بوي
چو آيد ، زِ هر سو رساند بدوي
همه پيش آن كس كه بابوي خوش ،
همي رفت با مَشك صد آب كش
كه تا ناورد ناگهان گرد ، باد
نشاند بر آن شاه فرخ نژاد
صد سقا پيش پيش بيابان را آب پاشي مي كردند كه باد گردي بر سر خسرو ننشاند .
آن گاه سيصد جوان نرگس و زعفران به دست مي آمدند تا اگر باد وزيد بوي خوش به مشام شاه برساند .
نيز دويست برده به همين منظور آتشدان ها به دست داشتند و عود و عنبر در آن مي سوختند تا باد بوي خوش آن را به شاه برساند .
نظامي نيز در خسرو و شيرين همين صحنه را تصوير كرده است .
به روايت فردوسي ، با اين تجمل و حشمتي كه خرج آن به مردم ايران تحميل مي شد ، پرويز در پايان عمر بيدادگري نيز پيشه كرد و روش او موجب شد كه گروهي سر به شورش بردارند و شيرويه ، پسري را كه پرويز از مريم دخت قيصر داشت به پادشاهي بنشانند .

*
چنان كه ديديم ، داستان خسرو وشيرين از قديم باز وجود داشته و حتي جاحظ نويسندة بزرگ عرب زبان قرن هاي دوم و سوم هجري بدان اشاره كرده است .
نظامي مي گويد كه فردوسي چون اين داستان را در شصت سالگي سروده ، حديث عشق را از آن حذف كرده است :

حديث خسرو و شيرين نهان نيست
كه زو شيرين تر الحق داستان نيست
اگر چه داستاني دل پسند است
عروسش در وقابت
( = نگاهداري ) شهر بند است ( 1 )
بياضش در گزارش نيست معروف
كه در بردع سوادش بود موقوف
زِ تاريخ كهن سالان آن بوم
مرا اين گنج نامه گشت معلوم . . .

نيارد در قبولش عقل سستي
كه پيش عاقلان دارد درستي
نه پنهان ، بر در ستيش آشكار است
اثرهايي كز ايشان يادگار است
اساس بيستون ( 2 ) و شكل شبديز
هميدون در مداين كاخ پرويز . . .
حكيمي كاين حكايت شرح كرده است
حديث عشق از ايشان طرح كرده است
كه در شصت اوفتادش زندگاني
خدنگ افتادش از شست جواني
به عشقي در ، كه شصت آمد پسندش
سخن گفتن نيامد سودمندش
آنگاه گفته است آنچه را كه فردوسي گفته است من باز نمي گويم ، زيرا گفته را باز گفتن فرخنده نيست .
داستان خسرو و شيرين نظامي از مرگ خسرو انوشيروان و پادشاهي هرمز پدر خسرو پرويز و زاده شدن او آغاز مي شود و هنوز بسيار جوان بود كه يكي از نديمان او شاپور نام كه نقاشي چيره دست بود ، زيبايي شيرين ، برادرزادة بانوي فرمانرواي ارمنستان را در مجلس خسرو ميستايد.
اين وصف شيرين ، از شاهكارهاي بزرگ نظامي است :

پَري دُختي پَري بگذار ماهي
بزير مقنعه صاحَب كُلاهي
شب افروزي چو مهتابِ جواني
سيه چشمي چو آبِ زندگاني
كشيده قامتي چون نخلِ سيمين
دو زنگي بَر سَرِ نخلش رُطب چين
زِ پس كاورد ياد آن نوش لب را
دهان پُر آب شكر شُد رُطب را
به مرواريد دندان هاي چون نور
صدف را آب دندان داده از دور
دو شكر چون عقيق آب داده
دو گيسو چون كمند تاب داده
خم گيسوش تاب از دل كشيده
به گيسو سبزه را بَر گل كشيده
شده گرم از نسيم مشك بيزش
دماغ نرگس بيمار خيزش
فسونگر كرده بَرخُور چشم خود را
زبان بسته به افسون چشم بَد را

به سحري كآتش دلها كند تيز
لبش را صد نمك هريك شكر ريز
نمك دارد لبش در خنده پيوست
نمك شيرين نباشد وان او هست
تو گويي بينيش تيغي است از سيم
كه كرد آن تيغ سيبي را به دو نيم
زِ ماهَش صد قَصَب را رخنه يابي
چو ماهش رخنه اي در رُخ نيابي
به شمعش بَر بسي پروانه بيني
زِ نارَش سوي كس پَروا نبيني
مُوَكل كرده بَر هَر غَمزِه غَنجي
زَنَخ چون سيب و غَبغَب چون تُرَنجي
رُخَش تقويم اَنجُم را زده راه
فشانده دست بَر خورشيد و بَر ماه
دو پستان چون دو سيمين نار نو خيز
بَر آن پستان گل بستان دِرَم ريز
نهاده گردن آهو گردنش را
به آب چشم شسته دامنش را

گر اندازه زِ چشم خويش گيرد
بَر آهوئي صد آهو بيش گيرد
به چشم آهوان آن چشمة نوش
دهد شير افكنان را خواب خرگوش
زِ لعلش بوسه را پاسخ نخيزد
كه لعل ار واگشايد دُر بريزد
زِرَشكِ نرگسِ مستش خروشان
ببازار اِرَم ريحان فروشان
هزار آغوش را پُر كرده از خار
يك آغوش از گلش ناچيده دَيّار
شبي صد كس فزون بيند به خوابش
نبيند كس شبي چون آفتابش
به عيد آراي ابروي هلالي
نديدش كس كه جان نسپرد حالي
به غيرت مانده مجنون در خيالش
به قايم ريخت ( 3 ) ليلي با جمالش
بفرماني كه خواهد خلق را كشت
به دستش ده قلم يعني ده انگشت

حديثي و هزار آشوب دلبند
لبي و صد هزاران بوسه چون قند
سَرِ زُلفي زِناز و دلبري پُر
لب و دنداني از ياقوت و از دُر
هنر فتنه شده بَر جانِ پاكش
نوشته عَبدُ هُ عنبر به خاكش
رُخَش نسرين و زلفش بوي نسرين
لبش شيرين و نامش نيز شيرين
با اين توصيف است كه نهال مهر در دل خسرو جوانه مي زند و مشتاقِ ديدار شيرين مي شود .
از سوي ديگر شاپور سه بار تصويري از خسرو مي سازد و در گذرگاه شيرين بر درختي مي آويزد .
شيرين نيز بدين ترتيب به خسرو مهر مي آورد .
سپس شاپور خود را به شيرين مي نمايد و مي گويد صاحب تصوير گيست ، شيرين به هواي خسرو از خاندان خود آواره ميشود و روي به سوي خسرو مي آورد ، عمه اش بدو گفته است كه به هيچ روي ، جز به زناشويي به خسرو تسليم نشود .
شيرين بر پشت شبديز ، اسب معروفي كه بعد به خسرو هديه شد، ميآمد .
اما در همان روزها خسرو از پدر خود هرمز ( پسر انوشيروان ) گريخته به ارمنستان رفت .
علت اين كار آن بود كه بهرام چوبين ، سردار شورشي هرمز مقداري زر و سيم به نام خسرو سكه زده و پخش كرده بود تا ميان پدر و پسر را برهم زند .
عاشق و معشوق فراري ، در ميان راه به يكديگر باز مي خورند بي آنكه همدگر را بشناسند .
در همين جاست كه نظامي صحنة فوق العاده زيباي شستشوي شيرين درآب چشمه سار ونظاره كردن خسرو از نهان گاهي بدو را ميسازد .
خسرو از راه به روم مي رود و در آن جا به حكم سرنوشت و مصالح سياسي ، دختر قيصر ، مريم را به زني مي گيرد .
شيرين نيز به مقر اصلي خسرو مي رسد ، كنيزان و ماهرويان حرم خانة خسرو او را فرود مي آورند و چون بر زيبايي وي رشك مي برند، او را به جايي گرم و دلگير كه امروز به نام " قصر شيرين " معروف است مي فرستند و شيرين در آن جا در فراق خسرو در آن ناحية دوزخ مانند شب را به روز و روز را به شب مي رساند .
باز صحنه اي جاويدان از خسرو و شيرين ، توصيف شب هاي دراز تنهايي شيرين است :

شبي دَم سَرد چون دل هاي بي سُوز
بَرات آورده از شب هاي بي روز
كشيده در عقابين( 4 ) سياهي
بَرو منقار مرغ صبح گاهي
دُهُل زن را زَدِه بَر دَست ها مار
كواكب را شده در پاي ها خار . . .
گرفته آسمان شب را در آغوش
شدِه خورشيد را مشرق فراموش . . .
چراغِ بيوه زن را نور مرده
خروسِ بيوه زن را غُول بُردِه
شنيدم گَر به شب ديوي زَنَد راه
خروسِ خانه بَردارد علي الله
چه شب بود آن ؟ كه با صد ديو چون قير
خروسي را نبود آواز تكبير
دِلِ شيرين در آن شب خيره ماندِه
چِراغَش چون دِلِ شب تيرِه ماندِه . . .

متأسفانه رعايت اختصار بيش از اين اجازة نقل اين صحنه هاي بي مانند را نمي دهد .
در داستان خسرو و شيرين ، دو داستان فرعي وجود دارد :
يكي داستان فرهاد كوه كن و مهر آوردن وي بر شيرين و سر انجام تباه شدن او به تدبير خسرو .
در حقيقت اگر در اين منظومه داستاني عاشقانه وجود داشته باشد همين داستان شيرين و فرهاد است و به همين جهت وحشي بافقي ، براي تقليد از كتاب نظامي ، منظومه اي به نام " فرهاد و شيرين " سروده است .
داستان فرعي دوم ، داستان شكر اصفهاني است .
بهتر است از اين داستان كمتر سخن گفته شود .
خلاصة آن اين است كه خسرو براي عيش و عشرت سراغ زني بدكاره را در اصفهان گرفت و به سوي او رفت و پس از چند شب (هر سالي يك دو شب) در خانة او و عشرت كردن دريافت ، يعني از زبان شكر اصفهاني شنيد كه وي عاشقان و طالبان خود را فريب مي داده و نخست آنان را به سختي مست مي كرده و سپس يكي از كنيزان خود را به جاي خود به آغوش وي مي فرستاده و با خسرو پرويز شاه ايران نيز همين كار را كرده و تاكنون در آغوش هيچ مردي نخفته است .
اما خسرو به جاي خشم آوردن بدو و كيفر دادنش ، چون مي شنود كه شكر دختري مرد ناديده است ، بي درنگ از او خواستگاري مي كند و او را به زني مي گيرد !
پس از آن در خسرو و شيرين هيچ نام و نشاني از شكر نيست .
معلوم نيست كه اين داستان نيز در ضمن داستان هاي مربوط به شادخواري ها و هرزه گردي ها و عشرت كردن هاي پرويز آمده بود ، يا نظامي خود آن را ساخته است .
در هر صورت اگر داستان پيش از نظامي وجود ميداشته ، بهتر بوده است كه شاعر آن را حذف كند.
اما ظاهرأ نظامي در سرودن داستان خويش به ويس و رامين نظر داشته و چون در آن منظومه داستاني مشابه ، داستان برخوردن رامين در كوراب با گُل و به زني گرفتن او آمده ( و آن داستان به روشي كاملا منطقي و معقول در درون قصة ويس و رامين گنجانيده شده است ) نظامي نيز داستان شكر را در خسرو و شيرين آورده و به نظر بنده از ظرافت و زيبايي داستان و نيز ارزش اخلاقي آن كاسته است .
از همين قبيل است گفتگوي طولاني و مكرر خسرو با شيرين و شيرين با خسرو كه عينأ از ويس و رامين تقليد شده است .
آن گفتگوي دراز در ويس و رامين كاملا معقول و طبيعي است و چون صحنه در منطقه اي سردسير ( قوچان ) ميگذرد بسيار طبيعي است كه رامين در ميان برف بر در قصر ويس و شاه موبد بايستد .
اما نظامي خود گفته است كه قصر شيرين " جايي گرم و دل گير " بوده كه طفل را در هفته اي پير مي كرده ، و خود در شعر خويش آن جا را "دوزخ " خوانده و در واقع نيز قصر ناحيه اي بسيار گرم است و مردم آن نقطه كمتر اتفاق مي افتد كه در عمر خويش برف ببينند . اما صحنه آرايي نظامي به تقليد از ويس و رامين چنان است كه خسرو بيرون در قصر شيرين (قصري كه در حقيقت متعلق به خود اوست واو شاهنشاه است در صورتي كه رامين برادرشاه و معشوقه اش زن رسمي شاه است) در ميان برف ايستاده و شيرين هم به بام برآمده با يكديگر با همان طول و تفصيلي كه در ويس و رامين هست سخن ميگويند.
با اين حال اين مكالمه ها ، درست مانند گفتگوي فرهاد با خسرو پرويز ، همه از زيباترين بخش هاي خسرو وشيرين و از شاهكارهاي بزرگ زبان فارسي است .
اين گفتار بدان اميد نوشته شده است كه خوانندگان را برانگيزد تا خود بدين كتاب بي مانند روي آورند و آن را از آغاز تا پايان مطالعه كنند .
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ خلاصة معني چهار بيت اول اين است كه داستان خسرو و شيرين بر كسي پوشيده نيست ، وگرچه داستاني دل پذير است ، اما نسخة آن نزد كسي نگاه داري ميشد كه آن را از ديگران نهان مي داشت و درنتيجه بياض آن ( نسخة آن ) معروف نبود ، زيرا درشهر بردع( شهري در قفقاز ) نسخة آن مانده بود و من اين قصه را از كهن سالان آن شهر شنيدم و آنان جزئيات داستان را براي من معلوم كردند .
2 ـ بيستون حتمأ بايد سرهم نوشته شود ، زيرا كلمه اصلا با " ستون " ارتباطي ندارد و در اصل " بهستان " ، بغستان بوده است . جزو اول آن ( بغ ) به معني خدا و جزو دوم " ستان " پساوند مكان و كلمه بر روي هم به معني جايگاه خدا است .
2 ـ به قايم ريختن اصطلاح شطرنج و به معني رفتن شاه در موقع مغلوب شدن به خانة مخصوص تحصن خويش و كنايه از مغلوب شدن و عاجز آمدن است .
2 ـ عقابين : دو چوب كه مجرم را بدان بسته چوب مي ردند : ظاهرأ سر آن دو چوب به شكل عقاب بوده است و " در عقابين كشيدن " مقصصر را به چوب عقابين بستن است .

