۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

دکتر محمدجعفر محجوب - همانندي عناصر داستان سرايي...

همانندي عناصر داستان سرايي در داستانهاي ايراني و سامي
نوشته : دكتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر كارگر

همانندي عناصر داستان سرايي


در داستان هاي ايراني و سامي


هر داستاني را كه بنگريم ، خواه باستاني و خواه نو ، خواه حماسي و خواه عاشقانه ، خواه ويژة كودكان و خواه خاص كتاب خوانان و درس خواندگان ، به هر حال از يك سلسله حوادث ساخته شده است .

اين حوادث از جايي آغاز مي شوند به يكديگر مي پيوندند و درهم تأثير مي كنند و سر انجام درجايي به پايان مي رسند و اين پايان گاه غم انگيز است (تراژدي ) و گاه شادي بخش .

اگر هر داستان را به ساختماني مانند كنيم ، حوادث گوناگون - كه در اصطلاح ادب آنها را عناصر داستان مي نامند - به منزلة مصالح ساختماني ، آجر و گچ و سنگ و چوب و آهن و سيمان يا لوازم ثانوي آن از نوع لوله و سيم و شيشه و رنگ و مانند آن هاست .

براي نخستين بار در حدود سال هاي 1930 ميلادي يك استاد روس اهلِ اتحاد جماهير شوروي دريافت كه اگرچه در سراسر دنيا و در نزدِ ملل و اقوامِ گوناگون هزاران هزار داستان وجود دارد كه هريك از آن ها با ديگري تفاوت دارد ، اما عناصر تشكيل دهندة اين داستان ها معدود است و تعداد آن ها از پنجاه در نمي گذرد و همان گونه كه اين همه ساختمان كه در نقاط مختلف دنيا وجود دارند ، هريك به شكلي و صورتي ساخته شده اند اما تعداد مصالح آن ها بسيار معدود است .

داستان ها نيز بر همين منوال به صورت هاي گوناگون ، اما از عناصر معدود ساخته شده اند .
از اين روي گاه اتفاق مي افتد كه يك عنصر داستاني در بسياري از داستان ها ، داستان هاي ملل و اقوام گوناگون به كار گرفته شده است . بهتر است در اين باب مثالي بزنيم :
يكي از عناصر داستان سرايي اين است كه كاهنان و اخترشناسان براي پادشاهِ وقت پيش گويي مي كنند كه در فلان سال و فلان جا كودكي به دنيا خواهد آمد كه ماية زوال سلطنت آن پادشاه خواهد شد .

آن گاه پادشاه تمام سعي خود را براي پيش گيري از زاده شدن آن كودك به كار مي برد ، اما نمي تواند سرنوشت را تغيير دهد .

نمونة كامل و بسيار مشهور استفاده از اين عنصر ، داستان موسي است .

كاهنان به فرعون گفتند به زودي آن كس كه حكومتِ تو را سرنگون خواهد كرد از مادر زاده خواهد شد .

فرعون بفرمود تا بازرسان و ناظران گماشتند تا هركودكي كه در مصر زاده مي شود در نظر بگيرند .

اگر دختر بود كاري بدو نداشته باشند و اگر پسر بود به حكومت خبر بدهند تا اورا بكشد " و بر هر زني موكل كرده بود زني ديگر ، چنان كه هيچ غايب نشدي مگر وقت نماز شام تا وقت نماز خفتن . " اما خواستِ ايزد ديگر بود .

موسي از مادر زاده شد و مادر تدبيري براي حفظ وي انديشيد كه از آن سخن خواهيم گفت .

اما اين عنصر نخستين ، يعني پيشگويي زاده شدنِ كودك "خطرناك" در بسياري از داستان هاي ديگر ، داستان هاي ديني و ملي و تاريخي نيز مورد استفاده قرار گرفته و از آن بهره بر شده است .

از ميانِ داستان هاي ديني ، در سرگذشت ابراهيم و عيسي عينِ همين مطلب آمده است .

حاكم شهر نيز دستورِ كشتنِ نوزادانِ نرينه را صادر كرده است ، اما آنان هريك به طريقي از اين كشتار جان بدربرده و مأموريتِ خويش را انجام داده اند .

در داستان هاي ملي نيز از اين عنصر در سرگذشت فريدون استفاده شده است .

شبي ضحاك خوابي هولناك مي بيند و با وحشت از خواب مي پَرَد و اختر شماران را فرا مي خواند و از تعبير خواب جويا مي شود .

دانشمندان و موبدان نخست از گفتن آنچه ديده و دانسته اند حذر ميكنند و سر انجام با گرفتن تأمين از او اعلام مي دارند كه بزودي كودكِ بَر هَم زنندة دولتِ وي زاده خواهد شد و . . . فريدون زاده شد و در جنگل ، گاوِ پُرمايه او را شير داد و بپرورد و سر انجام دستگاه ظلم ضحاك به دست فريدون برچيده شد .

براي قهرمانانِ واقعي تاريخي نيز از اين داستانها ساخته شده است.

چنان كه مي دانيم در مورد كوروش بزرگ خوابي ديده بودند كه وي بَرهَم زنندة دستگاهِ پادشاهِ ماد است .
شاه براي از ميان بردن كوروش اقدام كرد اما طبيعي است كه به نتيجه نرسيد .


*

پس از اين مقدمة نسبتأ دراز اكنون گوييم گاهي در ميانِ داستان هاي ايراني كه شاخه اي از اقوامِ هند و اروپايي است ، مي توان همانندي هايي با داستانهاي كهنِ اقوامِ سامي يافت .

از اين گونه است مشابِهَتِ سر نوشتِ جمشيد و زكرياي پيغمبر كه هردو را با اره كشتند .

يا مشابِهَتِ داستانِ ابراهيم خليل كه او را در آتش انداختند با سياوش كه خود داوطلبانه و به قصدِ ادايِ سوگند از آتش گذشت و در هر حال آتش به هيچ يك از آن دو زياني نرسانيد .

آنچه امروز در صددِ باز نمودنِ آن هستيم سرگذشتِ موسي است ، پس از زاده شدن و داستانِ داراب پسرِ بهمن از دختر خويش هماي و آنچه پس از زاده شدن بر سَرِ وِي آمد .

داستانِ داراب با تفصيل بسيار در داراب نامة ، ابورطاهر طرسوسي آمده است ، مختصري از آن را نيز استادِ طوس ، فردوسي ، در شاهنامه آورده است .

داستانِ موسي را نيز به تفصيل يا به اختصار ، در كتاب هاي تفسيرِ قرآن و داستان هاي پيامبران مي توان يافت .

در اين گفتار داستان موسي از قصص الانبيايِ ابواسحاق نيشابوري نقل شده است :

بدانكه موسي از بني اسرائيل بود.

و اختلافست كه از فرزندانِ كه بود .

بعضي گفته اند كه از فرزندانِ ابنِ يامين بود و بعضي گفته اند از فرزندانِ يهودا بود و پدرش عمران بود و نامش موسي بود زيرا كه بميانِ آب و درختَش يافتند .

و بزبانِ عبري " مو " آب است و " سي " درخت .

چون مادرِ موسي بارگرفت پدرش در گذشت ، و مادرش پنهان ميداشت تا وقتِ بار نهادن .

حق تعالي چنان حكم كرد كه آمدنِ وي بوقت نمازِ خفتن بود.

چون از مادر جدا شد مادر او را بديد ، دوستي وِي در دلش افتاد ، با خويشتن گفت چگونه كنم و كجا برو اين فرزند را و چون دلم آيد كه اين را پيشِ من هلاك كنند ؟

در اين غم در خواب شد .

و اين پس از آن بود كه موسي را برگرفته بود و پاك كرده و در سله اي از برگِ خرما نهاده .