***

۱۳۸۹ شهریور ۱۸, پنجشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - درشت است پاسخ وليکن درست

درشت است پاسخ وليکن درست( از دفتر پنجم)
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر

درشت است پاسخ


وليكن درست


به فرمان خليفه هارون الرشيد هديه هايي را كه علي بن عيسي بن ماهاني والي خراسان فرستاده بود به ميدان آوردند :

هزار غلام ترك بود بدست هريكي دو تخته پارچة ابريشمين و رنگين از ششتري و سپاهاني و سقلاطون و ديباي تركي و ديداري و ساير كالاها .

غلامان بايستادند با اين جامه ها .

از پي ايشان هزار كنيزك ترك آمد به دست هر يكي جامي زرين يا سيمين پُر از مُشك و كافور و عنبر و انواع عطر و كالاهاي خاص شهرهاي خراسان و صد غلام هندو و صد كنيزك هندو بغايت نيكو رو و شال هاي قيمتي پوشيده .
غلامان شمشيرهاي هندي داشتند ، هرچه نيكوتر ، و كنيزكان شال هاي نازك در بسته بندي هاي زيبا ، و با ايشان پنج پيل نر آوردند و دو ماده ، نران با پوشش هاي ديبا ( = پارچة ابريشمي ضخيم ) و آيينه هاي زرّين و سيمين و مادگان با حجله هاي زر و كمرها و ساختهاي مرّصع به جواهر و پس از پيلان بيست اسب آوردند با زينهاي زرين ، نعلِ زر برزده و ساختهاي مرصع به فيروزه و جواهر بدخشي .

اين اسبان اسبان گيلي بودند و نيز دويست اسب خراساني آوردند با جُلهاي ديبا و بيست عقاب و بيست شاهين و هزار اشتر آوردند ، دويست با پالان و افسارهاي ابريشمين ، ديبا ها دركشيده در پالان ، ديگر اسباب و جّوال سخت آراسته و سيصد اشتر از آن با مَحمِل و حجله ، بيست با حجله هاي زرين و پانصد هزار و سيصد باره بلور از هرگونه ، و صد جفت گاو و بيست گردن بندِ گوهر ، سخت قيمتي ، و سيصد هزار مرواريد و دويست عدد چيني فغفوري از دوري و كاسه و غيره كه هريك از آن در سر كار هيچ پادشاهي نديده بودند ، و دو هزار چيني ديگر از لنگري ( = مجموعه ، ظرف بزرگ ) و كاسه هاي كلان و خمره هاي چيني كلان و خُرد و انواع ديگر ، و سيصد شادُروان و دويست اتاق قالي و دويست ديگر گليم .

*

تاريخ بيهقي شرح دقيق دوران ده سالة پادشاهي مسعود غزنوي است .

آنچه امروز از كتاب اين مورّخ امين و لايق بازمانده از شرح مرگِ محمود آغاز مي شود و به شكست سختِ مسعود از تركمانان سلجوقي در نزديكِ مرو پايان مي يابد .
بيهقي گاهي براي تنوع ، يا چلب توجه يا عبرت گرفتنِ خوانندگان به عقب باز مي گردد و به مناسبتِ مقام داستاني يا حادثه اي را از روزگاران گذشته باز مي گويد .

در اين مورد گويد كه مسعود مردي ستم پيشه و جبّار به نامِ سوري را فرمان رواي خراسان ساخته بود .

در روز سوم رمضان سال 425 هديه اي را كه سوري از خراسان فراهم آورده بود به مسعود عرضه كردند .

بيهقي خود از بهاي بسيار گران اين هديه ها اظهار شگفتي مي كند :
" چندان جامه و تحفه و زرينه و سيمينه و غلام و كنيز و مشك و كافور و عُناب و مرواريد و گليم و قالي و انواع نعمت در اين هدية سوري بود كه امير و همه حاضران به تعجب بماندند ، كه از همه شهرهاي خراسان و بغداد و ري و گرگان و طبرستان كمياب ترين چيزها را به دست آورده بود ، و خوردنيها و نوشيدني ها در خورِ آن ، و آنچه زرِ نقد بود در كيسه هاي حرير سرخ و سبز ، و سيم در كيسه هاي زرد . . . و از بومنصور مستوفي كه مردي امين بود و موي در كار او نتوانستي خزيد (= مو لاي دَرزِ كارهاي او نمي رفت ) شنيدم كه گفت امير دستور داد تا در نهان هديه ها را قيمت كردند ، چهار هزار هزار درم ( = 20 تن نقره ) آمد .”
امير مرا كه بو منصورم گفت : " نيك چاكري است اين سوري ، اگر ما را چنين دو سه چاكرِ ديگر بودي بسيار فايده حاصل شدي ! "
گفتم " همچنان است " و زهره ( = جرأت ) نداشتم تا بگويم :
" از رعاياي خراسان بايد پرسيد كه چه اندازه رنج به كوچك و بزرگ ايشان رسانيده باشد تا چنين هديه ساخته شده است ، و فردا پيدا آيد كه عاقبتِ اين كار چگونه شود . "

و راست همچنان بود كه بو منصور گفت :
سوري مردي متهور و ظالم بود .

چون دست او را بر خراسان گشاده كردند اعيان و رؤسا را بر كند و مالِ بي اندازه گرفت و آسيبِ ستم او به ضعيفان رسيد ، و آنچه ستد از ده درم ، پنج سلطان را داد و مُنهيان ( = خبرگزاران ) را زَهره نبود كه حال سوري را براستي گزارش دهند و امير سخنِ كس بر ضد او نمي شنود و بدان هديه هاي وي مي نگريست ، تا خراسان بحقيقت در سر ظلم و درازدستيِ وي بشد . . . " اين ستمگري و دراز دستي سوري و نتيجة نا مطلوب آن بيهقي را به ياد حادثه اي مشابه مياندازد : پس از ياد كردن پايان كار سوري و مرگ وي در قلعة غزنين ، گويد : " خداي عَز وَجَل بر وي رحمت كُناد . . . مگر ( = شايد ) سر بسر بجهد ، كه با ستمكاري مردي نيكو صدقه و نماز بود و آثارهاي خوش وي را به طوس هست . از آن جمله آن كه مشهد علي بن موسي الرضا ( ع) را كه بوبكرِ شهمَرد آبادان كرده بود ، سوري در آن زيادت هاي بسيار فرموده بود . . . و دهي خريد فاخر و بر آن وقف كرد . . . "

اين يكي از موارد بسيار قديمي است كه نشان مي دهد نزديك هزار سال پيش كسي به تعمير مرقدِ مطهّر حضرت رضا ( ع ) پرداخته و دهي بر آن وقف كرده است .

مورخ چون داستان سوري را به پايان آورد گويد :

و از اين حديث مرا حكايتي سخت نادر و با فايده ياد آمده است ، واجب داشتم نبشتن آن ، كه در جهان مانندة اين كه سوري كرد بسيار بوده است ، تا خوانندگان را فايده حاصل شود ، هر چند سخن دراز گردد .

*

داستان بيهقي مربوط به روزگار خلافتِ هارون الرشيد عباسي و صدارتِ يحياي برمكي و وزارتِ پسرانش فضل و جعفر است :
" چون كار برمكيان بالا گرفت وامير المومنين هارون الرشيد يحيي بن خالد البرمكي را كه وزير بود پدر خواند و دو پسر او را ، فضل و جعفر ، بركشيد و به درجه هاي بزرگ رسانيد . . . مردي عَلوي قيام كرد و گرگان و طبرستان بگرفت و جمله كوه گيلان ، و كارش سخت قوي شد .
هارون بي قرار و آرام گشت ، كه در كتاب ها خوانده بود نخست خلل كه آيد در كار خلافت عباسيان آن است كه در سر زمين طبرستان ناجمي ( = قيام كننده اي ) پيدا آيد از علويان . پس يحيي پسر خالد برمكي را بخواند و خلوت كرد و گفت :

چنين حالي پيدا آمد واين كار نه از آن هاست كه به سالاري راست شود ، يا مرا بايد رفت يا تو را ، يا پسري از آن تو : فضل يا چعفر .
يحيي گفت بهيچ حال روانيست كه امير المومنين بهر ناجمي كه پيدا آيد حركت كند ، و من پيش خداوند بمانم تا مرد و مال فراهم آورم ، و بنده زادگان فضل و جعفر پيش فرمان عالي اند ، چه فرمايد ؟
گفت : فضل را ببايد رفت ـ و ولايت خراسان و ري و جبالِ خوارزم و سيستان و ماوراء النهر بدو داد تا به ري بنشيند و نايبان به شهرها فرستد و كار اين ناجم را كفايت كند و به جنگ ، يا بصلح باز آرد . . . داستان رفتار فضل با مردعلوي مستقيمأ مربوط به گفتگوي ما نيست.
بيهقي نيز بدان نپرداخته است و گويد :

" حالِ آن علوي باز نمودن كه چون شد ، دراز است . غَرَضِ من چيز ديگر است نه حال آن علوي بيان كردن ، سپس گويد كه فضل بن يحيي با آن علوي كنار آمد و كار را بي خون ريزي به پايان آورد . بعد به خراسان رفت و دو سال در آن جا بماند "

و مالي سخت به زائران و شاعران بخشيد و پس استعفا خواست و بيافت ( = استعفا داد و هارون با آن موافقت كرد ) و به بغداد باز آمد " و هارون در برابر اين خدمت بدو نيكويي بسيار كرد .در اين دوران ، فضل براي هارون الرشيد هديه هايي مطابق معمول و مرسوم مي فرستاد . پس از بازگشت وي ، رفته رفته دولت برمكيان روبه زوال ميرفت. هارون خواست اميري به خراسان بفرستد . " اختيارش بر علي بن عيسي بن ماهان افتاد وبا يحيي بگفت و راي خواست.
يحيي گفت :

علي مردي جبار وستمكار است و فرمان خداوند راست.
" هارون به رغم گفتة يحيي و براي رفتار كردن به خلاف ميل او ، علي عيسي را به خراسان فرستاد . علي دست بر گشاد و مال بافراط سِتَدَن گرفت و كس را زَهره نبود كه باز نمودي . بازرسان كارهاي او را به يحيي مي نبشتند ، او فرصتي نگاه ميداشت و حيلتي مي ساخت تا چيزي از آن را بگوش رشيد برساند و مظلومي را پيش مي كرد تا ناگاه در راه پيش خليفه درآيد و شكايت كند و البته سود نمي داشت ، تا كار بدان جاي رسيد كه رشيد سوگند خورد كه هركس از علي شكايت كند آن كس را نزد وي فرستد . و يحيي و همه مردمان خاموش شدند . علي خراسان و ماورائ النهر و ري و گرگان و طبرستان و كرمان و اصفهان و خوارزم و سيستان را بكند و بسوخت و چندان مال از مردم گرفت كه از حدّ و شمار بگذشت . پس از آن مال هديه اي ساخت رشيد را ، كه پيش از وي كس نساخته بود و نه پس از وي بساختند و آن هديه نزديك بغداد رسيد و صورت آن بر رشيد عرضه كردند سخت شاد شد . "

اين همان هديه است كه بيهقي صورت تفصيلي آن را در كتاب گران بهاي خويش آورده است و مانيز آن را در صدر گفتار ياد كرديم .
در اين زمان با آن كه هنوز يحيي و فرزندانش بر سر كار بودند ، اما دل هارون با آنان خوش نبود و ايشان هر روز آثار اين خشم و دل تنگي را در رفتار خليفه مشاهده مي كردند .

از جمله آن كه وي فضل بن ربيع را به سمت حاجب بزرگ منصوب كرده بود و اين فضل دشمن خوني برمكيان بود و براي شكستِ آنان به شدت از علي بن عيسي هواداري مي كرد .
هارون با او مشورت مي كند :
ـ چه بايد كرد در بابِ هديه اي كه از خراسان رسيده است ؟
ـ امير المومنين در جايي بلند بنشيند و يحيي و پسرانش وديگر خدكتگزاران را بنشاند و بايستاند " تا هديه پيش آرند ، و دل هاي آل برمك بطرقد ( = بتركد ) و خاص و عام را مقرر گردد كه ايشان چه خيانت كرده اند كه فضل بن يحيي از خراسان آن مقدار هديه آورد كه عاملي ( = كارمندي ) از يك شهر بيش از آن آرد و علي چندين هديه فرستد . "
رشيد رأي فضل ربيع را پسنديد و بفرمود تا چنان كردند ، خاصه آن كه مي خواست به هر ترتيب كه هست خاندان برمكي را سبك كند و ايشان را خِفّت دهد و خوار سازد .

روز ديگر رشيد به ميدان آمد ، و درجاي بلندي بنشست و يحيي و پسرانش ، و فضل ربيع و قوم ديگر را بنشاند و گروهي بايستادند و هدايا عرضه شد . . .

چون اين اصنافِ نعمت به مجلس خلافت و ميدان رسيد تكبيري از لشكر بر آمد ، و دهل و بوق بزدند آن چنانكه كس مانند آن ياد نداشت و نخوانده بود و نشنوده، هارون روي سوي يحيي برمكي كرد و گفت:

اين چيزها كجا بود در روزگار پسرت فضل ؟
يحيي گفت :

زندگاني اميرالمومنين درازباد ، اين چيزها در روزگار امارت پسرم در خانه هاي خداوندان اين چيزها بود به شهرهاي عراق و خراسان !
هارون ، كه ابدأ منتظر دريافت جوابي بدين درشتي از مردي كه در سراشيب سقوط افتاده است نبود ، بسيار ناراحت شد .

تمام عيش و شادي آن روز جشن بر وي تلخ گرديد .

روي تُرُش كرد و هديه ها را تمام ناديده از جاي خويش برخاست و برفت و اندوهگين به گوشه اي بنشست از آن سخن يحيي ، كه هارون الرشيد عاقل بود و مقصد اصلي سخن يحيي را دريافته بود .

*

چون مجلس برهم خورد و يحيي و پسرانش به خانه باز آمدند .
فضل و جعفر پيش پدر آمدند و بدو گفتند :

ما بندگانيم و ما را نرسد كه بر سخن و رأي پدر اعتراض كنيم :

اما ما سخت بترسيديم از آن سخنِ بي پروا كه خليفه را گفتي .

بايستي كه اندر آن گفتار نرمي و انديشه بودي . . .
يحيي گفت : اي فرزندان ما از شدگانيم و كار ما به پايان آمده است ،
اما تا برجايم سخنِ حق ناچار بگويم و به تملق و زَرق مشغول نشوم، كه با اين گونه كارها قضاي آمده باز نگردد .

آنچه من گفتم امشب در سر اين مردِ جبّار بگردد و ناچار فردا در اين باب سخن گويد و رايي خواهد روشن، باز گرديد و دل مشغول مداريد.

ايشان باز گشتند سخت غمناك كه جوانان كار ناديدگان بودند و اوپيري مجّرب و جهانديده بود .

طعامي خوش بخورد با نديمان ، پس به اندرون رفت و خلوت كرد و موسيقي و كنيزك و شراب خواست و دستِ به شراب خوردن گشاد و كتابي بخواست خوشك خوشك مي ميخورد و نرمك نرمك سَماعي و زَخمه اي و گفتاري مي شنيد و كتاب مي خواند تا باقي روز به نيمه اي از شب بگذشت ، پس با خويشتن گفت " بدست آوردم " و بخفت و پگاه برخاست و به خدمت رفت .

چون بارعام به پايان آمد هارون با وي خلوت كرد و گفت:

اي پدر ، ديروزچنان سخني درشت در رويِ من بگفتي، چه جايِ چنان حديث بود ؟
يحيي گفت : زندگاني خداوند دراز باد ، سخن راست و حق درشت باشد ، و در روزگار پيشين ستوده مي آمد ، اما اكنون ديگر شده است ، و چنين است كار دنياي فريبنده كه حال ها بر يك سان نگذارد .

هرچند حاسدان راي خداوند دربارة من بگردانيده اند و آثار دل تنگي و تغيّر مي بينم ، ناچار تا در ميانِ كارم البته نصيحت باز نگيرم .
هارون گفت : " اي پدر دل بد مكن ، كه حال تو و فرزندانِ تو نزديك ما همان است كه بود و نصيحت باز مگير كه همه ما را خوش است و پسنديده . و آن حديث كه گفتي عظيم بر دلِ ما اثر كرده است ، بايد كه شرحي تمام دهي تا مقرر شود . "
يحيي گفت : اندكي از اين شرح را امروز توانم گفت و آن اين است كه خليفه دستِ علي را گشاده كرده است تا هرچه خواهد مي كند و كس را زَهره نيست كه آنچه رود باز گويند ، كه دو تن را كه من بنده پوشيده گماشته بودم بكشت ، و رعايايِ خراسان را ناچيز كرد و اقويا و محتشمان را بركند و لشكرِ خداوند را درويش كرد .

و خراسان سرزميني بزرگ است و دشمني چون ترك نزديك ، بدين هديه كه فرستاد نبايد نگريست ، كه از ده درم كه گرفته دو يا سه فرستاده است ، بدان بايد نگريست كه ساعت تا ساعت خللي افتد كه آنرا جبران نتوان كرد .
يحيي در همين مجلس خطري را كه احساس كرده بود باز مي گويد :
" مي ترسم كار بدان جا رسد كه امير المومنين ناگزير شود خود به دفع خطر برخيزد وبه خراسان رود و دربرابر هر درمي كه عليِ عيسي فرستاده است پنجاه درم خرج كند تا فتنه فرو نشيند .”
سپس گويد كه فردا دليلي روشن تر از اين عرضه كنم . . . يحيي كس فرستاد و ده تن از گوهر فروشانِ بغداد را كه توانگر تر بودند بخواند و گفت خليفه را سي بار هزار هزار درم جواهر ميبايد هرچه خوب تر و قيمتي تر .

گفتند سخت نيك آمد ، بدولت خداوند ما ده تن اين چه مي خواهد داريم و نيز به زيادتِ بسيار .

يحيي گفت بازگرديد و فردا با جواهر بدرگاه آييد تا شما را پيشِ خليفه آرند تا آنچه رأيِ عالي واجب كند كرده آيد .

گوهر فروشان بازگشتند و ديگر روز با جواهر به درگاه آمدند .

يحيي خلوت خواست با هارون الرشيد ، كرده آمد ، و ايشان را پيش آوردند با جواهر و عرضه كردند و خليفه بپسنديد و يحيي ايشان را خطي بداد به بيست و هفت بار هزار هزار درم و هارون الرشيد آنرا تأييد كرد و گفت بازگرديد و فردا نزديك يحيي آييد تا آنچه فرموده باشيم تمام كند .

گوهر فروشان بازگشتند و صندوق گوهرها را قفل و مُهر كردند و در خزانه گذاشتند .
هارون گفت اي پدر اين چيست كه كردي ؟
گفت : زندگاني خداوند دراز باد .

جواهر نگاه دار تا فردا خط بستانم و پاره كنم و خداوندانِ گوهر زَهره ندارند كه سخن گويند ، و اگر به شكايت پيشِ خداوند آيند حواله بمن بايد كرد تا قيامت چه حجت آريم ؟

و رعايا و غريبان از اين شهر بگريزند و در همه جهان زشت نام شويم.
يحيي گفت : پس حالِ عليِ عيسي بر اين جمله است در خراسان كه بنمودم و چون خداوند روا نمي دارد كه ده تن از وي تظلم كنند و بدرد باشند چرا روا دارد كه صدهزار هزار مسلمان از يك واليِ وي غمناك باشند و دعايِ بد كنند ؟
هارون گفت : احسنت اي پدر ، نيكو پيدا كردي . گوهر ها بخانه بَر و به خداوندانِ جواهر بازده .

و من مي دانم كه در بابِ اين ظلم عليِ عيسي چه بايد كرد .

*

پيش بيني هاي يحيي يك يك به حقيقت مي پيوندد .
شورشي در خراسان در مي گيرد و يكي از اميران علي بن عيسي بر وي شورش مي كند و گروهي گردِ وي ميآيند .

علي ناگزير از هارون تقاضاي كمك مي كند .
هارون ، هَرثَمَه بن اعين را به سوي وي مي فرستد ، اما پوشيده بدو دستور ميدهد كه پس از رسيدن به علي او را فرو گيرد و انصافِ مردمِ خراسان از وي باز ستاند . . .

هرثمه چنين مي كند ، اما سر انجام از فرونشاندنِ شورش عاجز ميشود و هارون خود به سوي خراسان مي رود .
به قول بيهقي ، هارون در اين راه چند بار گفت :
" دريغ آلِ برمك ! سخن يحيي مرا امروز ياد مي آيد . . . هيچ يك از خلفا كسي چون يحيي را در وزارتِ خويش نداشته اند !”


****

۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - تدبير وزيران يا کرامات اولياء!

تدبير وزيران يا کرامات اولياء ( از دفتر پنجم)
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر
تدبير وزيران