در خواب بِنمودَندَش كه مَتَرس از هلاك كردنِ فرعون ، برو و در آب انداز كه حق تعالي نگاه دارد و بتو باز دَهَد .

بدين دليلست كه وحي درستست .

آنگاه مادرش خواهر او را چنين گفت كه چنين بايد كرد .

و بعضي گويند از گوشة خانه آواز آمد كه چنين كن و اين را بلفظِ وحي ياد كرد زيرا كه بامرِ او بود .

بهر حال كه بود از فرمانِ حق بود .

آنگاه او را در تابوتي نهاد از خرما و شير بداد و بآب انداخت و آن آب يكشاخ سوي سرايِ فرعون رفتي و به سراي درآمدي و بزيرِ تختِ فرعون برفتي و ببستان شدي و بحوضي درآمدي ، و يكشاخ ديگر بسوي شهر رفتي .

و در قصه چنين آمده است كه شاخِ ديگر تابوت موسي را بربود .

جبرئيل پَر بزَد و بسوي شاخي برد كه سرايِ فرعون بود .

گفته اند چندين بار آن آبِ بزرگترخواست كه تابوت را بِبَرَد ، ليكن حق تعالي خواست كه او را فرعون پَروَرَد تا خلق بدانند كه حكمِ او را هيچ كس نتواند بازداشتن .

و برآن جايگاه مي گشت تا وقتِ صبح دميدن و بسراي فرعون در آمد و بزير تختِ او بگذشت و دربوستان آمد و گرد ميگشت تا روشن گشت .

و كنيزكانِ زنِ فرعون بلبِ حوض آمدند بآب برداشتن ، تابوتي ديدند كه بر آب مي گشت .

با يكديگر بگفتند اين چه شايد بودن .

حيله كردند و تابوت را بگرفتند و پيشِ آيسيه ( = زن فرعون ) بردند و گفتند چنين تابوتي يافتيم.

آيسيه گفت پيشِ من آريد .

و تعجب كردند كودكي ديدند در او ، نوراني.

وحق تعالي در آن يك ساعت مهر او به دلِ آيسيه در افكند .

شاد گشت و گفت مرا اين فتوح افتاده و دادة خدايست سبحانه تعالي.

آيسيه را بِوِي شاديها بود .

و اينجا نخست قصة آيسيه ياد كنيم :

آيسيه زني بود از ملوكِ شام و از بزرگانِ آن ناحيَت و در ولايتِ فرعون كنيزكي از او نيكوتر نبود و گفته اند مسلمان بود ليكن مسلماني پنهان مي داشت از فرعون .

و فرعون او را از ملك شام خواسته بود و همچنان بِمُهرِ خود بود و قريبِ سي سال در خانة فرعون بوده بود و فرعون او را نيك دوست داشتي .

آيسيه آن تابوت پيشِ فرعون بُرد و گفت مردمان مرا و ترا ملامت ميكنند بنابودَنِ فرزند .

اكنون چنين فرزند يافتيم نيكو روي مانندة ملك زادگان و شك نكنم كه اين ما را آفريدگار ما هديه داده است .

فرعون گفت يا آيسيه نبايد ( = مبادا ) كه اين آن فرزند بُوَد كه از بني اسرائيل بيرون خواهد آمد .

آيسيه گفت فرزندي كه ما بپرورانيم ما را قوّتي بُوَد از وِي وخللي نيايد.

فرعون رضا داد و موسي را بفرزندي گرفت و مادرش خود داية او بود ، نيكوش مي داشت .

و آيسيه در سِرّ خداوند را عبادت مي كرد .

چون موسي يكساله شد ، فرعون روزي آيسيه را گفت اين پسر را چه كردي ؟

آيسيه ، موسي بياورد ، بگوهرها آراسته و لباسِ نيكو پوشيده .

چون فرعون ، موسي را بديد دردِلَش چيزي بگشت و او را هيبتي از موسي در دل آمد .

گفت يا آيسيه من همي ترسم كه مرا از اين كودك بلايي برسد .

پس موسي را بر كنار گرفت و بنواختش .

موسي دست بر آورد و ريشِ فرعون بگرفت و بكشيد .

فرعون گفت اين آن دشمنِ منست .

اين را بكشم پيش از آنكه ازين بلايي بمن رسد .

آيسيه گفت عجب مي دارم از تو كه از كودكي بدين خردي ميانديشي .

اگر مي خواهي كه بداني كه بر خلاف اينست حال او را بيازماي بچيزي تا پيدا شود ترا .

آنگاه بفرمود تا طشتي بياوردند پُر آتش ، و طشتي ديگر پُر از عُناّب و هردو را پيشِ او بنهادند .

موسي دست بعناّب دراز كرد تا بر گيرد .

جبرئيل در ساعت بيامد ودست او بگرفت و سوي آتش بُرد .

موسي پارة آتش بَر گرفت و بَر زبان نهاد .

زبانش بسوخت و آن عقده بر زبان او از آن بود .

فرعون او را معذور داشت .

پس از آن موسي را بناز مي داشت و مي پرورد .

چنانكه باخبار آمده است كه چون موسي بزرگ شد كه از خانة فرعون بيرون آمدي چهارصد غلام با وي برفتي و جامهاي همه بمرواريد بافته بودندي تا آنگاه كه بگريخت و آيسيه عبادت همي كرد تا موسي باز آمد برسالت بسوي فرعون و جادوان فرعون را قهر كرد و فرعون بكار وِي درماند .

باقي داستانِ موسي كه دراز آهنگ و بسيار دل پذير است مربوط به بحثِ امروزِ ما نيست .

خوانندگان گرامي خود آن را در قصص الانبياي ابو اسحاق نيشابوري بخوانند و لذت ببرند .

از ايرانيان ، نوزادي را كه به علتي ديگر به آب انداختند واز آب نجات يافت و به صورتي كاملا متفاوت بزرگ شد داراب فرزند بهمن است.

شگفت تر آن كه در قصص الانبيا در اشتقاق و معني موسي گفته است :

به زبان عربي "مو " آب است و " سي " درخت ، و در اشتقاق داراب نيز گفته اند كه مركب است از " دار " و " آب " و اگر چنين باشد (بنده در اين مورد اطمينان ندارم ) چنان كه مي دانيم در فارسي دار به معني درخت است (هنوز در مازندران به جاي كلمة درخت ، دار مي گويند و ما نيز در تهران دارو درخت را باهم به كار مي بريم . ) و بنا براين " دار " و " آب " درست معادل " مو " و " سي " است .

به هر حال در داستان هاي ملي آمده است كه بهمن پسر اسفنديار با هماي دختر خويش بخفت و هماي از پدر بار گرفت .

فردوسي كه همواره در رعايت احترام و شئونِ ايرانيان كوشا بوده و گمان مي بُرده كه آنچه در منابعِ خويش مي بيند تاريخ واقعي ايران است ، از اين روي گويد كه بهمن دخترخويش را به رسم و آيين ايرانيان به زني خواست:



پسر بُد مر او را ( = بهمن را ) يكي همچو شير

كه ساسان همي خواندي اردشير

دگر دختري داشت نامَش هماي

هنرمند و با دانش و نيك راي

همي خواندندي وِرا چهرزاد

زِ گيتي بديدار او بود شاد

پدر در پذيرفتش از نيكوي

بر آن دين كه خواني همي پهلوي

هماي دل افروز تابنده ماه

چنان بدُ كه آبستن آمد زِ شاه


اما براي خواننده اين شبهه پيش مي آيد كه اگر بهمن دختر خود را به " دين پهلوي " و بر طبق رسم و آيين خواسته بود چه لزومي داشت كه هماي حمل خويش را پنهان دارد ؟

باقي داستان را هم از زبان استاد طوس بشنويد :


چو شش ماه شد پُرزِتيمار شد

چو بهمن چنان ديد بيمار شد

چو از درد، شاه اندر آمد زِ پاي

بفرمود تا پيش او شد هماي

بزرگان و نيك اخترانرا بخواند

بتختِ گرانمايگان بَر نشاند

چنين گفت كاين پاك تن چهرزاد

بگيتي فراوان نبودست شاد

سپردم بدو تاج و تختِ بلند

همان لشكر و گنج با ارجمند

ولي عهدِ من آن بُوَد در جهان

هم آنكس كزو زايد اندر نهان

اگر دختر آيد برش گر پسر

وِرا باشد اين تاج و تختِ پدر


اگر در اين ماجرا هيچ چيز خلافِ دين و قانون وجود نداشته است ، چگونه است كه بهمن در مقام معرفي دختر خويش به جانشيني ( با وجود داشتن پسري ساسان نام ) گويد كه اين چهرزاد پاك تن در گيتي فراوان شاد نبوده است ( و از اين روي ) سپردم بدو تاج و تختِ بلند . . . در هر حال اين ماجرا سخت به پسر بهمن برخورد و از پدر دوري گزيد .



چو ساسان شنيد اين سخن خيره شد

زِ گفتارِ بهمن دلَش تيره شد

به دو روز و دو شب بسانِ پلنگ

زِ ايران بمرزي دِگر شد زِ ننگ

دمان سوي شهرِ نشاپور شد

پُر آزار بُد از پدر دور شد

زني را زِ تُخمِ بزرگان بخواست

بپرورد و با جان و دل داشت راست

نژادش بگيتي كسي را نگفت

همي داشت آن راستي در نهفت

زنِ پاك تن خوب فرزند زاد

زِ ساسانِ پُر مايه ، بهمن نژاد



فرزندان ساسان همگي نام پسران خود را ساسان مي نهادند و تا چهار پشت در نيشابور به كار چوپاني و گله داري مي پرداختند .


فردوسي پس از شرح اين ماجرا فرمايد :



كنون بازگردم به كارِ هماي

پس از مرگِ بهمن كه بگرفت جاي

ببيماري اندر بمرد اردشير
همي بود بي كار تاج و سرير


هماي آمد و تاج بر سر نهاد
يكي راه و آيينِ ديگر نهاد
سپه را همه سر بسر بار داد
درِ گنج بگشاد و دينار داد
بِرأي و بِداد از پدر بَر گذشت
همي گيتي از دادش آباد گشت
نخستين كه ديهيم بر سر نهاد
جهانرا بداد و دهش مژده داد
كه اين تاج و اين تخت فرخنده باد
دل بد سكالان ما كنده باد
همه نيكويي باد كردارِ ما
مبيناد كس رنج و تيمارِ ما


اما با آن كه در اين روزگار خود برتخت نشسته و بزرگان نيز او را به شاهي برداشته بودند :


چو هنگامِ زادنش آمد فراز
زِ شهر و زِ لشكر همي داشت راز
همي تختِ شاهي پسند آمدش
جهان داشتن سودمند آمدش
نهاني پسر زاد و با كس نگفت
همي داشت آن نيكويي در نهفت
بياورد آزاده تن دايه را
يكي پاك پُر شرم و با مايه را
نهاني بدو داد فرزند را
چنان شاه شاخِ برومند را
كسي كو زِ فرزندِ او نام بُرد
چنين گفت كان پاك زاده بمُرد
همان تاجِ شاهي بسر برنهاد
همي بود بر تخت پيروز و شاد


توجيهي كه فردوسي از اين روش هماي مي كند اين است كه وي را پادشاهي و افسر داري خوش آمده بود و از اين روي فرزند را به دايه سپرد و شهرت داد كه وي مرده است . اما پس از مدتي كوتاه ( هشت ماه) پسر به صورت پادشاه ( بهمن ) بر آمد :


بدين سان همي بود تا هشت ماه
پسر گشت مانندة رفته شاه
بفرمود تا دُرگري ( نجاري ) پاك مغز
يكي تخته جُست از دركارِ نغز
يكي خُرد صندوق از چوبِ خشك
بكردند و بَر زَد بَر اوقير و مشك
درون نرم كرده بديباي روم
بر اندوده بيرونِ او مشك و موم
بزير اندرش بسترِ خواب كرد
ميانش پُر از دُرّ خوشاب كرد
بسي زرّ سرخ اندرو ريخته
عقيق و زِبَرجَد بَر آميخته
ببستند بس گوهرِ شاهوار
ببازوي آن كودكِ شيرخوار
بدانكه كه شد كودك از خواب مست
خروشان بشد داية چرب دست
نهادش بصندوق در نرم نرم
بچيني پرندش بپوشيد گرم
سر تنگ تابوت كردند خشك
به دِبق( 1 ) و بعنبر بقير و بمشك
ببردند صندوق را نيم شب
يكي بر دگر نيز نگشاد لب
زِ پيشِ همايش برون تاختند
بآبِ فرات اندر انداختند
پس اندر همي رفت پويان دو مرد
كه تا آب با شيرخواره چه كرد
چو كشتي همي رفت چوب اندر آب
نگهبان آنرا گرفته شتاب
سپيده چو بر زد سر از كوهسار
بگرديد صندوق بر رودبار
بگازر گهي كاندروبود سنگ
سر جوي را كارگه كرده تنگ
يكي گازر آن خُرد صندوق ديد
بپوييد وز كارگَه بر كشيد
چو بگشاد گسترده ها برگرفت
بماند اندران كار گازر شگفت
بجامه بپوشيد و آمد دمان
پُر اميد و شادان و روشن روان
سبك ديده بان پيشِ مامَش دويد
زِ صندوق و گازر بگفت آنچ ديد
جهاندارِ پيروز با ديده ( = ديده بان ) گفت
كه چيزي كه ديدي ببايد نهفت


داستان گازر و آنچه براي داراب در زندگي با او و زنش پيش آمد كرد ، خود چنان كه پيش تر ياد شد موضوع داستاني است جداگانه به نام داراب نامه و اكنون جزئيات آن را ،حتي از روي شاهنامه نيز كه سر گذشتِ داراب در آن به مراتب كوتاه تر ازداراب نامه آمده است نمي توان نقل كرد.

چه آن كار نياز به گفتاري جداگانه دارد .
همين اندازه گوييم كه گازر چون كودك را با آن زر و گوهر و ديبا و پرند از آب گرفت بي درنگ كار را رها كرد و كودك را به خانه آورد :


چو بيگاه گازر بيآمد زِ رود
بدو جفتِ او گفت هست اين درود
كه باز آمدي جامه ها نيم نم
بدين كاركرد ، از كه يابي دِرَم ؟
دل گازر از درد پژمرده بود
يكي كودكِ زيركَش مرده بود
زنِ گازر از دردِ كودك نوان
خليده رُخان ، تيره گشته روان
بدو گفت گازر كه باز آر هوش
ترا زشت باشد از اين پس خروش
كنون گر بماند سخن در نهفت
بگويم بپيشِ سزاوار جفت
بسنگي كه من جامه را بر زنم
چو پاكيزه گردد بآب افكنم
در آن جوي صندوق ديدم يكي
نهفته بدو اندرون كودكي
چو من برگشادم درِ بسته باز
بديدار آن خُردم آمد نياز
اگر بود ما را يكي پورِ خُرد
نبودش بسي زندگاني بمرد
كنون يافتي پور با خواسته
بدينار و ديبا بياراسته
زنِ گازر آن ديد خيره بماند
برو بر جهان آفرين را بخواند
رُخي ديد تابان ميانِ حرير
بديدار مانندة اردشير
بدو داد زن زود پشتانِ شير
ببُد شاد زان كودكِ دلپذير
زِ خوبيِ آن كودك و خواسته
دل او زِ غم گشت پيراسته
بدو گفت گازر كه اين را بجان
خريدار باشيم تا جاودان
كه اين كودك نامداري بُوَد
گر او در جهان شهرياري بود


در اين مقام آنچه را كه خواستارِ نشان دادن آن بوديم ، يعني همانندي عناصر داستان سرايي در داستان هاي ايراني و سامي ( عرب و يهود ) به پايان مي آيد .