يا
كرامات اولياء؟

درقرن هفتم هجري سه سبك مشخص در نثرنويسي فارسي وجود داشت:
يكي نثري بسيار مصنوع و آراسته و سرشار از صنعت گري هاي لفظي و سجع ها و موازنه ها و استعمال لغت هاي غريب و مهجور عربي و فارسي و استشهاد به آيه هاي قرآن و حديث هاي نبوي ـ همه به عربي ـ و آرايش كلام با شعرها و ضرب المثل هاي عربي و فارسي .
نمونة كامل اين نوع نوشته ها اثر اديب عبدالله شيرازي معروف به وصاف الحضره ، موسوم به تاريخ وصاف است كه نام اصلي آن عبارتي است عربي كه كم و بيش يك سطر را فرا مي گيرد !
نوع دوم ، كه در همين قرن پديد آمد و مدت دراز ، بلكه تا امروز ، سر مشق نثر نويسان و كاتبان و اهل قلم بوده و هست ، نثري است ساده كه نويسنده در عين حال به آرايش كلام و صنايع لفظي در حد اعتدال ، و تا جايي كه سخن را مطول و دشوار نسازد و براي فهم معني آن به گشودن فرهنگ احتياج نيفتد ، توجه دارد و مي كوشد كه سخن او در عين سادگي و رواني و آساني ، زيبا و دل پذير باشد . نمونة كامل اين گونه آثار ، معروف ترين كتاب نثر فارسي ، گلستان شيخ اجل سعدي است كه در اوايل نيمة دوم اين قرن پديد آمد .
سعدي در شيوة مصنوع و مشكل و ملال خيز " مقامات " تغييراتي داد وآن را به صورتي در آورد كه براي هميشه به عنوان فصيح ترين نمونة سخن پارسي شناخته شد .
اما نوع سوم ، سبك نگارش ساده و فصيح و بي پيرايه است كه در اصطلاح اهل ادب " نثر مُرسَل " ناميده مي شود .
اين روش نگارش ، قديم ترين و طبيعي ترين سبك فارسي نويسي است و نويسنده در آن ، جز به بيان مقصود خويش به روشن ترين صورت ، به چيز ديگر ، از آرايش كلام گرفته تا نشان دادن كمال فضل و بلاغت و سخن داني خود ، توجهي ندارد .
نوشتن نثر مُرسَل كه با شروع نثر فارسي آغاز شد ، در نگارش كتاب هاي علمي ( تفسير ، فقه ، فلسفه ، منطق ، عروض ، طب ، رياضي ، طبيعي و مانند آن ) همچنان ادامه يافت ، زيرا موضوع هاي علمي خود به اندازة كافي دشواري و پيچيدگي داشتند و درك آنها به تفكر و دقت نظر نياز داشت و لازم نبود كه با آراستن كلام مشكلي بر مشكلات آن بيفزايند.
نمونة كامل و بسيار فصيح نثر مُرسَل قرن هفتم ، كتاب تجارت السلف است كه اثر هندوشاه فرزند سنجر بن عبدالله صاحبي نخجواني است .
اين كتاب به اهتمام و تصحيح شادروان عباس اقبال در سال 1313 ه . ش . / 1934 در تهران به طبع رسيده و انتشار يافته است .
مرحوم اقبال در مقدمة كتاب دربارة آن چنين مي نويسد :
« يكي از كتب بسيار معتبر تجارت السلف است بقلم هندوشاه كه هم از جهت جلالت مقام آن درانشاء فارسي و هم از جهت دلكشيِ موضوع كه تاريخ خلفا و وزرا و سلاطين معاصر ايشان باشد در ميان كتبِ نثر فارسي كمتر نظير دارد مخصوصأ چون هندوشاه نگارندة آن منشي با ذوق زبردستي بوده ، كتاب خود را در قالب عباراتي سليس و فصيح و سهل الفهم ريخته و در آوردن حكاياتِ جذاب و داستان هاي دلپذير بنهايت درجه مهارت و خوش سليقگي بخرج داده است ، بطوريكه خواننده همين كه به قرائتِ قسمتي از آن شروع كرد چنان مسخّر و مفتون قلم نويسندة آن مي شود كه به اختيار نميتواند رشتة مطالعه را قطع كند و پس از اتمام مطالعه بر كوتاهيِ كتاب و نادر بودنِ امثال آن در زبان فارسي تأسف ميخورد . »
موضوع كتاب ، تاريخ خلفاست و ترجمه اي است آزاد از يك كتاب مختصر اما بسيار مفيد عربي در اين زمينه ، موسوم به الفخري .
اين كتاب بسيار مفيد " به علتِ جامع بودنِ آن بر رئوس مسائل مهم راجع به خلفا و وزراي ايشان و نظر خاص مؤلف آن در طرز نگارشِ تاريخ و بحث در علل تاريخي وقايع و بيان سّر ترقي و تنزل سُلاله هاي مختلف سلاطين و خلفا " دانشمندان اروپا آن را مورد عنايت خاص قرار داده و به طبع و ترجمة آن پرداخته اند و الفخري پس از اعتنايِ خاورشناسان بدان ، آن شهرت و اهميتي را كه شايستة آن بوده به دست آورده است .
اما ترجمة فارسي ، با اصل عربي اختلاف هايي دارد .
مترجم بعضي قسمت ها را حذف كرده و بعضي مطالب را بدان افزوده و بر روي هم كتابي بسيار دل پذير و جالب توجه ساخته است كه تأليف آن در ربع اول قرن هشتمِ هجري ، سال 724 / 1323 ميلادي به پايان آمده است .
از اين كتاب بخشي را كه دربارة يكي از وزيران خلفاي عباسي موسوم به مؤيد الدين قمي و شرح درايت و كفايت و كارداني اوست برگزيده ايم .
در انشاء كتاب ، بجز تغيير چند لغت يا حذف چند عبارت معدود ، يا خلاصه كردن بعضي مطالب تصّرفي نكرده ايم تا خوانندگانِ گرامي ملاحظه فرمايند كه هفتصد سال پيش از اين فارسيِ ساده و همه كس فهم را چگونه مي نوشته اند .
« مؤيدالدين مردي كاردان عاقل بود واصطلاح دواوين و كيفيّت محاسبات متصرفات نيكو ميدانست و بلاغت و فصاحت داشت ، تدبيرات لطيف و راي هاي درست و مَبَرّات و صدقاتِ بسيار داشت به مشهدِ كاظم (= كاظمين ) بيمارستاني ساخت و ادويه و اشربه و معاجين مرتب گردانيد و آن را بر اهلِ مشهد وقف كرد و هم آنجا مكتبي و دارالقرآني بنا فرمود جهت ايتامِ علويانِ مشهد تا خواندن قرآن آموزند و بر آن چندان مِلك وَقف كرد كه بشروط او وفا نمايد و تا اكنون آن مبّرات بر قرار است .
و او در اصفهان پيش ازسن بيست سالگي و آن وزير از نويسندگان خويش ملول شده بود زيرا كه با او بسيار مجادله كردندي و چيزي كه او گفتي چنين نويسند ايشان صورت ديگر نوشتندي .
چون اين نزاع متمادي شد وزير همة نويسندگان را از پيش خود براند و قمي را نگاه داشت.
روزي پيش او جامه هايي آوردند بعضي درست و بعضي بريده.
قمي را بنشاند تا عدد جامه ها و الوان و اجناس آن بنويسد و خويشتن ميگفت فلان جامه صحيح و فلان جامه بريده ، و قمي صحيح را نمينوشت اما مقطوع را مي نوشت .
وزير گفت چرا صحيح را نمي نويسي ؟
گفت اي خداوند چون مقطوع ذكر كنم به ذكر صحيح حاجت نباشد زيرا كلمة مقطوع دلالت دارد بر آن كه آن قسمِ ديگر مقطوع نيست .
وزير گفت چنين نويس كه من مي گويم .
قمي باز خلاف كرد و چنان نوشت كه مي دانست .
وزير طَيره ( = خشمگين ) شد و آواز بلند كرد و با حاضران گفت كه من از نويسندگان پيش ملول بودم جهت آن كه با من لجاج مي كردند و همه را از پيش خود راندم و اين جوان را اختيار كردم و گفتم باشد كه جوان است و لجاج نياوَرَد و آنچه گويم بنويسد .
اكنون معلوم شد كه او از ايشان لجوج تر است .
اتفاقأ سلطان جايي نشسته بود نزديك بديوان .
آواز وزير بشنيد ، كس فرستاد تا صورت حال باز دانست .
سلطان به خادمي گفت بيرون رو و با وزير بگوي كه حق با آن جوان است و چنان مي بايد نوشت كه او مي گويد .
قمي به اين حكايت شهرت يافت و كار او ترقي كرد و با اين خادم دوستي اساس نهاد و با يكديگر انس گرفتند .
روزي سلطان خادم را با شخصي معين كرد كه به بغداد پيش وزير ابن قصاب روند به رسالتي ، خادم از سلطان درخواست كرد كه قمي را با خود ببرد .
سلطان اجازت فرمود و ايشان هر سه به بغداد رفتند و وزير ابن القصّاب را بديدند و رسالتي كه داشتند بگفتند و جوابي شنيدند كه مطابق سئوال نبود .
خادم و رفيق در نيافتند .
امّا قمي بازگشت و پيش وزير آمد و گفت اي خداوند ، جواب مطابق سئوال نيست .
وزير گفت راست گفتي .
اما بديشان هيچ مگوي ، و وزير معتقد قمي شد و به خليفه نوشت كه اين جوانِ قمي كه با خادم برسالت آمده مردي عاقل است و مستحق آن كه ملازم درگاه باشد .
ناصر فرمود كه او را به طريقي كه داني بازگير .
وزير كس فرستاد و قمي را بخواند او را نگاه داشت و گفت از او بما سخنان رسانيده اند و فرمان شده است كه سخن ها را تحقيق كنيم بعد از آن در عقب شما بيايد .
خادم و رفيق برفتند و قمي بماند .
بعد از دو سه روز خليفه او را تشريف فرمود و كاري جهت او معين گردانيد و چون ابن قصاب و قوام الدين كه كاتبِ انشاء بود وفات يافتند قمي را كاتبِ انشاء فرمودند و چون ابوالوليدبن مينا از نيابتِ وزارت معزول شد به حكم فرمان ، آن منصب نيز به قمي مقرر داشتند با خلعتي فاخر و مؤيد الدين لقب يافت .ا
ز آن پس مؤيد الدين با آن كه منصب وزارت نداشت عملا كار وزارت را انجام مي داد و چون خليفه الناصرالدين الله از مؤيد الدين قمي جلاذت و كفايت ورأي و تدبير مشاهده كرداورا وزارت داد ومثال (= فرمان) وزارت بِخطِ خويش بنوشت و در آن حال كه قمي خلعت وزارت پوشيد بسرايِ وزارت آمد و بر مسند نشست .
خادمي از حضرت بيامد و رقعة كوچك مُهر كرده به وزير داد و در آن رقعه اين معني نوشته بود :
مؤيد الدين نايب ماست در شهرها و بر امام مردم .
هر كس او را اطاعت كند ما را اطاعت كرده است و هركس نافرماني او كند نافرمانيِ ما كرده است و هركس نافرماني ما كند به خداي تعالي عِصيان كرده است و هركس به خداي تعالي عصيان كند خدا او را به آتش خواهد افكند(1) .
اين رقعه را در ديوان بخواندند و جماعت را عنايت خليفه با وزير ظاهر تر گشت زيرا كه هيچ خليفه فرمانِ وزارت بخط خويش ننوشت .
و قمي چون وزير شد اعمال را ضَبط كرد و ممالك را مرتب گردانيد و هرچه از حسنِ تدبير و صوابِ رأي بود بجاي آورد و هرگز از او چيزي صادر نشد كه موجبِ عتاب و بازخواست باشد .
يكي از نزديكان اين وزير گفت در خلافتِ ناصر و وزارتِ قمي زني از دختران سلاطينِ عجم بر عزيمت حج به بغداد آمد و آنجا روزي چند مقام كرد ، و وزير قمي با آن دختر و كسان او آشنايي تمام داشت تا حدي كه او را دختر خواندي و او قمي را پدر گفتي و در مدت اقامت در بغداد هرگاه با وزير حاجتي داشتي مرا فرستادي و او درجانبِ غربيِ بغداد نزول كرده بود.
روزي سوار شد تا به زيارتِ موسي بن جعفر رود .
با يكي از كنيزكان او نگيني ياقوت بود بزرگ به غايت قيمتي چنانكه به دو سه هزار دينار بيش ارزيدي .
نگين از كنيزك بيفتاد و او ندانست .
چون از زيارت مشهد بازگشت و نزديكِ كَرخ (2) رسيدند كنيزك گفت نگين ضايع شد ، و هرچند جستند باز نيافتند .
اتفاقأ روزي خاتون مرا پيش قمي به كاري فرستاد چون به خدمتِ او رسيدم با من بر عادتي كه ميانِ ما بود مِزاح كرد و از حالِ خاتون بپرسيد.
گفتم از خاتون مپرس كه خاتون بر چه حال است .
وزير دلتنگ شد .
گفت سبب چيست ؟
گفتم ديروز به زيارت مشهد كاظم رفته بود كنيزكي از آن او نگيني از ياقوت در غايت نيكويي كه به هزاران دينار ارزيدي ضايع كرد ، در ظاهر كرخ ، و چندان كه بجستند نيافتند .
وزير تنگ دل شد و ساعتي خاموش گشت ، آنگاه گفت اين خاتون بشهر آمد و ما مجال خدمتي نيافتيم و تقصير كرديم و اكنون چنين زياني حادث شد .
چون اثر تغيير در وزير ديدم آن سخن بگذاشتم و بمصلحتي كه آمده بودم تمام كردم و باز گشتم .
روز ديگر به خدمتِ وزير رفتم ، در حال كه چشمش بر من افتاد تبسم كرد و آثارِ بشاشت بر او ظاهر بود .
چون بنشستم مرا گفت طَرفِ (3) سَجاده بردارو بنگر كه زيرآن چيست ؟
چون طرفِ سجاده برداشتم نگينِ ياقوت را ديدم كه لَعَمان ( = درخشش ) كرد و من آن نگين را پيش خاتون ديده بودم و ميشناختم .
خواستم تا بر گيرم ، برسبيلِ ملاعبت ( = شوخي) گفت تورا با نگينِ مردم چه كاراست ؟
گفتم اي خداوند اين نگيني است كه دي ضايع شد .
زماني مزاح كرديم .
آنگاه گفت اين نگين را پيشِ دخترم بر كه دلش نگران باشد .
من گفتم اي خداوند هر دقيقه ( = كار دقيق ) كه به كار وزارت مربوط باشد شك نيست كه هيچ آفريده به گردِ خداوند نرسد ولكن معجزات انبياء و كراماتِ اوليا ندانستم كه خداوند را باشد و اكنون آن نيز محقق شد .
بنده را آرزو آن است كه بداند اين نگين چگونه بدست آمد ؟
وزير بخنديد ، گفت تورا با اين سئوال چه كار ؟
نه غرضِ تو آن بود نگين حاصل شود . چون حاصل شد برخيز و ببر .
گفتم بحق خداوند كه دست برنگين ننهم تا ندانم كه چگونه حاصل شد؟
وزير گفت چون حالِ ضايع شدنِ نگين با من حكايت كردي من از هر نوع انديشه كردم كه نگين چگونه ضايع شده باشد و هيچ وجه از وجوه نماند كه تأملِ آن نكردم ، آخر انديشيدم كه محتمل است نگين از كنيزك در كرخ افتاده باشد و در عقبِ ايشان كسي آمده و نگين را يافته ، از شاديِ آن كه بر چنين چيزي ظفر يافته نخواسته باشد كه بر جانب غربي مقام كند ، بجانب شرقي گذشته باشد تا از مقامي كه آن را يافته دور شود.
پس بفرمودم تا بَريدار يعني سَروَر كشتي بانان را با همة ملاحان كه بر دجله كشتي دارند حاضر كنند چنانكه هيچ كس نمانَد كه حاضر نشود .
بريدار قربِ دو هزار كشتيبان را حاضر كرد و از يك يك احوال ميپرسيدم و مي گفتم با تو دي يا امروز كسي از دجله گذشته كه بر او اثرِ خوف يا فرح ظاهر بُوَد و تو را مزدي زياده از معهود رسانيده ، هيچ كس مُقِرّ نيامد .
بعدازآن بريدار را گفتم بحقِ نعمتِ امير المومنين كه اگر يك ملاح نيامده باشد وتو پيشِ من نياورده باشي بفرمايم تا ترا صُلب كنند ( =به دار بكشند) او گفت هر ملاحي كه دانستم آوردم مگر پيري كه او را توانايي آن نَبُوَد كه كسي را از دهانة كرخ بگذراند او را نخواندهم .
گفتم من آن شيخ را مي خواهم .
بريدار در حال او را حاضر كرد .
چون پيشِ من آمد من آنچه از ملاحان ديگر پرسيدم از او بپرسيدم .
ساعتي انديشه كرد آنگاه گفت ديروز به دهانة كرخ شخصي شتابان پيشِ من آمد و خواست كه بگذرد .
من گفتم چندان صبر كن كه كشتي پُر شود آنگاه بگذريم .
او شش دِرَم بمن داد و گفت اين شش دِرَم بستان و مرا بگذران و منتظر ديگري مباش .
آن زر بستدم و او را بگذرانيدم .
من گفتم آن شخص را مي شناسي ملاح گفت اگر در ميان هزاران كس او را ببينم بشناسم .
من پنج مرد را ملازم او كردم و گفتم بايد هيچ بازار و كاروانسرا و مدرسه و گرمابه و مسجد و هنگامه گاه ( = محل معركه گرفتن ) نگذاري و همه را بازطلبي و چون آن جوان را ببيني باين سرهنگان سپاري تا پيشِ من آرند .
ملاح بيرون رفت و سرهنگان با او ملازم بودند .
بعد از زماني باز آمد و گفت آن جوان را يافتم و بسرهنگان سپردم و اينك بر در سراي است .
او را بخواندم .
چون چشمم بر او افتاد گفتم اگر از او بپرسم گه چنين نگيني يافته اي يا نه منكر شود و كار دراز شود .
في الفور او را گفتم كه بازگرد و نگيني را كه يافتي و پنهان كردي بياور و سرهنگان را با او ملازم گردانيدم تا نگين بياورد و نگين از او بستدم و او را چيزي بخشيدم.
گفتم بخدا كه اين تدبير بكراماتِ اولياء نزديك تر است كه به تدبير وزراء.
مؤيد الدين وزيرِ ناصر و ظاهر بود پنج سال وزارتِ مستنصر كرد و در سحرگاه هفتم شوال سنه تسع و عشرين و ستما به ( 629 ) او را و پسرش فخرالدين احمد را بگرفتند و در دارالخلافه حبس كردند و پسرش پيش از او بمرد و گويند كشته شد و او پس از پسر بيمار شد و همچنان بيمار از دارالخلافة بغداد بيرون آمد و بخانة دختر رفت و بعد از اندك زماني بمرد و گويند سبب مردنِ او فراق و اندوهِ پسر بود .
ــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 ـ مضمون نامة خليفه به عربي بود ، ما آن را به فارسي برگردانيديم .
2 ـ كرخ به فتح اول ، نام محله اي است معروف در جانب غربي دجله
3 ـ طرف به فتح اول و سكونِ دوم و سوم ، حاشيه و كنارة چيزي
***