داراب نيز سر انجام زير بار تربيتي كه گازر و زنش براي او خواسته بودند نمي رود و روش و منش شاهان و شاهزادگان را از خود نشان ميدهد و چون فر ايزدي داشته حوادثي معجزآسا براي او پديد ميآيد و سر انجام خبر آن به هماي مي رسد .
هماي نيز در طي حوادثي جالب توجه و پُر هيجان در مي يابد و بدو ثابت مي شود كه اين جوان فرزندش داراب است .
آنگاه پس از تهية مقدمات لازم :


زِ درگاه پرده فرو هشت شاه
بيك هفته كس را نداده راه
جهاندار زرين يكي تخت كرد
دو كرسي زِ پيروزه و لاژورد
يكي تاجِ پُر گوهرِ شاهوار
دوباره يكي طوقِ گوهر نگار
همه جامة خسرواني بزر
در او بافته چند گونه گهر
چو آمد بنزديك ايوان فراز
هماي آمد از دور و بردش نماز
بر افشاند آن گوهرِ شاهوار
فرو ريخت از ديده خون بر كنار
پسر را گرفت اند آغوش تنگ
ببوييد و ببسود رويش بچنگ
بياورد و بر تختِ زرين نشاند
دو چشمش زِ ديدارِ او خيره ماند
چو داراب بر تخت شاهي نشست
هماي آمد و تاج شاهي بدست
بياورد و بر تارك او نهاد
جهانرا بديهيم او مژده داد
چو از تاج دارا فروزش گرفت
هما اندران كار پوزش گرفت
بداراب گفت آنچ اند گذشت
چنان دان كه بر ما همه باد گشت



بدين ترتيب بر طبق وصيت بهمن ، داراب تاج شاهي ايران را باز مي يابد و سال ها به شادكامي سلطنت مي كند .
آن دارا كه با اسكندر جنگيد و از وي شكست خورد ( و در تاريخ او را داريوش سوم نامند ) پسر اين داراب است .
-------------------------------------
1 - دبق به كسر اول ، چيزي است مانند سريشم كه مرغان را بدان شكار كنند . ظاهرأ در عهد فردوسي از اين ماده به جاي سريشم استفاده مي شده است .


***

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - داستان سمک عيار

داستان سمک عيار
نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب
به کوشش : مهندس منوچهر کارگر


داستان سمك عيار


ستايش نامه رادي و راستي و دليري و جوانمردي

تا حدود سي سال پيش داستان هاي ايراني مورد اعتناي اهلِ فضل و تحقيق نبود و هيچ كس آن ها را جدي نمي گرفت .
بسياري ازآن ها به صورت دست نويس گوشه ي كتابخانه هاي ايران و جهان افتاده بود و خاك ميخورد .
اما پس از انتشار گفته ها و نوشته هايي از نويسندگانِ سرشناسي مانند روان شاد صادق هدايت و مرحوم صبحي و ديگران و جلب كردن توجه مردم و خاصه اهل ذوق و ادب به اهميت اين گونه آثار و فايده هاي فراواني كه از غور و تحقيق در آن مي توان به دست آورد و ارزش فراوان اين داستان ها از ديدگاه دانش هايي چون جامعه شناسي، مردم شناسي ، روان شناسي اجتماعي و تاريخ، رفته رفته نهضتي براي انتشار متن هاي داستاني كهن پديد آمد و داستان هاي عوامانه ي موجود شناخته شده نيز با ديدي تازه و توجهي بيشتر به طريق پژوهشي و علمي مورد مطالعه قرار گرفت .

اين غور و پژوهش و نيز فعاليت در راه معرفي داستان هاي ناشناخته يا كم شناخته همچنان ادامه دارد و تا كنون نتايجي بسيار مثبت و قابل توجه از آن به دست آمده است .
ما برآنيم كه بعضي از اين گونه داستان ها را با توجه به اعتبار و اهميت و نيز قدمت و ارزش ادبي هريك از آن ها به خوانندگان عزيز و دوستداران فرهنگ و ادب فارسي معرفي كنيم تا بخصوص جوانان و دانشجويان را به اين منبع سرشار و سرچشمه ي پُر بركتِ فيض و لذت و آگاهي به زندگاني و خلق و خوي نياكان خويش رهنمون گردد .
قديم ترين داستان عوامانه اي كه تا كنون به دست آمده ، داستان جذاب وشيرين سَمَك عَياّر است .

پيش از گفت و گو درباره ي موضوع داستان بايد عرض كنم كه سَمَك عيار داستاني است طولاني و بسيار شيرين و دلپذير با تمام ويژگي هاي امروزي رُماني جذاب و پُرحادثه و هنرمندانه با رعايتِ تمامِ قواعد و قوانينِ هنري كه در عصرِ ما براي نگارش اين گونه آثار از سوي هنرمندانِ بزرگ مراعات مي شود .
تاريخِ نگارشِ اين داستان اگر چه معلوم نيست ، اما از روي شواهد و قرائني كه در متن آمده ، ان را اثري از قرن ششم هجري ( قرن ۱۲ ميلادي ) ميدانند .
به ديگر سخن اين داستان روزي در ميانِ مردم كوچه و بازارِ ايران پديد آمده و با شوق و رغبتِ بسيار مورد علاقه و استقبالِ ايشان قرار گرفته كه اروپا در ظلمتِ جَهل و نادانيِ قرون وسطاييِ خويش غوطه مي خورده است .
سَمَك را داستان سرايي به نامِ فرامرز پسر خداداد پديد آورده و قصه خواني به نامِ صَدَقه فرزند ابوالقاسم شيرازي نوشته و يك نسخه ي خطي ناقص از آن در كتابخانه ي بادليان اكسفورد برجاي مانده است .
اما در روزگاران پيشين – و حتي در دوران پيش از هجوم مغول ، اين داستان از چنان محبوبيتي در ميان مردم برخوردار بوده كه آن را به تركي (براي مطالعه ي تركماناني كه در آن روزگار اميري و فرمان روايي و حتي پادشاهي داشته اند) نيز ترجمه كرده اند و جاي خوشوقتي بسيار است كه بخش افتاده و از ميان رفته ي نسخه فارسي را نسخه تركي تكميل مي كند و در نسخه ي چاپ شده ي داستانِ سَمَك افتادگي آن را از نسخه ي تركي ترجمه كرده و بدان افزوده اند .
قهرمانِ اصلي و شخصِ اول داستان ، همان است كه نامَش را بر روي كتاب نهاده اند .

پيشينه ي سَمَك ، عيّاري است و عيّاران جماعتي بوده اند پُر دِل و پُر خِرَد و مبارز ، كه پشتيباني از ستم ديدگان و مبارزه با ستمكاران شعارِ انان بوده و مي كوشيده اند با تربيتي دقيق و دشوار و بر آمدن از ازمايش هاي سخت و خدمت به جوانمردان و " مردان " سال خورده راه و رسمِ جوانمردي را فرا گيرند و روانِ خويش را به مَلَكاتِ فاضله ي اخلاقي :
شجاعت ، بخشندگي ، وفاداري ، رازپوشي ، فداكاري براي برآوردن كام دوستان ، بلند همتي و آرمان خواهي بيآرايند .
عياران كه ايرانيان آنان را جوانمردان نيز خوانند ، در تاريخِ ايران و ديگر كشورهاي اسلامي عامل كارهاي برجسته بوده و دخالت هاي موثر داشته اند .

مثلا يعقوب ليث ، كه نخستين سلسله ي مستقل ايراني را پايه گذاري كرد از عياران است .
با اين حال از كتاب هاي ادب و تاريخ اطلاع زيادي درباره كار و كردار و روش و منش اين گروه نمي توان به دست آورد و مهم ترين منبع تحقيق درباب اعمال و رفتار عيّاران همين داستان هاست كه گاه مانند سَمَك عيّار يك سَره به شرحِ قهرماني ها و دليري هاي ايشان اختصاص يافته و عيّار ، در آن ها قهرمانِ اول است .
اگر چه شرحِ اين گونه حوادث رنگِ تندِ افسانه دارد و از مبالغه و اغراق – و گاه اغراق هاي گزافه آميز و باور نكردني – خالي نيست .
اما خواننده ي بصير و اهلِ تحقيق به آساني مي تواند از وراي اين مبالغه ها به نقطه ي حقيقت راه ببرد .
علاوه بر اين بسيار مسائل ديگر است كه دست يافتن برآن جز با مطالعه ي اين گونه كتاب ها ممكن نيست .
مي دانيم كه تاريخ ها همواره در دستگاهِ پادشاهان نوشته مي شد و مورخ يكي از اعضاي دستگاه سلطنت بود و به اقتضاي شغل خويش نه تاريخ زندگي مردم كه سرگذشتِ پادشاهان و وقايع روزگار ايشان را – البته باديدِ طرفدارانه ي از دستگاه ولي نعمت خويش – مي نوشت .
اما با تمام اين احوال شايد هيچ يك از اين گونه تاريخ ها نيز جزئياتِ ساختمانِ عمارت و تزئيناتِ دربار و آدابِ حضور در مجلسِ پادشاه و نحوه ي برگزاري مهماني ها و پذيرايي هاي شاهانه را ننوشته اند تا به شرحِ جزئياتِ زندگاني مردم چه رسد