۱۳۸۹ شهریور ۹, سه‌شنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - جشن مهرگان

جشن مهرگان - دفتر پنجم
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر .

مهرگان
جشني كه مربوط و منسوب به ايزد مهر است

شاد باشيد كه چشن مهرگان آمد
بانگ و آواي دراي كاروان آمد
كاروان مهرگان از خزران آمد
يا زِ اقصاي بلاد چينان آمد
نه از اين آمد ، با لله ، نه از آن آمد
كه زِ فردوسِ برين وَز آسمان آمد

گويا تا كنون چند بار از سوي صاحب قلم گفته شده است كه درگاه شماري ( تقويم ) ايرانيانِ باستان سال خورشيدي به دوازده ماه سي روزه تقسيم مي شد .
هفته وجود نداشت و هر روز از ماه به نام يكي از مهين فرشتگان نام گذاري شده بود .
مثلا نام نخستين روز هرماه اورمزد روز ، روز سيزدهم ، تيرروز روز شانزدهم هرماه مهروز و روز نوزدهم، فروردين روز خوانده ميشد.
ماه هاي سال نيز به نام دوازده تن از همين ايزدان و فرشتگان بزرگ موسوم شده بود و در هر ماه يك روز وجود داشت كه در آن ماه و روز هردو به نام يك ايزد خوانده شده بود :فروردين روز از فروردين ماه ، تيرروز از تيرماه ، مهر روز از مهرماه و . . . اين روز را ايرانيان گرامي مي داشتند و آن را جشن مي گرفتند و بدين قرار دوازده جشن در دوازده ماه سال پديد مي آمد .
اما سال 360 روز نبود و هنوز پنج روز كسري از آن باقي مانده بود .
در آيين ايران باستان پس از دوازده ماه سي روزه پنج روز را رها ميكردند و روز ششم را جشن ( نوروز ) مي گرفتند .
اما آن پنج روز نيز براي خود مراسم و آداب و ترتيبي داشت و جشن گرفته مي شد .
غير از اين دوازده جشن بازهم جشن هاي ديگري در ايران باستان وجود داشت كه براي گفتگو در باب آن ها ( مانند گاهنبارها و جشن سده و غيره ) بايد گفتاري جداگانه پرداخت .
در ميان اين جشن ها و مراسم متعدد ، همواره دو جشن اهميتي بيش از ديگر عيدها داشت و با شكوه و جلال بسيار برگزار مي شد و مراسم آن نه يك روز كه روزها به طول مي انجاميد و در اواخر دوران پيش از اسلام ، هريك از آن دو يك ماه دوام داشت .
دو جشن يكي نوروز بود و ديگري مهرگان .


*
كلمة مهرگان داراي دو جزء است ( مهر + گان ) .
مهر داراي معني هاي متعددي است كه از جملة آن هاست يكي بزرگ ترين ايزدان دين زردشت كه ايزد عهد و پيمان و ميثاق است ، محبت و دوستداري و مهرباني ، نام هفتمين ماه هر سال و شانزدهمين روز هر ماه (به نسبت با ايزدمهر ) جزء دوم كلمه « گان » نيز پساوند نسبت است بنابر اين مهرگان به فارسي امروزي يعني مهري ، همچنان كه بازارگان ( بازرگان ) به معني بازاري و گروگان به معني گروي است .
بنابراين مهرگان يعني جشني كه مربوط و منسوب به ايزد مهر است .
در اوستا دو ايزد ، از تمام ايزدان مهم تر دانسته شده اند كه يكي سروش و ديگري مهر ( ميترا ، ميثرا ) است .
نام اين فرشته در " ودا " كتاب مقدس هندوان باستان نيز آمده است و براي او مقام و اهميتي خاص وضع شده و علاوه بر اين وظايف وي اندكي شبيه وظايفي است كه در اوستا برعهده دارد .
بر اثر وجود همين شباهت مي توان گفت در روزگاران بسيار قديم ، پيش از جدا شدن هندوان و ايرانيان از يكديگر ، مهر ايزد يا مهين فرشتة مشترك اين دو تيره بوده است و همين نشان سابقة كهن گرامي داشت و ستايش اين فرشته است .
از روزگاران بسيار قديم ، مورخان و مؤلفان ، اين ايزد را با خورشيد ، اشتباه كرده اند و اين اشتباه تا بدان حد رواج يافته كه تقريبأ تمام فرهنگ نويسان بعد از اسلام آن دو را يكي دانسته اند و حال آن كه در اوستا كه فصلي خاص به نام مهريشت در ستايش مهر دارد ، خورشيد گردونه اي دانسته شده است كه ايزد مهر سوار بر آن از سمت شرق بر مي آيد و تمام منزلگاه هاي آريايي را زير نظر مي گيرد و بر اجراي عهدها و پيمان ها نظارت مي كند و پيمان شكنان را به سزا مي رساند .
اهميت فوق العادة مهر موجب شد كه آيين هاي ستايش وي شكل مذهبي خاص به خود بگيرد و بر اثر چيره شدن ايرانيان به بابل بدان ناحيه رود و از آن جا به آسياي صغير كوچ كند و از آسياي صغير به وسيلة سربازان رومي به اروپا راه يابد و سراسر آن قاره را فرا گيرد چندان كه در عمر طلوع مسيحيت به صورت بزرگ ترين دين رقيب و خصم وي در آيد .
سر انجام نيز مسيحيان با جنگ هاي شديد و خون ريزي هاي سهمگين توانستند نفوذ اين آيين را از قارة اروپا بر اندازند .
با اين حال بسياري از آداب و مراسم آن در آيين مسيح باقي ماند و از جملة آن ها همين مراسم كريسمس و جشن ولادت حضرت عيسي است كه در حقيقت همان شب يلداي ايرانيان و هنگام ولادت ايزد مهر است .
بازماندة معابد ويران شدة مهري در سراسر انگلستان و حتي در جزيرة ايسلند ديده شده و حكايت ازگسترش فراوان ونفوذ فوق العادة آن ميكند .
بديهي است كه شكوه و جلال برگزاري جشن مهرگان نشان بلندي مقام فرشته اي است كه اين جشن بدو منسوب است .
زمان برقراري جشن مهرگان ( آغاز پاييز ) نيز سبب ديگري بوده كه به تجليل و ستايش فراوان اين جشن كمك مي كرده است :
در گاه شماري قديم پارسيان ( ايرانيان باستان ) دو فصل بيش وجود نداشت كه يكي را تابستان بزرگ و ديگري را زمستان بزرگ مي خواندند و چون در ايران معمولا فصل گرما اندكي از فصل سرما درازتر است تابستان بزرگ را هفت ماه و زمستان بزرگ را پنج ماه مي گرفتند .
جشن بزرگ آغاز تابستان ، نوروز و جشن آغاز زمستان مهرگان بوده است .
در هنگام گفتگو از مهرگان ، مورخان و فرهنگ نويسان آن را تالي و نظير نوروز دانسته اند ولي همين مقايسه مي رساند كه اهميت نوروز بيش از تمام جشن ها بوده و از اين روي مهرگان را با آن برابر مي نهاده اند .
با اين حال در روزگاران بسيار كهن ، سال در آغاز پاييز نو ميشده است و با آن كه بيشتر نويسندگان و گويندگان جهان بهار را بر پاييز برتري داده اند اما در ميان آنان كساني نيز هستند كه پاييز را بر بهار رجحان داده اند .
از ارسطو نقل كرده اند كه وقتي اسكندر از او در باب بهار و پاييز سئوال كرد در پاسخ گفت :
اي پادشاه بهار ابتداي پديد آمدن پشه هاست و پاييز اول نابود گشتن آنان و به همين سبب پاييز از بهار برتر است .
اما از نظر قومي كه اقتصاد ايشان بر مبناي گله داري و دام پروري و كشاورزي است، فرا رسيدن پاييز، آمدن روزگار برداشت حاصل دسترنج است.
هنوز در زبان فارسي مثلي هست كه " جوجه را آخر پاييز مي شمرند" و معني آن اين است كه در فصل بهار ، مرغان جوجه هاي بسيار پديد ميآورند .
اما آنچه مهم است اين است كه اين جوجگان ، دوران نوپايي را چه وقت به پايان مي آورند و از بلاها و خطرات و بيماري هايي كه در راه ايشان وجود دارد جان به سلامت مي برند ، تا در پاييز بتوان آنان را در شمار مرغان سرشماري كرد .
درست به همين قرار است نتايج و كره هاي گوسفندان و گاوان و اسبان و ديگر جانوران و محصول باغ ها و زمين هاي زراعتي .
وقتي بَره ها گوسفند و بُزغاله ها بُز و گوساله ها گاو و كره اسبان بدل به اسب شدند و دهقان محصول زمين هاي كشاورزي خود را ـ اعم از گندم و جو و برنج و ديگر حبوبات ـ از زمين برداشت و در انبار كرد و ميوه هاي رسيده را از درختان چيد و به مصرف رسانيد ، يا خشك كردني هاي آن را خشك كرده و برداشت ، آنگاه مي تواند ايمن و خرّم به استقبال زمستان رود و فصل سرماي سهمگين را كه در سر زمين خشكي چون ايران با آب و هواي بري و اختلاف درجة حرارت بسيار گاه سرما ، غير قابل تحمل ميشود و بيرون آمدن از در خانة گرم و آسوده را دشوار مي سازد ، به آرامي بگذرانند و در انتظار فرا رسيدن بهار خرّم روز شماري كنند .
ايرانيان باستان مهرگان را با دستِ پُر ، با تأمين آينده و آمادگي براي گذرانيدن زمستان ، جشن مي گرفتند و بديهي است كه در بزرگ داشت آن نيز بسيار مي كوشيدند ، زيرا گذشته از هرچيز ، اين تقريبأ آخرين جشني بود كه در هواي خوش و معتدل و در حال آسايش و آرامش برگزار مي شد .
از نظر تاريخي و اساطيري نيز ، همان گونه كه جشن نوروز را به جمشيد و سده را به هوشنگ نسبت مي دهند ، جشن مهرگان نيز منسوب به فريدون است .
فريدون پادشاهي است كه با ياري و پايمردي كاوة آهنگر ، بر ضد ستم هزار سالة ضحاك قيام كرد و دستگاه بيدادگري او را در هم فرو ريخت و او را بگرفت .
و چون هنوز روز مرگ وي فراز نيامده بود وي را به كوه دماوند در بند كرد .
گروهي بر آنند كه جهت پيدايش مهرگان غلبة فريدون بر ضحاك و زنداني كردن او در كوه دماوند است و برخي گويند در چنين روزي بود كه فريدون پيش از سركوبي و دفع قطعي ضحاك بر تخت پادشاهي نشست و از اين روي مردم آن را جشن گرفتند .
پس از آن هرچه به جلال و شكوه مهرگان افزوده مي شد ، افسانه ها دربارة آن بيشتر و بيشتر ساخته مي شد :
به اعتقاد پارسيان در اين روز خداوند زمين را بگسترانيد و كالبدها را بيآفريد تا قرارگاه روان ها باشند ، در اين روز فرشتگان كاوة آهنگر را ياري كردند تا بر ضحاك چيره شود .
در همين روز بود كه مشيه و مشيانه( نخستين ريشة گياهي زن و مرد به اعتقاد ايرانيان باستان ) از نطفة كيومرث پديد آمدند .
كيومرث 6030 سال پس از خلقت عالم بمرد و چهل سال بعد مشيه و مشيانه نخست به شكل دو گياه از نطفة كيومرث پديد آمدند و اين واقعه 6070 سال پس از خلق جهان روي داد .
گاه نيز در منابع متأخر افسانه هايي بي پايه و احيانأ خنده آور در اين باب نقل مي شود .
در انجمن آراي ناصري تأليف رضاقلي خان هدايت آمده است :
" و بعضي گويند كه فارسيان را پادشاهي بود ، مهر نام داشت و بغايت ظالم بود ، و او در نصف ماه به جهنم واصل گرديد بدين سبب آن روز را مهرگان نام كردند و معني آن مردن پادشاه ظالم باشد چه مهر به معني مردن و گان به معني پادشاه ظالم هم آمده است . "
پيداست كه نويسنده ، چيزي از داستان ضحاك و فريدون و بيدادگري ضحاك و چيرگي فريدون بر وي شنيده بوده و اجمالا ميدانسته است كه از ميان رفتن پادشاه بيدادگري با اين روز در رابطه است ، از اين روي مهر را به معني مردن و گان را به معني پادشاه ظالم گرفته است تا وجه تسمية مهرگان درست در آيد .
تشريفات جشن مهرگان بسيار مفصل بوده است :
گويند نخستين پادشاه ساساني ، اردشير بابكان در اين روز تاجي را كه بر آن صورت آفتاب را نقش كرده بودند بر سر نهاد و بعد از او پادشاهان عجم نيز چنين تاجي بر سر اولاد خود نهادند و روغن بان ـ كه آن درختي است ـ به جهت تبرك بر بدن ماليدندي ، و اولين كسي كه در اين روز نزديك پادشاهان عجم آمدي موبدان و دانشمندان بودندي ، و هفت خوان از ميوه ، همچو شكر ، و برنج و سيب و بهي و انار و عُناّب و انگور سفيد و كُنار ( = سدر) با خود آوردندي، چه عقيدة پارسيان آن است كه هركس در اين روز از هفت ميوة مذكور بخورد و روغن بان + ( روغن دانة درختي به همين نام كه معطر و خوشبو است) بر بدن بمالد و گلاب بيآشامد و بر خود و دوستان خود بپاشد از آفات و بليات محفوظ باشد .
از مدارك تاريخي پيداست كه اين جشن نه تنها در سراسر استان هاي ايران از شرق تا غرب و از شمال تا جنوب رايج بوده ـ بلكه در ملت هاي مجاور نيز ـ با داشتن آيين هايي غيرازآيين مزديسني و دين ايرانيان ـ جشن هايي برابر و شبيه به اين جشن برگزار مي شده است .
ماه بابلي معادل ماه مهرعبارت است از ماه تشري كه ماه شَمش(= خداي آفتاب ) بوده است " مهگان " نام دارد كه ظاهرأ از نام عيد مهرگان گرفته شده است.
اسم ماه سغدي معادل آن نيز ، فغگان ، يعني ماه فغ يا بغ است كه مراد از آن همان آفتاب باشد .
در اواخر دوران ساساني ـ به وسيلة هرمز پسر شاپور ايام جشن مهرگان به سي روز رسيد .
ابوريحان در آثار الباقيه در ضمن شرح جشن مهرگان گويد :
" روز بيست و يكم مهرماه كه رام روز است ـ مهرگان بزرگ مي باشد و سبب آن ظفر يافتن فريدون است بر ضحاك . . . و زردشت امر كرد كه بزرگ داشت مهرگان و رام روز يكي است .
پس ايرانيان هردو را با هم عيد گرفتند تا اين كه هرمزين شاپور شجاع آن دورا به هم وصل كرد و ايامي را كه بين آن دو بود عيد گرفت ـ همچنان كه در اتصال دو نوروز
(عامه و خاصه) كرد . پس پادشاهان و مردم ايران شهر از اول مهرگان تا تمام سي روز را بين طبقات مردم عيد قرار دادند به همان ترتيب كه ذكرش در نوروز گذشته است و براي هر طبقه پنج روز تعيين كردند ."
طرز قرار گرفتن اين روزها - همچنان كه در نوروز - چنان بوده است كه ماه به شش قسمت بخش مي شد و به گفتة جاحظ پادشاه وقت پنج روز نخستين را به اشراف و دومين را براي بخشش اموال و دريافت هدايا ، و سومي را به خدمت گزاران خويش ، و چهارمين را به خواص خود و پنجمين را به لشكريان و ششمين را به عامة مردم اختصاص داد .
دربارة تقسيم اين روزها روايتي نيز از ابوريحان در دست است كه با نقل جاحظ اندكي اخت،ف دارد .
و در هر صورت از تحليل فراوان و حرمت گستردة اين جشن در ميان طبقات مختلف مردم ايران حكايت مي كند .
دربارة آداب و مراسم برگزاري اين جشن و ذكر جزءيات هدايايي كه پادشاه از مأموران خويش در نقاط مختلف كشور دريافت مي داشته و بخشش هايي كه بديشان مي كرده است روايت هاي بسيار مفصل در دست داريم كه نمي توان از تمام آن ها در اين گفتار ياد كرد .
اما يكي از رسم هاي بسيار پسنديده كه در مهرگان ( و هم در نوروز) برگزار مي شد اين است كه :
در اين روز چون پادشاه زينت خود را مي پوشيد و در مجلس حضور مي يافت ، مردي خجسته نام و مبارك قدم و گشاده پيشاني و فصيح و نيكو سخن ، كه از شب هنگام تا بامداد بر در خانة شاه به انتظار ايستاده بود، بامدادان بي كسب اجازه بر پادشاه وارد مي شد و چندان بر پا مي ايستاد و سخن نمي گفت تا شاه خود وي را ببيند .
پس شاه از او مي پرسيد : كيستي و از كجا آمده اي و ارادة كجا داري و نامت چيست ، و كه تو را آورد ، و با كدامين كس آمده اي و با توچيست ؟
آن مرد در جواب مي گفت : من نيروي فتح و ظفرم ، و از جانب خداي مي آيم و ارادة پادشاه نيك بخت دارم .
نامم خجسته است و آورندة من پيروزي و نصرت است .
سال جديد همراه من است وسلامت و بشارت و گوارائي را به ارمغان آورده ام .
پس پادشاه مي گفت : اجازة ورودش دهيد .
سپس خود بدو مي گفت : به درون آي . آنگاه مرد به درون آمده مينشست .
پس از او مردي داخل مي شد كه طبقي سيمين به همراه داشت و در آن گرده هاي ناني كه از انواع غلات و حبوبات مانند گندم و جو و ارزن و نخود و برنج و عدس و كنجد و باقلي و لوبيا پخته بودند نهاده شده بود .
نيز از هريك از اين حبوب هفت دانه و هفت خوشه ، و قطعه اي شكر و دينار و درهم جديد و شاخه اي اسپند بر اين طبق گذاشته مي شد .
درميان طبق هفت شاخه از درخت هايي كه بدان ها و نامشان فال مي زدند ونگريستن بدان ها نيكوست مانند بيد، زيتون، بهي و انار مينهادند.بعضي از اين شاخ ها را به طول يك گره ، بعضي را دو گره و برخي را سه گره بريده بودند.
هريك از آن ها را به نام يكي از شهرها ناميده و بر روي آن ها كلمات:افزود و افزايد ، و افزون ، و پروار و فراخي و گشايش را مينوشتند .
آن مرد تمام اين چيزها را به دست گرفته دوام ملك و سعادت و عزت شاه را از خدا مي خواست .
در اين روز پادشاه در هيچ كاري به مشورت نمي پرداخت مبادا در طي راي زدن چيزي كه ناپسند باشد در ميان آيد و در تمام سال جاري شود .
پس از اين هديه هاي گوناگون بود كه به ترتيبي خاص به نزد شاه مي آوردند و از نظر وي مي گذرانيدند .
*
جشن مهرگان نيز ، مانند نوروز ، از قديم ترين روزگاران بعد از اسلام ، در ميان مسلمانان شناخته بود و مسلمانان احاديثي دربارة فضيلت آن روزها روايت مي كردند .
در روزگار عباسيان ، با روي كار آمدن وزيران ايراني ، شكوه و جلال نوروز و مهرگان فزوني گرفت .
سرداران خلفاي عباسي به مناسبت اين جشن ها بديشان هديه هاي گران بها تقديم مي داشتند و بسياري شاعران عرب يا عربي زبان ، مهرگان و نوروز را ستايش كردند .
پس از روي كار آمدن سلسله هاي ايراني يا غير عرب در سرزمين ايران ، اين جشن ها رنگ و رونقي ديگر يافتند .
از ستايش نامه هاي فراواني كه در ديوان هاي شاعران عصرهاي ساماني و غزنوي و سلجوقي دربارة جشن مهرگان و ديگر جشن ها بازمانده است پيدااست كه تمام شاهان در برپايي آن ها اهتمام داشته اند.
دو سه بيتي را كه در آغاز گفتار نقل كرديم .
بند اول از مسمطي است كه استاد منوچهري دامغاني در وصف مهرگان و جشن آن و آداب انگور چيدن و شراب انداختن سروده و تنها در آخرين بند آن به ستايش سلطان مسعود غزنوي پرداخته است .
در اين مسمط نقاشي ها و صحنه آرايي هاي شگرف دربارة منظرة پاييزي باغ وجود دارد و ما سخن خود را با نقل دو بند ديگر از آن ، در ستايش مهرگان به پايان مي بريم و پيش از آن ياد آور مي شويم كه كلمة مهرگان و معرب آن مهرجان چندان در زبان عربي نفوذ يافته كه امروزه نيز اعراب آن را به معني " فستيوال " و معادل آن ، تقريبأ در همان معني جشن به كار مي برند .
اينك آن دو بند ديگر از مسمط منوچهري :