*


سوگند جوانمردي

نمونه هاي حيرت انگيزِ وارستگي و بلند همتي سراسرِ اين كتابِ عظيم را آكنده است .
مرزبان شاه ، پادشاهي كه سَمَك از هوادارانِ اوست ، فرمانروايي ولايتي را بدو ارزاني مي دارد .
سَمَك آستينِ بي نيازي بر اين نواختِ شاهانه مي افشاند و پس از سپاس گزاري از اين نواختِ شاهانه مي گويد :
" من . . . مردي عيّار پيشه ام . اگر ناني يابم بخورم و اگر نه ميگردم و خدمتِ عيّاران و جوانمردان مي كنم و كاري اگر مي كنم آن براي نام ميكنم نه براي نان ، و اين كار كه مي كنم از براي آن مي كنم كه مرا نامي باشد . چه در خوردِ اقطاع (= ملكي كه از سوي شاه به كسي واگذار ميشود ) و ولايَتَم ؟."
جوانمردان راه و رسمي خاص – كه هميشه مردانه و اخلاقي است – دارند.
پادشاه همواره حفظ نظم و امنيت شهر و جلوگيري از تجاوز و تعدي و دزدي و ستمگري را به ايشان واميگذارد ، آنان اسفهسلار ( = سپه سالار ) شهرند و گاه شاهزادگان به ديدن ايشان مي روند و از ايشان كمك مي خواهند :
" شاهزاده كيسه ي زرِ هزار تنگه برداشت و به درِ خانه ي شغالِ پيل زور (استادِ سَمَك ) آمد .
دو جوان ايستاده بودند گفت : سَرِ جوانمردان را بگوي كه غريبي آمده و مي خواهد درآيد اگر اجازت باشد .
ايشان گفتند كه درِ جوانمردان گشاده باشد .
شاهزاده گفت چنين است ، اما بي اجازت درآمدن در خانه ي جوانمردان ناجوانمردي است . . .
شاهزاده را درآوردند ( = تو بردند ) ، رو در شغال كرد و گفت :
يا پهلوان ، جوانمردي چند حد دارد ؟
. . . شغال گفت : حّدِ جوانمردي از حّد فزون است .
اما آنچه فزونتر است هفتاد و دو طرف دارد و از آن ، دو را اختيار كرده اند :
يكي نان دادن و دوم راز پوشيدن .
اكنون تو را چه حاجت است ، بگوي .
شاهزاده گفت : چون راز پوشيدن صفتِ مرديِ شماست پس مرا اماني فرماي تا رازي كه دارم بگويم .
جوانمردان براي وارد شدن در گروه خويش بايد سوگند ياد كنند .
سوگندي پُر شكوه و سرشار از عقيده و ايمان .
براي ايشان زن و مرد مساوي است .
اما زنان نيز بايد سوگند ياد كنند و بر آن وفادار بمانند ، حتي اگر خطرِ مرگ براي ايشان باشد :
" روح افزا ( نام زني است ) گفت : به يزدانِ دادار پروردگار و آمرزگار ، و به جان پاكان و راستان ، كه دل با شما يكي دارم و با دوستانِ شما دوست باشم و با دشمنانِ شما دشمن ، و هرگز رازِ شما را آشكار نكنم و هرچه شما را از آن رنجي خواهد رسيد ، به هركه توانم نيكي بكنم و در نيكي كردن تقصير نكنم و دقيقه هاي حيل ( = حيله ها ) نسازم و انديشه ي بد نكنم ، و اگر از دوستي شما كاري باشد كه من برباد شوم روا دارم و انديشه ندارم ، و اگر نه مرادِ شما حاصل كنم از زنانِ مرد كردار نباشم . "
كار اين روح افزا ، مطربي و نوازندگي در دستگاه شاهان است .
وقتي سَمَك او را مي پُرسد : از جوانمردي كدام شُقه داري ؟
در جواب مي گويد : " از جوانمردي امانت داري بكمال دارم كه اگر كسي را كاري افتد و به من حاجت آرد ، من جان پيش او سپر كنم ، و منت برجان دارم و بدو يار باشم ، و اگر كسي در زينهارِ من ( = پناه من ) آيد به جان از دست ندهم تا جانم باشد ، و هرگز راز كسي با كسي نگويم و سِرّ او را آشكار نكنم . مردي و جوانمردي اين را دانم . "
سراسر كتاب آكنده از اين سخنانِ روان بخش و روح افزاست .
اما چون نمي توان كتابي عظيم را در گفتاري مختصر گنجانيد ناگزير دامن مطلب را فراهم مي آوريم و بخشي كوتاه از داستان را نقل مي كنيم و به تاكيد از خوانندگان عزيز مي خواهيم كه خود اين حماسه ي شور انگيز و انساني را به دست آورند و بخوانند و لذت بي مانندي را كه از خواند آن نصيب ميشود درك كنند .
سَمَك به شهرِ غريبِ ماچين مي آيد .
پس از تحقيق در مي يابد كه اسفهسلارِ شهر مردي است " كانون " نام كه در شهرنيست ، اما دو پسر به نامِ " بهزاد " و " رزميار " دارد كه هردو پهلوان و عيّارند .
سَمَك دوستاني ، از آن جوانان كه عيّاري و پهلواني و " خدمتِ مردان كردن" را دوست دارند در شهر مي يابد و به خانه ي آنان مي رود و شبانه با ياري زني " دلارام " نام دست بُردي مي زند .
كارِ وي بر آن جوانان كه "صابر"و " صملاد " نام داشته و پسر مردي موسوم به " خمار " بوده اند عجب مي آيد و " آتشك " دوست و همراه " سَمَك " پياپي مردي و عيّاريِ سَمَك را مي ستايد .
سَمَك بدو مي گويد : اي آتشك ، كس را مَسِتاي خاصه كه حاضر باشد . . .
پس گفت اي آزاد مردان ، اين چيست كه من كردم به شب سيه كه هيچ كس نديد ، كاري پنهان كنند آسان باشد .
اگر به روزِ روشن بروم و پسرِ " كانون " را كه اسفهسلار شهر است بيآورم نيك باشد .
خمار و صابر و صملاد و آتشك بر وي آفرين كردند .
گفتند : اي پهلوان ، چگونه كني و چگونه مي تواني آوردن ؟ كه ايشان ترا طلب ميكنند و ترا در آب مي جويند .
چون ترا بينند ناچار بشناسند .
سَمَك گفت : روا باشد ، بنگريد تا چه سازم .
گفت : اي خمار! مرا از سراي زنان دستي جامه بخواه .
خمار ، دستي جامه ي زنانه ي نيكو با چادر و موزه ( = چكمه ) بياورد و آنچه به كار بايست بياورد و پيش سَمَك بنَهاد .
سَمَك ، دلارام را گفت : مرا به زني نيكو برآراي .
دلارام ، سَمَك را بَر آراست ، چنانكه صفت نتوان كرد و بسيار عطر و بوي خوش و بخور در وي به كار بُرد.
موزه در پاي كرد و چادر به سر دركشيد و نقاب بَر بَست و با كرشمه و رعنائي از خانه بيرون آمد و گفت :
شما به غرفه نگاه مي كنيد تا آمدن من باشد.
سَمَك روي به راه نهاد .
در همه ي بازارها و كوچه ها مي گشت تا بر كوچه اي رسيد .
بهزاد را ديد مي آمد و حمايل افكنده و تنها .
سَمَك در پهلوي بهزاد آمد و به قصد ، دوش بَر دوشِ بهزاد زد و بَرگذشت.
بهزاد را بوي عطر به دماغ رسيد ، در وي نگاه كرد .
زني با جمال و رعنا ديد كه مي رفت و غَنج مي كرد .
باز ايستاد و از پسِ وي نگاه مي كرد .
گفت ، اگر باز پس نِگرد با من كاري دارد .
مگر مرا خواستار است .
پس اگر نه به كارِ خويش مي رود و خطا بود كه دوش بَر دوشِ من زد.
بنگريد كه چه قوم اند زنان كه به يك كرشمه ي مردي كه به شكل زني برآمده بود چنان بهزاد را سراسيمه كرد و برجاي بداشت ، چنانكه يك قدم پيش نتوانست نهاد .
پس چون سَمَك از وي در گذشت باز پس نگاه كرد .
بهزاد را ديد ايستاده و در وي مي نگرد .
سَمَك او را اشارتي كرد ، يعني بيا .
بهزاد ، چون اشارتِ وي بديد خرّم شد .
گفت : دانستم كه اين زن مرا مي خواهد .
از قفاي وي رفتن گرفت .
سَمَك مي رفت و باز پس مي نگريد .
بهزاد به وي رسيد . سلام گفت .
سَمَك به اوازي نرم و نطقي شيرين با حلاوت و ملاحت گفت اي جوان كه دنبالِ من داري ، چه كار و چه حاجت داري ؟
بگوي از بهرِ چه تو اينجا ايستاده اي ؟
بهزاد چون سخن گفتن بدان خوشي از وي بديد دلش بروي ميل كرد زيادت از آن .
گفت : اي دلبر ، هيچ ممكن باشد كه از روي لطافت و ظرافت و مردمي يك ساعت به جمالِ خويش ما را آسايش دهي ؟
به سراي اين كهتر آئي و آبي سرد باز خوري و زماني بياسائي و ازين گرما ساكن شوي .
مرا از آن راحتي باشد و ترا نام جوانمردي بود .
سَمَك گفت : به لطفي خوش ، كه اي جوانمرد ، مرا به چشمِ ديگران منگر كه من هرگز اين كار نكرده ام .
اين مي گفت و جامه مي افشاند و چشمها ميگردانيد .
بهزاد با خود گفت او را بردم ، به دليلِ انكه هر آن زني كه با وي سخن گوئي و از هرگونه با تو مجادله كند و سخن سخت گويد و خود را پاك دامن و پرهيزگار نمايد او را صيد كردي .
زن آن ساعت بيافتي كه ترا دشنام دهد .
پس بهزاد گفت : اي ماه روي ، بد گفتم ، حاشا كه از تو بدي آيد با من خود از تو چشم اين دارم تا چون ديگران در تو نگاه كنم كه "هركار پديد و مرد هركار پديد " دانم كه در تو جوانمردي باشد كه هركه را روي نيكو بود با مردم نيكوئي كند از روي كَرَم و جوانمردي .
مي گويم ساعتي به سراي من آي و بنشين و بياساي تا آشنا گرديم و نان در نمك زنيم .
پس هركجا كه خواهي برو .
سَمَك با خود گفت اي جوانمرد ، راهِ تو دور است و گرما گرم است و سراي من نزديك است .
به سراي من رويم كه خالي است .
بهزاد در جوال او رفته بود ( فريب او را خورده بود ) كه زني با جمال است و او را در كنار مي بايد گرفت .
گفت : فرمان تراست .
رضاي تو به دست آريم . رو تا رويم .
سَمَك در پيش ايستاد و بهزاد بَر اثر . تا بَر سَرِ كوچه ي خمار رسيدند .
خمار و آتشك از پنجره نگاه مي كردند .
بهزاد را ديدند كه از قفاي سَمَك مي آمد عجب داشتند .
تا سَمَك در سراي شد و بهزاد را در سراي خواند .
بهزاد درآمد ، او را در صفه بنشاند .
سَمَك همچنان ايستاده بود تا بهزاد گفت: اي دلارام ، بنشين و روي بگشاي.
سَمَك گفت : اي پهلوان زاده ، مرا نمي شناسي ؟
منم خدمتگارِ تو سَمَك .
از آنجا آمده ام .به چه حساب تو و برادرت كار مرا نگاه داشتيد ؟
در زير سراي شاه در پي من بوديد تا مرا بگيريد .
رفتم و دلارام و آلاتِ شراب خانه آوردم و ترا نيز آوردم .
بهزاد چون آن حالت بديد و آن سخن بشنيد سراسيمه وار خواست كه بجهد و شمشير بركشد .
سَمَك در آمد و او را بگرفت .
آتشك با فرزندان خمار بيامدند و به همه بهزاد را بر بستند و بيفكندند و ايشان به شراب خوردن مشغول شدند .
***

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

دکتر محمدجعفر محجوب - مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان

نوشته : دکتر محمدجعفر محجوب

به کوشش : مهندس منوچهر کارگر

مسعود سعد سلمان

مسعود سعد سلمان ، شاعر بلند طبع و نيكو سخنِ اواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم هجري ، يكي از گويندگاني است كه در ميان بيش از دوازده هزار تن گويندة فارسي زباني كه نام آنان در كتاب ها ثبت شده كمتر نظيري داشته است .
مردي است شجاع ، بلند همت و فصيح ، با زباني سخن گو كه در سه زبانِ پارسي و عربي و هندي ديوان داشته و دستِ كم در زمينة سخنِ پارسي شعر تمام معاصرانش در برابر سخن شيواي وي رنگ مي باخته است .
با اين ادب و فصاحت و شعر و هنر او به قدرِ سرِ سوزني در كاستن از تيره بختي ها و درد و رنج هاي جان كاهِ وي تأثير نداشت .
نوزده سال از بهترين دوران هاي زندگاني خود را بر سرِ كوه هاي بلند ، درسرزمين هاي عفونت زا و بد آب و هوا ، در سياه چال زندان ها گذرانيد .
گاه او را در جائي دور افتاده در سر زمين هند ، در قريه اي به نام دهك در خانه اي مي نشاندند و گاه او را از هند به ايران مي آوردند و در دِژِ « سو» در سياه چالي مي كردند و بند بر پايش مينهادند ، چندان كه گراني كُند و زنجير بندهاي پاي وي را مي گداخت و گاه او را از آن جا به قلعة ناي مي بردند كه از بلندي سر بر آسمان مي سود و به گفتة شاعر قضا و بلا از فرازِ آن در عرصة گيتي پراكنده مي شد .