مهرگان آمد ، هان ، در بگشاييدش
اندر آييد و تواضع بنماييدش
از ميان راه اندر ، ببرباييدش
بنشانيد و به لب خٌرد ، بخاييدش
خوب داريد و فراوان بستاييدش
هر زمان خدمت ، لختي بفزاييدش
خوب داريد ، كز اين راه دراز آمد
با دو صد كشي و با خٌوشي ناز آمد
سفري كردش و ، چون وعده فراز آمد
با قدح ، رطل و قنينه
( = شيشة مي ) به نماز آمد
زان خجسته سفر ، اين جشن چو باز آمد
سخت خوب آمد و ، بايسته به ساز آمد
***

۱۳۸۹ مرداد ۲۹, جمعه

دکتر محمد جعفر محجوب - اختر کاوياني

اخترکاویانی یا درفش کاویانی
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب

به کوشش مهندس منوچهر کارگر


درفش كاوياني

يا


اختر کاوياني

شايد هيچ ايراني با سوادي نباشد كه نامي از درفش كاوياني يا " اختر كاوياني " نشنيده و دست كم اطلاع نداشته باشد كه اين درفش روزي ضامن پيروزي ايرانيان و نشانه اي خجسته و ظفر بخش در جنگ هاي ايشان بوده است .
پيش از آن كه وارد بحث دربارة سرگذشت جالب توجه و عبرت انگيز اين درفش شويم بايد ياد آوري كنيم كه در زبان فارسي واژه هاي بسيار وجود دارد كه تمام آن ها به معني درفش است، بعضي از آن ها عربي وحتي از تركي گرفته شده ولي همة آن ها به معني علم و نشانه است .
از اين گونه لغت هاست : عَلَم ، رايت ، لِوا، درفش ، اختر ، بيرق و علامت .
اما كلمة پرچم كه فقط در اين اواخر ، يعني در دوران پادشاهي پهلوي دوم و پس از شهريور 20 به معني درفش و علم انتخاب و رايج شد، در اصل به معني دنبالة دم نوعي گاو وحشي است كه اصلا در سرزمين هاي بلند تبت زندگي مي كند و آن را غژغا و ( كژگاو = گاو ابريشم ، چون كژ به معني ابريشم است ) خوانند .
اين گاو موهاي بسيار سياه درخشان دارد و در آخرين بخش دُمِ وِي موها بسيار پُر پُشت و زيبا و درخشان مي شود وبه صورت وسائل زينتي كه امروز به اسمِ منگوله آن را به پرده ها مي آويزند درمي آيد و در حقيقت منگوله چيزي است ابريشمين و مصنوعي كه به تقليد از دُمِ غژغا و ساخته شده است .
اين دنباله را كه پرچم نام است تركمانان و مغولان خجسته و مبارك مي پنداشتند و اين گاو را فقط براي بدست آوردن پرچمش شكار ميكردند سپس آن را به نشانِ شكون و به آرزوي پيروزي به گلوگاه نيزه يا به بالاي چوب يا نيزه اي كه علم را بدان بسته بودند مي آويختند .
در ادب فارسي ، تا عصر قاجار ، پرچم جز به اين معني به كار نرفته و جزئي از زينت هاي درفش و علم بوده است و معني آن به فارسي امروز "منگولة علم " است . منتهي منگوله اي طبيعي و حيواني ، نه ساختة دست آدمي.
گويا نخست بار شادروان كسروي نام نشرية ماهانه خود را "پرچم" نهاد و آن را به معني علم و رايت و بيرق و درفش گرفت و از آن پس پرچم جانشين تمام كلمات ديگري شد كه واقعأ بدين معني بودند .
شناخته ترين منبعي از تاريخ و ادب ايران ، كه اطلاعاتي دربارة درفش كاويان دربر دارد ، بنا به معمول ، شاهنامة گران قدر فردوسي است.
حكيم طوس در شرح داستان كاوة آهنگر گويد : كه ضحاك از هجده پسرِ كاوه هفده تن آن ها را كشته بود و مي خواست واپسين پسر او را نيز بكشد و مغزِ سَرَش را خوراكِ مارانِ شانة خود سازد .
كاوه از اين بي رحمي فغان و فرياد برآورد :
هم آنگه يكايك زِ درگاهِ شاه
برآمد خروشيدنِ دادخواه
ستمديده را پيش او خواندند
برِ نامدارانش بنشاندند
بدو گفت مهتر به روي دژم
كه برگوي تا از كه ديدي ستم
خروشيد و زد دست بر سَر زِ شاه
كه شاها منم كاوة دادخواه
بده دادِ من ، آمدستم دوان
همي نالم از تو به رنجِ روان
اگر داد دادن بود كارِ تو
بيفزايد اي شاه مقدارِ تو
زِ تو بَر من آمد ستم بيشتر
زني بَر دِلَم هَر زمان نيشتر
ستم گر نداري تو بر من روا
بفرزندِ من دست بُردَن چرا
مرا بوده هژده پسر در جهان
ازيشان يكي مانده است اين زمان
ببخشاي بَر من يكي در نگر
كه سوزان شود هر زمانم جگر
جواني نماندست و فرزند نيست
به گيتي چو فرزند پيوند نيست
ستم را ميان و كرانه بُوَد
هميدون ستم را بهانه بُوَد
يكي بي زبان مرد آهنگرم
زِ شاه آتش آيد همي بَر سَرَم
پيش از آن كه كاوه در دربار ضحاك به دادخواهي برخيزد ، ضحاك گفته بود تا محضري ( = استشهادي ) بسازند و بزرگان كشور امضا و تصديق كنند كه ضحاك پادشاهي دادگر و رعيت پرور است .
بزرگان از بيم دم بر نياورده و آن محضر را امضا كرده بودند .
ضحاك چون دادخواهي كاوه را بشنيد بفرمود تا واپسين فرزندش را بدو دادند .
آن گاه از او خواستند كه او نيز آن محضر را گواهي كند .

چو برخواند كاوه همه محضرش
سبك سوي پيران آن كشورش
خروشيد كاي پايمردانِ ديو
بريده دل از ترس گيهان خديو
همه سوي دوزخ نهاديد روي
سپرديد دلها به گفتار اوي
نباشم بدين محضر اندرگوا
نه هرگز برانديشم از پادشا
خروشيد و برجست لرزان زِ جاي
بدريد و بسپرد محضر به پاي
گرانمايه فرزند در پيشِ اوي
از ايوان برون شد خروشان به كوي
چون كاوه با دليري تمام محضر پادشاه را دريد و زير پا لگد مال كرد ، خروشان و جوشان به كوي و بازار در آمد و مردم را به سوي داد و قيام بر ضد مرد ستمگر فرا خواند .

وَزآن چرم كآهنگران پشتِ پاي
بپوشند هنگامِ زخمِ دراي
همان كاوه آن بر سَرِ نيزه كرد
همانگه زِ بازار برخاست گرد
خروشان همي رفت نيزه بدست
كه اي نامدارانِ يزدان پرست
كسي كو هواي فريدون كند
سَر از بندِ ضحاك بيرون كند
بدان بي بها ناسزاوار پوست
پديد آمد آواي دشمن زِ دوست
همي رفت پيش اندرون مردِ گُرد
سپاهي بَرو انجمن شد نه خُرد
چو آن پوست بر نيزه برديد كي
به نيكي يكي اختر افكند پي
بياراست آنرا به ديباي روم
زِ گوهر برو پيكرو زرش بوم
بزد بر سر خويش چون گرد ماه
يكي فال فرخ پي افكند شاه
فرو هشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همي خواندش كاوياني درفش
از آن پس هر آنكس كه بگرفت گاه
بشاهي بسر بر نهادي كلاه
بر آن بي بها چرم آهنگران
بر آويختي نو بنو گوهران
زِ ديباي پر مايه و پرنيان
بر آن گونه گشت اختر كاويان
كه اندر شب تيره خورشيد بود
جهانرا ازو دل پُر اميد بود
داستان قيام كاوه و فريدون و دربند كردن ضحاك را به تفصيل بايد در گفتاري ديگر ياد كرد .
اين جا سخن از درفش كاوياني است .
روايت هاي منابع ديگر نيز كم و بيش با شاهنامه تطبيق مي كند و اختلاف در جزئيات است .
از مورخان قديم دوران اسلامي طبري و ابوريحان نيز از اين داستان و اين درفش سخن گفته اند .
بعضي از آنان در شرح جنس درفش و طول و عرض و ميزان گوهر و مرواريد آن مبالغه كرده اند .
طبري گويد اين علم از پوستِ شير بود و شاهان ايران زر و ديبا بر آن پوشانيدند و آن را جز در كارهاي بزرگ بر نمي افراشتند . درجاي ديگر گويد اين علم از پوست پلنگ بود بعرض هشت و طول دوازده ذراع ( = از مچ دست تا آرنج ) .
ابوريحان در آثار الباقيه مي نويسد اين علم از پوست خرس بود و بعضي گويند از پوست شير . . .
اما روايت فردوسي كه گويد كاوه " بدان بي بها ناسزاوار پوست " دوستان را از دشمنان جدا كرد و جاي ديگري كه آن را " بي بها چرمِ آهنگران " مي خواند از همه معقول تر مي نمايد چه اگر اين درفش ساختة كاوه باشد ، مرد آهنگر در آن گيرودار دادخواهي پوست شير و پلنگ و خرس از كجا مي آورد ؟
منتهي كساني كه ندانسته اند قدر و ارج اين درفش نتيجة همتي است كه دارندگان آن نشان داده اند نه جنسِ علم ، كوشيده اند تا آن را از نظرِ مادّي هرچه گران بهاتر وانمود كنند .
دانشمندان صفت اين درفش ، يعني كلمة كاويان را صفتِ نسبي گرفته و آن را منسوب به كاوه دانسته و همان داستان را كه در شاهنامه و بسياري مراجع ديگر ياد شده است دليل آن دانسته اند .
اما در ميان دانشمندان آرتوركريستن سن ( دانماركي ) با اين نظر مخالف است و گويد " اين داستان از معني غلط كاويان پديد آمد و معني صحيح درفش كاوياني درفش شاهي است . " در حقيقت كريستن سن تركيب درفش كاوياني را مترادف درفش كياني مي داند و حال آن كه اگر چنين بود آن را درفش كياني مي خواندند نه كاوياني .
ظاهرأ يكي از علل اين برداشت كريستن سن آن است كه در ضمن سرگذشت فريدون در اوستا ، به كاوه و قيام او اشاره نشده است و از سوي ديگر فرزندان و نوادگان كاوه ، مانند قباد و قارن و گودرز و گيو و بيژن و بسياري ديگر از پهلوانان حماسي ايران در حقيقت از شاهزادگان اشكاني هستند.
چند تن از مورخان ايران و عرب اين درفش را بصورتي كه در جنگ قادسيه بچنگ عرب افتاد وصف كرده اند بنا بر قولِ طبري اين درفش كه از پوست پلنگ بود هشت ارش عرض و دوازده ارش طول داشت .
بلعمي گويد : ايرانيان در هر جنگ كه اين درفش را در پيش روي داشتند مظفر ميشدند و گوهري بر جواهر آن درفش مي افزودند چندانكه اين درفش غرق زر و سيم و گوهر و مرواريد شده بود .
توصيف مسعودي نيز از اين درفش شبيه طبري است جز اينكه گويد آنرا بر چوبهائي نصب كره بودند كه يكي بديگري مي پيوست .
در عبارت ديگر گويد اين علم پوشيده از ياقوت و مرواريد و گوهرهاي گوناگون بود .
ثعالبي حكايت مي كند كه پادشاهان درفش كاويان را موجب كاميابي خويش ميشمردند و در تزئين آن بجواهر قيمتي با يكديگر هم چشمي ميكردند و كمال جهد را درزيور بستن آن مينمودند چنانكه پس از مدتي دُرّ ِ يكتاي جهان و شاهكار قرون و اعجب عجايب روزگار شد .
اين درفش را پيشاپيشِ سپاه مي بردند و جز فرمانده كل سپاه كسي را شايستة نگهداري آن نمي دانستند .
پس از آنكه جنگ به فيروزي خاتمه مي گرفت پادشاه درفش را به گنجوري كه مأمورِ نگاهداري آن بود مي سپرد .
و جود واقعي و تاريخي درفش كاوياني در جنگ ايران با اعراب مسلمان و افتادن آن به دست اعراب مسلمان و داستان حمل آن به مدينه و كندن گوهرهاي آن و پخش كردن ميان مسلمانان آخرين خبر تاريخي اين درفش ايراني است .
دربارة اين موضوع و كيفيت آن ، و نيز اغراق هايي كه دربارة اوصافِ آن كرده اند سخن خواهيم گفت .
اما اكنون ببينيم اين درفش چه شكلي داشته است ؟
خوشبختانه دو شكل از صورت درفش كاوياني كه در زمان باشوكت هخامنشيان و ساسانيان هميشه در پيشِ لشكر ايران كشيده ميشد در آثار تاريخ مانده به طوريكه امروز قريب به تحقيق شكل اصلي درفش كاوياني برما واضح و روشن است .
يكي از آن تصويرها شكلي است كه در روي موزائيكي ديده مي شود كه به سال 1831 مسيحي درجزو حفريات پومپئي ( شهر قديم ايتالي كه در سال 79 بواسطة آتش فشاني كوه وزو بكلي در زير سنگ و خاكستر پنهان گرديد ) بدست آمده است .
اين موزائيك جنگ ايسوس را نشان مي دهد در اين جنگ بود كه اسكندر ، داريوش آخرين پادشاه هخامنشي را شكست داد .
سمت چپ اين تخته سنگ صورت اسكندر را كشيده اند كه در ميان سپاه خويش سوار ايستاده است .
طرف راست روبروي اسكندر ، داريوش پادشاه ايران روي گردونة جنگي بر پاست .
در عقب داريوش سواري بيرق در دست دارد متأسفانه مخصوصأ بهمين قسمت موزائيك آسيبي رسيده است كه درست سنگ هاي بيرق هويدا نيست ولي با وجود اين ، قسمت بالائي خود بيرق و نوك نيزه اي كه بيرق بدان وصل است و نيز قسمتي از ريشه هائي كه براي زينت بدان آويخته بودند بخوبي نمايان است .
شهر پومپئي در سال 79 مسيحي زير خاكستر آتش فشانِ وزو پنهان گشت ، پس بايست ظاهرأ اين تخته سنگ خاتم كاري مدتي قبل از اين تاريخ ساخته شده باشد و گمان ميرود كه تاريخ آن تقريبأ مقارن با ميلاد مسيح باشد.
شكل ديگري هم تقريبأ از همان عصر به يادگار مانده است با تصوير درفش كاوياني در موزائيك شباهتي تمام دارد .
اين شكل دوم عبارت است از سكه هاي يك سلسله از بازماندگان اسكندر كه در فارس نفوذي پيدا كرده و تا زمان اشكانيان حكمراني ميكردند .
نفوذ واستقلال اين سلسله به اندازه اي بود كه سكه بنام خود مي زدند .
روي سكه فقط سر پادشاه را نشان مي دهد .
در پشت سكه آتشكده اي است كه پادشاه در مقابل آن نماز ميكند .
در عقب اين آتشكده شكلي ديده ميشود كه از هر حيث هم شبيه به بيرق ايران در موزائيك پومپئي دربارة جنگ ايسوس است و هم به درفش كاوياني كه فردوسي وصف كرده است همانندي دارد و نيز آن اختري كه فريدون با جواهر زينت داده و برروي چرم پارة بيرق نصب كرده بوده است بطور وضوح نمايان است چنانكه از تصوير بخوبي پيداست .
از توافق اين سه مأخذ يعني خاتم كاري پومپئي و سكه ها و وصف شاهنامه كه از منابع بسيار قديم دردست است درست معلوم ميشود كه درفش مزبور عبارت بوده ازقطعة چرم پارة مربعي كه بر بالاي نيزه اي نصب شده و نوك نيزه از پشت آن از سمت بالا پيدا بوده و بر روي چرم كه آراسته به حرير و گوهر بوده شكل ستاره اي بوده مركب از چهار پرّه و در مركز آن دايرة كوچكي و نيز در بالاي آن دايره اي كوچك كه به يقين همان است كه فردوسي از آن به اختركاويان تعبير ميكند .
از سمت پائين چرم ، چهار ريشه برنگهاي مختلف سرخ و زرد و بنفش آويخته بوده و نوك اين ريشه ها به گوهر آراسته بوده است .
درفش كاويان همواره نشانه اي خجسته و ضامن پيروزي ايرانيان بوده است .
از همين روي است كه ابن خلدون گويد :صورت طلسمي با اعداد و علائم نجومي بر درفش كاويان دوخته شده بود .
رفته رفته اين گونه مطالب شكل افسانه به خود مي گيرد و به شاخ و برگ هاي آن افزوده مي شود .
در برهان قاطع دربارة " اختر كاويان " چنين مي خوانيم :
" نام علم ، افريدون باشد و آن از كاوة آهنگر بود وپادشاهانِ عجم بعد از شكست ضحاك آنرا بر خود شگون گرفته بودند و آن چرمي بود كه كاوة آهنگر بوقت كار كردن بر ميان خود مي بست .
گويند حكيمي بوده است در علوم طلسمات بغايت ماهر ، شكل صد در صدي بر آن نقش كرده بود و بعضي گويند شكلي از سوختگي هاي آتش در آن چرم بهم رسيده بود كه اين خاصيت داشت ، يعني در هرجنگ كه آن همراه بود البته فتح ميشد . "رفته رفته برطول و عرض اين افسانه افزوده مي شود .
رضاقلي خان هدايت در فرهنگ " انجمن آراي ناصري " چنين آورده است :
" كاوه با دانايي كه صاحبِ علوم غريبه بود آشنايي گرفت .
او بر نطعي از چرم شكل صد در صد برنگاشت و به كاوه سپرد و بدو گفت : اين را علمي بساز كه با هركه روبرو شوي غالب گردي و اگر از نژاد جمشيد تني پيدا كني كارها رونق خواهد گرفت .
كاوه پسران خود قارن و قباد را به تحريك سپاهيان مأمور نمود و با گماشتگان ضحاك محاربه كرد و با سپاهي به ري آمد و فريدون را آگاه كرد و سپس گُرزي به تركيب سَرِ گاو براي او ساخت و خروج كردند و ضحاك را گرفتند و در چاهسارِ كوه دماوند نگونسار كردند .
فريدون استقرار يافت و كاوه را با سپاه به تسخير قسطنطنيه فرستاد.
وي مدت بيست سال به تسخير بلاد پرداخت و حكومت شهر سپاهان خاصة وي گرديد
. "
بدين ترتيب تمام اثر پيروزي بخش درفش مربوط به آن " شكل صد در صد " ( طلسمي كه در هريك از طول و عرض خويش صدخانه داشته است ) ، ظاهرأ دانسته شده است و تا اين نقش بر آن درفش هست " با هركه روبرو شوي البته غالب گردي . " اما در جنگ ايران و عرب شكست نصيب ايرانيان شد .
با وجود چنين درفشي اين شكست را چگونه مي توان توجيه كرد .
صاحب انجمن آرا راه حل اين مشكل را يافته است :
" اين درفش هميشه ماية فتح و ظفر براي شاه ايران بوده . . . در روزگار خلافت عمر بن خطاب ، ابوعبيدة ثقفي سردار عرب در محاربات ايران و عرب كشته شد .
سلمان فارسي آن را تأثير رايت كاوياني دانست و حقيقت امر را اظهار كرد و استعانت از علي بن ابيطالب خواستند .
او شكل صدو يك در صد در ساعت سعد كشيد و بر رايت اهالي اسلام نصب كردند دراين ايام عجم درفش كاوياني را كه به جواهر گرانبها مرصع بود با رستم فرخزاد به جنگ عرب فرستاده بودند .
پس از سه روز جنگ متواتر لشكر عرب بر سپاه عجم غالب شد و درفش كاوياني را از پارسيان بگرفتند و در هنگام تقسيم غنائم آن چرم مرصع را پاره پاره و به اهل اسلام قسمت نمودند .
"
استاد پور داود با درد و دريغ فراوان پس از شرح كشته شدن رستم فرخ زاد دربارة افتادن درفش كاويان به دست اعراب مي نويسد :
" در همين نبرد قادسيه است كه درفش كاوياني به دست عرب ها افتاد . آن درفش مقدس را كه در جنگ هاي بزرگ و در روزهاي سخت بيرون مي اوردند در قادسيبه بر پشت پيل سفيد كوه پيكري برافراشته بودند و به دست عربي از قبيلة نخع افتاد . از افتادن اين درفش كه هماره نشانة پيروزي هاي ايران و گوياي سر افرازي هاي جنگ آوران آن در پهنة كارزار بود پشتِ رزم آوران شكست . " بنا به قول مسعودي ، در جنگ قادسيه اين درفش گرانبها به دست عربي موسوم به ضراربن الخطاب افتاد كه آنرا به سي هزار دينار فروخت ولي قيمت واقعي آن يك ميليون و دويست هزار دينار بود .
همين مؤلف در كتاب ديگر خود گويد بهاي آن درفش دوميليون دينار بود .
ثعالبي گويد ، كه سعدبن ابي وقاص سردار عرب اين درفش را به ساير خزائن و جواهر يزدگرد كه خداوند نصيب مسلمانان كرده بود افزود و آنرا با تاج ها و كمرها و طوق هاي گوهر نشان و چيزهاي ديگر برداشته به خدمت امير المومنين عمربن الخطاب برد .
عمر گفت آنرا گشوده پاره پاره نمايند و ميان مسلمانان قسمت كنند
."
اين بود سرنوشت غم انگيز درفش كاوياني يا اختر كاويان .
بي مناسبت نيست كه چند كلمه نيز دربارة حادثة عبرت انگيز كشته شدن رستم فرخ زاد سردار سپاه ايران در جنگ قادسيه - از زبان استاد پورداود - بدين سرگذشت بيفزائيم .
" سه روز پي در پي نبردي سخت و خونين ميان ايرانيان و عرب ها پايا بود ، در روز چهارم باد تند و سوزاني وزيدن گرفت و ريگ سوزان بر روي ايرانيان ميزد چنانكه يكديگر را نديدند .
عربها در مرز و بوم خود با اينگونه گردباد گرم آشنا بودند و بيشتر تاب و توان داشتند .
ايرانيان با اينكه در همه جنگ هايي كه با آنان روي داده بود ، بردبارو در سختي ها پايدار شناخته شده بودند در قادسيه از تاب و توش بيرون رفتند ، رستم فرخ زاد بناچار به زير پاي شتري ، به سايه پناه برد .
عربي بنام هلال بن علقمه كه دانست بار آن شتر دِرَم و دينار است شمشير بزد و تنگ آن بار را بريد ، آن بار بر پشت رستم فرود آمد و پشت او بشكست ، رستم از درد خودرا در آب رود افكند ، هلال دانست كه او رستم است ، او را از آب بگرفت و سرش را بريد و بر سر نيزه كرد و بانگ برآورد ، رستم را كشتم .
سپاه ايران چون سپهسالار خود را از دست داد ، روي از پيكار برتافت
. "

***