ده سال از جواني مسعود به دستور سلطان ابراهيم غزنوي در اين سه زندان تباه شد و شرحِ دردها و رنج هايي كه درآن مكان ها خاصه در قلعة ناي كشيده بود ، برگ هايي جاويدان بر دفترِ شعرِ پارسي افزود .



از آن پس به شفاعت دوستان از زندان آزاد شد و بعد از مدتي كوتاه بار ديگر به سخن چيني حاسدان و به جرم دوستي با يكي از رجالِ دربارِ سلطان مسعود بن ابراهيم غزنوي بار ديگر به زندان افتاد و بيش از هشت سال ديگر ـ نزديك نوزده سال ـ را در زير زنجير سپري كرد .



پس از آن به شفاعت مردي نكوكار ـ ثقه الملك طاهربن اعلي ـ پير و رنجور و عليل و ناتوان از زندان رهايي يافت و از خدمت ديوان يكباره كناره گرفت و تا پايان عمر به گوشه عزلت نشست و نظم جان فزاي را پيوند عمر خويش ساخت .
سرگذشت اندوه بار مسعود پسر سعد پسر سلمان در كتاب هاي ادب و نيز در مقدمة ديوان او به تفصيل مندرج است قصد ما در اين مقام گفتگوئي كوتاه از مقام شاعريِ مسعود و ارزيابي شعرِ گران قدرِ وي و نوآوري هايي است كه وي در شعر پارسي كرده است .



اما پيش از وارد شدن در اين گفتگو گواهي يكي از نويسندگان را كه در حدود 35 سال پس از درگذشت مسعود سعد نوشته شده ياد ميكنيم .



گواه اين حادثه نظامي عروضي مؤلف كتاب معروف و پر ارزش « چهار مقاله » است .



مي گويد : صاحب غرضان به سلطان ابراهيم غزنوي گفتند كه پسرش سيف الدوله محمود، قصد براندازي و جانشيني وي را دارد. سلطان فرمود تا پسر را با جملة مدعيان بند كردند و به حصارها فرستادند و از آن جمله يكي مسعود سعد بود .



در دنبالة قصه گويد : و اصحاب انصاف دانند كه حبسيات مسعود در بلندي به چه درجه رسيده و در فصاحت تا چه پايه است .



وقت باشد كه من از اشعار او همي خوانم ، موي بر اندام من برپا خيزد و جاي آن باشد كه آب از چشم من برود .



به گفتة چهار مقاله تمام اين شعرها را بر سلطان فرو خواندند و بر او هيچ اثر نكرد و آن آزاد مرد را در حبس باقي بداشت .



نظامي عروضي مي افزايد كه چندان قصيدة فصيح و گران بها كه از طبع مسعود سر زد البته هيچ مسموع نيفتاد .



و سپس : " آن ازاد مرد در دولت ايشان همه عمر در حبس به سر برد و اين بدنامي در آن خاندان بزرگ بماند " و من ( = نظامي عروضي ) نميدانم كه اين حال را بر چه حمل كنم ؟



بر ثبات رأي يا غفلت طبع يا بر قساوت قلب يا بر بد دلي ( = ترسوئي ) در جمله ستوده نيست و نديدم هيچ خردمند كه آن دولت بر اين حزم و احتياط ستايش كرد . "



گاهي مسعود زندان هاي خود را سُمج ، يعني سوراخي كه در تپه هاي دامنة كوه مي كنند تا گوسفندان را در هنگام ريزش تگرگ و باران شديد در آن پناه دهند ، مي خواند.



روزي از مرگ پسر جوان خود صالح مي نالد و شكوه ميكند كه در واپسين دم زندگي فرزند بر بالين وي نبوده است .
گاه به شكايت گويد : مردي كه سه گرمابه در خانه داشت ، اكنون سه سال است كه رنگ حمام نديده و موي هاي سر او همچون نمدي مرطوب بر دوشش سنگيني مي كند و آزارش مي دهد .



گاه از بد رفتاري و بد زباني زندان بان خود لب به شكايت ميگشايد و او را "خوكي كريه روي " مي خواند و زماني روزن زندان ، روزني چنان خرد را كه از دو قطرة باران به هم پيوسته جز يكي را به زير نميگذارد ستايش مي كند و آن را مايه زندگي خويش مي نامد :



اي دلاراي روزنِ زندان
ديدگان را ، نَعيمِ جاويدي
بي محاق و كسوف بادي از آنك
شب مرا ماه و روز خورشيدي
همه سَـــعدَم تويي از آن كه مرا
فــــلك مشــــتري و ناهـــيدي
هم اگر ديو بيـــنم از تو رواست
كه گـــذرگاه تـخت جمشيدي *
بـــه اميـــد تـــو زنده ام ، ورنه
مر مرا كشـــته بــود نوميدي



( * در ادب فارسي افسانه هاي جمشيد وسليمان به هم آميخته است. مرادِ مسعود از « ديو» حاملان ابر پاره هاست كه آن ها را تخت جمشيد ، يعني بساط سليمان مي خواند و مي دانيم كه بساط سليمان را ديوان حمل مي كرده اند .)
1 ـ با تمام اين درد و رنج ها ، در ديوان بزرگ مسعود سعد به نوآوري هاي فراوان مي توان برخورد : نخستين نوآوري وي همان سرودن حبسيه هاست .



مسعود نخستين شاعر پارسي گوي است كه به زبان شعرا از رنج زندان ناليده است.دربارة فصاحت وزيبايي اين نوع شعرچيزي برآنچه نظامي عروضي گفته است نمي توان افزود.



اين سنت پس ازوي از سوي شاعران بزرگ ديگر، استاداني مانند خاقاني و كمال الدين اسماعيل نيز دنبال شد.



اما هيچ يك به مسعود نرسيدند و در اين زمينه هم فضل تقدم و هم تقدم فضل از آن اوست .



بهتر است به جاي هر گفت و گويي دو قطعه از حبسيه هاي وي را نقل كنيم:




از كردة خويشتن پشيمانم
جــز توبه رهِ دِگر نمي دانم
كارم همه بختِ بَد بپيچاند
در كام ، زبان همي چـِه پيچانم
اين چرخ به كام من نمي گردد
بر خـيره سخن همي چه گردانم
تا زاده ام ، اي شگفت ، محبوسم
تا مـرگ مگر كه وقف زندانم
بَر مَغزِ من اي سِپهر هر ساعت
چندين چِـه زني ؟ كه من نه سِندانم
در خون چِه كِشي تَنَم ؟ نَه زو بينم
دَر تَف چــِه بَري دِلَم ؟ نه پيكانم
حَمله چِه كني ؟ كه كُند شمشيرم
پويه چِـه دَهي ؟ كه تنگ ميدانم
رو رو ، كه بايستاد شبديزم
بَس بَس ، كــه فرو گُسَست خِفتانم
سُبحان الله ، مرا نگويد كس
تا من چِـــه سزاي بندِ سلطانم !
*




و اينك بيتي چند ديگر، از قصيدة بسيار معروف حصار ناي:




نالَم به دِل چو ناي من اندر حصارِ ناي
پستي گرفت همـتِ من زين بلند جاي
آرد هــــواي نــاي مرا ناله هاي زار
جز ناله هاي زارچِـه آرد هواي ناي؟
گردون به درد و رنج مرا كشته بود ، اگر
پيوندِ عمرِ من نشدي نظمِ جان فزاي
اي مِحنَت ار نه كوه شدي ، ساعتي برو
وي دولت،ارنه باد شدي، لحظه اي بپاي
اي بي هنر زمانه مرا پاك درنورد
وي كور دل سِپـهر مرا نيك برگراي
در آتشِ شَكيبَم چون گل فرو چكان
بَر سَنگ امتحانــم چون زر بيازماي
اي اژدهاي چرخ دِلَم بيشتر بخور
وي آسياي چــرخ تنم نيكتر بساي
اي تن جَزَع مَكُن كه مجازي است اين جهان
وي دِل غَمين مَشو كه سِپَــنجي است اين سَراي




2 ـ در اصطلاح ادب « مستزاد » شعري را گويند كه هر مصراع آن مركب از دو جزء ، يكي بلندتر و يكي كوتاه تر ، البته هردو در يك بحر و با پايه هاي مشابه عروضي باشند .
معروف ترين مستزاد فارسي منسوب به مولانا جلال الدين است ، اما از او نيست و همگان دست كم نخستين بيت آن را شنيده اند :




هَر لَحظه به شكلي بُتِ عَيار بَرآمد
دل بُرد و نهان شد
هَر دَم به لباس دِگَر آن يار بَرآمد
گَه پير و جوان شد




و اين ترتيب ، تا پايانِ غزل ادامه مي يابد .
نخستين و كهن ترين مستزاد زبان فارسي را در ديوان مسعود سعد مي توان يافت و با قرينه هايي كه در دست است و اكنون جاي ياد كردن آن نيست ، ظاهرأ بايد مسعود مخترع اين قالب در شعر فارسي باشد و شاعران بعدي كار وي را تكامل بخشيده باشند .
3 ـ نخستين « شهرآشوب » زبان فارسي را نيز مسعود سعد سروده است .
شهرآشوب شعري است كه در آن شاعر اصناف ، گروه ها و رده هاي اجتماعي ، صاحبان مشاغل يا هنرهاي گوناگون را وصف مي كند و معمولا براي اين كار معشوقي خيالي از صاحبان آن صنف يا هنر براي خويش فرض مي كند و به توصيف او مي پردازد.
شهرآشوب ممكن است در قالب مثنوي ، يا رباعي هاي پيا پي و مربوط به هم سروده شوند وخلاصه شاعر درانتخاب قالب خاص براي كار خود،آزاد است.
شهرآشوب ، مسعود سعد به صورت قطعه هايي است با وزن ها و قافيه هاي گوناگون .


عنوان هريك از اين قطعات نيز مصراعي جداگانه است .
شاعر در اين قطعه دلبران : عنبر فروش ، ترسابچه ، رنگ ريز ، رقاص ، ميهمان ، صوفي ، رگ زن ، جعد موي ( داراي موي پُر چين و شكن ) ، خباز ، پاي كوب ، كشتي گير ، درودگر ، شاعره ، چاه كن ، خوش آواز ، نحوي و . . . را ستوده است .


نا گفته پيداست كه از اين شعر فوايد اجتماعي بسيار به دست ميآيد.


مثلا وي دربارة « يار كبوتر باز » گفته است :



صفت يار كبوتر باز است
اُنسِ تو با كبوتر است همه
ننگري از هوس به چاكرِ خويش
هم بساعت بَرِ تو باز آيد
هَر كبوتر كه راني از بَرِ خويش
رفتن و آمدن به نزدِ رهي
چون نيآموزي از كبوتر خويش
*
صفت يار دروگر
( = درودگر ) گفته است
نزار و تافته گشتم بسان ساز وي تو
مَكن ، بترس زِ ايزد ، زعاقبت بنديش

چو مَتِه تو شدم در غمِ تو سر گردان
بسان چوبِ تو از اِسكَنه شدم دل ريش
هميشه هجران جويي بسان ارة خود
بسوي خويش تراشي همه چو تيشة خويش



از قطعة نخست برميآيد كه كبوتربازي ، فرستادن كبوتران «جَلد» و گرفتن كبوتر رقيبان به استناد همين گفتة مسعود سابقه اي هزار ساله دارد.
در قطعه دوم نام بعضي افزارهاي درودگري :
سازو ( نخي نازك و تابيده كه به جاي خط كش امروزي به كار گرفته مي شود و تا چندي پيش نيز به كار مي رفت و آن را « ريسمان » مي خواندند ) ، مته ، اسكنه ، اره و تيشه ثبت شده و سابقة كهن اين افزارها و نام آنها را نشان مي دهد .
پس از مسعود ، مدتي دراز نشاني از سرودن شهرآشوب در شعر فارسي نيست .
از قرن نهم هجري به بعد بار ديگر سرودن شهرآشوب در شعر فارسي رونق مي گيرد .
4 ـ در پايان ديوان مسعود سعد سه بخش زير عنوان :
" ماه هاي فارسي " و " نام روزهاي فرس " و "روزهاي هفته " وجود دارد.
در بخش نخست قطعاتي است در توصيف ماه هاي ايراني (فروردين، اردي بهشت . . . ) و ستايش ملك ارسلان بن مسعود .
براي بخش دوم اندك توضيحي لازم است :
در ايران قديم سال به 12 ماه سي روزه تقسيم مي شد و هر روز از ماه نامي خاص داشت .
مثلا روز اول هرماه را اورمزد ـ روز دوم را بهمن ـ روز سومين را اردي بهشت روزو . . . مي ناميدند .
نام دوازده روز از هر ماه ( مثل نام روزهاي دوم و سوم ) با نام ماه ها منطبق بود ( نام ماه ها نيز نام مهين فرشتگان دين زردشت است ) و در هر ماه وقتي نام روز و نام ماه يكي ميشد ( مثل: اردي بهشت روز از اردي بهشت ماه ) آن روز را جشن ميگرفتند .
در هر حال در بخش « نام روزهاي فرس » سي قطعه در توصيف هريك از آن روزها و باز ستايش ملك ارسلان سروده شده است.
" روزهاي هفته " نيز برهمين قياس ، وصفي از هر روز و ستايشي از همين پادشاه است .
در تاريخ شاهان ساساني ، و خاصه خسرو پرويز نوشته اند كه رامشگران خسرو براي هر روز از ماه و هر روز از سال و هر روز از هفته سرودي خاص با آهنگي ويژة آن روز ساخته بودند و تمام اين نواها در روزهاي مربوط به خود نواخته مي شد .
نام بسياري از اين نواها در كتاب هاي تاريخ و ادب ، و حتي در فرهنگ هاي فارسي آمده است .
آيا شعرهاي مسعود براي روزهاي ماه و هفته و توصيف هرماه ـ كه با وزن ها و قافيه هاي گوناگون سروده شده ـ سروهايي نيست كه شاعر آنها را براي خوانده شدن در مجلس ملك ارسلان ساخته و هر قطعه در روز مناسب با نوايي خاص خوانده مي شده است ؟
اگر اين حدس درست باشد ( كه دليلي بر رد آن در دست نيست ) مسعود سعد يكي از رسم هاي ايران كهن و دوران پيش از اسلام را نيز زنده كرده و در كتاب گران بهاي خود به يادگار نهاده است ، خاصه آن كه در مثنوي كه در" مدح و وصف درباريان و عمله خلوت و ارباب طرب سلطان شيرزاد بن مسعود " سروده به تفصيل از چنگي و نايي و جعبه زن و رقاص و خواننده و نديمان نام برده و بي پرده خصوصيات هريك را بيان كرده و ظاهرأ خود او نيز منصب نديمي داشته و در چنين مجالسي حضور مي يافته است ؟
وجود اين مثنوي قرينه اي است بر تأئيد صحت آنچه به حدس گفته آمد .
بدين روي ديوان مسعود گنجينه اي است پر بها كه از مدتي نزديك به هزار سال پيش براي ما به يادگار مانده و سخن پارسي را در عالي ترين جلوه هاي خويش در آن روزگار به خواننده عرضه ميدارد.
دريغ كه نسخه اي درست و كم غلط ، با طبعي دقيق و انتقادي از ديوان وي ، هنوز انتشار نيافته است .
با اين حال تمام فوايدي را كه مذكور افتاد از همين نسخة چاپي رايج ديوان عزيز وي مي توان به دست آورد .



***